تربیت عبارت است از شکوفا سازى استعدادها و جهت دهى آن به سوى کمال مطلوب. تربیت ضرورىترین نیاز انسان در زندگى است. انسان بدون تربیت صحیح ره به جایى نمىبرد، نه از باغ زندگى خویش میوه شیرینمىچیند و نه کام انسانهاى دیگر را از ثمرات درخت وجود خود شیرین مىکند;و بالاتر آنکه نه به درک معناى انسانیت نایل مىآید و نه به فتح قلههاىرفیع انسانیت دست مىیازد. بدین جهت تربیت عالیترین هدف پیامبران و اساسىترینپیام کتب و اولین و ضرورىترین وظیفه والدین است. ضرورت و اهمیت تربیت،والدین را بر آن مىدارد که به این مسوولیتبزرگ ارجى دو چندان نهند; براىایفاى درست آن خود را به صلاح و آگاهى از روش و فنون تربیت مجهز بسازند و باالگو گرفتن از مربیان موفق در انجام دادن این وظیفه مهم بکوشند. بىشک معصومان علیهم السلام موفقترین مربیان و سیره قولى و عملى آنهامطمئنترین الگو براى والدین در امر ظریف و پرپیچ و خم تربیت است. اینمقاله بر آن است تا نکاتى از سیره تربیتى امام رضا(ع) در تربیت فرزند رایادآورى کند و گامى، هر چند ناچیز، در ترویج معارف اهلبیتبردارد.
سیره تربیتى امام رضا(ع)، با توجه به سفر آن حضرت به خراسان و دورى از کانونخانواده و نیز تک فرزندى چنانکه برخى از بزرگان قایلند بسیار قابلتوجه است; چرا که تربیت فرزند یگانه آن هم از راه دور شیوهاى خاص مىطلبد.
۱- تدریجى بودن تربیت
تربیت جریانى مستمر و فعالیتى تدریجى است که نه مرزمىشناسد و نه زمان و مکان; بلکه به درازاى عمر است و به پهناى ابعادوجودى عالم اکبر، یعنى انسان. درخت تربیت زود ثمر نمىدهد و نباید انتظارداشتیک شبه یا چند ماهه در امر ظریف و پیچیده تربیت معجزه انجام گیرد; بلکهباید از سالها قبل از تولد زمینه تربیت صحیح را فراهم کرد و بعد از تولد،بتدریجبا صبر و حوصله، به انجام آن پرداخت. در سیره ائمه اطهار علیهم السلامو دیدگاههاى آنان مسایلى چون انتخاب همسر شایسته، لزوم رعایت آداب ازدواج،توجه به مواقع و شرایط انعقاد نطفه، مراقبتهاى ایام باردارى و ... حکایت ازاین نکته مهم دارد.
الف) انتخاب همسر صالح و شایسته
صفوان بنیحیى از امامرضا(ع) نقل کرده است که فرمود: هیچ سودى براى مرد بهتر از همسر صالح، کههنگام دیدن وى شوهر خوشحال شود و در غیاب شوهر نگهدار خود و اموالش باشد،نیست.
همچنانکه زن باید صالح و شایسته باشد، مرد نیز باید شایسته باشد. بروالدین است که به کمک دخترانشان، شوهران شایسته و صالحى براى آنانانتخاب کنند. حسین بنبشار واسطى مىگوید: خدمت امام رضا(ع) نامه نوشتم که یکىاز بستگانم از دخترم خواستگارى کرده است، ولى مرد بد اخلاقى است. [آیا صلاحهست که دخترم را به ازدواج او در آورم؟] حضرت فرمود: اگر بداخلاق است، دخترترا به ازدواج او در نیاور.
ب) رعایت آداب ازدواج
بعد از انتخاب همسر شایسته، در طلیعه ازدواج بایدمهمترین هدف ازدواج، که همان تربیت فرزندان صالح است، مورد توجه باشد ویاد خداوند متعال میهمان قلبهاى پاک زن و مرد بوده و آنها باید، ضمن رعایتسایر آداب نکاح، از خداوند فرزند سالم و صالح طلب کنند. در کتاب شریف فقهالرضا، که به حضرت رضا(ع) منسوب است، در مورد اولین برخورد زن و مرد، خطاببه شوهر، چنین آمده است: هنگامى که زن به خانه تو وارد شد، پیشانىاش را بگیر; او را به طرف قبلهبنشان و بگو: «خداوندا، او را به امانت گرفتهام و با میثاق تو بر خود حلالکردهام; پروردگارا، از او فرزند با برکت و سالم روزىام کن و شیطان را درنطفهام شریک مساز و سهمى براى او قرار مده.»
ج) مراقبتهاى ایام باردارى
بعد از انعقاد نطفه، مراقبتهاى ایام باردارى بسیار مهم و ضرورى است. توجه بهوضعیت روانى همسر، گستراندن بستر آرامش در منزل و خارج آن و نیز تغذیه مناسبو سالم از ضرورتهاى این دوره است. علاوه بر غذاى سالم و مقوى، استفاده ازبرخى میوهها و خوراکیها مىتواند در آینده کودک و شخصیت و صفاتش مؤثر باشد،بدین جهت، معصومان علیهم السلام بهرهگیرى از برخى خوردنیها در ایام باردارىتوصیه کردهاند. محمد بن سنان از امام رضا(ع) نقل کرده است که آن حضرت فرمود: «همسران باردارتان را کندر دهید; اگر حمل آنها پسر باشد، پاکیزه قلب ودانشمند و شجاع خواهد شد و اگر دختر باشد، خوش اخلاق و زیبا مىشود و نزدشوهرش منزلت مىیابد.»
ناگفته پیداست که این نوع خوراکیها علت تامه پدیدآمدن این صفات نیست و عوامل دیگر هم مؤثر است.
۲- اولین گام
بعد از تولد، کودک قدم به جهانى نو مىگذارد. در اولین گامباید آواى توحید را در گوش نوزاد زمزمه کرد، فضاى هستىاش را از نسیم خوشتوحید و بندگى عطرآگین ساخت و با افشاندن بذر توحید سرزمین وجودش را ازلالههاى زیباى ذکر الهى سرشار کرد. امام رضا(ع) فرمود هنگام تولد فرزند درگوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه بگویید.
۳- نامگذارى
هر واژهاى حکایت از معنایى مىکند. زیبایى و رکیک بودن واژهها بستگى مستقیم به معناى آنها دارد. گرچه معناامرى اعتبارى است و در نامگذارى چندان مورد توجه نیست; ولى هنگام به کاربردن آنها معانى ناخودآگاه تداعى مىشود. نام نیکو مایه سربلندى و افتخار ونام زشتباعثسرشکستگى و احیانا احساس حقارت است. زیرا نام تا پایان عمر باانسان همراه است و فرد همواره با آثار خوب و بدش مواجه است. ائمه طاهرینعلیهم السلام هم خود نامهاى نیکو براى فرزندانشان بر مىگزیدند و هم دیگران رابدین امر سفارش مىکردند. امام هشتم شیعیان نام نیکوى محمد را بر فرزنددلبندش نهاد و از تاثیر این نام نیکو چنین پرده برداشت: «خانهاى که در آننام محمد باشد، روز و شبشان را با خیر و نیکى به پایان مىرسانند.»
۴- مراقبت از کودک
نوزاد انسان گلى نو رسیده است که بتدریجبه رشد و شکوفایىمىرسد. به ثمر نشستن گل به مراقبت دائمى باغبان نیاز دارد. والدین، بویژهمادر، باغبانان دلسوز زندگىاند و گلهاى معطر زندگیشان به مراقبت همه جانبهآنان نیاز دارد. مراقبت از سلامت جسمانى، تغذیه مناسب، تامین آرامش و سلامتروانى و تامین نیازهاى عاطفى نوزاد در رشد جسمانى، عاطفى و تکامل معنوىاشتاثیر بسزا دارد. به ویژه در نخستین روزهاى زندگى که نوزاد، به خاطربیگانگى با محیط جدید و ضعف و ناتوانى، به مراقبت و توجه افزونتر نیازمنداست.
حکیمه خواهر امام رضا(ع) گفته است: وقتى زمان وضع حمل خیزران، مادر حضرت جواد(ع)، رسید، حضرت رضا(ع) مرا صدا زد و فرمود: هنگام وضع حمل، پیش او حاضر باش و همراه او و قابلهدرون اتاق برو. آنگاه حضرت چراغى در اتاق گذاشت و در آن را بست. هنگام وضعحمل خیزران چراغ خاموش شد و او ناراحت گردید. در این وضیعتبودیم که حضرتجواد(ع) به دنیا آمد در حالى که بر روى او چیز نازکى مانند پارچه بود، نورشتمام اتاق را روشن کرد و ما به آن نگاه مىکردیم. آنگاه او را در آغوش گرفتم و آن پرده را از او جدا کردم. در این هنگام امامرضا(ع) آمد، در اتاق را باز کرد، جواد(ع) را گرفت، در گهواره گذاشت و بهمن فرمود: «یا حکیمه الزمى مهده»; حکیمه مراقب گهوارهاش باش ...
۵- کودک و سلامتى
از ویژگیهاى دین اسلام تاکید بر پرورش همه ابعاد زندگىانسان است. هر چند در تربیت اسلامى پرورش ابعاد معنوى هدف اصلى و نهایىاست; اما دستیابى به آن هدف بزرگ در پرتو داشتن جسمى سالم و روانى با نشاطامکانپذیر است. در سیره تربیتى امام رضا(ع)، علاوه بر تاکید بر سایر ابعاد،به رعایتبهداشت، تغذیه سالم و نیز عوامل غیر مادى مؤثر در سلامتى مانند صدقهو عقیقه توجه خاص شده است. آن حضرت، در بخشى از مطالبى که براى مامون نوشت،چنین نگاشت: عقیقه کردن براى پسر و دختر، نامگذارى، تراشیدن موهاى سر نوزاددر روز هفتم و معادل وزن موها طلا یا نقره صدقه دادن لازم است.
در سخن دیگرى به نقل از پیامبر اکرم(ص) فرمود: فرزندانتان را در روز هفتمختنه کنید; زیرا ختنه باعث پاکى بیشتر و رشد سریعتر آنان مىشود.
علاوه بر اینها، تغذیه سالم و مقوى فرزند مورد توجه حضرت بود. یحیى صنعانىمىگوید: در منى بر حضرت رضا(ع) وارد شدم، در حالى که جواد(ع) در دامانحضرت نشسته بود و حضرت به او موز مىداد.
۶- صحبتبا کودک
قدرت درک کودک اندک است و توان فهم معانى کلمات را ندارد. در عین حال سخن گفتن با او نشانه توجه والدین به اوست. کودک این توجه رانوعى اظهار محبت و ابراز عاطفه مىداند و با تمام ضعف و نقصان، گاه با لبخندو زمانى با حرکات دست و پا به آن پاسخ مىدهد. علاوه بر این، مشاهده چگونه سخنگفتن والدین، به ویژه حرکات لب، زمینه مساعدى براى آموزش سخن گفتن کودک پدیدمىآورد.
کلیم بن عمران مىگوید: به امام رضا(ع) گفتم: از خدا بخواه به توفرزندى دهد. حضرت فرمود: من صاحب یک فرزند مىشوم و او وارثم خواهد شد.
هنگامى که امام جواد(ع) به دنیا آمد، حضرت رضا(ع) به اصحابش فرمود: فرزندى به دنیا آمد که شبیه موسى بن عمران شکافنده دریاست و مانند عیسىبن مریم مادرش پاک و مطهر است. راوى در ادامه مىگوید: و کان طول لیلتهیناغیه فى مهده; حضرت در تمام طول شب با او صحبت مىکرد.
۷- محبت
محبت داروى شفابخش دردها، تسکین دهنده قلبهاست و بهترین راه حلمشکلات و ناسازگاریهاى تربیتى است. حبتبجا، در هر مکان و زمان و در هر مقطع و سن، وسیلهاى کارآمد و مؤثر است. همگان، در هر سن و موقعیت، به عاطفه و محبت نیازمندند; اما کودکان،نوجوانان و جوانان بیش از دیگران تشنه جام زلال محبتند. رفتار نابجا وناقصشان را محبت اصلاح مىکند و ناسازگارى و پرخاشگرى نابجایشان را داروى محبتاز میان مىبرد. آرى، با محبت مىتوان بسیارى از گرهها را گشود و راههاىناهموار را هموار کرد. امام رضا(ع) از این شیوه مؤثر تربیتى به شکلهاىگوناگون بهره مىگرفت. گاهى اوج محبتخود را در قالب جمله زیباى «بابىانت و امى» (پدر و مادرم به فدایت) نشان مىداد و زمانى او را در آغوشمىگرفت، به سینه خود مىفشرد و مىبوسید. اباصلت مىگوید: هنگامى که جواد(ع) بربستر شهادت پدر وارد شد، حضرت رضا(ع) از بستر برخاست، به سوى او رفت، دستبرگردنش انداخت، او را به سینه فشرد، میان دو چشمش را بوسید و با او سخن گفت... محبت کلید حل بسیارى از مشکلات تربیتى است. گاهى والدین در مقابل اصرارزیاد کودکان بر خواستهاى غیر معقول یا غیر ممکن، رفتارى تند و نامناسبابراز مىکنند; ولى حتى در چنین موقعیتى رفتار محبت آمیز مناسبتر و مؤثرتراست. امیه بن على نقل مىکند: در سالى که امام رضا(ع) حجبه جاى آورد و سپسبه خراسان رفت، من در مکه همراه امام(ع) بودم و امام جواد(ع) نیز همراهشبود. امام(ع) با خانه کعبه وداع کرد. وقتى طوافش تمام شد، به طرف مقام[ابراهیم] رفت و در آنجا نماز گزارد. جواد(ع) که خردسال بود، بر دوش موفق(غلام حضرت) طواف داده مىشد. جواد(ع) به طرف حجر [اسماعیل] رفت، در آنجا نشستو این امر مدتى طول کشید. موفق به او گفت: جانم به فدایتباد، برخیز. او فرمود: برنمىخیزم تا وقتى که خدابخواهد و در چهرهاش غم نمایان شد. موفق خدمت امام رضا(ع) آمد و گفت: جانم به فدایتباد، جواد(ع) در حجر نشسته، برنمىخیزد. امام رضا(ع) به طرفجواد(ع) آمد و فرمود: برخیز، اى حبیب من. جواد(ع) فرمود: چگونه برخیزم، درحالى که شما با کعبه چنان وداع مىکنید که گویا هرگز به سویش بازنمىگردید! [براى بار سوم] امام رضا(ع) فرمود: برخیز، اى حبیب من. جواد(ع)برخاست.
از این حدیثشریف در مىیابیم که امام رضا(ع) در مقابل اصرار جواد(ع)هرگز به او تندى نکرد; بلکه با جملات محبتآمیزى چون «قم یا حبیبى» و صبرو حوصله فرزند خردسالش را قانع کرد.
۸- احترام
بىشک هر انسانى در هر مقطع سنى، با توجه به برداشتى که از ارزش ومنزلتخویش دارد، براى خود احترام و شخصیت قایل است. هر انسانى خود رادوست دارد و دوست دارد که مورد احترام دیگران واقع شود. کودک و نوجوان نیزهر چند به رشد اجتماعى و عقلانى کافى نرسیده است; اما براى خود احترام قایلاست. بدین جهت رفتار احترامآمیز والدین و مربیان نقش مؤثرى در تربیت و رشداو دارد. امام رضا(ع) براى جواد(ع) احترام بسیار قایل بودند و از این شیوهمؤثر در تربیت فرزند بسیار بهره مىبرد. محمد بن ابىعباد، که به تصویب فضل بنسهل امور نگارش حضرت رضا(ع) را به عهده گرفته بود، مىگوید: حضرت رضا(ع)همواره از فرزند بزرگوارش محمد با کنیه [که نزد عرب علامتبزرگداشت و احتراماست] نام مىبرد و مىفرمود: ابوجعفر به من چنین نوشت و من به ابوجعفر چنیننوشتم. با آنکه امام جواد(ع) در مدینه به سر مىبرد و کودکى بیش نبود، حضرترضا(ع) وى را بسیار احترام مىکرد و نامههایى که از حضرت جواد به وى مىرسید،با کمال بلاغت و نیکویى پاسخ مىداد ...
۹- تشویق
تشویق در تربیت کودک و نوجوان بسیار مؤثر است. تشویق بجا و مناسبدر فرزندان ایجاد انگیزه و شوق مىکند و آنان را براى انجام کارهاى بزرگترآماده مىسازد. در واقع تشویق نردبان پیشرفت و موفقیت آنهاست. بدین جهت اینشیوه نیز مورد توجه حضرت رضا(ع) بود. زکریا بن آدم مىگوید: خدمت امام رضا(ع)بودم که حضرت جواد(ع) را نزد ما آوردند. او، که حدود چهار ساله بود، دستهارا بر زمین نهاد و سرش را به طرف آسمان بلند کرد و به فکر فرو رفت. امامرضا(ع) به او فرمود: جانم به فدایتباد، در چه موضوعى چنین اندیشه مىکنى؟ فرمود: در آنچه نسبتبهمادرم فاطمه(س) انجام دادهاند. به خدا قسم، آنها را از قبر بیرون مىآورم،مىسوزانم و خاکسترشان را به دریا مىریزم. امام رضا(ع) [در مقابل کار نیکویش]او را به خود نزدیک ساخت، بین دو چشمش را بوسید و فرمود: پدر و مادرم بهفدایتباد، تو براى مامتشایستگى دارى.»
۱۰- نظارت والدین
زندگى صحنه درسو تجربه است. آنانکه بیشتر عمر خود در کسب تجارب صرف کردهاند، در رویارویى با دشواریها ازتوان فزونتر برخوردارند. کودکان و نوجوانان بهره کمترى از تجربه دارند وبدین سبب به نظارت و کمک والدین نیازمندترند. نظارت مستمر و حساب شده بروضعیت اخلاقى، تحصیلى و رفتارى فرزند یک ضرورت انکارناپذیر در امر تربیت است;البته این نظارت باید منطقى و حتىالامکان غیر مستقیم و بجا باشد. نکته مهماین است که نظارت به مواقع حضور والدین، به ویژه پدر، در کانون خانوادهاختصاص ندارد; بلکه حتى وقتى پدر براى مدتى از کانون خانواده فاصله مىگیرد وحضور فیزیکى ندارد، باید همچنان از وضعیت فرزندانش آگاه باشد و بر کار آنهانظارت کند. سفارشهاى پیش از مسافرت و مکاتبه با فرزند در طول سفر، امرىضرورى و کارساز است. حضرت رضا(ع) که به سبب ستم فرمانروایان ناگزیر مدتى دوراز وطن و خاواده به سر برد، به شکلهاى گوناگون همچون نامه و پیامهاىشفاهى از دور بر وضعیت فرزندش جواد(ع) نظارت مىکرد و راهنماییهاى لازم را بهوى ارائه مىدادند. چنانکه پیش از رفتن به خراسان درباره فرزندانش آنچهشایسته مىنمود، سفارش کرد. اشاره به دو نمونه از رفتار آن حضرت در اینزمینه بسیار سودمند مىنماید:
الف) قبل از سفر
ابى محمد وشاء از امام رضا(ع)نقل کرد که حضرت فرمود: هنگامى که خواستم از مدینه به سوى خراسان حرکتکنم، اهل و عیال خود را جمع کردم و از آنها خواستم که با صداى بلند بر منبگریند. سپس دوازده هزار دینار بین آنها تقسیم کردم و گفتم: من هرگز به سوىشما بر نمىگردم. سپس دست جواد(ع) را گرفتم، وارد مسجد پیامبر(ص) شدم، دست اورا بر قبر گذاشتم و از رسول خدا(ص) نگهدارىاش را طلب کردم. جواد(ع) [رازکارم را] دریافت و گفت: پدر و مادرم به فدایت، به سوى دشمن مىروى؟ حضرت همهوکلاء و خدام خود را سفارشکرد که به سخنان جواد(ع) گوش فرادهند، از اواطاعتکنند، با او مخالفت نورزند و بعد از وفات من به وى بگروند. و آنها راآگاه کردم که او امام بعد از من و جانشین من است ...
ب) بعد از سفر
ابن ابىنصر مىگوید امام رضا(ع) در نامهاى به حضرت جواد(ع)چنین نوشته بود: اى اباجعفر، به من اطلاع دادند که خدام، هنگام خروج شما ازخانه، شما را از در کوچک بیرون مىبرند و این به خاطر بخل آنهاست تا از شمابه کسى خیرى نرسد; [فرزندم] به حقى که بر گردن تو دارم، از تو مىخواهم کهورود و خروجت فقط از در بزرگ باشد. هنگامى که خواستى از خانه خارج شوى،همراه خود طلا و نقره داشته باش و هر که از تو چیزى خواسته، عطا کن. اگرعموهایت از تو طلب کمک کردند، کمتر از پنجاه دینار عطا نکن و بیشتر از آن بهاختیار توست. اگر از عمههایت کسى از تو کمک خواست، کمتر از بیست و پنج دینارمده و بیشتر از آن به اختیار توست. [فرزندم،] این سفارش من به خاطر رشد ورفعت مقام توست، پس به دیگران انفاق کن و از خداى صاحب عرش، ترس فقر وتنگدستى نداشته باش.
۱۱- خود اتکایى
توجه به استقلال و خوداتکایى از نکاتمهم تربیتى است. همگام با رشد جسمانى و افزایش سن، توقعات و انتظاراتمردم از کودک افزایش مىیابد و او باید خود را براى ایفاى نقش در جامعه آمادهسازد. از طرفى وابستگى فرزند به والدین، به ویژه پدر، نه مطلوب است و نههمواره ممکن. زیرا امکان پیش آمدن موقعیت ویژه و محروم شدن فرزند از کمکوالدین انکارناپذیر است. بنابراین، والدین باید ضمن نظارت صحیح و حساب شدهبه تدریج زمینه استقلال و خوداتکایى را در فرزندانشان به وجود آورند و باواگذارى مسوولیتبدانان قدرت اداره زندگى را در آنها تقویت کنند. از نکاتبسیار زیباى سیره تربیتى امام رضا(ع) توجه به این امر مهم است. آن حضرت بهخوبى براى فرزندش جواد(ع) آیندهنگرى فرمود و چون مىدانست فرزندش در نوجوانىمسوولیتبزرگ رهبرى جامعه اسلامى را به عهده مىگیرد با واگذاردن مسوولیتها بهوى قدرت مدیریت و رهبرى را در او تقویت کرد. امام هشتم(ع)، هنگامى که درمدینه بود، اداره امور خویش را عملا به فرزندش وا نهاد و حضرت جواد(ع)، بااینکه کودک و نوجوان بود، به خوبى از عهده این امر برآمد. حنان بن سدیرمىگوید: ... پیوسته حضرت جواد(ع) با اینکه کودک و نوجوان بود، اداره امورحضرت رضا(ع) را در مدینه به عهده داشت و به خادمان حضرت امر و نهى مىکرد وهیچ یک از خدمتگزاران با وى مخالفت نمىکرد. این سخن بدان معناست که حضرتجواد(ع) به خوبى مدیریت مىکرد و آنها با او مخالفت نمىکردند.
۱۲- پرورش بعد عقلانى
تربیتباید همه جانبه باشد. پرورش بعد عقلانى و شکوفاساختن استعداد منطق و استدلال در فرزند یکى از مهمترین ابعاد تربیت است.
منطقى بار آوردن فرزند سبب مىشود درستبیندیشد، منطقى تصمیم بگیرد، منطقىرفتار کند و در صورت لزوم، بىهیچ هراسى از دیدگاهها و رفتارهاى خود دفاعکند. سیره تربیتى حضرت رضا(ع) از این منظر نیز الگویى کامل براى همه رهروانآن حضرت است. بنان بن نافع نقل مىکند که روزى مامون از جایى که حضرتجواد(ع) با کودکان بازى مىکرد، مىگذشت. کودکان از ترس میدان بازى را ترککردند و تنها جواد(ع) آنجا ایستاد. مامون از او پرسید: چرا همراه بچههافرار نکردى؟ فرمود: گناهى مرتکب نشدم تا از ترس بگریزم و جاده هم تنگ نیستتا آن را برایتباز کنم، از هر جا مىخواهى عبور کن. مامون [از این پاسختعجب کرد و] پرسید: تو کیستى؟ حضرت در جواب فرمود: من محمد بن على بن موسىبن جعفر بنمحمد بنعلى بنالحسین بنعلى بنابىطالب علیهم السلام هستم ...
امام رضا علیه السلام روز یازدهم ذیقعده سال ۱۴۸ ق. در مدینه متولد شد. نام مادرش «تکتم» بود که بعد از تولد حضرت، از طرف امام کاظم علیه السلام طاهره نام گرفت. نام مادر حضرت را «نجمه» نیز گفتهاند. نقش انگشتری آن حضرت «ماشاءالله ولا قوه الاّ بالله» بوده است.
اسم حضرت:علی، کنیه:ابوالحسن الثانی، لقب:رضا، شروع امامت:سال ۱۸۳ در سن ۳۵ سالگی. مدت امامت:۱۹ یا ۲۰ سال.
فرزندان:
دو پسر به نام جوادعلیه السلام فرزند دیگر به نام حسین. رافعی مینویسد: امام رضا علیه السلامدر سفری به قزوین آمده، در خانه داود بن سلیمان مخفی شده است. وی از امام نقل کرده است: «فرزندی از حضرت که دو سال یا کمتر داشته در قزوین مدفون است.» این همان امامزاده حسین است که اکنون در قزوین بارگاهی دارد. به احتمال، این مسافرت در سال ۱۹۳ ق. مقارن با مرگ رشید صورت گرفته است.[۱]
شهادت:
امام تا سال ۲۰۱ ق. در مدینه بود، در رمضان آن سال وارد مرو شده و در سن ۵۵ سالگی، آخر صفر سال ۲۰۳ ق. به علت خوردن انگور مسموم - به اجبار مأمون - مسموم شده و در طوس به خاک سپرده شد.
خلفای معاصر امام
ده سال از مدت امامت حضرت با هارون الرشید
پنج سال با محمد امین پسر هارون
ده سال با عبدالله مأمون پسر دیگر هارون که با برادرش جنگید.
امام در حدود ۲۰ سال از مأمون بزرگتر بود.
افکار بیگانه در عصر رضوی
ترجمه آثار علمی بیگانگان از زمان امویان شروع شد و در عصر عباسیان بویژه در زمان هارون و مأمون به اوج خود رسید. (همانگونه که در این زمان وسعت کشور اسلامی به بالاترین حد خود در طول تاریخ رسید) مأمون نامه ای به پادشاه روم نوشت و مجموعهای از علوم قدیم و آثار ارسطو را درخواست کرد و جمعی از دانشمندان مانند «حجاج بن مطر» و «ابن بطریق» و «سلما» سرپرست «بیت الحکمه» کتابخانه بزرگ بغداد را مأمور ترجمه آنها نمود.
«خالد بن یزید»، طب وشیمی را (میخواست از راه شیمی طلای مصنوعی به دست آورد) «حنین بن اسحاق» بعضی از کتب سقراط و جالینوس را، ابن مقفع، کلیله و دمنه و همین طور کتاب اقلیدس را، به عربی برگرداندند. خود مأمون نیز ترجمه میکرد. یعقوب ابن اسحاق کندی که در طب، فلسفه، حساب، منطق، هندسه و نجوم خبره بود و درتألیفات خود از روش ارسطو پیروی میکرد، بسیاری از کتابهای فلسفه را به عربی برگرداند و مشکلات آن را توضیح داد.
کسانی را به قسطنطنیه فرستاد تا کتابهای کمیاب فلسفه، هندسه، موسیقی و طب را بیاورند. محمد بن موسی خوارزمی - ریاضی دان بزرگ - جبر را از حساب جدا کرد. «دارالحکمه» کتابخانه بزرگی بود که به احتمال قوی هارون آن را بنیانگذاری و مأمون تقویت کرد و همچنان باقی بود تا بغداد به دست مغولان افتاد. آنان که از تمدن و فرهنگ بویی نبرده بودند آن را به آتش کشیدند.

به دنبال نهضت ترجمه آنچه مایه نگرانی بود اینکه در بین این مترجمان افرادی متعصب و سرسخت از مذاهب دیگر مانند زردشتی، صائبی، نسطوری، برهمنهای هند، رومیان وجود داشتند و این فرصتی بود برای نشر افکار مسموم خود و القاء آن به جوانان و افراد ساده دل و همینطور محتوای خود این کتب نیز میتوانست شبهاتی به همراه داشته باشد.
امام رضا علیه السلام آگاهی از این خطر و با حضور فعال در جلسات بحثهای علمی که توسط مأمون برگزار میشد، سعی کردند جلو هرگونه انحراف احتمالی را بگیرند و برتری اهلبیت: را نشان دهند.[۲]
هدف مأمون از برگزاری بحثهای علمی
در اینجا چند عقیده وجود دارد. از جمله:
الف) اینکه هدف محکومیت امام بود. دلیلش اینکه مأمون به «سلیمان مروزی» گفت: هدف من از برگزاری جلسه بحث چیزی جز این نیست که راه را بر او - امام رضا علیه السلام ببندی.[۳]
شاهد دیگر کلام امام که فرمود: هنگامی که با اهل تورات به توراتشان، با اهل انجیل به انجیلشان، باا هل زبور با زبورشان، با ستاره پرستان به شیوه عبرانیشان، با موبدان به شیوه پارسیشان با رومیان به سبک خودشان استدلال کرده همه را به تصدیق سخن خود وادار کنم، مأمون خواهد فهمید که راه خطا را برگزیده و یقیناً پشیمان خواهد شد.[۴]
آنچه این احتمال را تقویت میکند آن است که دربار مأمون تا پیش از شهادت امام، پیوسته محل برگزاری این مناظرهها بود؛ ولی پس از آن دیگر اثری ازاین مجالس علمی و بحثهای کلامی دیده نشد. وقتی این محافل در از میان بردن شخصیت امام ناکام ماند، مأمون در اندیشه حذف فیزیکی امام فرورفت و سرانجام ایشان را مسموم ساخت.
ب) مأمون خود، آدم بیفضلی نبود و تمایل داشت به عنوان یک زمامدار عالم در جامعه اسلامی معرفی گردد و مورد توجه قرارگیرد. او شهرت به علم دوستی داشت و فیلسوف خلفای عباسی شناخته میشد.[۵]
مناظرات امام با پیروان ادیان
این مناظرات فراوان است و شیخ صدوق در «عیون اخبارالرضا» و علامه مجلسی در جلد ۴۹ بحارالانوار و استاد عزیزالله عطاردی در کتاب مسند الامام الرضا جلد دوم آوردهاند مهمترین این مناظرات عبارت است از:
۱. مناظره با جاثلیق (این کلمه لقب پیشوای عیسویان بود.)
۲. مناظره با رأس الجالوت (این کلمه لقب پیشوای یهود بود.)
۳. مناظره با هربز اکبر (این کلمه لقب پیشوای زردشتی بود.)
۴. با عمران صائبی (از پیروان حضرت یحییعلیه السلام )
۵. با سلیمان مروزی؛ وی عالم بزرگ علم کلام در خطه خراسان بود.
۶. علی بن محمد بن جهم؛ ناصبی و دشمن اهلبیت:.
۷. مناظره با ارباب مذاهب مختلف در بصره.
تدوین حدیث در عصر امام
امام رضا علیه السلامنیز پیروان و خواص خویش را امر به تدوین علم و احادیث مینمود. در مصادر روایی، کتبی به حضرت نسبت داده شدهاست و جزء مؤلفات حضرت آوردهاند از
صحیفه الرضا علیه السلام
این کتاب را «مسند الامام الرضا» نیز نامیدهاند و بسیاری از رواه فریقین این را نقل نموده و در بعضی از مصادر، اسامی بعضی از رواه آن آمده است و نسخههای متعدد از آن در «صنعاء» و در «قم» تحت عنوان «کتاب ابن ابیالجعد» که کنیه «احمد بن عامر بن سلیمان الطائی» است، در تهران و مشهد وجود دارد.[۶]
الرساله الذهبیه
رسالهای در مسائل طبّی که امام به درخواست مأمون نوشته است و مأمون دستور داد آن را با آب طلا بنویسند. لذا رساله ذهبیه نامیده شد.[۷]
مجالس الرضا علیه السلام مع اهل الایمان
مأمون مجالس علمی و مناظرات دینی و علمی بین امام و علماء ادیان دیگر برقرار مینمود. امامعلیه السلام نیز فرصت را غنیمت شمرده و حقانیت، تشیع و اسلام را به اثبات میرساند و اعتقادات دیگران را با استدلال رد مینمود که بعداً یکی از پیروان امام آن مجالس را گردآوری نمود. نجاشی میگوید: «حسین بن محمد بن الفضل... ابو محمد شیخ من الهاشمیین، ثقه، ... صنّف مجالس الرضا علیه السلاممع اهل الادیان.»
امالی الامام الرضا علیه السلام
این صحیفه را «ابوالحسن علی بن علی الخزاعی» برادر شاعر بزرگ شیعی یعنی دعبل خزاعی نقل کرده است. شیخ طوسی به همین سند از این کتاب روایت نقل نموده است.
محقق بزرگوار سید محمد رضا جلالی حسینی احتمال داده است که این همان کتابی باشد که نجاشی آن را ذکر کرده است. در مقدمه المعجم المفهرس الالفاظ احادیث البحار ۲۰ مورد از تألیفات امام رضا علیه السلام را نام میبرد.[۸]
کتاب الاهلیلجه
علامه سید محسن امین فرمود: «فیه حجج بالغه و مطالب جلیله فی علم الکلام»کتب دیگری نیز برای امام شمرده اند که عبارت است از: کتابی که وریزه بن محمد روایت کرده. کتابی به روایت علی بن مهدی، نسخه متبوعه بزرگی به روایت محمد بن عبدالله و نسخههای دیگر و «مسائل» به روایت معاویه بن سعید و «مسائل» به روایت حسن بن علی الوشاء و مسائل و کتب دیگری که در مجموع به بیست نسخه می رسد.
البته برخی در صحت انتساب این کتب به امام تردید کردهاند از جمله: دکتر مجید معارف میگوید: «برخی از محققان آثاری به امام نسبت دادهاند، از جمله: فقه رضوی، رساله ذهبیه در طب، رساله محض الاسلام، پاسخ به مسائل ابن سنان و کتاب علل ابن شاذان که انتساب آنها مورد تردید است. » و در این باره ارجاع داده است به تحلیلی از زندگانی امام رضا علیه السلاماز محمد جواد فضل الله، معرفه الحدیث محمد باقر بهبودی، سیره الائمّه هاشم معروف حسنی و مجموعه آثار نخستین کنگره امام رضا علیه السلام. وی میگوید: آنچه به آنان منتسب گردیده نوعاً از مجعولات غلات میباشد. زیرا شرایط امامان اجازه این امور را به آنان نمیداده است.[۹]
شاگردان امام رضا علیه السلام و تدوین حدیث
ایت الله العظمی بروجردی۱در کتاب جامع الاحادیث میفرماید:
«ان عدد الکتب التی جمعت احادیث الشیعه فی زمان الامام الثامنعلیه السلام وصل الی الاربعمأئه، ثم قام جمع من فضلاء اصحاب الطبقه السادسه من اصحاب الامام الرضا علیه السلام فی جمیع هذه الاحادیث الشریفه المتفرقه فی تلک الکتب ثم جمع تلامذتهم الاجلاء من امثال علی بن مهزیار الاهوازی والحسین ابن سعید الاهوازی تلک الاحادیث فی کتابین فکانا مرجعاً لعلماء الشیعه حتی قام ثقه الاسلام کلینی فی تألیف کتابه «الکافی» و الشیخ الصدوق فی کتابه «من لایحضره الفقیه» و الشیخ الطوسی فی کتابه «التهذیب» و «الاستبصار» و بهذا قد جمعت فیهذه الکتب الابعه الجوامع الحدیثیه الاولیه والثانویه باحسن وجه فکانت مرجعاً لعلماء الشیعه فی تلک الاعصار و الامصار و لان جمیع احادیث تلک الاصول اجتمعت فی هذه الکتب الاربعه، قلت المراجعه لتلک الاصول تدریجیاً حتی ترکت.»[۱۰]
در زمان امام رضا علیه السلام علیه السلام علیه السلام نفر از اصحاب امامعلیه السلام ۲۰علیه السلام کتاب حدیثی تألیف کردهاند. از جمله آنان میتوان از حسین بن سعید (۳۰ کتاب)، صفوان بن یحیی (۱۶ کتاب) و محمد بن عمر الواقدی (۲۸ کتاب) و موسی بن القاسم (۱۵ کتاب) نام برد. شیخ طوسی آمار رجال امام را به ۳۱۸ راوی رسانده است.[۱۱]
۱. حیات فکری و سیاسی، ص ۴۲۶.
۲. سیره پیشوایان، ص ۵۰۹.
۳. سیره، ص ۵۱۲ و ۵۱۳.
۴. همان.
۵. حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، ص ۴۸۳.
۶. مقدمه المعجم المفهرس، ص ۴۴.
۷. اعیان الشیعه، ج ۲، ص ۲۶. وی میگوید: «له مؤلفان کثیره» بعد هفت مورد را نام میبرد.
۸. مقدمه المعجم المفهرس، ص ۴۴ و ۴۵.
۹. تاریخ عمومی حدیث .... و مجموعه معارف، ص ۳۱۳ - ۳۱۴.
۱۰. مستدرکات علم رجال الحدیث، ج ۱، ص ۱۳.
۱۱. دروس فینصوص الحدیثیه، مهریزی، ص ۹۱.
«کلامکم نورٌ، و امرکم رشدٌ، و وصیّتکم التقویو فعلکم الخیر، و عادتکم الأحسان و سجیّتکم الکرم،و شأنکم الحق و الصّدق و الرّفق، و قولکم حُکم و حتمٌ،و رأیکم علمٌ و حِلمٌ و حزمٌ...»
امامان شیعه ـ علیهم السلام ـ ، اسوه و الگوی فکری، اعتقادی، عملی و اخلاقی هستند و راه نجات، در پیروی از آنان است و ائمّه، در تمام جهات، برای ما مقتدا و نمونه و «امام» اند؛در قول و فعل، در اخلاقیّات و اجتماعیات، و بالاخره در همه چیز.به فرموده امام علی ـ علیه السلام ـ :?«انظروا اهل بیت نبیّکم فالزموا سمتهم و اتّبعوا اثرهم.»
از بین همه مسایل حیات حضرت علی بن موسی الرّضا ـ علیهم السلام ـ و ابعاد گوناگون زندگی وی، بُعد «اخلاقی» را برای بحث انتخاب کردهایم.آن حضرت، از نظر بعد روحی و معنوی؛معجزات و کرامات؛علوم و فضایل؛مباحث کلامی با پیروان فرق و مذاهب؛شیوه برخورد با سیاستمداران و دولتمردان عباسی؛ارتباط تشکیلاتی با شیعه و هواداران؛مسأله ولایتعهدی مأمون؛?برخورد با گروههای مختلف اجتماعی؛مکتب فقهی و اعتقادی؛فعالیت سیاسی و رهبری شیعه؛
و بسیاری جنبههای دیگر شایسته بررسی دقیق و گسترده است. به خصوص که در برخی از آنها کمتر کار منسجم و دقیق و مدوّنی انجام گرفته است.
از مسایل اخلاقیِ آن حضرت هم، روی موضوعاتی همچون عبادت، کرم و بخشش، عفو و گذشت، تفقّد اصحاب و موالیان، قضاء حاجت محتاجان، شیوه مناظرهها و احتجاجهای وی، و مکارم اخلاقی دیگر میتوان تکیه کرد.
امّا آن چه برای بررسی انتخاب شده «برخوردهای تربیتی امام رضا ـ علیه السلام ـ» است. به عبارت دیگر: اخلاق عملی وی در ارتباط با مردم، و برخوردهای سازنده. در این بررسی توجّه عمده روی رفتارهای اخلاقی آن حضرت با اشخاص است، نه سخنان و تعالیم اخلاقی آن حضرت که در روایاتِ منقول از وی مطرح میباشد.
از خلق و خوی و سیاست اخلاقی آن حضرت نمیتوان یک تابلوی کامل و تمام عیار ارایه داد و از بوستان فضایل اخلاقی و شیوههای تربیتی امام رضا ـ علیه السلام ـ طرحی جامع الاطراف تصویر و ترسیم کرد. زیرا یک سری از برخوردها و نکات ریز، در آنها نقل نشده است.
در بسیاری از آن چه هم که بیان شده، با دقت لازم در نقل همراه نبوده است. ... امّا از مجموعه آن چه نقل شده و در دست میباشد، میتوان گوشهای از این تابلو را نشان داد و گُلی از این بوستان معطّر را به عنوانِ نمونه ارائه نمود و هدیه آورد؛ زیرا نمونهها هم میتواند آن خط کلّی را نشان دهد و شاهدی بر «طرح جامع و کامل» باشد.
زبانِ عمل، زبانِ قول نمیتوان منکر شد که «زبان عمل» و شیوه برخورد، تأثیری افزونتر از سخن و کلام دارد? و اگر عمل انسان، آیینه فکرش و زبانِ کلامش باشد،دگرگون کنندهتر و دلنشینتر و تأثیرگذارتر است.از این رو، به شیوه رفتار و «سیره اخلاقی و معاشرتی» حضرت رضا ـ علیه السلام ـ توجّه میکنیم تا در آیینه اخلاقِ تجسّم یافته در رفتارش، سیمای حق و «راه رشد» را بیابیم. این تعلیم خود ائمّه است که:«کونوا دُعاه الناسِ باعمالکم و لاتکونوا دعاه الناس بالسِنتکم.»و سخن علی ـ علیه السلام ـ که:«کونوا دعاه الناس بغیر السنتکم ... .»و بالأخره «تأدیب به سیره» و «آموزشِ رفتاری» و «برخوردهای تربیتی». چیزی است که ىر این بحث در پی بررسی آنیم و نمونههایی را از سیره حضرت رضا ـ علیه السلام ـ ارایه خواهیم کرد.
هدف داری، در برخورد و معاشرت
هدفداری یک انسان، در تمام شؤون زندگی او اثر میگذارد،و معتقد بودن به یک سلسله «مبادی» و «اصول»، فرد را در نحوه برخورد با مردم، چنان در چهارچوب آن اهداف و مبانی مقیّد میسازد که از تمام موضعگیریها و سخنان و رفتار، میتوان آن را فهمید.
اصولاً برخوردهای هدفدار، از خصایص یک انسان هدفدار و اصولی است و در همه مسایل فکری، برنامهریزی، تبلیغ، آموزش و تربیت، تشکیلات و ارتباطات،? پیوندها، تولّی و تبرّیها، دوستی و دشمنیها، موافقتها و مخالفتها، مکاتبهها، و خطابها، نشست و برخاست و معاشرت و حتّی نگاه و احترام گذاشتن و ... . او، تأثیر میگذارد، و هم? حرکات، در رابطه با آن هدف، تنظیم میشود و معنی و جهت پیدا میکند.
اگر آن اصول و مبناها را در تفکّر و زندگی کسی بشناسیم آسانتر میتوانیم اعمال و گفتار او را تفسیر و تبیین کنیم. روشن است که هدفداری در زندگی و تحرّکها و رفتارها، نیازمند «دقّت» است. بدون دقّت، نمیتوان همه سخنها و رفتارها را در رابطه با آن هدف، تنظیم نمود. دقّت، خمیر مایه برخوردهای مکتبی و رفتارِ هدفدار یک انسان است.
در مورد امامانِ شیعه، که معصومند و کلام و عمل و تقریرشان، به عنوانِ «سنّت»، برای ما «حجّت شرعی» و ملاک محسوب میشود، این دقّت، بیشتر مشهور و مورد توجّه است.
کلمات و تعبیراتِ ائمّه، پاسخهایشان به سؤالات افراد، عنوانی که در خطاب به کسی انتخاب میکنند، لحنِ جواب دادن، تأکیدات کلامی و احادیثی که برای اصحاب بیان میکنند، همه از دقّت خاصّی برخوردار است.«کلام ائمّه»، در مورد اشخاص گوناگون؛شرایط مختلف اجتماعی؛مقتضیاتِ زمان؛ظرفیت و آمادگیِ طرفِ سخن؛ذهنیّت موجود در مسایل و مخاطب؛جبهه سیاسی و جناح و تیپ اجتماعی او؛
همه و همه در نوعِ کلامی که امام معصوم در آن موارد مختلف به کار میبرد، مؤثر است.
دقّتهای شگفت ائمّه در تعبیرات و لحن کلامشان جای بسی بررسی و ملاحظه? است. وقتی ائمّه، در «کلام» این اندازه دقت در تعبیر به کار میبرند، طبیعی است که در برخوردهای اجتماعی و معاشرت، دقّت بیشتری داشته باشند.
گاهی در لحن کلام و طرز رفتار امام رضا ـ علیه السلام ـ نوعی تندی و قاطعیّت و شدّت عمل و برخورد صریح دیده میشود، گاهی هم ملایمت و نرمش و انعطاف و تسامح.
این بستگی به موارد مختلف دارد:در مورد مسایلی که جنبه اصولی دارد و با مبناها و خطّ فکری و عقیده در تضادّ باشد، (مثل مسایل توحید، امامت، و... ) در این گونه موارد، امام رضا ـ علیه السلام ـ سازش ناپذیر، حسّاس، دقیق، بیگذشت، و بدون اغماض است.
ولی در غیر این موارد اصولی و مبنایی، آنجا که به معاشرتهای انسانی و حقوق شخصی و زمینههای صرفاً برخوردی مربوط میشود، اهل عفو و گذشت و اغماض و تسامح و برخورد بزرگوارانه است. این است راز و ملاک تفاوت در برخوردهای گوناگون آن حضرت.
برخوردهای تربیتی و سازندهمنظور از این عنوان، مواردی است که حضرت رضا ـ علیه السلام ـ در معاشرتها? و مقاطع گوناگونی که با افراد مختلف، برخورد داشت، گاهی در برخورد، به شیوهای عمل میکرد، یا تذکّری میداد، یا نکتهای را از اسلام مطرح میساخت و کلّاً به نحوی عمل میکرد که سازنده و تربیت کننده باشد و با عمل خود اسلام را در «صحنه عینیّت» و در رفتار خویش نشان میداد.بخشی از این حوادث را به عنوان نمونه با عناوین مختلف ذکر میکنیم تا نشان دهنده «هدف تربیتی» و «روش سازنده» ای باشد که در رفتار آن حضرت وجود داشته است.۱ـ ارزش گذاری برای انسان
در چشم امام رضا ـ علیه السلام ـ همه افراد، از نظر انسانی مقام و ارزش داشتند و به آنان حرمت میگذاشت و برابری انسانها را در حقوق ملاحظه میکرد. از تحقیر انسانها و پست شمردنِ آنان و توهین و استهزا، سخت جلوگیری میکرد و شکل و شمایل و رنگ و ثروت و... نزد او ملاک نبود، بلکه «انسان» در نظر او محترم و عزیز بود. حتّی غلامان و سیاهان هم مورد عنایت و توجّه او بودند و با آنان هم به عنوانِ یک انسان برخورد میکرد.
رعایت حقوق بشر، در رفتار امام رضا ـ علیه السلام ـ در حدّ اعلای آن بود. ذکر نمونههایی از این گونه برخوردها مفید است.

یاسر، خادم امام رضا ـ علیه السلام ـ نقل میکند که امام رضا ـ علیه السلام ـ به ما فرمود:
«اگر من بالای سر شما ایستادم و شما در حال غذا خوردن بودید، بلند نشوید، تا این که از غذا خوردن فارغ شوید. گاهی حضرت، یکی از ما را، (برای انجام کاری) صدا میکرد. وقتی گفته میشد: مشغول غذا خوردن است، میفرمود: بگذارید تا غذایش را بخورد، بعد... .»?
نادر، خادم آن حضرت:
«هرگاه یکی از ما مشغول صرف غذا بود، امام رضا ـ علیه السلام ـ او را پی کاری نمیفرستاد و به کار نمیگرفت، تا از غذا خوردن فارغ شود.»
آنان که خادم، سرایدار، محافظ، دربان، دفتردار، منشی، شاگرد، وردست، همسر و ... دارند، در نحوه برخورد با این افراد، باید برای آنان هم «حق» قایل شوند و بدون رعایتِ حال آنان، از آنان کار نکشند و دنبال کارها نفرستند.
مردی از اهل بلخ:
«در سفر امام رضا ـ علیه السلام ـ به خراسان همراه وی بودم. روزی سفره غذایی طلبید و همه خدمت کاران و غلامان را (از سیاهان و دیگران) سر سفره جمع کرد. گفتم: جانم به فدایت، کاش برای اینان سفرهای جدا قرار میدادی!
فرمود: دست بردار! (مَه) خدا یکی است، پدر و مادر همه یکی است، پاداش (در قیامت) به اعمال است.»
ابراهیم بن عبّاس در حدیثی مفصل از اخلاقیات آن حضرت میگوید:
«... و هرگاه که تنها میشد و سفرهای گسترده میگشت، تمام بردگان و غلامانش و حتّی دربان و کارپردازخانه (سائس) را هم بر سر سفره مینشاند.»
یاسر، خادم حضرت:
«امام رضا ـ علیه السلام ـ هرگاه تنها میشد (فارغ از کارهای رسمی و تشریفات) تمام دور و بریهای خود را ـ از کوچک و بزرگ ـ پیرامون خود، جمع میکرد، با آنان حرف میزد، با آنان انس میگرفت، آنان هم با وی مأنوس میشدند.? و هرگاه بر سفره مینشست، هم? کوچک و بزرگها را صدا میکرد، حتّی کارپرداز (سائس) و حجّام را، و همه را بر سفره خویش مینشانید ... .»
نشست و برخاست با مستضعفین و غلامان، در عمل درس برابری به انسانها دادن است، و این که خود را از مردم جدا نمیکرد و تافت? جدا بافته نمیدانست و زندگی و اخلاقِ مردمی داشت. و این هم با الهام از سیر? رسول خدا بود که چنین میکرد.
مجلسی در بحار مینویسد:
«حضرت رضا ـ علیه السلام ـ وارد حمام شد. فردی (که او را نمیشناخت) به وی گفت: مرا کیسه بکش. حضرت شروع کرد به کیسه کشیدن او. امام رضا ـ علیه السلام ـ را به آن مرد معرّفی کردند. او ناراحت شده و شروع به عذرخواهی کرد، امّا امام رضا ـ علیه السلام ـ همچنان او را کیسه میکشید و او را دلداری میداد. (یطیّب قلبه).»
هم چنین مینویسد:
«مهمانی به خانه حضرت رضا ـ علیه السلام ـ آمد. شب بود. حضرت با او به گفتگو نشسته بود که چراغ، خراب شد. آن مرد، دست دراز کرد که آن را درست کند، حضرت جلوگیری کرد و خودش اقدام به اصلاح چراغ نمود.
سپس فرمود: ما قومی هستیم که از مهمان خود کار نمیکشیم.»
محمد بن عبیدالله قمّی:
«نزد حضرت رضا ـ علیه السلام ـ بودم و بسیار تشنهام بود. نخواستم از حضرت آب بطلبم.
خود آن حضرت آبی طلبید و از آن چشید و به من داد و فرمود: ای محمد! بنوش، که آبِ خنکی است. من هم نوشیدم.»?
ابو هاشم جعفری:
«در مجلس امام رضا ـ علیه السلام ـ بودم. بسیار تشنهام شده بود. هیبت آن حضرت مانع شد که در مجلس و حضور او آب بطلبم. خود آن حضرت آبی طلبید و یک جرعه از آن نوشید و فرمود:
ای ابا هاشم! بنوش که آب خنک و گوارایی است. و من هم نوشیدم. پس از مدّتی باز هم تشنهام شد.
حضرت، نگاهی به خدمتکار کرد و فرمود: شربتی از آبِ خاکه قند! سویق را تر کن و بعد از آن شکر بر آن بپاش.
و فرمود: ای ابا هاشم! بنوش، که این تشنگی را برطرف میکند.»
دو حدیث فوق هم نشان دهنده علم غیب و کرامت حضرت رضا ـ علیه السلام ـ است که از حالتِ درونی افراد باخبر است، هم به فکر مهمان بودن و رفع حاجت او را میرساند، و هم تواضع وی را، که تا این حدّ در پذیرایی از مهمان، اهتمام میورزد.
یسع بن حمزه:
«در مجلس امام رضا ـ علیه السلام ـ بودم و با وی صحبت میکردم و جمع بسیاری گرد آمده بودند و از حلال و حرام، از او میپرسیدند. مرد بلند قدّ و گندمگونی آمد و سلام داد و خود را از دوستان آن حضرت و پدرانش معرفی کرد و اظهار نمود که در بازگشت از حج، نفقه و پولش را گم کرده است و درخواستِ کمک کرد تا به شهرش برسد و آن مقدار را از طرف حضرت، صدقه دهد. حضرت فرمود تا بنشیند.
اکثر مردم رفتند و من و دو نفر دیگر مانده بودیم و آن مرد. حضرت، رخصت? خواست و به اندرون رفت و پس از زمانی آمد و در را بست و دستش را از بالای در بیرون آورد و فرمود:
ـ آن خراسانی کجاست؟
ـ گفت: من، این جا هستم.
فرمود: این دویست دینار را بگیر و خرج کن و از آن تبرّک بجوی. و از طرف من هم صدقه نده. بیرون برو که همدیگر را نبینیم.
وقتی بیرون رفت، سلیمان (یکی از حاضرین) پرسید: فدایت شوم. بخشش تو فراوان بود، پس چرا صورت از او پوشاندی؟
فرمود: از ترس این که مبادا خفّت و خواری سؤال را در چهرهاش ببینم، به خاطر ادای این حاجت او. آیا حدیث پیامبر را نشنیدهای که: آن که نیکیِ خود را بپوشاند، برابر با هفتاد حجّ است و آن که افشا کند سیّئه را، خوار میشود، و آن که سیّئه را بپوشاند آمرزیده است؟! آیا نشنیدهای قول آن را که گفته است:
متی آته یوماً لأطلب حاجتی رَجعت الی اهلی ووجهی بمائه»
حفظ آبروی اشخاص، و جلوگیری از احساس حقارت و خورد شدن شخصیّت یک انسانِ نیازمند و درمانده، وظیف? الهی کسی است که به وی کمک میکند.
حسین بن موسی بن جعفر:
ما عدّهای از جوانانِ بنی هاشم بودیم که پیرامون امام رضا ـ علیه السلام ـ نشسته بودیم. جعفر بن عمر علوی به ما گذر کرد، در حالی که آشفته حال و پریشان بود (رثّ الهیئه). ما به یکدیگر نگاه کردیم و به ریخت و قیافه او خندیدیم.
امام رضا ـ علیه السلام ـ فرمود: به زودی خواهید دید که ثروتمند و معتبر خواهد شد. چند ماهی نگذشت که والی مدینه شد و حالش نیکو گردید و بر ما میگذشت، در حالی که همراهش، غلامان و مرکبها بودند.?
۲ـ ارشاد معنوی اصحاب
امام رضا ـ علیه السلام ـ آن گونه که شأن امامت است، نسبت به اصحاب خویش و چهرههای ممتاز شیعه، حالت سازندگی اخلاقی و تذکّرات سازنده را دارا بود و چنان توجّه داشت که اصحابش حتّی اندکی هم در دام شیطان و وسوسههای نفسانی نیفتند.کنترل معنویّت اصحاب، از برخوردها و تذکرات سازندهاش، از جمله با «بزنطی» و دیگران برمیآید. اینک مواردی از این دست.
بزنطی (احمد بن محمد بن ابی نصر البَزَنطی):
«امام رضا ـ علیه السلام ـ مرکبی را نزد من فرستاد، سوار بر آن شدم و به حضور آن حضرت رسیدم و شب، پیش او بودم. مقداری که از شب گذشت، وقتی? خواست برخیزد، فرمود: فکر نمیکنم که الان بتوانی به شهر برگردی!
گفتم: آری، جانم به فدایت.
فرمود: پس امشب پیش ما بمان و فردا صبح، به برکت خدای متعال برو.
گفتم: چشم،جانم به فدایت.
آن گاه به کنیزش فرمود: ای کنیز! رختخوابِ خودم را برایش بگستر و ملحف? مرا بر روی او بکش و بالش مرا زیر سرش بگذار.
پیش خودم گفتم: چه کسی به افتخاری که امشب نصیب من شد دست یافته است؟ خداوند موقعیت و منزلتی را برای من نزد امام رضا ـ علیه السلام ـ قرار داد که برای هیچ یک از اصحاب ما قرار نداده است؛ امام، مرکب خود را برایم فرستاد که سوار شدم، رختخواب مخصوص خویش را برایم گسترد و من در بستر او خوابیدم و متکّای خویش را برایم نهاد. هیچ یک از اصحاب ما، به این شرف، نایل نشده است.
در همین حال، که امام با من نشسته بود و من در دلم این سخنان را میگذراندم، به من گفت: ای احمد! امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ روزی به عیادت زید بن صوحان که مریض بود رفت، زید، به واسطه آن به مردم فخر میکرد. مبادا نفس تو، تو را به فخر بکشد! فروتنی کن در برابر خدا (به خاطر خدا فروتن باش).
و به دستانش تکیه داد و بلند شد... .»
چون ممکن بود که بزنطی از این موهبت و موقعیّت، دچار غرور و خودخواهی شود و به فخر فروشی آلوده گردد، امام ـ علیه السلام ـ که از دل او خبر داشت، در دَم، این تذکّر را داد تا او به گناه و خودستایی و... گرفتار نشود و سالم بماند.
لازم به یادآوری است که این ماجرا، به شکلهای گوناگون و عبارات مختلف? و به خصوص استناد امام رضا ـ علیه السلام ـ به عیادت حضرت امیر ـ علیه السلام ـ نسبت به زید بن صوحان، یا صعصعه بن صوحان «طبق نقلهای بیشتر) روایت شده است. و به نظر میرسد که همه اینها یک واقعه را بازگو میکند که به صور مختلف نقل شده است.
برای تکمیل فایده، صورتِ نقل دیگری را هم در این جا میآوریم:
بزنطی:
«من از واقفیّه بودم و در امامت امام رضا ـ علیه السلام ـ شکّ داشتم. نامهای به حضورش نوشتم و از مسائلی سؤال کردم و مهمترین سؤالم را (درباره امامت خود آن حضرت) فراموش کردم. از سوی حضرت، جواب برای همه سؤالها آمد و امام اضافه کرده بود: مهمترین چیزی را که نزد تو «مسأله» بود فراموش کردهای!
من با همین جواب، مستبصر شدم (به امامت وی معتقد گشتم). پس از زمانی، به حضرت عرض کردم: یا بن رسول الله! دوست دارم در فرصتی، ـ که از آمدن ما به حضورتان هم، از سوی دشمنان برای ما مفسدهای نباشد ـ مرا به حضور طلبی.
یک روز امام، هنگام غروب بود که مرکبی را پیش فرستاد. بیرون شدم و نماز مغرب و عشا را هم در حضور وی خواندم. حضرت نشست و علوم را ابتداءً بر من اِملاء نمود و من نوشتم. آن گاه، من میپرسیدم و او جوابم را میداد تا آن که پاسی از شب گذشت ـ و دیر وقت شد ـ. به غلامش فرمود: رختخواب مرا که در آن میخوابم بیاور تا «احمد بزنطی» در آن بخوابد.
به دلم خطور کرد که حال هیچ کس در دنیا به حال من نمی رسد امام، مرکب خود را پیش من فرستاد و خودش آمد و پیش من نشست و سپس دستور اکرام و احترام داد.?
امام رضا ـ علیه السلام ـ که به دستهای خود تکیه داده بود تا برخیزد، نشست و فرمود: ای احمد! به واسطه این، بر اصحاب خودت فخر مکن. همانا «صعصعه بن صوحان» مریض بود، امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ از او عیادت کرد و اکرام نمود. سپس دستش را بر پیشانی او نهاد و با او ملاطفت و مهربانی کرد، همین که خواست برخیزد، فرمود: ای صعصعه! به این کاری که کردم، بر برادرانت فخر مفروش! آن چه را که من انجام دادم، فقط وظیفهام بود... .»
احمد بن عمر الحلبّی:
«در منی، خدمت امام رضا ـ علیه السلام ـ رسیدم و عرض کردم: ما خانواد? بخشش و خوشی و نعمت بودیم. خدا همه آنها را برد، تا آن جا که اینک محتاج کسانی هستیم که به ما نیازمند بودند.
فرمود: ای احمد بن عمر! چه حال خوبی داری!
گفتم: فدایت شوم، حال من چنان بود که خبر دادم.
فرمود: آیا دوست داری که تو بر حالتی باشی که این جبّاران هستند و حال و وضعیّت آنان را داشته باشی و دنیای پر از طلا مال تو باشد؟
گفتم: نه، یا بن رسول الله.
حضرت خندید و فرمود: از همین جا باز میگردی، چه کسی حالش بهتر است از تو؟ در دستِ تو صنعت (و هنری) است که آن را به دنیایی پر از طلا نمیفروشی، آیا بشارتت دهم؟
گفتم: آری، یا بن رسول الله، خداوند مرا به تو و پدرانت شاد کند... .»
وقتی وضع زندگی و معیشت انسان، خوب نباشد، گاهی جنبههای معنوی و ارزشهای والا را فراموش میکند و دنیا در نظرش جلوه میکند.?
امام رضا ـ علیه السلام ـ برای پیش گیری از این مسأله، احمد بن عمر را به ارزش واقعی فکر و ایمان و خطّ فکری و ارتباطش با اهل بیت و... متذکّر میشود و به یاد میآورد که دشمنان، با همه ثروت و امکاناتی که دارند، وقتی بیراهه میروند، فاقد ارزش میشوند. برعکس، ارزش، در خط فکری سالم و مکتبی است، که بسیار ارزشمندتر از ثروت دنیا و مادیّات است. ... تا زرق و برق دنیا، دیده را نزند و دل را نبرد... .
۳ـ موضع گیری در مقابل بستگان فاسد
از نکات مهم، یکی هم آن است که حضرت رضا ـ علیه السلام ـ اگر در یکی از بستگان خویش، خلاف و انحراف را در مسایل اخلاقی یا سیاسی یا اعتقادی میدید، تذکّر میداد، انتقاد میکرد، موضع میگرفت و صرف خویشاوندی باعث نمیشد که آن حضرت، از تذکّر و نهی از منکر و موضع گیری، خودداری کند.
بستگان آن حضرت، هرگز نمیتوانستند از خویشاوندی با او سوء استفاده کنند؛ چون حضرت، این اجازه و مجال را به آنان نمیداد. حتّی بعضی را طرد میکرد و افشا مینمود تا امر بر مردم مشتبه نشود و مردم بدبین نشوند و خلافهای آنان را به حساب امام نگذارند. به برخی از این گونه برخوردها توجّه کنید.
یاسر خادم آن حضرت:
«زید بن موسی (برادر امام رضا ـ علیه السلام ـ ) در مدینه خروج کرد و دست به کشتار و آتش سوزی (در خانههای بنی عباس) زد. از این جهت به «زیدالنّار» معروف بود.
مأمون کسانی را در پی او فرستاد. او را گرفتند و پیش مأمون آوردند. مأمون گفت:
او را پیش امام رضا ـ علیه السلام ـ ببرید.
چون او را نزد آن حضرت بردند، حضرت به او فرمود:?
ای زید! آیا سخن سفلگان کوفه مغرورت کرده است که گفتهاند: فاطمه ـ علیها السلام ـ چون عفاف ورزید، خداوند، ذریّه او را بر آتش حرام کرد؟، این سخن فقط درباره حسن و حسین ـ علیهما السلام ـ است.
اگر خیال میکنی که گناه کنی و وارد بهشت شوی و موسی بن جعفر ـ علیهما السلام ـ هم که اطاعت خدا را کرده وارد بهشت شود، پس با این حساب، تو نزد خدا گرامیتر از موسی بن جعفر ـ علیهما السلام ـ هستی!
به خدا سوگند، هیچ کس به پاداش خدا نمیرسد مگر با طاعتِ او. اگر خیال میکنی که تو با معصیت خدا به پاداش میرسی، گمان بدی کردهای!
زید گفت: من برادر تو و پسر پدرت هستم.
حضرت فرمود:
تو تا وقتی برادر منی که خدای متعال را اطاعت کنی. نوح ـ علیه السلام ـ به خدا عرض کرد پسرم از خانواده من است و وعده تو راست میباشد، خداوند فرمود:
ای نوح! او از خاندان تو نیست، او عملِ غیر صالح است: (یا نوحُ اِنّه لیسَ مِن اَهلِک اِنّه عملٌ غیرُ صالحٍ)، خداوند او را به خاطر معصیتش از خاندان نوح اخراج کرد.»
میبینیم که حضرت، با برادرش که دست به ارتکاب خلاف زده، این گونه برخورد تند میکند تا هم موضع خود را روشن کرده باشد، هم خطای اندیشه برادر را گوشزد کند و هم «ملاک»ها را بیان نماید.
برخورد حضرت با «زیدالنّار» به چند صورتِ دیگر هم نقل شده که نمونهای دیگر را هم تقدیم میداریم.?
حسن بن جحم:
«نزد امام رضا ـ علیه السلام ـ بودم که زید بن موسی ـ برادر آن حضرت ـ هم بود و امام رضا ـ علیه السلام ـ به او گفت:
ای زید! از خدا بترس (اتقّ الله) ما به هر مقامی که رسیدهایم در سایه تقوا رسیدهایم. هرکس که تقوا داشته باشد و از خدا مراقبت نداشته باشد از ما نیست، و ما هم از او نیستیم.
ای زید! بپرهیز از این که توهین به بعضی از شیعیان ما کنی که صولت و حمله تو به سبب آنان است و در نتیجه، نورِ تو برود (ایّاک ان تهین من به تصول من شیعتنا فیذهب نورک).
ای زید! شیعیان ما را، مردم از آن جهت مورد خصومت و دشمنی قرار میدهند و مال و جانشان را حلال میشمارند که نسبت به ما محبت و دوستی دارند و به ولایت ما معتقدند. اگر تو هم به اینان بدی کنی، به خود ستم کردهای و حق خود را باطل کردهای.
حسن بن جحم میگوید آن گاه حضرت رو به من کرد و فرمود:
ای پسر جحم! هرکس با دینِ خدا مخالفت کند من از او بیزاری میجویم؛ هرکس و از هر قبیلهای که باشد. و هرکس با خدا دشمنی کند، با او دوستی و موالات مکن، هرکس و از هر قبیلهای که باشد.
گفتم: یا بن رسول الله! چه کسی با خدا دشمنی میکند؟
فرمود: هرکس که خدا را معصیت میکند.
عمیر بن برید:
«نزد امام رضا ـ علیه السلام ـ بودم. سخن از عموی آن حضرت (محمد بن جعفر) به میان آمد و حضرت او را یاد کرد (از او یاد شد). فرمود:?
بر خودم عهد کردهام که من و او را، سقفِ خانهای سایه نیفکند (یعنی هرگز او را دیدار نکنم).
پیش خود گفتم: او (امام رضا ـ علیه السلام ـ) ما را به نیکی و صل? رحم فرمان میدهد، ولی خودش درباره عموی خود چنین میگوید!
حضرت نگاهی به من کرد و فرمود:
این، از نیکی و صِله است. هروقت که او نزد من آید و من به خانهاش بروم و درباره من سخنانی بگوید، مردم او را (به خاطر این دیدار و رابطه با من) تصدیق میکنند و حرفهایش را میپذیرند، ولی اگر پیش من نیاید و من به خانه او نروم مردم حرفهایش را نخواهند پذیرفت.»
این حدیث، علاوه بر کرامت حضرت رضا ـ علیه السلام ـ در دانستنِ آن چه در قلب عمیر بن برید گذشته، و علاوه بر اصلاحِ فکر و رأی او، دقت حضرت در پیوندها و رابطهها و آثار جنبی و تأثیراتِ اجتماعیِِ نوعِ رابطهها و رفت و آمدهایش را میرساند و هم نشان دهنده هدفداری حضرت، در هم? برخوردهایش میباشد.
۴ـ ارزش گذاری برای «تقوا»
محمد بن موسی بن نصر رازی، از پدرش نقل میکند که:
«مردی به امام رضا ـ علیه السلام ـ گفت به خدا سوگند، در روی زمین، کسی از نظر پدر، به شرافت تو نمیرسد.?
حضرت فرمود:
تقوا به آنان شرافت بخشیده و طاعت خدا آنان را بالا برده است.
مرد دیگری به آن حضرت گفت:
به خدا، تو بهترین مردمی! حضرت فرمود:
فلانی! قسم مخور. بهتر از من کسی است که در برابر خداوند، باتقواتر و مطیعتر باشد. به خدا سوگند، این آیه نسخ نشده است: (وَ جَعلناکم شعوباً و قبائل لتعارفوا اِنّ اکرمکم عِندالله اتقاکم) [ملاک ارزش را در تقوا دانستن].»
۵ـ برخورد منطقی
تکیه بر منطق و کلامِ عقلپسند، در دلهای مستعد و بیمرض و غرض، مؤثر میافتد. احتجاجهای مفصّل حضرت رضا ـ علیه السلام ـ با پیروانِ فرق و مذاهب و مخالفان گوناگون، و استدلالها و برخوردهای منطقی او، بسیاری را به «راه» آورده و در برابر «حق»، قانع و خاضع ساخت و این شیوه مؤثر اخلاقی، حتی گاهی دشمنانی چون خوارج را هم رام میکرد.
به این نمونه توجّه کنید.
محمّد بن زید رازی:
«در خدمت امام رضا ـ علیه السلام ـ بودم، در ایّامی که مأمون او را به ولیعهدی? معرّفی کرده بود. مردی از خوارج، در حالی که در دستش خنجری زهرآگین بود وارد شد. در حالی که به دوستانش میگفت:
به خدا سوگند، پیش این شخصی که مدّعی است فرزند پیامبر است میروم. او این گونه وارد بر این طاغوت (یعنی مأمون) شده است! از او دلیل کارش را خواهم پرسید. اگر دلیلی داشت که هیچ، وگرنه مردم را از دستِ (امام رضا ـ علیه السلام ـ ) راحت خواهم کرد.
پیش امام آمد و اجازه طلبید. امام، اذن داد و فرمود:
به سؤالت به این شرط جواب میدهم که اگر پاسخم را پسندیدی و قانع شدی آن چه که در آستین داری (= خنجر) را بشکنی و دور اندازی!
آن مرد که از خوارج بود، حیرت زده ماند، خنجر را بیرون آورد و شکست. آنگاه پرسید:
چرا به حکومت این طاغوت داخل شدهای، در حالی که اینان در نظر تو کافرند و تو پسر پیامبری، چه چیز تو را به این کار واداشته است؟ امام رضا ـ علیه السلام ـ فرمود:
آیا به نظر تو اینان کافرترند، یا عزیز مصر و اهل کشور او؟ مگر نه این که اینان، خود را موحّد میشمارند، ولی حکّام مصر، نه یکتاپرست بودند و نه خداشناس؟
یوسف، پسر یعقوب ـ علیه السلام ـ ، پیامبر و پسر پیامبر بود که به عزیز مصر گفت: مرا مسؤول خزاین مملکت قرار بده... و با فرعونها نشست و برخاست میکرد.
حال آن که من یکی از اولاد پیامبرم (نه پیامبر) و مأمون هم مرا بر این کار، اجبار و اکراه کرده است. چرا بر من خشم میگیری و این را زشت میشماری؟
آن مرد گفت:?
بر تو ایرادی نیست. گواهی میدهم که تو فرزند پیامبری و صادق هستی.»
۶ـ نظارت بر کار خادمان
زیر نظر داشتن رفتار و اعمال غلامان و زیردستان، و تذکرات و هشدارهای لازم به آنان، از جمله دقّتهای دیگر امام رضا ـ علیه السلام ـ بود؛ چه در مورد اعمال فردیشان، چه در مورد رفتار با دیگران. به این دو مورد توجّه کنید.
یاسر، خادم حضرت:
«غلامان یک روز میوه خورده بودند، ولی بدون این که آن را کامل بخورند، دور انداخته بودند.
حضرت رضا ـ علیه السلام ـ به آنان فرمود:
سبحان الله! اگر شما از آن بینیازید، کسانی هستند که به آن محتاجند. آن را به کسی بدهید که نیازمندِ آن است.
[این روایت در مورد نهی از اسراف هم مناسب است].»
سلیمان بن جعفر جعفری:
«... طبق فرموده حضرت رضا ـ علیه السلام ـ بنا شد شب پیش وی بمانم.
غروب هنگام، به اتفاق آن حضرت، وارد خانه شدیم. حضرت، نگاهی به غلامانش کرد، که با گِل، اسطبل چهارپایان را درست میکردند و سیاه پوستی هم که جزء آنان نبود، مشغول به کار بود.
پرسید: این کیست که با شماست؟
گفتند: ما را کمک میکند، ما هم در آخر چیزی به او میدهیم.
پرسید: آیا اجرت و کارمزد او را معین کردهاید؟
گفتند: نه، هر چه بدهیم او راضی میشود.?
حضرت با شلّاق، در حالتی غضبآلود و به قصد زدن رو به آنان حرکت کرد.
گفتم: فدایت شوم، چرا خود را ناراحت میکنید؟
فرمود: من چند بار اینان را از این کار نهی کردهام و گفتهام که کسی را به کار نگیرید مگر این که قبلاً مزد و اجرت او را با او قرارداد ببندید.
بدان که هیچ وقت کسی را بدون اجرت معیّن به کار نمیگیری مگر این که اگر سه برابر اجرت هم به او بدهی، باز خیال میکند که کم دادهای.
ولی اگر قبلاً قرارداد ببندی، و بعد، همان اجرتش را بدهی، تو را خواهد ستود بر این وفای به عهد. و اگر هم چیزی اضافه بدهی، آن را میشناسد و میداند که زیادتر به او دادهای (و در نظرش خواهد بود).»
۷ـ خلق و خوی والا
ابراهیم بن عباس:
«هرگز ندیدم که جضرت رضا ـ علیه السلام ـ به احدی با کلامش جفا کند.
هرگز کلام کسی را قطع نمیکرد تا از سخن، فارغ شود.
هرگز ـ اگر قدرت داشت ـ از برآوردن حاجتِ کسی روی برنمیگرداند.
هرگز پایش را پیش همنشین، دراز نمیکرد.
هرگز پیش همنشینان، تکیه نمیداد.
هرگز غلامان و خدمتکاران را فحش و ناسزا نمیگفت.
هرگز تف نمیکرد.
هرگز قهقه سر نمیداد و خندهاش تبسّم بود.
در خلوت و تنهایی، سفرهاش را میگسترد و همه غلامان، حتّی دربان و کارپردازخانه را هم بر سفره مینشانید.?
شبها کم میخوابید و بسیار بیدار بود و بیشتر وقتها شب را تا صبح بیدار میماند.
روزه زیاد میگرفت. همیشه در هر ماه، سه روز ـ اوّل و وسط و آخر ماه ـ را روزه میگرفت و میفرمود: این، روزه همه دهر است.
حضرت بسیار، کار خیر و صدقه پنهانی داشت، و بیشتر در شبهای تاریک ... .»
۸ـ چند حدیث تربیتی
عن الرضا ـ علیه السلام ـ :
« من لقی فقیراً مسلماً فسلّم علیه خلافَ سلامِهِ علی الأغنیاء لقی الله عزوجلّ یومَ القیامه و هو علیه غضبان.»
«هرکس به یک مسلمان فقیر طوری سلام دهد که متفاوت باشد با سلامش بر ثروتمندان، خداوند او را در روز قیامت به گونهای ملاقات میکند که خدا بر او خشمناک است.»
«لا تبذل لأخوانک مِن نفسِک ما ضَررهُ علیک اکثرُ مِن نفعِه لهم.»
«از خود، به اندازهای برای برادرانت بذل مکن که زیانش بر تو، بیش از سودش برای آنان باشد (مایه گذاشتن از آبرو و امکانات).»
«مؤمن تا سه صفت در او نباشد مؤمن نیست، اینها یک صفت از پروردگار و دیگری از پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ و سومی از امام ـ علیه السلام ـ است؛ امّا صفتی که از اوصاف پروردگار میباشد رازداری یا کتمان سرّ است? چنان که فرموده است: (عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه أحداً إلاّ من ارتضی من رسول) امّا صفت پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ مدارا و سازگاری با مردم است؛ زیرا خداوند عزّوجلّ پیامبرش را به مدارا با مردم دستور داده و فرموده است: (خذ العفو وأمر بالعرف وأعرض عن الجاهلین) و امّا صفت امام عبارت است از شکیبایی در سختی و رنجوری چنان که خداوند عزّوجلّ فرموده است: (والصابرین فی البأساء والضرّاء).»
به نقل آن حضرت از رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ :
«من حقّ الضّیفِ اَن تَمشِیَ مَعه فَتخرجَهُ مِن حَریمک اِلی الباب.»
«از جمله حقوق مهمان بر تو آن است که (هنگام رفتنش) او را تا دم در همراهی کنی... .»
در مورد نعمت شناسی و نیکی به مردم
علی بن شعیب:
«خدمت امام رضا ـ علیه السلام ـ رسیدم. به من فرمود:
یاعلی! مَن احسن الناسِ معاشاً؟
قلت: انتَ یا سیّدی اعلم به منّی.
فقال ـ علیه السلام ـ : من حسن معاش غیره فی معاشه.
یا علی! مَن اسوءُ الناسِ معاشاً؟
قلت: انت اعلم.?
قال: من لم یعِش غیره فی معاشه.
یاعلی! اَحسِنوا جوار النِّعم فانَّها وحشیّهٌ، ما نَأت عن قومٍ فعادت الیهم.
یاعلی! اِن شرّ الناس من مَنع رفده واَکل وحدَه و جَلّد عبدَه.»
«ای علی! چه کسی از نظر زندگی بهتر است؟
گفتم: شما به آنها داناترید. سرورم!
فرمود: هرکس که زندگی دیگری در زندگی او نیکو باشد.
ای علی! چه کسی از نظر زندگی بدتر است؟
گفتم: شما داناترید.
فرمود: کسی که دیگری، در معاش او زندگی نداشته باشد.
ای علی! همسایگی نعمتها را نیکو سازید، زیرا نعمتها وحشی و گریزپایاند، هرگز از قومی دور نشدند که برگردد.
ای علی! بدترین مردم کسی است که بخشش خود را از دیگران منع کند. و تنها بخورد و برده خود را تازیانه بزند.»?
____________________________________________________
. زیارت جامعه کبیره.
. میزان الحکمه، ج۱، ص ۱۹۲.
. حدیث از امام صادق ـ علیه السلام ـ است. الحیاه، ج۱، ص۲۹.
. بحار، ج۴۹، ص۱۰۱، به نقل از الکافی، ج۴، ص۲۳.
. بحار، ج۴۹، ص۹۱، به نقل از عیون الأخبار الرضا، ج۲، ص۱۸۴.
. بحار، ج ۴۹، ص ۱۶۴؛ به نقل از عیون الأخبار الرضا، ج۲، ص۱۵۹.
. ج ۴۹، ص۹۹، ح۱۶، به نقل از مناقب ابن شهرآشوب.
. ج ۴۹، ص۱۰۲، به نقل از کافی، ج۶، ص۲۸۳.
. بحار، ج ۴۹، ص ۳۱، ح۵؛ به نقل از عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۲۰۴.
. بحار، ج۴۹، ص۴۸، ح ۴۷؛ به نقل از خرائج و جرائح.
. بحار، ج۴۹، ص۱۰۱؛ به نقل از الکافی، ج۴، ص۲۴.
. بحار، ج۴۹، ص۲۲۰و۳۳؛ به نقل از عیون، ج۲، ص۲۰۹.
. بحار، ج۴۹، ص۴۸، ح۴۸؛ نقل از الخرائج و الجرائح، ص۲۳۷.
. مسند الإمام الرضا ـ علیه السلام ـ ،ج۲، ص۴۲۸؛ به نقل از رجال کشی، ص ۴۹۷.
. سوره هود (۱۱)،آیه ۴۶.
. بحار، ج۴۹، ص۲۱۷، ح۲؛ به نقل از عیون، ج۲، ص۲۳۴.
. بحار، ج۴۹، ص۲۱۹؛ به نقل از عیون الأخبار، ج۲، ص۲۳۵.
. بحار، ج۴۹، ص۳۰، ح۳و ص ۲۲۰،ج۶: به نقل از عیون، ج۲، ص۲۰۴.
. بحار، ج۴۹، ص۹۵؛ به نقل از عیون، ج۲، ص۲۳۶.
. بحار، ج۴۹، ص۵۵؛ به نقل از الخرائج و الجرائح، ص۲۴۵.
. سوره جن (۷۲)، آی? ۲۶.
. سوره اعراف (۷)، آی? ۱۹۹.
. سوره بقره (۲)، آیه ۱۷۷.
. مسند الإمام الرضا ـ علیه السلام ـ ، ج۲، ص۳۳۱، به نقل از عیون، ج۲، ص۶۹.
. مسند الإمام الرضا ـ علیه السلام ـ ، ج۲، ص ۳۱۵،
اخلاق و کردار امام رضا علیه السلام
عطر اخلاق امام(ع)، در نسیم شعر شاعران
اخلاق امام(ع) در بیان روایات
مهمانى و آداب آن
حقوق کارگر
تواضع در کمک کردن
تقوى ملاک برترى
اسراف و تبذیر
حرمت مؤمن
اطعام مساکین
عبادتهاى سنگین و ختم قرآن و سجدههاى طولانى
اخلاق و کردار امام رضا علیه السلام
ابراهیم بن عباس مى گوید: من هرگز ندیدم حضرت رضا(ع) به کسى ظلم کند یا سخن کسى را قطع نماید یا حاجت کسى را در صورت قدرت رد کند یا در مجلسى پاهاى خود را دراز کند یا به نشانه بى احترامى نسبت به کسى، تکیه دهد یا بندههاى خود را ناسزا گوید یا آب دهان خود را بیرون بریزد یا صدایش را به قهقهه بلند کند؛ بلکه خنده آن حضرت تبسّم بود.
وقتى براى آن حضرت سفره مىانداختند، تمام بندگان و خدمتگزاران خود، حتى دربانان و چوپانها را در سر همان سفره مىنشاند. خواب آن حضرت بسیار کم و بیدارى اش زیاد بود و بسیارى از شب ها تا به صبح نمى خوابید.
روزه هاى مستحبى بسیار مىگرفت و هرگز سه روز روزه را در یک ماه ترک نمىکرد و مىفرمود که آن روزه دهر است و آن روز پنجشنبه اول و پنجشنبه آخر و چهارشنبه اول از دهه دوم هر ماه است . صدقات سرى آن حضرت بسیار بود و اکثرا آنها را در شبهاى تار- بدون مهتاب- انجام مى داد. هر کس گمان کند که مانند آن حضرت را دیده است او را تصدیق نکنید.
ابن ابى عباد، وزیر مامون، شیوه زندگى امام(ع) را چنین یادآور شده است:
"حضرت على بن موسى(ع) در تابستان روى حصیر مى نشست و فرش او در زمستان نوعى پلاس بود، دور از چشم مردم جامه خشن مىپوشید و هنگام رویارویى با مردم، لباس معمولى مىپوشید تا خودنمایى به زهد، تلقى نشود." عطر اخلاق امام(ع)، در نسیم شعر شاعران
ابونواس، از ادیبان و شعراى معروف عصر امام رضا(ع) است. وى که در ادبیات و شعر، شهره و نامدار زمان خود بوده است، با تمام توان ادبى که داشت، از ستودن امام(ع) اظهار ناتوانى کرد. ابن طولون مىنویسد،
برخى از اصحاب به ابونواس اعتراض داشته، چنین گفتند:
تو در باره شراب، کوه و دشت، موسیقى و ... شعر سرودهاى، تو را چه شده است که درباره موضوعى مهم، یعنى شخصیت والاى امام علىبن موسى الرضا(ص) تاکنون چیزى نگفته و شعرى نسرودهاى؟ با آن که معاصر امام نیز هستى و او را به خوبى مىشناسى.
ابونواس در پاسخ چنین گفت:
والله ماترکت ذلک الا اعظاما له و لیس یقدر مثلى ان یقول مثله
سوگند به خدا که بزرگى او مانع این کار شده است. چگونه کسى چون من، درباره شخصیتى چون او مدح تواند کرد. آنگاه ابیات زیر را سرود:
قیل لى انت اوحد الناسطرا فى فنون من الکلام النبیه
لک فى جوهر الکلام بدیع یثمر الدر فى یدى مجتبیه
فعلام ترکت مدح ابنموسى و الخصال التى تجمعن فیه
قلت لا اهتدى لمدح امام کان جبریل خاد ما لابیه
چکیده سخن او چنین است: از من نخواهید او را بستایم، مرا توان آن نیست تا از کسى که جبرئیل خدمتگزار آستان پدر اوست مدح گویم.
قصیدهاى به او منسوب است که در مرو چون چشمش به حضرت رضا(ع) افتاد، آن را سرود و گفت:
مطهرون نقیات ثیابهم تجرى الصلاه علیهم اینما ذکروا
من لم یکن علویاحین تنسبه فماله فى قدیم الدهر مفتخر
فانتم الملا الاعلى و عندکم علم الکتاب و ما جاءت بهالسور
امامان معصوم، پاکیزگان و پاکدامنان هستند که هرگاه نامى از ایشان به میان آید، بر آنان درود و تحیت فرستاده خواهد شد.
کسى که انتسابش به سلاله پاک على(ع) نرسد، در روزگاران داراى مجد و افتخار نیست.
به راستى که شما در جایگاه بلندى قرار دارید و علم کتاب و مضامین سورههاى قرآن نزد شماست.
ابن صباع مالکى درباره حضرتش مىنویسد:
حضرت از مناقبى والا و صفاتى پسندیده برخوردار است. نفس شریفش پاک، هاشمىنسب و از نژاد پاک نبوى(ص) است.
بعداز جریان ولایتعهدى، روزى عبداللهبن مطرف بن هامان بر مامون وارد شد. حضرت رضا(ع) نیز در مجلس حضور داشت. خلیفه رو به عبدالله کرد و گفت: در باره ابوالحسن علىبن موسى الرضا(ع) چه مىگویى؟
عبدالله گفت:
«چه بگویم در باره کسى که طینت او با آب رسالت سرشته شده و ریشه در گواراى وحى دوانیده است. آیا از چنین ذاتى جز مشک هدایت و عنبر تقوا مىتواند ظاهر شود؟»
اخلاق امام(ع) در بیان روایات
او بسیار به مستمندان رسیدگى مىکرد. به دادن صدقه به ویژه در شبهاى تار و به صورت پنهانى بسیار مبادرت مىکرد. با خدمتگزارانش کنار یک سفره مىنشست و غذا مىخورد.
هیچ فرقى میان غلامان و اشراف و اقوام و بیگانگان نمىگذاشت، مگر براساس تقوا. همواره متبسم و خوشرو بود. بهترین بخش غذاى خود را قبل از تناول، براى گرسنگان جدا مىساخت. با فقرا مىنشست. در تشییع جنازه شرکت مىجست. خدمتکارى را که مشغول خوردن غذا بود، به خدمت فرا نمىخواند. با صداى بلند و با قهقهه هرگز نمىخندید.
رفع نیاز مؤمنان و گرهگشایى از ایشان را بر دیگر کارها مقدّم مىداشت. روى حصیر مىنشست. قرآن زیاد تلاوت مىکرد. با گفتارش دل کسى را نرنجانید. سخن هیچ کس را ناتمام نمىگذاشت و نمىشکست. هیچ نیازمندى را تا حد امکان رد نکرد. پاى خود را هنگام نشستن در حضور دیگران دراز نمىکرد. در حضور دیگران همواره از دیوار فاصله داشت و هیچ گاه تکیه نزد.
همواره یاد خدا بر زبان جارى داشت. از اسراف و تبذیر سخت پرهیز داشت. به مسافرى که پول خود را تمام و یا گمکرده بود، بدون چشمداشت، هزینه سفر مىداد. در دادن افطارى به روزهداران کوشا بود. به عیادت بیماران مىرفت. در معابر عمومى، آب دهان خود را نمىانداخت. از میهمان شخصا پذیرایى مىکرد. هنگامى که بر جمعى کنار سفره وارد مىشد، اجازه نمىداد تا براى احترام وى از جاى برخیزند. به سخن دیگران که وى را مورد خطاب قرار داده، از او پرسشى داشتند، با دقت کامل گوش مىداد.
خویش را به بوى خوش معطر مىکرد، به خصوص براى نماز. به نظافت جسم و لباس به ویژه موى سر توجّه داشت. قبل از غذا دستها را مىشست و با چیزى خشک نمىکرد، بعد از غذا نیز آنها را مىشست و با حولهاى خشک مىکرد.
اگر غذایى از حد نیاز زیاد مىآمد، آن را هرگز دور نمىریخت. در حضور دیگران به تنهایى چیزى نمىخورد. بسیار بردبار و شکیبا بود. کارگرى را که به مبلغ معین اجیر مىکرد، در پایان افزون بر مزدش به او عطا مىکرد. با همگان با رافت و خوشرویى روبرو مىشد. بسیار فروتن بود. به فقرا و بیچارگان بسیار مىبخشید و آن را براى خود پس انداز مىدانست.
این همه که یاد شد، بىگمان خوشه اى از خرمن شخصیت اخلاقى آن امام بزرگ است و نه تمام.
مهمانى و آداب آن
شبى حضرت رضا(ع) مهمانى داشتند که یک مرتبه چراغ تغییرى کرد- و احتیاج به اصلاح داشت- مهمان، دست خود را دراز کرد تا چراغ را درست کند.
حضرت رضا(ع) دست او را کنار زدند و خودشان به اصلاح چراغ پرداختند و فرمودند: «ما قومى هستیم که مهمانهایمان را به کارى وا نمىداریم» احترام مهمان، بیش از این است که به خدمت صاحبخانه بپردازد.
حقوق کارگر
سلیمان جعفرى مىگوید:... من با حضرت رضا(ع) وارد منزلشان شدیم، حضرت دیدند غلامانشان مشغول گلکارى هستند و کارگر سیاه چهرهاى هم با آنها مشغول کار است.
حضرت فرمود، این کیست با شما؟ غلامان گفتند او را آوردهایم به ما کمک کند و چیزى هم به او بدهیم.
حضرت فرمود، آیا مزد او را معین کردهاید؟ گفتند نه، ما هر چه به او بدهیم راضى است.
حضرت بسیار خشمگین شدند به طورى که مىخواستند غلامان خود را با تازیانه ادب کنند، من پیش رفته گفتم، فدایتان شوم چرا ناراحت شدید؟!
حضرت فرمود: آخر من چندین بار آنها را از مانند این کار منع کردهام که به هیچ کس کارى ندهند مگر مزد و اجرت او را تعیین کنند.
- اى سلیمان- بدان اگر کارگرى براى تو کارى کرد بدون تعیین اجرت غالبا چنین است- اگر سه برابر اجرتش را هم به او بدهى باز گمان مىکند. کم دادهاى و اگر مزد او را تعیین کردى، اگر همان مقدار هم بدهى ترا سپاسگزار است و اگر یک ذره اضافه کنى آنرا بحساب مىآورد و مىفهمد که به او زیادى هم دادهاى.
تواضع در کمک کردن
یک بار حضرت امام رضا(ع) وارد حمام عمومى شدند. یکى از کسانى که داخل حمام بود و حضرتش را نمىشناخت از حضرت خواست که او را دلاکى کند. حضرت با تمام جلالتى که داشتند شروع کردند به کیسه کشیدن آن شخص. هنوز چیزى نگذشته بود که افرادى که در حمام رفت و آمد داشتند، حضرت را شناختند و به آن شخص معرفى کردند آن مرد شروع کرد به عذرخواهى، ولى حضرت بدون اینکه از کار خودشان دست بردارند، جملاتى براى رفع ناراحتى او فرمودند و همانگونه که دلاکى مىکردند با کلام نرم و ملایم قلب او را آرامش بخشیدند.
تقوى ملاک برترى
یکى از اهالى بلخ مىگوید: من در سفر حضرت رضا(ص) به خراسان همراه بودم، یک روز وقتى سفرهاى براى حضرت انداختند آن حضرت تمام خدمتگزاران اعم از سیاه و غیر سیاه را بر سر آن سفره جمع کرد.
من عرض کردم فدایت شوم خوب است براى آنها سفره دیگرى قرار دهید! حضرت فرمود، آرام باش که خداى همه ما یکى است، مادر همه ما و پدر همه ما یکى است و پاداش هم به عمل است. هر کس عملش بهتر است نزد خداوند مقربتر است هر چند بنده یا سودانى سیاه باشد.
اسراف و تبذیر
یاسر خادم مىگوید: روزى غلامان حضرت میوهاى خوردند و آن را به پایان نرسانده به دور انداختند.
حضرت رضا(ع) به آنها فرمود: سبحان الله اگر شما از همین میوه نیم خورده بىنیاز هستید- بدانید- افرادى هستند که به آن محتاجاند، آن را به افرادى که احتیاج دارند برسانید.
حرمت مؤمن
یسع بن حمزه مىگوید: من در مجلسى با حضرت رضا(ص) مشغول صحبت بودم و عده زیادى هم براى پرسش از مسائل حلال و حرام جمع شده بودند. که مردى بلند قامت و گندمگون داخل شد و سلام کرد و عرضه داشت. من دوستى از دوستداران شما و اجداد شما هستم و از حج مىآیم، زاد و توشهام گم شده اگر ممکن است کمکى بفرمائید که من به شهرم برسم که این نعمتى است بر من از جانب خداى تعالى، پس چون به شهرم رسیدم آنرا از جانب شما صدقه مىدهم چون من احتیاجى به صدقه ندارم.
حضرت فرمود: بنشین، خدا ترا رحمت کند. حضرت رو کردند به مردم و با آنها سخن گفتند تا وقتى که متفرق شدند و فقط آن مرد و من و سلیمان جعفرى و خیثمه باقى ماندیم. حضرت فرمود، اجازه مىدهید من به داخل منزل بروم؟
بلند شدند و داخل رفتند و بعد از لحظاتى آمدند پشت در و دست مبارک خود را از بالاى در خارج کردند و فرمودند: کجاست آن مرد خراسانى؟ آن مرد گفت: بله اینجا هستم. حضرت فرمود: این دویست دینار را بگیر و کار خود را انجام بده و به آن متبرک شو و از طرف من هم لازم نیست صدقه دهى، بیرون برو که من ترا نبینم و تو مرا نبینى. آن مرد خارج شد.
وقتى حضرت آمدند، سلیمان گفت فدایت شوم شما که عطاى وافر و زیادى به این مرد فرمودید چرا روى نازنین خود را از او پوشاندید؟ حضرت فرمود، تا مبادا ذلت سؤال را در چهرهاش ببینم. آیا مگر نشیندهاى که رسول خدا(ص) فرمود: هر کس حسنه و کار نیک خود را مستور بدارد، برابر است با هفتاد حج و هر کس سیئه و کار زشت خود را آشکار کند خوار مىشود و هر کس زشتى خود را بپوشاند و عمل خلافش را در پنهان انجام دهد بخشیده خواهد شد؟!
اطعام مساکین
معمربن خلاد مىگوید: وقتى حضرت رضا(ص) مىخواستند غذا بخورند یک کاسه بزرگى را کنار سفره مىگذاشتند و از بهترین غذاها، از هر کدام مقدارى، در آن کاسه مىریختند و مىفرمودند: آنرا به مساکین بدهند.
سپس این آیه مبارکه را قرائت مىفرمودند: فلا اقتحم العقبه - سوره بلد آیه ۱۱ - «پس انسان. آن گردنههاى سخت را نتواند پیمود.» و بعد مىفرمود، چون خداوند مىدانست که براى هر انسانى، آزاد کردن بنده، مقدور نیست راهى براى رسیدن به بهشت قرار داد با اطعام طعام.
عبادتهاى سنگین و ختم قرآن و سجدههاى طولانى
برادر دعبل مىگوید: حضرت رضا(ص) پیراهنى از خز سبز رنگ و انگشترى از عقیق به برادرم «دعبل» عنایت کردند و فرمودند، اى دعبل برو «قم» که در آنجا فایده خواهى برد، و فرمود: این پیراهن را محافظت کن.
زیرا که من در این پیراهن در هزار شب، هر شب هزار رکعت نماز خواندهام و در آن هزار بار قرآن را از ابتدا تا انتها ختم کردهام.
صولى مىگوید: از جدهام پرسیدند که درباره رفتار حضرت رضا(ع) سخنى بگوید.
جده من که زنى بسیار عاقل و سخاوتمند بود گفت: حضرت رضا(ع) که همیشه نمازش را در اول وقت مىخواند وقتى نماز صبحش تمام مىشد به سجده میرفت و سر مبارک خود را بر نمىداشت تابالا آمدن آفتاب. و آن حضرت در این مدت به ذکر خداى تعالى مشغول بود.
این ماجرا را تقریبا تمام کتابهایى که به احوال امام رضا(ع) و جریانهاى خط سیرش به «مرو» پرداختهاند، نقل کردهاند.
هنگام ورود به نیشابور دو حافظ قرآن به نامهاى «ابوزرعه رازى» و «محمد بن اسلم طوسى» همراه با تعداد بیشمارى از دانشجویان سر راهش را گرفتند تا چشمشان به جمال رویش روشنى گیرد. مردم بسیارى به استقبال آمده بودند، برخى فریاد مىزدند، برخى دیگر از خوشحالى جامه خود را بر تن مىدریدند، عدهاى روى زمین در مىغلتیدند، عدهاى هم سم استر امام را در آغوش مىکشیدند و بالاخره جمعى نیز گردنها را به سوى سایبان محملش کشیده، هر کس به نحوى احساسات خود را ابراز مىکرد.
روز به نیمه رسید و از چشمان مردم همچنان سیل اشک سرازیر بود. بالاخره چند تن از راهنمایان فریاد برآوردند که: «اى مردم، همه سکوت اختیار کرده گوش فرا دهید. پیغمبر اسلام(ص) را با ازدحام بر گرد فرزندش آزار مدهید. . . »
در آن هنگام امام(ع) حدیثى را با ذکر سلسله سند طلائیش که مشهور است، براى مردم چنین بازگو کرد:
خدا مىفرماید: «کلمه توحید یعنى لا اله الا الله دژ من است، هر کس وارد این دژ شود، از عذاب ایمن است».
امام این را بگفت و مرکبش از جا حرکت کرد، آنگاه دوباره سر از سایبان مرکب بیرون آورده افزود: «اما با رعایتشروط آن که من خود از جمله شروط آن هستم».
در آن روز تعدادى بالغ بر بیست هزار نفر قلم و دوات به دست داشتند که حدیث امام را مىنوشتند. آرى، و بدینگونه مورخان رویداد معروف نیشابور را یادداشت کردهاند. (۱)
سند ولایتعهدى که مامون آن را به خط خویش نوشته، ضمن تعبیرهایى بازگو کننده موقعیت و سجایا در شخصیت امام است.
مثلا مامون چنین مىنویسد: «. . . چون او بدید فضیلت درخشانش، واکنش چشمگیرش، پارسایى برجستهاش، زهد سرهاش، کنارهگیریش از دنیا، و خلاصه خویشتنداریش از مردم را و بر وى (مامون) ثابت گردید اخبارى که پیوسته درباره او با هماهنگى مضمون شنیده مىشد، زبانهایى که بر او اتفاق سخن داشتند، و چون در او فضیلت را به حد عالى، زنده و کامل یافت. . . »
و به نوشته النجوم الزاهره، امام رضا «سرور بنى هاشم و گرانقدرترین آنها در زمان خود بود. مامون او را بسیار گرامى مىداشت، در برابرش بسى کرنش مىکرد. . . » (۲)
_________________________________
(۱) این موضوع در مجله مدینه العلم (سال اول، ص ۴۱۵) از صاحب تاریخ نیشابور و از المناوى فى شرح الجامع الصغیر نقل کرده. این داستان در کتابهاى زیر نقل شده است: الصواعق المحرقه / ص ۱۲۲ - حلیه الاولیاء / ۳ / ص ۱۹۲ - عیون اخبار الرضا / ۲ / ص ۱۳۵ - امالى صدوق / ص ۲۰۸ - ینابیع الموده / ص ۳۶۴ و ۳۸۵ - بحار / ۴۹ / ص ۱۲۳، ۱۲۶، ۱۲۷ - الفصول المهمه، ابن الصباغ / ص ۲۴۰ - نور الابصار / ص ۱۴۱. کتاب مسند الامام نیز آن را از این کتابها نقل کرده است: التوحید، معانى الاخبار، کشف الغمه / ۳ / ص ۹۸. این داستان در بسیارى از کتابهاى دیگر نیز ذکر شده منتها برخى جمله «به شروط آن و من از این شروط هستم» را حذف کردهاند که دلیلش براى ما روشن است.
(۲) النجوم الزاهره / ۲ / ص ۷۴.
کتاب: زندگى سیاسى امام هشتم، ص ۹۴

مرحوم شیخ صدوق رحمت الله علیه در کتاب شریف عیون اخبار الرضا (علیه السلام) از مفضل نقل میکند که گفت: خدمت حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) رسیدم آن حضرت فرزندش علی (علیه السلام) را به دامن گرفته بود ، میبوسید و گاهی بر شانه میگذاشت و گاهی در بر میگرفت و میفرمود:
ما أطیب ریحک ، وأطهر خلقک ، و أبین فضلک .
چقدر نیکو و معطر است بوی تو ، و چه پاکیزه است اخلاق تو، و چه روشن و ظاهر است برتری و فضیلت تو .
عرض کردم : فدایت شوم ، به قدری این فرزندت را دوست دارم و محبّت او در دلم قرار گرفته است که هیچ کسی را جز خودت آن قدر دوست ندارم . به من فرمود :
ای مفضل ! مقام و منزلت او نسبت به من مانند مقام و منزلت من نسبت به پدرم است
ذُرِّیَّهً بَعْضُهَا مِنْ بَعْضٍ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ . (آل عمران /۳۴ ) .
ذریهای هستند که بعضی از آنها از بعضی دیگر فضائل و کمالات را به ارث میبرند ، و خداوند شنوا و دانا است .
عرض کردم : آیا او بعد از شما امام و پیشوا و فرمانروا است ؟
فرمود :
نعم ، من أطاعه رشد و من عصاه کفر .
بلی ، هر که او را اطاعت کند راه را یافته است و به سعادت رسیده است ، و هرکه او را نافرمانی کند بیراه رفته و کافر گشته است .
(عیون اخبار الرضا علیه السلام : ۱/۲۶ ح۲۸ و بحار الانوار : ۴۹/ ۲۰ ح۲۶ و القطره من بحار مناقب اهل اللبیت ، علامه مستنبط : ج۱/ ح۴۳۵) .
رفتار امام رضا علیه السلام با مردم
امامان با مردم نشست و برخاست داشتند و در تعاملات اجتماعی به نیکوترین صورت با آنان برخورد مینمودند. این سیره چنان نیکو بود که با الگو قرار دادن آنان ما میتوانیم روش صحیح برخورد اسلامی با افراد گوناگون را بیاموزیم.
با بررسی آِیات در مییابیم برخورد با انسانهای مختلف باید هماهنگ و متناسب با روحیه آنها باشد خداوند عزوجل در قرآن فرموده است:
"محمد رسول الله والذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم"(۱)؛ محمد فرستاده خداست و کسانی که با او هستند در برابر کفار سخت و شدید و در میان خود مهربانند.
در آیه دیگری چنین فرموده:
"یا ایها النبی جاهد الکفار و المنافقین و اغلظ علیهم"(۲)؛ ای پیامبر با کافران و مجاهدان جهاد کن و بر آنها سخت بگیر.
از این آیات چنین نتیجهگیری میشود که برخورد قرآن و اسلام با انسانهای مختلف فرق میکند. در بعضی جاها دستور به برخورد نیک و پر محبت میدهد، «با مردم سخن نیک بگویید»(۳) و در جای دیگر دستور به برخورد میانه میدهد: «محمد فرستاده خداست و کسانی که با او هستند در برابر کفار سرسخت و شدید و در میان خود مهربانند.»(۴)
امام رضا علیه السلام به عنوان اسوه کانون مهر و عاطفه نسبت به بندگان خدا بود. در زیارت آمده است: السلام علی الامام الرئوف؛ (سلام بر امام و پیشوای با رافت و مهربان) این لقبی است که از طرف خداوند به ایشان داده شده است. ایشان بیشترین محبت و مهربانی را نسبت به مردم و اهل خانه و خدمت گزارانشان داشتند. در روزی که ایشان مسموم شدند و در آن روز به شهادت رسیدند بعد از این که نماز ظهر را خواندند به فردی که نزدیکشان بود فرمودند: مردم (منظور اهل خانواده کارکنان و خدمتگزارانشان بودند) غذا خوردهاند؟ آن فرد جواب داد: آقای من در چنین وضعیتی کسی میتواند غذا بخورد؟ در این لحظه که امام علیه السلام متوجه میشوند کسی غذا نخورده، مینشینند و دستور آوردن سفرهای را میدهند همه را سر سفره دعوت میکنند و آنها را یکی یکی مورد محبت قرار میدهند.(۵)
ایشان در جایی که مربوط به شخص خودشان بود بزرگترین گذشتها، عالیترین ایثارها و بیشترین محبت را نسبت به دیگران داشتند. رفتار عملی امام رضا علیه السلام نشانه انسانی کامل و نمونه است که هیچ علاقهای به دنیا و ظواهر آن ندارد.
اگر فردی حتی کوچکترین خدمتی برای امام رضا علیه السلام انجام میداد، ایشان نهایت تشکر و قدردانی را به جا میآوردند و حتما خدمت آن فرد را جبران مینمودند. آن حضرت به مستضعفان و گرفتاران توجه خاصی میکردند، اگر آنها گرفتاری و ناراحتی داشتند، سعی میکردند مشکل آنان را حل کنند. زیاد بودند افرادی که در سایه یاری رسانیهای امام علیه السلام به خیری دست یافتند.
_____________________________________________________________
۱- سوره فتح، آیه ۲۹.
۲- سوره توبه، آیه ۷۳.
۳- سوره بقره، آیه ۸۳.
۴- سوره فتح، آیه ۲۹.
۵- ابن بابویه، صدوق، عیون اخبارالرضا، علی اکبر غفاری، ج ۲، ص ۴۹۸
مأمون که در زمان پدرش از طرف وى والى خراسان بود، بعد از درافتادن با برادرش امین و کشتن او، مرکز خلافت را از بغداد به مرو منتقل کرد.
بعد از استقرار حکومت مطلقه، دو چیز او را واداشت که از امام على بن موسى الرّضا(علیه السلام) دعوتى مصرّانه به عمل آورد تا حضرت را به زور و اکراه هم که شده به مقرّ حاکمیّت خود بکشاند:۱ـ خالى بودن دستگاه حکومتى از وجود یک رکن مهمّ علمى و معنوى،۲ـ جلوگیرى از نفوذ چشمگیر مردم آگاه، به ویژه طرفداران آل على(علیه السلام).
مأمون گمان مىکرد با آمدن على بن موسى الرّضا(علیه السلام) به ایران، ضمن پر شدن خلأ علمى و معنوى، با عَلَم کردن ولیعهدىِ آن حضرت، در ظاهر به خواسته هاى طرفداران آل على و پیروان امام هشتم جامه عمل پوشانده مىشود و آرامشى در قلمرو حکومت ایجاد و راه بهره بردارى هاى سیاسى هم هموار مىگردد، یا دستکم با این اقدام، سرپوشى روى کارهایى که شده و یا در شرف انجام است، گذاشته مىشود.
مردم ایران و آل على(علیه السلام)
اشاره به این نکته نیز لازم است که در خطّه ایران، مردم به آل على(علیه السلام) و امامان شیعه، علاقه و محبّتى خاصّ داشتند و زمینه مساعدى از نظر معنوى در دلهاى مردم ایران درباره علویان وجود داشت.
ایرانیان آگاه و خیرخواه از حکومت هاى گذشته خود خاطرات خوبى نداشتند، زیرا با آنان از طرف زمامداران طورى رفتار مىشد که گویى مردم عادى براى خدمت متصدّیان امور آفریده شده اند و بایستى بدون چون و چرا فرمانبردار آنان باشند! این بود که مردم با آشنایى به اسلام و درک سادگى و طبیعى بودن مقرّرات آن، شیفته اسلام شدند و خواستار برقرارى حکومت اسلامى گردیدند.
امّا با ملاحظه این که زمامداران و متصدّیان امور که پس از پیغمبر اسلام قدرتهاى عامّه را در دست داشتند، بر خلاف آنچه اسلام مىخواست عمل کردند، مردم ایران هدفهاى اسلام را عملاً در آن حکومتها نیافتند، لذا به سوى «على»(علیه السلام) که حقّ خلافت او مورد تعدّى قرار گرفته بود متوجّه شدند.
روش على(علیه السلام) و سایر امامان شیعه، ازامام حسن وامام حسین تا حضرت موسى بن جعفر(علیهالسلام) که سالهاى سال از اواخر عمرش را در زندان خلیفه و عمّال ستمکارش گذرانده بود، زمینه بسیار مساعدى را فراهم ساخته بود که در جامعه اسلامى و یا دستکم یک ناحیه آن، حکومتى نمونه از آنچه اسلام مىخواست تشکیل شود و تحت نظارت امام و پیشوایى از خاندان على(علیه السلام)قرار گیرد.
در آن زمان چشم هاى امید شیعیان به سوىامام على بن موسى الرّضا(علیه السلام) خیره شده بود، امامى که آوازه دانش و پاکى او به همه اقطار اسلامى رسیده بود، امّا امکان بهره بردارى از افکار بلند و اهداف الهى او فراهم نبود.
پدر بزرگوارش سالهاى طولانى را در زندان هارون گذرانده بود و خودش نیز مدّتها تحت نظر دستگاه هاى حاکم بود.
آرى خلفاى گذشته راضى نبودند که این چهره هاى پاک در جامعه اسلامى شناخته شوند، زیرا بیم آن داشتند که اگر مردم با آنان و کمالاتشان آشنا شوند، بىمایگى خود آنان و چاپلوسانى که در دستگاه شان حاکم بر مقدَّرات مردم شده بودند و هیچ گونه صلاحیتى نداشتند ظاهر گردد.
آن گروهِ عارى از اسلامى که از اسلام فقط ریاست و بهره بردارى از آن را براى خود مىخواستند و تنها به منافع خود مىاندیشیدند، طبیعى بود که صالحان و لایقان را منزوى سازند و خود بر اریکه قدرت بنشینند و مرکب هوس را بتازند و نیکان را به حساب نیاورند.
مأمون مىخواست، ضمن استفاده از موقعیّت علمى و اجتماعى حضرت رضا(علیه السلام)، کارهاى او را تحت نظارت کامل خود قرار دهد.
از طرف دیگر، با این کار، مىتوانست محبوبیّت قابل ملاحظه اى در میان مردم بسیارى که امام رضا را دوست مىداشتند به دست آورد.
و شاید مقاصد دیگرى نیز در بین بوده است، چنان که معمولاً متصدّیان امور سیاسى براى هموار کردن راهها به منظور رسیدن به مقاصد سیاسى و اجتماعى خود، همیشه اغراضى در سر و یا در سرّ و ضمیر دارند که از آن جمله مىتوان از لطمه زدن به نفوذ و موقعیت کسانى که موقعیّتهاى حسّاسى دارند و خودخواهى هاى سلطه گران اجازه تحمّل آنها را نمىدهد، نام برد.
در این مورد هم اگر متانت و طرز زندگى ساده امام(علیه السلام) نبود، سوء استفاده گران و هوچیان، بىمیل نبودند او را به دنیا دوستى و حبّ جاه و مقام و نظایر آن متّهم سازند.
با توجّه به همه این نکات، قرار شد که حضرت رضا(علیه السلام) را براى حضور در مرکز خلافت اسلامى، که از حدود کشورهاى عربى به ایران منتقل شده بود، حاضر سازند.
در این امر، نقش و نقشه فضل بن سهل، وزیر اعظم و مورد اعتمادِ مأمون را، که اصالتاً نژاد ایرانى داشت، نمىتوان نادیده انگاشت.
خواب و خوراکش چیزى جز گریه نبود، خود را در اتاق حبس کرده بود و به در ودیوار مینگریست تا خاطره جدیدى بیابد و ضجهاى تازه سر زند.
یک هفته قبل، ترکمنها حمله کرده بودند و پس از کشتار فراوان آذوقه، زنان ودختران جوان را برده بودند. یکى از دخترانى که دزدیده بودند، تنها فرزندپیرزن بود که مرهم زخم و التیامبخش غمهاى دلش بود و با رفتنش دیگر امیدى بهزنده ماندن نداشت.
مثل اینکه یاد سخنى افتاده باشد، با خود گفت: «میگویند هر که به زیارت امامرضا(ع) برود آن حضرت در قیامت ضامنش میشود که به بهشتبرود، پس حتما میتوانددخترم را در همین دنیا به من بازگرداند.» با این امید، زحمت و مشکلات سفر را به جان خرید، توشهاى فراهم کرد و راهى مشهد مقدس شد.
هنوز ترکمنها آنچنان از شهر دور نشده بودند که به تاجر بردهفروشبخارایی برخوردند و براى اینکه در حملات بعدی، دست و پایشان بازتر باشد، زنان و دختران را به او فروختند.
تاجر، که از خریدش خوشحال بود، با کنیزانش با مهربانى برخورد کرد تا غمدلشان تسکین پیدا کند.
پیرمرد صالح پس از خداحافظى و سپردن مغازه به پسران رشیدش، به مسجدشتافت. پس از نماز و نیایش به خانه رفت و پس از صرف شام و حساب و کتابیکوتاه، سر به بالین نهاد و دور از دغدغههاى روزانه، به خوابى عمیق فرو رفت.
هنوز ساعتى از خوابش نگذشته بود که دید در دریایی عمیق و بزرگ دست و پامیزند، کمک میخواهد و هیچ کس به یاریاش نمیآید; هنگامى که میخواستبر اثرخستگى و ناامیدى در آب غرق شود، دخترى جوان و زیبا به سراغش آمد، دستش راگرفت و از دریا بیرونش کشید . .. . پیرمرد، که از ترس تمام بدنش خیش عرق شده بود، با فریاد از خواب پرید و تا صبح نتوانستبخوابد.
... صبح، خوابآلود وارد مغازه شد.
هنوز ساعتى نگذشته بود که تاجر بردهفروش وارد مغازه شد. پس از احوالپرسی، گفت که تعدادى کنیز آورده است و اگر میخواهد، میتواند ببیند و با قیمت مناسببخرد. با این حرف او را به خانهاش کشاند.
در همان حین که پیرمرد به زنان و دختران نگاه خریدارانه میکرد و از کنارشانمیگذشت، ناگهان نگاهش به دخترى افتاد که شب پیش او را در خواب دیده بود. با دیدنش چشمهایش میخواست از حدقه بیرون بجهد، در شگفت بود و باورش نمیشد. پس از دقایقى که به حال طبیعى بازگشت، بلافاصله او را خرید و به مغازهاش برد.
در حین راه رفتن مدام به او مینگریست و با خود میاندیشید که در خوابش چهمیکرده ...؟
در مغازه دختر جوان را مقابل خود نشاند و براى رفع اوهامش از وى خواست تا ازخانواده و اصل نسبش بگوید. دختر تمام زندگیاش را بازگو کرد.
پیرمرد که فهمیده بود کنیزش دخترى شیعه است، به او گفت:
«خیالت آسوده باشد،من چهار پسرم دارم که از نظر ایمان زبانزد خاص و عامند; آنها را به تو نشانمیدهم، هر کدام را که خواستى بگو تا شوهرت شود.» کنیز سرش را پایین انداختو به گونهاى که شرم در صورتش موج میزد گفت:
«من همیشه آرزو داشتم که بهزیارت امام رضا(ع) بروم. حاضرم با هر کدام از پسرانت که حاضر باشد مرا بهآنجا ببرد، ازدواج کنم.»
پیرمرد خوشحال شد و پیشاپیش به عروسش تبریک گفت.
فرزندانش را صدا زد، دختر را به آنها نشان داد و شرط ازدواج دختر را بازگوکرد. پسر بزرگ خانواده که عاشق امام رضا(ع) بود و همه ساله به زیارتشمیشتافت، در جستجوى دخترى مناسب براى ازدواج بود. وقتى دید این دختر، موردتایید پدر است و همچون او به امام رضا(ع)، بسیار علاقه دارد شرط را پذیرفت وهمانگاه صورتش پر از بوسه و شادباش، برادران شد و در آن ساعت، مغازه سرشار از لطافت و صمیمیت و خوشحالى شد. چند روزى نگذشت که پیرمرد سور و سات عروسیرا به پا کرد و اکثر مردم شهر، غذاى عروسى پسرش را خوردند. فردای آن شب، روزعمل به وعده بود. همه فامیل براى بدرقه گرد آمده بودند و براى زوج جوان سفریخوش را آرزو میکردند.
هوا گرم بود و راه طولانی; عروس به خاطر درازى راه و تغییر آب و هوا بهسختى مریض شده بود به طورى که ادامه سفر برایش غیرممکن بود و بر روى پسرجوان ترس هویدا بود. به نیت اینکه حال همسرش بهتر شود، یک شب را درکاروانسرایى که آن اطراف بود، به صبح رساندند اما فایدهاى نداشت. از ترسآنکه مبادا همسرش جان دهد، مقدارى از بار را، که به آن نیازى نمیدید بهکاروانسرا سپرد و راه مشهد را براى رسیدن به طبیب، با سرعت پیمود.
طبیب پس از معاینه دستور اکید براى استراحت داد. مرد جوان همسرش را بهمسافرخانهاى برد و مشغول پرستارى شد. چند روز گذشت، ولی بیمارى همسرش بهبودنیافت. هر روز حالش وخیمتر میشد و مرتب از شوهرش تقاضا میکرد او را قبل ازمرگ یک بار هم که شده، نزدیک حرم ببرد تا گنبد و بارگاه حضرت را ببیند.
وقتیهمسرش این وضعیت را دید به سوى حرم امام(ع) رفت تا دستبه دامانش شود وپرستارى براى همسرش بیابد. وقتى از حرم بیرون میآمد، پیرزن رنجورى را دید که قیافه زحمت کشیده و مهربانش به درونش آرامش عمیق میداد. به سویش رفت و گفت:
«مادر، من در این شهر غریبم; تازهعروسى دارم که سخت مریض است و من ازپرستاریاش عاجزم. اگر لطف کنید و چند روزى برای پرستارى پیش ما بیایید، هماین امام را خوشحال کردهاید و هم من هر طور شده جبران میکنم.» پیرزن لبخندزد و گفت: «ببین پسرم، من هم در این شهر غریبم; برای زیارت به اینجا آمدهام و هیچ کس را ندارم و برای خشنودى این امام معصوم هر کارى که از دستم بیایدکوتاهى نمیکنم. » مرد جوان که از خوشحالى سر از پا نمیشناخت راه را نشانداد و با هم به طرف مسافرخانه به راه افتادند. وقتى پیرزن وارد اتاق شد، بدننحیفى را مشاهده کرد که زیر پتو میلرزید. به طرفش رفت و پتو را کنار زد ...
این چه کسى بود که میدید؟ انگار قلبش قدرت تکان خوردن نداشت. دخترک چشمانبیسویش را باز کرد و شروع کرد به پلک زدن، فکر میکرد که خواب میبیند،مریضیاش را فراموش کرده بود و میخواست کلمهاى را فریاد بزند اما قدرت گفتنآرامش را هم نداشت، نیمخیز شد و گفت: ما... ما ... مادر و مادر و دخترهمدیگر را در آغوش کشیدند و تا ساعتى همدیگر را میبوسیدند و میبوییدند و اشکشوق میریختند. مرد جوان که دید بیمارى همسرش رو به بهبود استخدا را شکر کردو رفت تا وسایل جشن کوچکى را تدارک ببیند. آن شب آنان از مرحمتهاى امام رضا(ع) شادمانه تشکر کردند. (۱)
_______________________________________________
۱- کرامات رضوی

حضرت ابوالحسنعلى بن موسى الرضاعلیه السلام در سال ۱۴۸ ه . ق، در روز یازدهم ذیقعده در مدینه دیده به جهان گشود .(۱)
پدر بزرگوارش حضرتامام موسى بن جعفر علیه السلام و مادر مکرمهاش به نامهاى نجمه خاتون، امالبنین، سکینه نوبیه و تکتم نامیده میشود که بعد از تولد فرزندش، از طرف امام کاظمعلیه السلام «طاهره» نام گرفت . (۲)
آن حضرت در دوران امامت ۲۰ ساله خویش (۱۸۳ - ۲۰۳) با سه تن از حکمرانان مستبد عباسی، یعنى هارون الرشید (ده سال)، محمد امین (پنجسال) و مامون (پنجسال آخر عمر) معاصر بود . امام رضاعلیه السلام در آخر ماه صفر ۲۰۳ ه . ق در سن ۵۵ سالگى بوسیله مامون، مسموم و در سناباد نوقان که امروزه یکى از محلات مشهد مقدس بحساب میآید، به شهادت رسید و در محل مرقد فعلى به خاک سپرده شد . (۳)
به بهانه شهادت آن امام همام، برآنیم که امامت و ولایت را از منظر و دیدگاه آن حضرت به تماشا بنشینیم . آنچه در پیش رو دارید گامى است در این راه .
ضرورت امامشناسی
از بزرگترین، خطرناکترین و شکنندهترین انحرافاتى که در جامعه اسلامى رخ داد، انحراف از مسیر امامتبود . اگر جامعه بعد از پیامبر اکرمصلى الله علیه وآله جایگاه امامت را شناخته بودند، امامت و خلافت را در حد نمایندگى قبیلهاى و قومى و حداکثر رهبرى سیاسی، تنزل نمیدادند و اجازه نمیدادند که کسانى بر آن جایگاه تکیه بزنند که هیچ گونه شایستگى و لیاقت در وجود آنها نبود .
قرآن کریم امامت را بالاتر از نبوت میداند; و چنین بیان میکند که ابراهیمعلیه السلام بعد از نبوت و خلت (خلیل اللهی) به مقام امامت ترفیع درجه یافته است . «انى جاعلک للناس اماما» ; (۴) «من تو را امام و پیشواى مردم قرار دادم .» و امامت و معرفى امام را باعث کمال دین و تمام کننده نعمت دانسته و بعد از آنکه پیامبر اکرمصلى الله علیه وآله علیعلیه السلام را به خلافت و امامت منصوب میکند میفرماید: «الیوم اکملت لکم دینکم» ; (۵) «امروز دینتان را برایتان کامل کردم .» و اعلام میکند که عدم معرفى امام و امامتبه منزله عدم انجام رسالت ۲۳ ساله است . (۶) همچنین پیامبر اکرمصلى الله علیه وآله فرمود: «من مات ولم یعرف امام زمانه مات میته الجاهلیه; (۷) هر کس بمیرد و امام زمان خویش را نشناسد، به مرگ جاهلى از دنیا رفته است .» این حدیثبه خوبی میرساند که اگر کسى امام زمان خود را نشناسد، در واقع دینى براى او ثابت نیست . فخر رازی، یکى از بزرگترین علماى اهل سنت حدیث مذکور را به این صورت نقل نموده است که پیامبرصلى الله علیه وآله فرمود:
«من مات ولم یعرف امام زمانه فلیمت ان شاء یهودیا وان شاء نصرانیا; (۸) اگر کسى بمیرد و امام زمان خویش را نشناسد پس باید به خواستخودش یا یهودى و یا نصرانی بمیرد . ولى مسلمان از دنیا نخواهد رفت .»
جابربن عبدالله انصارى میگوید: از پیامبر اکرمصلى الله علیه وآله پرسیدم حضرت فرمود:
«یا جابر سالتنى رحمک الله عن الاسلام باجمعه، عدتهم عده الشهور; (۹) جابر! خدایت رحمت کند، از تمام اسلام از من سؤال نمودى . تعداد آنان به تعداد ماهها است .» در این حدیثسؤال از امام مساوى با سؤال از تمام اسلام دانسته شده است .
در روایت صحیحه ازامام باقرعلیه السلام رسیده است که حضرت فرمود: «کل من دان الله عزوجل بعباده یجهد فیها نفسه ولا امام من الله، فسعیه غیر مقبول، وهو ضال متحیر والله شانیء لاعماله; (۱۰)
هر کس به خداوند عزتمند تقرب جوید با عبادتى که تمام تلاش خود را در انجام آن به کار برده، ولى امامى نصب شده از جانب خداوند برای او نباشد، تلاشش پذیرفته نمیشود، و گمراه و سرگردان خواهد بود، و خداوند نیز اعمال او را دشمن میدارد .»
در روایت دیگرى از پیامبر اکرمصلى الله علیه وآله خطاب به حضرت علیعلیه السلام در مورد ولایت آن حضرت میخوانیم: «لو ان عبدا عبد الله مثل ما قام نوح فى قومه وکان له مثل احد ذهبا فانفقه فى سبیل الله ومد فى عمره حتى حج الف عام على قدمیه ثم قتل بین الصفا والمروه مظلوما ثم لم یوالک یا على لم یشم رائحه الجنه ولم یدخلها; (۱۱) اگر کسى به اندازه رسالتحضرت نوح در میان قومش عبادت کند، و به اندازه کوه احد طلا داشته و در راه خدا انفاق کند و عمرش طولانى شود تا هزار بار خانه کعبه را با پاى برهنه زیارت کند، و سپس در میان صفا و مروه مظلومانه به قتل برسد، اگر ولایت تو را اى على نداشته باشد، بوى بهشت را نچشیده و داخل آن نخواهدشد .»
نمونههایى از پیامدهاى عدم شناخت امام:
با همه آن تاکیدات، جامعه اسلامى مقام امام و امامت و ولایت را درست نشناختهاند، و این عدم شناخت چه در زمان خود پیامبر اکرمصلى الله علیه وآله و چه بعد از آن حضرت پى آمدهای ناگوارى در پى داشت و علاوه بر غصب خلافت و آن همه بدعتها و اختلافات، زیانهاى سنگین علمى و فرهنگى نیز بر جامعه اسلامی تحمیل نمود . در ذیل به نمونههایى از این موارد از عصر خود پیامبر اکرمصلى الله علیه وآله تا این زمان اشاره میشود، با تذکر این نکته که پیامبر خاتمصلى الله علیه وآله علاوه بر مقام رسالت، مقام امامت را نیز دارا بود; چرا که او افضل انبیاى الهى است و وقتى ابراهیمعلیه السلام مقام امامت را دارا باشد، یقینا [و به طریق اولی] آن حضرت نیز از مقام امامتبرخوردار خواهد بود .
۱ - عبدالله ابن عمر میگوید: «هر کلامى که از پیامبرصلى الله علیه وآله میشنیدیم آن را مینوشتیم، ولى گروهى از قریش مرا از این کار منع میکردند و میگفتند: ممکن است رسول خداصلى الله علیه وآله از روى غضب یا خوشحالى سخن گفته باشد، من هم از این کار دست کشیدم، حضور آن حضرت رسیدم و جریان را برای ایشان نقل نمودم، فرمودند: «کلمات و سخنان مرا بنویس . به خدا قسم از دهان من جز حق خارج نمیشود .» (۱۲)
این جریان نشان میدهد که عدهاى مقام عصمت و علم الهى حضرت را درک نکرده بودند، و همین جهالتبود که باعثشد وقتى حضرت در بستر بیماری، کاغذ و قلم تقاضا نمودند تا مطلبى را برای مسلمانان بنویسند که گمراه نشوند، عمر از این کار ممانعت کرد و گفت: کتاب خدا ما را کفایت میکند، و (نعوذ باالله) پیامبر هزیان میگوید .» (۱۳) اگر مقام نبوت و امامت و عصمت و طهارت او را شناخته بودند، هرگز به خود جرات نمیدادند چنان سخنان سست و بیپایهاى را مطرح کنند .
۲ - چون برخى از مسلمانان مقام امام را نشناختند، اجازه دادند که حتى شخصی با زور و کودتا هم بتواند خلافت و جانشینى پیامبر را به عهده گیرد، و حتى اگر فاسق و فاجر هم باشد، بتواند عهدهدار امامت و خلافتشود، چنانکه به برخى از معتزلیها و حشویه و . . . نسبت داده شده است . (۱۴)
۳ - ابن ابى الحدید با اینکه از برترین شارحان نهج البلاغه است، در عین حال شناخت آن چنانى نسبتبه مقام امام و امامت ندارد . و در ابتداى خطبه همام، در توجیه این سؤال که چرا علیعلیه السلام از ابتدا پاسخ همام را در بیان اوصاف متقین نداد، بلکه اجازه داد تا او اصرار و سماجت کند تا آنجا که امام را در فشار قرار دهد؟ پاسخهایى داده است . از جمله میگوید: «ولعله تثاقل عن الجواب لیرتب المعانى التى خطرت له فی الفاظ مناسبه لها ثم ینطق بها کما یفعله المتروى فی الخطبه; (۱۵) شاید علت تاخیر او از جواب این بود که معانیاى که براى او خطور میکرد را در الفاظ مناسب ردیف کند (و بقول امروزیها سخنرانى را خوب آماده کند) و آنگاه سخن بگوید چنان که یک خطیب فکر و اندیشه میکند .»
مذهب و اعتقاد ابن ابى الحدید اجازه نمیدهد که بفهمد امام علم الهى و «لدنی» دارد و نیاز به فکر و ترتیب الفاظ و آماده کردن منبر و سخنرانى و پیش مطالعه ندارد .
۴ - در یکى از مجلات میخوانیم: «مهدیعلیه السلام در دل تاریخ فرورفته و از موقعیت امامت و برتری خویش بر تاریخ پرتو افکنده، با آزمودگى و تجربهاى که در این مدت طولانى کسب کرده است توانایى دگرگونی اساسى جهان را خواهد داشت .» (۱۶) آیا امام معصومى که وارث علوم تمام انبیاو ائمه گذشته و داراى «علم لدنی» و الهی میباشد، نیاز به کسب تجربه بشرى دارد؟ آیا این نشانگر این نیست که در حوزه خودى هم باید امامشناسى تقویتشود؟ شبهه افکنى روشنفکران معاصر نیز بیشتر ناشى از عدم شناخت معصومان و امامان است . چنان که بسیارى از وهابیان نیز که بیشترین شبهه را در سطح جهان علیه شیعه مطرح میکنند، این اعمالشان بر اثر عدم درک صحیح امامت در شیعه، و عدم توان آن است .
بدین جهت است که امامان، در طول تاریخ تلاش نمودند، تا تبیین صحیح و درستى از امامت و جایگاه رفیع آن ارائه کنند . از جمله ثامن الحججعلیه السلام سخت تلاش نمود و از فرصتها بهرهبرداری نموده، در جامعهاى که امامت و خلافت الهی، رنگ پادشاهى گرفته بود و در حد ولایتعهدى تنزل یافته بود، معنا و تفسیر صحیحى از امامت و جایگاه آن ارائه کرد .
مقام و جایگاه رفیع امامت
امام هشتمعلیه السلام فرمود: «ان الامامه اجل قدرا، واعظم شانا، واعلامکانا، وامنع جانبا، وابعد غورا من ان یبلغها الناس بقولهم اوینالوا بآرائهم او یقیموا اماما باختیارهم . ان الامامه خص الله عزوجل بها ابراهیم الخلیلعلیه السلام بعد النبوه والخله مرتبه ثالثه وفضیله شرفه بها واشاد بها ذکره فقال «انى جاعلک للناس اماما» ; (۱۷)
همانا امامت قدرش برتر، و شانش بزرگتر، و منزلتش عالیتر، و مکانش منیعتر، و ژرفاى آن عمیقتر از آن است که مردم با عقل و اندیشه خود به آن برسند، یا با انتخاب و آراء خویش به آن برسند و امامى را نصب کنند . براستى امامت [مقامى است] که خداوند متعال آن را بعد از مقام نبوت و خلت (خلیل الهی) در مرحله سوم به ابراهیم خلیل اختصاص داد و فضیلتى است که او را به آن شرفیاب نمود و به وسیله آن نامش را بلند آوازه قرار داد و فرمود: براستى تو را امام مردم قرار دادم .»
در فراز دیگرى از حدیث میخوانیم:
«ان الامامه منزله الانبیاء وارث الاوصیاء . ان الامامه خلافه الله وخلافه الرسولصلى الله علیه وآله ومقام امیر المؤمنین ومیراث الحسن والحسینعلیه السلام;
امامت مقام پیغمبران، میراث اوصیاء، خلافت الهی، جانشینى رسول خداصلى الله علیه وآله، مقام امیرالمؤمنین و یادگار حسن و حسینعلیهما السلام میباشد .»
ان الامامه زمام الدین ونظام المسلمین وصلاح الدنیا وعز المؤمنین . ان الامامه اس الاسلام النامی، وفرعه السامی، بالامام تمام الصلاه والزکاه والصیام والحج والجهاد وتوفیر الفیء والصدقات وامضاء الحدود والاحکام ومنع الثغور والاطراف . الامام یحل حلال الله ویحرم حرام الله ویقیم حدود الله ویذب عن دین الله ویدعوا الى سبیل ربه بالحکمه والموعظه الحسنه والحجه البالغه; (۱۸)
براستی امامت زمام دین، مایه نظام مسلمین، صلاح دنیا و عزتمندى مؤمنان است . همانا امامت ریشه اسلام بالنده و شاخه بلند آن است . کامل شدن نماز و زکات و روزه و حج و جهاد و فراوانى غنائم و صدقات و اجراى حدود و احکام و نگهدارى مرزها و اطراف کشور، به وسیله امام انجام میگیرد . امام است که حلال خدا را حلال و حرام او را حرام میکند و حدود الهى را برپا داشته و از دین خدا دفاع میکند و با بیان حکمتآمیز و اندرزهاى نیکو و دلیلهاى رسا، [مردم را] به سوى پروردگار خویش دعوت میکند .»
توصیف امام
معرفی امام و بیان اوصاف او به حقیقت از حد قدرت ما خارج است . از اینرو در این بخش نیز از امام هشتمعلیه السلام که خود دارنده اوصاف امامت استبهره میجوئیم .
آن حضرت فرمود:
«الامام کالشمس الطالعه المجلله بنورها للعالم وهى فى الافق بحیث لاتنالها الایدى والابصار، الامام البدر المنیر والسراج الزاهر والنور الساطع والنجم الهادى فى غیاهب الدجى واجواز البلدان والقفار ولجج البحار، الامام الماء العذب على الظمآء والدال على الهدى والمنجى من الردی، الامام النار علی الیفاع، الحار لمن اصطلى به والدلیل فى المهالک . من فارقه فهالک; (۱۹)
امام مانند خورشید فروزان است که نورش عالم را فراگیرد و خودش در افق [اعلا] قرار دارد; به گونهاى که دستها و دیدگان به آن نرسد، امام ماه تابان، چراغ روشن، نور درخشان و ستاره راهنما در تاریکیها، رهگذر شهرها و کویرها، و گرداب دریاها است . امام آب گواراى زمان تشنگى و راهنماى هدایت و نجاتبخش از هلاکت است . امام آتش روشن بر بلندیها [براى هدایت گمگشتگان]، وسیله گرمی براى هر که از آن گرما خواهد و رهنماى هلاکت گاهها است . هر که از او جدا شود هلاک شود .»
راستی این همه مفاهیم بلند و عمیق را چگونه میتوان به مردم فهماند و چگونه خود میتوان به آن رسید؟
من گنگ خواب دیده و مردم تمام کر **** من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش (۲۰)
و فرمود: «الامام السحاب الماطر والغیث الهاطل والشمس المضیئه . . . الامام الانیس الرفیق والوالد الشفیق والاخ الشقیق والام البره . . . الامام امین الله فى خلقه وحجته على عباده وخلیفته فى بلاده والداعى الى الله والذاب عن حرم الله، الامام المطهر من الذنوب والمبرا، المخصوص بالعلم الموسوم بالحلم; (۲۱)
امام ابرى استبارنده، بارانى استشتابنده و خورشیدى است فروزنده . . . امام همدم و رفیق، پدر مهربان، برادر دلسوز و مادر نیکو است . . . امام امین خدا در میان مردم، حجت او بر بندگانش، خلیفه او در زمین و دعوت کننده به سوى خدا و دفاع کننده از حریم الهى است . امام از گناهان پاک و [از عیب] به دور است . به علم مخصوص گشته و به حلم علامتیافته است .»
گر بیابم صد دهان و این چنین تنگ آید در بیان آن امین
این قدر همگر نگویم اى سند شیشه دل از ضعیفى بشکند .(۲۲)
خالی از لطف نیست که در اینجا به اعترافى از دشمن در مورد خود امام هشتمعلیه السلام اشاره کنیم: وقتى که حضرت رضاعلیه السلام به ولایتعهدى رسید، گروهى از حاشیهنشینان و غلامان دربار همپیمان شدند که در لحظه ورود حضرت به نزد مامون به او بیاعتنایى و بیاحترامی کنند . آنها تصمیم گرفتند که پرده را که رسم بود موقع ورود آنحضرت بالا بزنند، بالا نزنند . اتفاقا در لحظه ورود آن حضرت همه بیاختیار پرده را بالا نگهداشتند و به آن حضرت احترام نمودند، در نوبتى دیگر که با تصمیم قبلى متفقا پرده را بلند نکردند، خداوند بادى را مامور ساخت که پرده را بلند کند، حضرت وارد شد و همین قضیه به هنگام راجعتحضرت نیز تکرار شد . آنها به یکدیگر گفتند: «یا قوم هذا رجل له عند الله منزله ولله به عنایه; اى قوم! این مرد در پیشگاه الهى جایگاه خاصى دارد و خداوند به او عنایت دارد .»
مگر ندیدید که شما پرده را بلند نکردید، خداوند مانند حضرت سلیمان باد را در اختیار او قرار داد؟ و لذا تصمیم گرفتند عقائد خود را اصلاح کنند و بعد از آن روز، در احترام آن حضرت بکوشند . (۲۳)نشانههاى امام
امام رضاعلیه السلام میفرماید:
«للامام علامات: یکون اعلم الناس واحکم الناس واتقى الناس واحلم الناس واشجع الناس، واسخى الناس واعبد الناس . . . ویکون مطهرا ویری من خلفه کما یرى من بین یدیه; (۲۴)
امام داراى نشانههایى است: او داناترین مردم، بهترین انسانها در قضاوت، با تقواترین مردم، بردبارترین مردم، شجاعترین مردم، سخاوتمندترین مردم و عابدترین مردم میباشد . . . و پاکیزه [از گناهان و معصوم است] و از پشتسر همچون از پیش رو میبیند .»
امام رضاعلیه السلام در حدیث فوق ۹ نشانه را براى امام بیان میکند . البته امام نشانههاى دیگرى نیز دارد:
۱ - امام محدث است; یعنی، صداى ملک را میشنود ولى او را نمیبیند . به فرموده امام هشتمعلیه السلام رسول آن است که جبرئیل بر او نازل میشود و او جبرئیل را میبیند و سخنانش را میشنود . نبى گاهى سخن جبرئیل را میشنود و گاهى خودش را میبیند . «والامام هو الذی یسمع الکلام ولا یرى الشخص; (۲۵) و اما امام کسى است که سخن [ملک] را بشنود ولى شخص او را نبیند .»
۲ - امام داراى علم الهى و مؤید به روح رحمانى است . امام هشتمعلیه السلام فرمود: «ان الامام مؤید بروح القدس وبینه وبین الله عمود من نور یرى فیه اعمال العباد وکلما احتاج الیه لدلاله اطلع علیها; (۲۶) امام با روح القدس تایید شده و بین او و خدا ستونى از نور است که در آن رفتار بندگان را میبیند و هرگاه براى راهنمایى [افراد] به آن احتیاج پیدا کند، بر آن راهنمایى آگاهی مییابد .»
_________________________________________________________
۱) ر . ک: محمد بن یعقوب کلینی، اصول کافی، تهران، مکتبه الصدوق، ۱۳۸۱ ه . ق، ج۱، ص۴۸۶; شیخ مفید، الارشاد، قم، منشورات مکتبه بصیرتی، ص۳۰۴ .
۲) محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، تهران، المکتبه الاسلامیه، ۱۳۸۵ ه . ق، ج۴۹، ص۳ - ۷ .
۳) اصول کافی، ص۴۸۶; ارشاد مفید، ص۳۰۴ .
۴) بقره/۱۲۴ .
۵) مائده/۵ .
۶) مائده/۶۷ .
۷) علامه امینی، الغدیر، دارالکتب الاسلامیه، ج۱۰، ص۳۵۹ - ۳۶۰ .
۸) فخر رازی، مجموعه الرسائل، چاپ مصر، ۱۳۲۸، المسائل الخمسون، ص۳۸۴ .
۹) ابن میثم بحرانی، غایه المرام، چاپ دوم، المقصد الاول، باب ۲، ص۲۴۴، حدیث۲ .
۱۰) اصول کافی، ج۱، ص۱۸۳ .
۱۱) بحارالانوار، ج۲۷، ص۱۹۴ و ر . ک: مناقب خوارزمی، ص۲۸ .
۱۲) سنن ابى داوود، داراحیاء السنه النبویه، ج۳، ص۳۱۸ و ر . ک: مسند احمد حنبل، مؤسسه الرساله، بیروت، ج۱۱، ص۵۸ .
۱۳) همان، ج۳، ص۴۰۹; ابن سعد، طبقات الکبری، بیروت، دار صادر، ج۲، ص۲۴۳; صحیح بخاری، ج۱، ص۳۹ .
۱۴) علامه حلی، دلائل الصدق، ج۲، ص۴; اللوامع الالهیه، ص۲۵۸ - ۲۵۹، به نقل از محمد رضا مظفر، بدایه المعارف، قم، مؤسسه النشر الاسلامی، چاپ اول، شرح از سید محسن خرازی، ج۲، ص۸ .
۱۵) ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، بیروت، دار احیاء التراث، چاپ دوم، ۱۳۸۶، ه . ق، ج۱۰، ص۱۳۴ .
۱۶) مجله حوزه، شماره ۷۱ - ۷۰، چاپ دوم، ۱۳۷۴، ص۵۰ .
۱۷) محمد بن یعقوب کلینی، اصول کافی، تهران، انتشارات علمیه اسلامیه، ترجمه و شرح از سید جواد مصطفوی، ج۱، ص۲۸۴ - ۲۸۵; و ر . ک: على بن شعبه، تحف العقول، تهران، کتاب فروشى اسلامیه، ترجمه على اکبر غفاری، ص۴۶۰ - ۴۶۱ .
۱۸) همان، ص۴۶۲; اصول کافی، ج۱، ص۲۸۶ .
۱۹) همان، ج۱، ص۲۸۶; تحف العقول، ص۴۳۶ .
۲۰) جلال الدین محمد بلخى مولوى .
۲۱) تحف العقول، ص۴۶۴; اصول کافی، صص ۲۸۶ - ۲۸۸ .
۲۲) مولوى .
۲۳) علامه مجلسی، بحارالانوار، دارالکتب الاسلامیه، ج۴۹، ص۶۰، ح۷۹; و ر . ک: شیخ حر عاملی، اثباه الهداه، ج۳، ص۳۱۴; فیض کاشانی، محجه البیضاء، ج۴، ص۲۸۴ .
۲۴) شیخ حر عاملی، التنبیه، ص۲۶; ر . ک: بدایه المعارف، محمد رضا مظفر، شرح از سید محسن خرازی، ج۲، ص۴۶ .
۲۵) اصول کافی، ج۱، ص۲۴۸، روایت ۲ .
۲۶) التنبیه، ص۴۲; بدایه المعارف، ج۲، ص۵۰ .

رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در ضمن سفارشات خویش براى امت اسلام از دو امانت گرانسنگ و ارزشمند یاد کرده و فرمود: «اِنّى تارِکٌ فیکُمُ الثَّقَلَیْن کِتابَ اللّهِ وَعِتْرَتى وَلَنْ یَفْتَرِقا حَتّى یَرِدا عَلَیَّ الْحَوْض؛ من در میان شما دو امانت گرانسنگ میگذارم، کتاب خدا و عترت من و آن دو هیچگاه از هم جدا نخواهند شد تا اینکه در حوض کوثر بر من وارد شوند».
طبق این گفتار مهم رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله ،قرآن و عترت تا روز قیامت با هم بوده و تفکیک ناپذیرند. هر کس بخواهد به دامن قرآن پناه بَرَد، بدون در نظر گرفتن راهنمائیها و هدایتهای اهل بیت علیهمالسلام راه به جایى نخواهد بُرد، چرا که آنان چراغهاى هدایت به سوى انوار معنوى قرآن هستند و لطائف و ظرائف و نکتههاى ناب قرآن، در نزد آن بزرگان است. در زیارت جامعه میخوانیم: «السَّلامُ عَلى مَحالِّ مَعْرِفَهِ اللّهِ وَمَساکِنِ بَرَکَهِ اللّهِ وَمَعادِنِ حِکْمَهِ اللّهِ وَحَفَظَهِ سِرِّ اللّهِ وحَمَلَهِ کِتابِ اللّهِ؛ سلام بر آنانکه دلهایشان محل معرفت خداست و مسکن برکات حق و معدن حکمت پروردگار، آنانکه پاسداران رازهاى الهى و حاملان کتاب خدا هستند». ابونواس شاعر در قصیدهاى که براى امام رضا علیهالسلام قرائت کرد به این حقیقت اشاره دارد:
مُطَهَّرُونَ نَقیّاتٌ ثیابُهُمُ تَجْرى الصَّلوهُ عَلَیْهمْ اَیْنَما ذُکِرُوا
«آل پیامبر صلیاللهعلیهوآله دامنشان از هر گناه و آلودگی پاک و مطهر است و هرگاه نامى از آنان به میان آید، درود و سلام بر آنان فرستاده میشود.»
فَاَنْتُمُ الْمَلاَءُ الاَْعْلى وَعِنْدَکُمُ عِلْمُ الْکِتابِ وَماجاءَتْ بِهِ السُّوَرُ۲
بر این اساس فهمیدن کلام خدا و راز و رمز آیههاى قرآن، بدون رهنمودهاى ائمه اطهار علیهمالسلام کارى دشوار، بلکه ناممکن است. در این راستا به سراغ رهنمودهاى حضرت رضا علیهالسلام در زمینه آیات وحیانى کلام خدا رفته، بازتاب انوار درخشان وحى را در سیره و سخن آن حضرت به نظاره مینشینیم.
دلداده آیات وحی
با مرورى اجمالى به زندگانى پربرکت امام رضا علیهالسلام روشن میشود که قرآن، در سیره و سخن آن گرامى جایگاه ویژهاى داشته و امام علیهالسلام ، زندگى روزمرّه خود را با آیههاى وحى آنچنان عجین کرده بود که نور قرآن، در تمام ابعاد زندگیش پرتو افشانى میکرد. ابراهیم بن عباس یکى از همراهان حضرت رضا علیهالسلام در این زمینه میگوید:
«وَکانَ کَلامُهُ کُلُّهُ وَجَوابُهُ وتَمَثُّلُهُ اِنْتِزاعاتٍ مِنْ الْقُرآنِ الْمَجید وَکانَ یَخْتِمُهُ فى کُلِّ ثَلاثٍ وَکانَ یَقُولُ لَوْ اَنّى اَرَدْتُ اَنْ اَخْتِمَهُ فى اَقْرَبَ مِنْ ثَلاثٍ لَخَتَمْتُ وَلکِنّى ما مَرَرْتُ بِآیَهٍ قَطُّ اِلاّ فَکَّرْتُ فیها فى اَیّ شَیءٍ اُنْزِلَتْ؛
همه سخنان، پاسخها و مثالهاى آن حضرت، برگرفته از قرآن مجید بود. هر سه روز یکبار قرآن را ختم میکرد و میفرمود: اگر بخواهم در کمتر از سه روز هم میتوانم آنرا ختم کنم. امّا هرگز آیهاى را تلاوت نمیکنم، مگر اینکه در آن میاندیشم که در باره چه چیزى نازل شده است.»
حضرت رضا علیهالسلام در مورد پیروى از آیات الهی میفرمود:
«قرآن کلام و سخن خداست، از آن نگذرید و هدایت را در غیر آن نجویید که گمراه میشوید.»
برترى عترت در قرآن
مأمون عباسى در مهمترین جلسه علمى که با حضور اندیشمندان و برجستگان ادیان و ملل و مذاهب مختلف در دربار حکومتى خویش ترتیب داده بود، از امام رضا علیهالسلام پرسید: آیا خداوند متعال عترت را بر سایر مردم برترى داده است؟ امام با اشاره به آیاتى از قرآن، چنین فرمود: خداوند عزوجل فضیلت و برترى عترت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله را بر سایر مردم در کتاب محکم خویش، به طور واضح بیان کرده است. مأمون پرسید: این فضائل در کجاى قرآن است؟ امام رضا صلیاللهعلیهوآله ضمن تلاوت آیات متعددى از قرآن و بیان دلالت صریح و روشن آن آیات بر برترى اهل بیت علیهمالسلام و توضیحات لازم در آن موارد، این آیه را قرائت کرد:
«اِنَّ اللّه ومَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَى النَّبیِّ یا اَیُّها الَّذینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلیما»
«خداوند و فرشتگان او بر پیامبر صلیاللهعلیهوآله صلوات میفرستند و شما هم اى اهل ایمان! بر او صلوات بفرستید و تسلیم فرمان او شوید». آنگاه امام علیهالسلام در توضیح سخن خود فرمود: مسلمانان بعد از شنیدن این آیه، به پیامبر صلیاللهعلیهوآله گفتند: یا رسول اللّه! ما معنی تسلیم را فهمیدیم که باید تسلیم فرمان شما باشیم، امّا چه گونه صلوات بگوئیم؟ پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: میگوئید:
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مَحَمَّدٍ کَما صَلَّیْتَ عَلی اِبْراهیمَ وَآلِ اِبْراهیم اِنَّکَ حَمیدٌ مَجیدٌ؛ بر این اساس، خداوند متعال آل محمد صلیاللهعلیهوآله را در کنار پیامبر قرار داده است.
حضرت بعد از بیان این سخن، از حاضرین جلسه سؤال کرد که آیا در این سخن خلافى هست؟ گفتند: نه. در این هنگام مأمون گفت: این سخن اجماعى است و هیچ اختلافى در میان امت اسلام در این زمینه وجود ندارد. امّا از شما تقاضا میکنم در مورد برترى آل محمد صلیاللهعلیهوآله سخنى صریحتر و شفافتر از این، از کلام خداوند بفرمائید! پیشواى هشتم علیهالسلام فرمود: به نظر شما در این آیه شریفه: «یسآ وَالْقُرانِ الْحَکیمِ اِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلین عَلى صِراطٍ مُسْتَقیمٍ»
«یس! قسم به قرآن حکیم که تو قطعا از رسولان خداوند هستى و بر راهی مستقیم قرار داری» مقصود از یسآ چیست؟ علماى مجلس گفتند: معنى یس، محمد صلیاللهعلیهوآله است و کسى در آن شک ندارد. امام رضا علیهالسلام فرمود: در این آیه شریفه، خداوند متعال بر محمد و آل محمد فضیلتی عنایت کرده است که کسى نمیتواند حقیقت آن را ادراک کند، مگر از راه تعقّل و تفکر. چرا که خداوند در کتاب مقدس خویش، به غیر از انبیاء علیهمالسلام بر هیچ کس سلام نفرستاده و فرمود: «سَلامٌ عَلى نُوحٍ فِى الْعالَمین!»؛ «سلام بر نوح در میان جهانیان». و فرمود: «سَلامٌ عَلى اِبْراهیم»؛ «سلام بر ابراهیم باد». و فرمود: «سَلامٌ عَلى مُوسى وَهاروُن»؛ «سلام بر موسى و هارون» و در هیچ جاى قرآن نفرموده است: «سلام علی آل نوح و سلام على آل ابراهیم و سلام على آل موسى و هارون»؛ فقط فرمود: «سَلامٌ عَلى آلِ یاسین»؛ «یعنی آل محمد صلیاللهعلیهوآله ». مأمون با شنیدن این تفسیر دلنشین و ارتباط آیات با بیان عالى حضرت رضا علیهالسلام ، رو به حاضرین جلسه کرده و گفت: اکنون فهمیدم که شرح این آیات و بیان آنها در نزد معدن نبوت و اهل بیت عصمت علیهمالسلام میباشد.
حضرت در آن جلسه و در ادامه سخنان خویش به آیهاى دیگر استناد کرده و برترى عترت پیامبر صلیاللهعلیهوآله را بر دیگران اثبات کرد. امام آیه «فَسْأَلُوا اَهْلَ الذِّکْرِ اِنْ کُنْتُم لاتَعْلَمُونَ»؛ «اگر نمیدانید از اهل ذکر آگاهان بپرسید.» را قرائت کرده و فرمود: ما اهل ذکر هستیم، اگر نمیدانید از ما خانواده اهل بیت علیهمالسلام بپرسید. برخى از اندیشمندان گفتند: به نظر ما مقصود خداوند از اهل ذکر علماى یهود و نصارى هستند که به برخى از مسائل آگاهى دارند. امام هشتم فرمود: سبحان اللّه! اگر ما پرسیدیم و آنها هم به دین خود دعوت کردند و گفتند: دین ما بهتر از دین اسلام است، آیا چنین کارى بر ما جایز است؟!
مأمون گفت: اى اباالحسن! آیا ممکن است این سخن را بیشتر شرح دهید تا خلاف ادّعاى اینها ثابت شود. حضرت فرمود: بلی، «ذکر» رسول اللّه است و ما نیز اهل و خانواده آن حضرت هستیم. این معنا در کتاب خداوند بیان شده است، آنجا که میفرماید:
«فَاتَّقُوا اللّهَ یااوُلیِ الالْبابِ الَّذینَ آمَنُوا قَدْ اَنْزَلَ اللّهُ اِلَیْکُمْ ذِکْرا رَسُولاً یَتْلُوا عَلَیْکُمْ آیاتِ اللّهِ مُبَیِّناتٍ»؛ «تقواى الهى پیشه کنید اى خرد مندانى که ایمان آوردهاید! زیرا خداوند ذکر را بر شما فرستاد؛ رسولى که آیات روشن خدا را بر شما تلاوت میکند». پس ذکر، رسول اللّه است و ما هم اهل ذکر هستیم.
ولایتعهدی چرا؟
شخصی به امام رضا علیهالسلام اعتراض کرد که شما چرا ولایتعهدى را پذیرفته و در دستگاه طاغوتى مأمون وارد شدید؟ در حالى که شما اهل بیت، انسانهاى پاک و مطهر و از ستمگران بیزار هستید! امام رضا علیهالسلام فرمود: آیا شأن پیامبر بالاتر است یا شأن جانشین پیامبر؟ گفت: شأن پیامبر. امام دوباره از شخص معترض سؤال کرد: یک پادشاه مشرک بدتر است یا یک پادشاه مسلمان فاسق؟ گفت: پادشاه مشرک. فرمود: آیا جرم کسى که همکارى با دستگاه جور را خود درخواست کند بالاتر است یا کسى که با زور وادار به همکارى اش کنند؟ گفت: آن کسى که خود درخواست کند. امام رضا علیهالسلام بعد از این پاسخها فرمود: یوسف صدّیق پیامبر بود و عزیز مصر کافر مشرک.
حضرت یوسف خود تقاضا کرد که با حکومت کفر همکارى کند، قرآن در این زمینه از زبان آن نبى والا مقام میفرماید: «اجْعَلْنى عَلى خَزائِنِ الاَْرْضِ اِنّى حَفیظٌ عَلیمٌ»؛۱ «مرا به سرپرستى خزینههاى سرزمین مصر بگمار که پاسدارى دانا هستم».البته حضرت یوسف با این عمل خود میخواست مقامى را اشغال کند که از آن بهترین استفاده را بکند. عزیز مصر کافر بود و مأمون مسلمان فاسق. یوسف علیهالسلام پیامبر بود و من وصى پیامبرم. یوسف پیشنهاد همکارى با حکومت داد ولى مرا به این کار مجبور کردهاند.
به این ترتیب حضرت رضا علیهالسلام به مرد پرسشگر فهمانید که من کارى کردهام که یک پیامبر الهى انجام داده است و آن هم مورد رضایت الهى بود.
شریک در عبادت
حسن بن وشاء میگوید: روزى محضر حضرت رضا علیهالسلام شرفیاب شدم. دیدم در مقابل آن جناب آفتابهاى هست و میخواهد وضو بگیرد و براى نماز آماده شود. جلو رفته و خواستم، آب بر روى دستان مبارکش بریزم. فرمود: صبر کن حسن! عرض کردم! چرا اجازه نمیدهید آب بر دست شما بریزم، آیا مایل نیستید من به ثوابى برسم؟ فرمود: تو ثواب میبری ولى من گناه! پرسیدم: چرا؟ فرمود: مگر این آیه قرآن را نشنیدهاى که میفرماید: «فَمَنْ کانَ یَرْجُو لقاء رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صالِحا وَلایُشْرِکْ بِعِبادَهِ رَبِّهِ اَحَدا»؛ «پس هر کس به لقاى پروردگارش امید دارد باید عمل صالح انجام دهد و در عبادت خداى خود کسى را شریک نکند.» من اکنون میخواهم وضو بگیرم و نماز اقامه کنم، این خود عبادتی است، مایل نیستم کسى در عبادتم شریک شود.
نیرنگ طاغوت
در طول تاریخ، ستمگران زیادى کوشیدهاند تا با فرهنگ اهل بیت علیهمالسلام مقابله کرده و نور الهى را خاموش کنند؛ امّا اراده خداوند متعال بر استمرار و فراگیر شدن معارف اهل بیت علیهمالسلام در سر تا سر گیتى قرار گرفته است و کسى را توان آن نیست که به مقابله با انوار درخشان هدایت برخاسته و نور آنان را به سوى خاموشى بکشاند، چرا که: «یُریدُونَ اَنْ یُطْفِئُوا نُور اللّهِ بِاَفْواهِهِمْ وَیَأْبَى اللّهُ اِلاّ اَنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ کَرِهَ الکافرون»۱؛ «آنان میخواهند نور خدا را با دهانشان خاموش کنند ولى خدا جز این نمیخواهد که نور خود را کامل کند، هر چند کافران نخواهند.»
کرامت زیر یکى از نمونههاى الطاف خداوندى بر ائمه اهل بیت علیهمالسلام و مصداق بارزى از این حقیقت قرآنى است.
هرثمه بن اعین، معروف به خواجه مراد، از یاران ویژه و شیفتگان حضرت رضا علیهالسلام است. او در این مورد میگوید: در دربار مأمون شایع شده بود که امام رضا علیهالسلام از دنیا رفته است. براى آگاهى از صحت و سقم ماجرا به دربار مأمون رفتم و در مورد این خبر، از یکى از خدمتکاران ویژه مأمون که شخص مورد اعتمادی بود پرس و جو کردم و او براى من چنین توضیح داد: مأمون مرا در آغاز شب به همراه سى نفر از غلامان مورد اعتماد خویش طلبیده و به ما گفت: مرا به شما حاجتى است که اگر آنرا بر آورید، به هر یک از شما یک همیان پر از طلا و ده ملک مستقل میدهم. و تا زندهام شما از مقربان من خواهید بود. آیا حاضرید حاجت مرا برآورید؟ همه گفتند: اطاعت خلیفه بر ما واجب است! آنگاه دستور داد به هر یک از ما یک شمشیر زهرآلود دادند و گفت: همین ساعت به منزل على بن موسى الرضا علیهالسلام میروید و دور او را میگیرید و با این شمشیرها او را قطعه قطعه میکنید و خون و مو و گوشت و استخوانش را مخلوط میکنید و این دستور را پنهان کنید و به هیچ کس نگویید. ما طبق دستور به طور ناگهانى به منزل حضرت رضا علیهالسلام رفتیم، آن حضرت در رختخواب به پهلو خوابیده بود و کلماتى را زمزمه میکرد که ما نفهمیدیم. دورش را گرفتیم، به او حمله کرده و بدنش را قطعه قطعه کرده و خون شمشیرهاى خود را با رختخواب آن جناب پاک کرده و سپس به منزل مأمون بازگشتیم و خبر کشتن امام را به او دادیم. مأمون از ما تشکر کرد و به ما اجازه مرخصى داد.
چون صبح زود نزد مأمون رفتیم، دیدم لباس سیاه عزا در بر کرده و با سر و پاى برهنه قصد دارد از منزل بیرون آمده و به عزاداری بپردازد. من جلو در با او همراه شدم. وقتى که نزدیک حجره امام رضا علیهالسلام رسیدیم، صداى آن حضرت به گوش ما رسید، مأمون لرزان و مضطرب شد و به من گفت: زود به حجره داخل شو و خبری برایم بیاور! وارد حجره شدم، با کمال شگفتى دیدم آن حضرت در کمال سلامتی، مشغول عبادت است. به من رو کرده و فرمود: ای صبیح! «یُریدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَاللّهِ بِاَفْواهِهِمْ وَاللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ کَرِهَ الکافِرُونَ»۱ «آنها میخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش کنند ولى خدا جز این نمیخواهد که نور خود را کامل کند هر چند کافران را خوش نیاید.» سپس فرمود: «سوگند به خدا نیرنگ آنها به ما ضرر نمیرساند تا وقتى که اجل فرا رسد.»
هنگامی که به سوى مأمون بازگشتم و خبر سلامتى امام را به او اطلاع دادم، صورتش تیره و تار شده و با کمال ناراحتى و شرمندگى لباس عزا را از تن بیرون آورد. هرثمه میگوید: بعد از شنیدن این خبر، خداوند را بسیار شکر کرده و به حضور امام علیهالسلام رفتم. حضرت فرمود: این راز را به هیچ کس مگو؛ مگر به کسى که قلبش سرشار از ایمان و ولایت ما اهل بیت باشد. آنگاه فرمود: هرثمه! به خدا سوگند، خدعهها و نقشههاى آنان تا خدا نخواهد هیچ آسیب و گزندى به ما نمیرساند.
بس تجربه کردیم در این دیر مکافات با آل على هر که درافتاد برافتاد
هشدار به متولیان بیت المال
حضرت رضا علیهالسلام گاهى براى دفاع از سخنان حق، از آیات قرآن دلیل میآورد و به این وسیله حقانیّت موضعگیریهاى خود را به اثبات میرسانید.
شیخ صدوق مینویسد: مأمون در خراسان روزهاى دوشنبه و پنج شنبه ملاقات عمومى داشت، در یکى از این ملاقاتها که حضرت رضا علیهالسلام نیز حضور داشت مردى صوفى را به اتهام دزدى دستگیر کرده و به مجلس او آوردند. مأمون به چهره وی نظرى انداخته و با دیدن آثار عبادت در پیشانیاش، با عصبانیت فریاد زد: چه کار زشتى انجام دادهای، با این سیماى به ظاهر معنوى که داری! آیا تو دزدى کردهای؟!
متهم گفت: من از روى ناچارى و اضطرار به این کار دست زدهام و اختیارى نبوده است، زیرا تو حق مرا از خمس و غنیمت ندادهاى و فقر و فلاکت مرا به دزدى کشانده است. مأمون گفت: تو چه حقى در خمس داری؟ متهم گفت: خداوند متعال خمس را به شش سهم تقسیم کرده و به شش گروه اختصاص داده است و فرموده:
«وَاعْلَمُوا اَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیءٍ فَاِنَّ للّهِِ خُمُسَهُ ولِلرَّسُولِ وَلِذِى الْقُرْبى واَلْیَتامى وَالْمَساکینِ وابْنِ السَّبیلِ»
«بدانید هر چه از غنیمت بدست آوردید، خمس آن براى خدا و پیامبر صلیاللهعلیهوآله و نزدیکان آن حضرت و یتیمان و مسکینان و واماندگان در راه است». همچنین در سوره حشر «فَیء» را به ۶ قسمت تقسیم کرده و فرمود:
«ما اَفاءَ اللّهُ عَلى رَسُولِهِ مِنْ اَهْلِ الْقُرى فَللّهِِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِى الْقُرْبى وَالْیَتامی وَالمَساکینِ وابن السَّبیلِ کَیْ لایَکُونَ دَوْلَهً بَیْنَ الاَْغْنِیاءِ مِنْکُمْ»؛
«آنچه را خداوند از اهل این آبادیها به رسولش باز گرداند، از آن خدا و رسول و خویشاوندان او و یتیمان و مستمندان و در راه ماندگان است، تا این اموال عظیم در میان ثروتمندان شما دست به دست نگردد.»
ای مأمون! یکى از مستحقین خمس و غنیمت، ابن سبیل و درمانده در راه است و من از آنهایم. مستمندى هستم که راه به جائى ندارم و دستم از همه جا کوتاه است و ضمنا از قاریان و حافظان قرآن هم هستم. مأمون چهره در هم کشیده و گفت: به خیال تو، من با این یاوه سرائیها حدّى از حدود الهى را ترک کنم و حدّ سرقت را جارى نسازم؟!
مرد متهم پاسخ داد: اول اجراى حدود الهى را از خودت شروع کن و اول خودت را پاک کن بعد دیگرى را...
میزنى خود، پشت پا بر راستى راستى از دیگران میخواستی؟
حد به گردن دارى و حد میزنی؟ گر یکى باید زدن صد میزنی؟
مأمون با شنیدن این کلمات افشاگرانه که با گستاخى تمام ادا میشد، رو به حضرت رضا علیهالسلام کرده و گفت: این مرد چه میگوید؟ امام رضا علیهالسلام فرمود:
او میگوید قبل از من دزدى شده و من هم دزدى کردهام.
خلیفه شدیدا ناراحت شد و متهم را تهدید کرد که: بخدا قسم دست تو را قطع خواهم کرد. متهم بى واهمه اظهار داشت: تو دست مرا قطع میکنی، با اینکه بنده و غلام حلقه بگوش منی؟! مأمون گفت: واى بر تو! من از کجا عبد و بنده تو هستم؟ مرد پاسخ داد: از آن جائى که مادر تو کنیز بوده و پدرت او را با پول مسلمانان خریده است. تو بنده تمام مسلمانان در شرق و غرب عالم هستی! مگر اینکه تو را آزاد کنند و اگر همه مسلمانان تو را آزاد کنند من یکى نسبت به سهم خود، تو را آزاد نکردهام. با این همه، تو پول خمس را میبلعى و حق آل رسول صلیاللهعلیهوآله و من و امثال مرا نمیدهی؟! گذشته از اینها شخص ناپاک هرگز نمیتواند مانند خودش را پاک کند.
ذات نایافته از هستى بخش کى تواند که شود هستى بخش
ای مأمون! انسانهاى پاک میتوانند حدود الهى را جارى کنند، کسى که در گردن او حدّ باشد چگونه میتواند حد الهى را اجرا کند، مگر اینکه اول بر خود او حد اجرا شود. مگر این آیه را نشنیدهاى که
«اَتَأمُرُونَ النّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنْسَوْنَ اَنْفُسَکُمْ وَاَنْتُمْ تَتْلُونَ الْکِتابَ اَفَلا تَعْقِلُونَ»؛
«آیا مردم را به نیکى دعوت میکنید امّا خودتان را فراموش کردهاید با اینکه شما کتاب خدا را میخوانید؟ آیا نمیاندیشید؟»
مأمون دوباره متوجه حضرت رضا علیهالسلام شده و گفت: یا اباالحسن! درباره این شخص چه میفرمائید؟! امام فرمود:
خداوند متعال به حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله فرمود:
«فَللّهِِ الْحُجَّهُ الْبالِغَهُ»؛
«دلیل رسا و قاطع براى خداست.» دلیلى که براى هیچکس بهانهاى باقى نمیگذارد. چنان دلیلى که جاهل با تمام نادانى اش آنرا متوجه میشود، همان طورى که دانا به وسیله علم خویش آن دلیل را درک میکند و دنیا و آخرت به وسیله دلیل و برهان پایدار مانده است. این مرد براى تو استدلال و دلیل اقامه کرد.
مأمون وقتى وضع را چنین دید، یا در طول تاریخ، ستمگران زیادى کوشیدهاند تا با فرهنگ اهل بیت علیهمالسلام مقابله کرده و نور الهى را خاموش کنند؛ امّا اراده خداوند متعال بر استمرار و فراگیر شدن معارف اهل بیت علیهمالسلام در سر تا سر گیتى قرار گرفته است.
آشفتگی تمام، ملاقات عمومى را تعطیل کرده و دستور آزادى آن مرد را صادر کرده و از اینجا به فکر از میان برداشتن وجود مقدس حضرت رضا علیهالسلام افتاد و بالاخره آن حضرت را مسموم کرده و به شهادت رساند.
جلوگیرى از تفسیرهاى نادرست
امام هشتم علیهالسلام در فرصتهاى مناسب، از تفسیرهاى نادرست قرآن کریم جلوگیرى کرده و معناى صحیح آیه را بیان میکرد. در اینجا دو مورد را با هم میخوانیم:
۱. حضرت رضا علیهالسلام در یکى از جلسات علمى که در دربار مأمون تشکیل شده بود، حسن بن موساى وشاء از دانشمندان بغدادى که به نمایندگى از سوى علماى عراق در آن جلسه حضور یافته بود را مورد خطاب قرار داده و به او فرمود:
اهل عراق این آیه قرآن را چگونه قرائت میکنند؟!
«إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صالِحٍ»؛ اى نوح! او از اهل تو نیست، او عمل غیرصالحى است.» او پاسخ داد: «یابن رسول اللّه! بعضى طبق معمول «إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صالِحٍ؛ او فرزند ناصالحى است.» قرائت میکنند، اما بعضی دیگر بر این باورند که خداوند هرگز پسر پیامبرى را مشمول قهر و غضب خود قرار نمیدهد و آیه را «اِنَّهُ عَمَلُ غَیْرِ صالِحٍ»؛ «او فرزند آدم بدى است؛ فرزند تو نیست.» قرائت میکنند و میگویند: او در واقع از نسل نوح نبود. خداوند به او گفت: ای نوح او از نسل تو نیست. اگر از نسل تو میبود من به خاطر تو او را نجات میدادم. امام علیهالسلام فرمود: ابدا اینطور نیست؛ او فرزند حقیقى نوح و از نسل نوح بود. چون بدکار شد و امر خدا را عصیان کرد، پیوند معنویاش با نوح بریده شد و به نوح گفته شد: این فرزند تو ناصالح است، از این رو نمیتواند در ردیف صالحان قرار گیرد.
۲. امام هشتم علیهالسلام گاهى با دانشمندان علم کلام و اهل حدیث و اندیشمندان اهل سنت به گفتگو مینشست و درباره آیات الهی و صفات ربوبى با آنان به جدال احسن و مناظره منطقى میپرداخت. گزارش یکى از این جلسات را با هم میخوانیم:
ابو قرّه محدث از صفوان بن یحیى یار دیرین امام هشتم علیهالسلام درخواست کرد تا جلسه گفتگوئى را با امام رضا علیهالسلام ترتیب دهد. ابوقرّه محدث در آن نشست بعد از طرح پرسشهائى در مورد احکام دین و حلال و حرام، سخن را به موضوع توحید کشانیده و از صفات پروردگار سخن گفت؛ وى از امام رضا علیهالسلام پرسید: به ما روایت کردهاند که خداوند هم سخن بودن خود را به حضرت موسى علیهالسلام و دیدار خود را به حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله عطا کرده است! آیا چنین است؟ امام فرمود: اى ابو قرّه! به من بگو، این آیات را چه کسى بر جن و انس ابلاغ کرده است؟! «لا تُدْرِکُهُ الاَْبْصار»؛ «دیدهها او را درک نمیکنند»، «وَلایُحیطُونَ بِهِ عِلْما»؛ «دانش مخلوقات به او احاطه نمیکند.» «وَ لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ»؛ «چیزى مانند او نیست.» آیا به غیر از محمد صلیاللهعلیهوآله کسى دیگر این آیات را به ما رسانده است؟
ابو قرّه گفت: درست است؛ این آیات را حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله آورده است.
امام فرمود: چگونه ممکن است فردى به سوى تمام مخلوق بیاید و به آنها اعلام کند که من از طرف خدا آمدهام و مردم را با فرمان خدا به سوى خدا بخواند و این آیات را بر آنان تلاوت کند، سپس همین مرد الهى برخلاف آیات وحیانى که از سوى خدا آنها میخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش کنند ولى خدا جز این نمیخواهد که نور خود را کامل کند
آورده است، بگوید: من به چشم خود خدا را دیدم و به او احاطه علمی پیدا کردم و او به شکل انسان است!! آیا شما خجالت نمیکشید؟! زندیقها نتوانستند چنین نسبتى به پیامبر صلیاللهعلیهوآله بدهند که محمد صلیاللهعلیهوآله از جانب خدا چیزى آورد و سپس از راه دیگر، خلاف آن را گفت.
ابو قرّه در پاسخ گفت: خداوند خودش میفرماید:
«وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَهً اُخْری»
«و بار دیگر در فرود آمدن او را مشاهده کرد.»
امام علیهالسلام در جواب فرمود:
در همین سوره آیه دیگرى است و آنچه را که پیامبر صلیاللهعلیهوآله دیده توضیح میدهد. خداوند در آنجا میفرماید: «ما کَذَبَ الفُؤادُ ما رَأی»
«دل آنچه را دید دروغ نشمرد.» یعنى دل محمد صلیاللهعلیهوآله آنچه را که چشمش دید، دروغ ندانست. سپس در همین سوره، خداوند آنچه را که محمد صلیاللهعلیهوآله دیده است خبر میدهد و میفرماید: «لَقَدْ رَأی مِنْ آیاتِ رَبِّهِ الْکُبْری»؛
«پیامبر صلیاللهعلیهوآله از آیات و نشانههاى بسیار بزرگ پروردگارش دید.» دیدن آیات خداوند غیر از دیدن خود اوست. و باز هم خداوند میفرماید: «مردم احاطه علمى به خدا پیدا نمیکنند». در صورتى که اگر دیدگان او را ببینند علمشان به دریافت و شناخت او احاطه پیدا کرده است.
ابو قره گفت: پس روایات را تکذیب میفرمائید؟
حضرت رضا علیهالسلام فرمود: بلی! هرگاه روایات مخالف قرآن باشند، آنها را تکذیب میکنم و آنچه مسلمانان به آن اتفاق دارند این است که احاطه علمى به خدا نمیتوان یافت. چشمها از اداراک او عاجزند و چیزى مانند او نیست.
برای مشرف شدن به حرم حضرت علی بن موسی الرضا (علیهالسلام) نکات و موارد متعددی در روایات ذکر شده است و بزرگان دین هم هر کدام نکات خاص و ویژهای را عمل مینمودهاند که در اینجا به بخشی از آنها اشاره میشود.
آنچه مسلم است اینکه زائر براساس توان نسبت به انجام این اعمال اقدام مینماید.
۱ـ اولین نکتهای که اینجا لازم است به آن اشاره شود، این است که موقعی که کسالت دارید یا خسته هستید و یا در حال و هوای دعا نیستید به زیارت نروید. اول خودتان را آماده کنید، بعد مشرف شوید.
۲ـ با رعایت نکته فوق، با آرامش، بدون توجه به اطراف و یا صحبتهای غیرضروری با اطرافیان، با توجه کامل قلب به حضرت رضا(علیهالسلام) به طرف حرم حرکت کنید.
۳ـ گفتن ذکر (استغفرالله ذا الجلال و الاکرام من جمیع الذنوب و الاثام) در بین راه، یعنی از محل اقامت تا ورودی صحن مطهر.
۴ـ وقتی میخواهید پایتان را داخل صحن بگذارید چون فضا عوض میشود ذکر هم عوض میشود. در صحن آرام آرام به طرف حرم حرکت کنید و ذکر شریف (لا اله الا الله) را تکرار کنید تا آنکه به روضه مقدسه برسید.
۵ـ با احترام در ورودی روضه مقدسه بایستید. وقتی اذن دخول را خواندید و رقت قلبی به شما دست داد و اشکتان جاری شد و یا حالتان تغییر کرد، بدانید که این علامت رخصت و اجازه ورود به روضه است.
۶ـ سجده کردن حرام است ولی عتبه بوسی مستحب مؤکد است.
۷ـ هنگام رویت ضریح مطهر و قدم برداشتن در روضه منوره بهتر است ذکر شریف «الله اکبر» را بگویی، البته با رعایت احترام و ادب.
۸ـ اگر مزاحمتی برای زائران حضرت به وجود نمیآید تا حد امکان به ضریح نزدیک شوید و زیارتهای وارده را بخوانید. اگر امکانش نیست، اصرار نداشته باشید، چرا که آزار نرساندن به زائران حضرت، واجبتر است.
۹ـ بهتر است زیارت حضرت رضا (علیهالسلام) و دعاها را از روی مفاتیح یا کتب معتبر موجود در حرم بخوانید.
۱۰ـ اگر ناراحتی و مشکلی ندارید، ایستاده و با صدای آرام زیارت را بخوانید تا موجب سلب حضور قلب از دیگران نشوید. به خاطر رعایت ادب و احترام در محضر حضرت، از دعوت دیگران به فرستادن صلوات با صدای بلند خودداری کنید.
۱۱ـ پس از خواندن زیارت، در صورت امکان به بالای سر حضرت بروید و به نیابت از حضرت ولی عصر(عج) نماز زیارت را بخوانید. اگر فرصت دارید دو رکعت نماز زیارت بخوانید که در رکعت اول بعد از حمد سوره یس، و در رکعت دوم سوره الرحمن خوانده می شود و یا دو رکعت نماز مانند نماز صبح بخوانید با نیت نماز زیارت.
آداب زیارت
حرمهای معصومین(ع) از مکانهایی هستند که انوار الهی بدون حجاب در آن جا تجلی مییابد و هر قلبی که بخواهد نورانی شود و به سوی خداوند راه پیدا کند میتواند از این منزلگاههای نورانی راه خویش را بیابد.
زیارت مانند سایر عبادات بلکه در صدر تمامی آنها دارای احکام، آداب و اسراری است و ظاهر و باطنی دارد. عده زیادی هستند که زیارت را انجام میدهند اما به باطن آن نمیرسند. برای بدست آوردن باطن زیارت و رسیدن به اصل منشأ الهی و پی بردن به هدف این عبادت باید متخلق به آدابی شد که آنها را میتوان به پنج دسته تقسیم نمود:
آداب پیش از سفر
۱ـ اولین ادبی که زائر باید به آن در زیارت خویش توجه داشته باشد «نیت» است.
نیت: قصد زیارت کردن؛ این که قصد کنی زائر شوی و بر یافته خویش عهد بندی. نیت تو باید نیت زیارت ولی خدا باشد نه دیدن حریم حرم. مانند نیت نماز که قصدت نزدیکی به خداست برای زیارت نیز باید قصدت نزدیکی به خدا از طریق توسل به ولی خدا باشد و این اولین پله از نردبان قرب الهیست.. وقتی قصد زیارت میکنی باید آن را با دیگر مقاصد دنیایی آلوده نسازی و منظور تو تنها تجدید عهد با ولی خدا و اجابت دعوت وی و طلب شفاعت از آنان باشد نه چیز دیگری، هنگامی که میگویی: «انی قصدتک» من قصد تو را کردم، یعنی از هر آن چه غیر توست دل بریدم و به سوی تو پناه آوردم؛ زیرا هر که با شماست، با خداست. شما شفیعان سرای جاویدید و واسطه رحمت خداوند، هر که به شما معتصم شود و از شما پیروی کند بهشت جایگاه ابدی اوست.» وقتی بدانی قصدت از زیارت چیست، پای در کدامین خاک میگذاری، پای بوس خاکی میشوی که روزانه صدها هزار فرشته خاک بوسش میشوند کم کم حجابها از جلوی چشمانت کنار میروند. با چشم سر نمیشود دید، باید چشم دل را گشود و خود را در ساحت حریمش پیدا کرد آن وقت میشود قصد زیارت نمود.
این حس ذره ذره به تو حیا میدهد حیایی که پیش زمینه ترک گناه است. نیت دل کندن از غیر و پیوستن به یار، آن جاست که مصداق این بیت شعر میشوی «ما سمیعیم و بصیریم و هشیم، با شما نامحرمان ما خامشیم»
۲ـ دومین ادب این که ره توشه کافی برای سفر تدارک دیده باشی، حضرت رسول در این باره میفرمایند: «از شرف آدمیست که توشه خود را نیکو گرداند» و امام صادق(ع) نیز متذکر میشوند: چون به سفر روید سفره با خود بردارید و طعامهای نفیس در آن قرار دهید.
۳ـ سومین؛ در حلال بودن خرجی سفر دقت کنی و از آلودگی آن به مال حرام به شدت احتراز نمایی. لقمهای که قرار است بر تو قوت بخشد باید طیب و طاهر باشد و اگر غیر آن در بطن تو باشد لذت چشیدن طعم شیرین زیارت را از تو میگیرد پس در آنچه زاد و توشه خود میکنی مطمئن باش که قصد زیارت فقط سبک معرفت است که رسیدن به آن با لقمه غیر دست نیافتنی ست.
۴ـ چهارمین؛ بستگان، نزدیکان و دوستان دینی خود را از سفر خویش آگاهسازی و با آنها وداع کنی، در حدیثی از امام صادق(ع) که از سیره جدشان حضرت رسول(ص) ذکر میکنند اهمیت وداع را میتوان احساس کرد. ایشان میفرمایند: وقتی حضرت رسول(ص) با مؤمنی وداع میکردند میفرمودند: خداوند شما را رحمت کند و پرهیزگاری را توشه شما داند و شما را به سوی هر خیری متوجه گرداند و جمیع حاجات شما را برآورد و دین و دنیای شما را سالم دارد، شما را به راحت برگرداند به سوی جمعی که ایشان به سلامت باشند.
۵ـ پنجمین؛ غسل طهارت جسم که متن دعای آن در کتب دینی ذکر شده است که ما در این جا به برگرفتهای از معنی آن اشاره میکنیم. به نام خدا و به مدد خدا، هیچ نیرو و قدرتی جز به مدد الهی وجود ندارد، بر آئین رسول خدا و سخنگویان راستگوی خدا که درود خدا بر تمامی آنها باد. خدایا به وسیله این غسل دلم را پاک و سینهام را گشاده ساز و قلبم را نورانی کن. خدایا این غسل را مایه نورانیت و پاکی و محفوظ ماندن و سبب شفای من از هر درد و بیماری و آفت و بدیای که از آن هراس دارم و میپرهیزم قرار بده و قلب و اعضا و استخوانها و خون و مو و پوست و مغز و اعصابم و آنچه زمین از من میکاهد را به وسیله این غسل پاک گردان. خدایا در روز نیازمندی و تهیدستی و بیچیزیام در پیشگاه تو این غسل را شاهدی به سود من قرار ده ای پروردگار جهانیان که همانا تو بر هر چیز توانایی.
اللهم طهر قلبی و اشرح لی صدری و أجر علی لسانی مدحتک و الثناء علیک. اللهم اجعله لی طهوراً و شفاء و نوراً انک علی کل شیء قدیر . اللهم اجعله لی نورا و طهورا و حرزاً و کافیاً من کل داء و سقم و من کل آفه و عاهه و طهر به قلبی و جوارحی و عظامی و لحمی و دمی و شعری و بشری و مخی و عصبی و ما اقلت الارض منی و اجعله لی شاهداً یوم القیامه یوم حاجتی و فقری و فاقتی.
طهارتی دیگر که برای نایل ماندن به دیدار امام لازم است طهارت ذهنی است. فکر نیز مانند جسم احتیاج به طهارت دارد. در روایات آمده است که میدانید چه چیز ذهن شما را آلوده میکند؟ پاسخ روشن است! سوءظن به امام معصوم(ع). من و تو وقتی میخواهیم به زیارت بیاییم میگوئیم با این همه گناه امام مرا میپذیرد؟ این نوع گفتار سوء ظنی است به امام معصوم(ع). آری اگر به خودمان نگاه کنیم که ذرهای گذشت در وجودمان نیست پندارمان درست است اما امام خدای کرم است روی زمین، او مانند مونسی دلسوز، پدری مهربان و برادری همدل است. و این نص صریح قرآن است که خداوند خطاب به گناهکاران میفرماید: اگر همه گناهان را کردی و از بخشش ناامید هستی از رحمت من (خدا) ناامید مشو چرا که گناه همه توبهکنندگان را میبخشم.
۶) ششمین؛ انگشتر عقیق با نگین زرد رنگ که نقش روی آن «ماشاء الله لاقوه الا بالله استغفرالله»: هر چه خدا بخواهد است. نیرویی جز به مدد الهی وجود ندارد از او طلب مغفرت میکنم، و نقش روی دیگر آن محمد و علی باشد به دست کنی و اگر انگشتر فیروزه بود بهتر است نگینی داشته باشد که یک روی آن «الله الملک» خدا فرمانرواست، و روی دیگر آن «الملک لله الواحد القهار» فرمانروایی تنها از آن خدای یکتا و قهار است، نقش شده باشد.
۷) هفتمین؛ مقداری تربت امام حسین(ع) را با خود برداری، به راستی اگر نبود این خاک هیچ تربتی دیگر نبود که شفیع شود بین تو و خدا که به واسطه این خاک که همراه خویش ساختهای نظری حسینی به دلت بیندازد و سببی شود برای نجات و قبولی زیارتت. منقول است هنگام برداشتن آن این دعا را بخوانی: «خدایا این خاک قبر امام حسین(ع) است که ولی تو و فرزند ولی تو هست آن را بر گرفتم تا از آنچه میترسم و نمیترسم پناهم باشد و همچنین روایت است هنگامی که حضرت صادق(ع) به عراق آمدند گروهی نزد وی جمع شدند و پرسیدند که میدانیم تربت امام حسین(ع) شفای هر ذرداست. آیا باعث ایمنی از هر خوف و بیم نیز میشود؟ ایشان فرمودند: هر گاه کسى خواهد که او را از هر بیمى امان بخشد باید تسبیحى که از تربت آن حضرت ساخته باشند در دست بگیرد و سه مرتبه این دعا را بخواند أَصْبَحْتُ [أَمْسَیْتُ] اللَّهُمَّ مُعْتَصِما بِذِمَامِکَ وَ جِوَارِکَ الْمَنِیعِ الَّذِی لا یُطَاوَلُ وَ لا یُحَاوَلُ مِنْ شَرِّ کُلِّ غَاشِمٍ وَ طَارِقٍ مِنْ سَائِرِ مَنْ خَلَقْتَ وَ مَا خَلَقْتَ مِنْ خَلْقِکَ الصَّامِتِ وَ النَّاطِقِ [فِی جُنَّهٍ] مِنْ کُلِّ مَخُوفٍ بِلِبَاسٍ سَابِغَهٍ حَصِینَهٍ وَ هِیَ وِلاءُ أَهْلِ بَیْتِ نَبِیِّکَ عَلَیْهِمُ السَّلامُ [مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ] مُحْتَجِزا [مُحْتَجِبا] مِنْ کُلِّ قَاصِدٍ لِی إِلَى أَذِیَّهٍ بِجِدَارٍ حَصِینٍ الْإِخْلاصِ فِی الاعْتِرَافِ بِحَقِّهِمْ وَ التَّمَسُّکِ بِحَبْلِهِمْ جَمِیعا مُوقِنا أَنَّ الْحَقَّ لَهُمْ وَ مَعَهُمْ وَ مِنْهُمْ وَ فِیهِمْ وَ بِهِمْ أُوَالِی مَنْ وَالَوْا وَ أُعَادِی مَنْ عَادَوْا وَ أُجَانِبُ مَنْ جَانَبُوا فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ أَعِذْنِی اللَّهُمَّ بِهِمْ مِنْ شَرِّ کُلِّ مَا أَتَّقِیهِ یَا عَظِیمُ حَجَزْتُ الْأَعَادِیَ عَنِّی بِبَدِیعِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ إِنَّا جَعَلْنَا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدّا فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لا یُبْصِرُونَ پس تسبیح را ببوسد و بر هر دو چشم بمالد و بگوید اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِحَقِّ هَذِهِ التُّرْبَهِ الْمُبَارَکَهِ وَ بِحَقِّ صَاحِبِهَا وَ بِحَقِّ جَدِّهِ وَ بِحَقِّ أَبِیهِ وَ بِحَقِّ أُمِّهِ وَ بِحَقِّ أَخِیهِ وَ بِحَقِّ وُلْدِهِ الطَّاهِرِینَ اجْعَلْهَا شِفَاءً مِنْ کُلِّ دَاءٍ وَ أَمَانا مِنْ کُلِّ خَوْفٍ وَ حِفْظا مِنْ کُلِّ سُوءٍ پس تسبیح را بر جبین خود بگذارد پس اگر در صبح چنین کند در امان خدا باشد تا شام و اگر در شام چنین کند در امان خدا باشد تا صبح.
۸) هشتمین ادب؛ سورههای حمد، فلق و ناس، آیه الکرسی و قدر و آخر سوره آل عمران را بخوانی.
۹) نهمین گام برای وصول به ساحت امام(ع) این است که اعضای خانواده خود را به گرد خویش جمع کنی و دو رکعت نماز بخوانی و از خدا طلب خیر کنی و سوره آیه الکرسی را بخوانی و بعد از حمد و ثنای پروردگار اعضای خانواده خویش را به خدا بسپاری به یمن تلاوت این سوره،امام محمدباقر(ع) نیز هرگاه عزم سفر میکردند خانواده خود را در حجرهای جمع مینمودند و این دعا را میخواندند: اللهم انی استودعک الفداه نفسی و مالی و اهلی و ولدی الشاهد منا و الغائب. اللهم احفظنا و احفظ علینا. اللهم اجعلنا فی جوارک. اللهم لا تسلبنا نعمتک و لا تغییر ما بنا من عافیتک و فضلک.
۱۰) دهمین ادب از آداب پیش از سفر این است که با خانواده خود خداحافظی کنی و بر در خانه بایستی و تسبیحات حضرت زهرا(س) را بگویی و هر یک از سورههای حمد و آیه الکرسی را بر ۳ جانب خود یعنی سمت راست و چپ و پیش رو بخوانی و خواندن دعایی که شرح آن در کتاب حلیه المتقین علامه محمدباقر مجلسی آمده است و به جهت اکمال آن وارد شده است. «اللهم احفظنی و احفظ ما معی و سلمنی و سلم ما معی و بلفنی و بلغ ما معی ببلاغک الحسن الجمیل.»
۱۱) یازدهمین؛ یازده مرتبه سوره توحیدر ا زمزمه کنی و همچنین سورههای قدر و آیه الکرسی و فلق و ناس را و سپس عطر تلاوت این سورهها را با لمس بدن خود تا همیشه ماندگار کنی در اعضا و جوارحت.
۱۲) دوازدهمین؛ دعایی بخوانی جهت در امان ماندن در سفر در این باره حکایت زیر خواندنی است در حدیثی معتبر منقول است دو نفر به خدمت حضرت رسول(ص) رسیدند و به ایشان گفتند: ما میخواهیم برای تجارت به شام برویم حرزی به ما یاد بده تا در راه بخوانیم. فرمود که چون در منزلی فرود آیید و نماز خفتن بکنید، بعد از نماز پهلو را به رختخواب بگذارید و تسبیح حضرت فاطمه علیها السلام را بخوانید و پس از آن آیه الکرسی را بخوانید چون چنین کنید تا صبح محفوظ میمانید. وقتی آنها روانه شدند جمعی از دزدان در پی آنها رفتند. اعمالی که حضرت رسول(ص) تعلیم فرموده بودند انجام دادند شب هنگام دزدان غلام خود را فرستادند تا از آنها خبر بگیرد، چون به نزد آنان رسید دو دیوار را دید و خبری از آن دو تن نبود. وقتی به دزدان گفتند آنها نیز آن مسیر را طی نمودند و همان دیدند که غلام دیده بود.
سپیده صبح که سر زد دزدان نزد آن دو تن آمدند و پرسیدند که شما دیشب در کجا به سر بردید؟ گفتند: در همین مکان. گفتند: ما آمدیم به تفحص شما و به غیر از دو دیوار چیز دیگری ندیدیم راز این واقعه چیست؟ و تجار تعلیم حضرت رسول(ص) را به آنها گفتند. دزدان در حالی که انگشت حیرت به لب داشتند گفتند: بروید که دزدی به شما دست نخواهد یافت.
۱۳) سیزدهمین ادب خواندن این دعا هنگام ترک منزل است که از حضرت رسول(ص) منقول است که هیچ خلیفهای آدمی در اهلش نمیگذارد بهتر از آن که در وقت بیرون رفتن دو رکعت نماز بخواند و سپس بگوید: اللهم انی استودعک نفسی و اهلی و مالی و ذریتی و دنیای و آخرتی و امانتی و خاتمه عملی.
۱۴) چهاردهمین گام از آداب پیش از سفر دادن مقداری صدقه است، صدقهای که در عین ناچیزی هفتاد نوع بلا را از انسان دفع میکند.
۱۵) پانزدهمین و آخرین گام از آداب پیش از سفر این است که در هنگام سوار شدن به وسیلهای که قرار است رکاب تو باشد برای رسیدن به عرش الهی این آیه را تلاوت کنی و پس از آن به یاد هفت آسمان عاشقی، هفت کهکشان دلدادگی به حضرت زهرا(س) تسبیحات خاصه ایشان که تعلیم پدر بزرگوارشان به وی بود را در وقت اضطرارشان زمزمه کنی. «سبحان الذی سخرلنا هذا و ما کنا له مقرنین و انا الی ربنا لمنقلبون» : پاک و منزه است کسی که این (مرکب، وسیله سفر را) مسخر ما کرد و ما خود بر آن توانا نبودیم و همانا ما به سوی پروردگارمان باز میگردیم.
آداب حین سفر
۱ـ اولین ادب، همسفر و همراه شدن با همنشینان و همراهانی است که اهل تقوی، معرفت و معنویت باشند.
مجالست از مؤثرترین عوامل شکلگیری شخصیت انسان است. انسانها غالباً همرنگ یاران و معاشران خود میباشند. تأکیدهای فراوانی که در آیات و روایات و احادیث و همچنین متون ادبی گذشته ما درباره همراهی با دوستان نیک و اهل تقوی شده، خود ناظر بر همین مطلب است. چنانکه امام علی(علیهالسلام) میفرمایند: «قارن اهل الخیر تکن منهم» : با اهل نیکی همراه و همنشین باش تا تو نیز یکی از آنان باشی. و در حدیث دیگری نیز می فرمایند: همنشینی با نیکان همچون مراوده با عطرفروش است که اگر او از عطر خویش به شخص ندهد، کمترین فایده این دوستی بوی عطر مغازهاش است که با پیکر و لباس تو عجین میشود و در نتیجه تا مدتی بعد از جدا شدن از او نیز بوی خوش عطر از وجود تو استشمام میگردد. سعدی علیه الرحمه نیز در گلستان این چنین میسراید:
• «همنشین تو از تو به باید تا تو را عقل و دین بیفزاید»
• تا تو را عقل و دین بیفزاید» تا تو را عقل و دین بیفزاید»
آدمی با مجاورت با نیکان به رنگ آنان در میآید و صفات و کمالات آنان در وی نیز پدیدار میگردد. امام صادق(علیهالسلام) نیز در این باره به پیروانش میفرماید: با کسی رفاقت و مصاحبت کن و با کسی همنشین و همسفر شو که تو به آن زینت یابی و مصاحبت مکن با کسی که او به تو زینت یابد. یعنی تو بتوانی از او علم و کمالات کسب کنی. همانگونه که قطعهای آهن پس از مدتی مجاورت با آهنربا خاصیت آهنربایی مییابد و یا پارهای فلز با اندک زمانی نزدیکی با آتش، آتشین میشود و حرارت و نور از خود ساطع میکند، وجود آدمی نیز که جلوهای از نور الهی است، از همنشینی و همسفری رنگ میپذیرد و به راستی مشتی گل است که از مجاورت با گل، بوی خوش گل را میگیرد و خوشبو میشود.
• «گلی خوشبوی در حمام روزی رسید بدو گفتم که مشکی یا عبیری بگفتا من گلی ناچیز بودم کمال همنشین در من اثر کرد وگرنه من همان خاکم که هستم»
• از دست محبوبی به دستم که از بوی دلاویز تو مستم و لیکن مدتی با گل نشستم وگرنه من همان خاکم که هستم» وگرنه من همان خاکم که هستم»
۲ـ دومین ادب، خوش خلقی، شادمانی و حلم و بردباری با همسفران است. شاد کردن دل مؤمن، شاید خیلی ساده و کوچک به نظر برسد و تا به حال برای آن اهمیتی قائل نشده باشیم و تکرار روزمرگیهای زندگی و مشکلات همیشگی باعث شود که کمتر به آن فکر کنیم و حتی عده کثیری از ما دیگر نقش آن را در زندگیمان کمرنگ و یا بیرنگ بیابیم، اما درجه اهمیت این ادب که نه تنها جزء آداب حین سفر است بلکه از اصول زندگیست، هنگامی برایمان ملموس میشود که پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) آن را محبوبترین عمل نزد خداوند میداند. رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) میفرمایند: محبوبترین عمل نزد خداوند شاد کردن مؤمن است.
وقتی مسافر نیت سفر میکند و زائر قصد زیارت، باید خود را مهمان امام بداند و هر چه در طول سفر زیارتاش از آغاز حرکت تا هنگام مراجعت برایش پیش میآید از جانب آن بزرگواران دانسته و نه تنها صبر و بردباری پیشه کند بلکه به فکر شاد کردن دل همسفر خویش باشد؛ چنانکه حضرت صادق(علیهالسلام) بزرگ پرچمدار مکتب شیعه میفرماید: از مروت سفر، خوش طبعی بسیار در چیزی است که خداوند را به خشم نیاورد. زائر باید تمامی ناملایمات را به حلاوت پذیرایی امام و مولای مهربانش، با خرسندی پذیرا شود و راه و رسم شکوه و شکایت را در پیش نگیرد و با یاران و همسفران و راهبران سفر تلخی و تندی نکند که به راستی: «در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم آن است که مجنون باشی» نکته اساسی این حقیقت بزرگ آن است که آدمی در طول زندگی خود مسافر است، مسافر یک سفر زیارتی که به لقای خداوند میانجامد و این سفر مانند همهی سفرها رنج و مشقاتی را داراست. قرآن کریم در تأئید این مطلب میفرماید: «یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کادحاً فملاقیه»؛ ای انسان تو در مسیر به سوی پروردگار خود دشواریهای زیادی را متحمل میشوی پس آنگاه به لقای پروردگارت نائل میآیی »
۳ـ سومین ادب؛ امام سجاد(علیهالسلام) در رساله حقوقشان در مورد حق همسفر و هم صحبت این چنین خاطرنشان میسازند: «حق همسفر و هم صحبت آن است که تا آن جا که میتوانی، با نیکویی و احسان با او هم صحبتی کنی وگرنه دست کم با انصاف با او رفتار کن و همان اندازه که او تو را گرامی میدارد، تو نیز او را گرامی بدار و همانگونه که او تو را حافظ و نگهدارست، تو نیز نگاهدارش باش و به گونهای باش که او در هیچ گرامی داشتنی بر تو پیش دستی نکند، و اگر چنین کرد آن را جبران نمایی، و تا آن جا که شایستگی دارد، در دوستی با او کوتاهی مکن. خودت را بر آن بدار که خیرخواه و نگهدار و یاور او در فرمانبرداری از پروردگارش، و کمک او به خویشتن در نافرمانی نکردن از خدایش باشی. تو باید برای او رحمت باشی نه زحمت . در حدیث دیگری از حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) منقول است که هر که اعانت کند مؤمن مسافری را، حق تعالی از او هفتاد و سه شدت از شدتهای دنیا را بردارد و او را امان دهد از غم و اندوه و هفتاد غم و شدت در آخرت از او بردارد در وقتی که از شدت احوال قیامت نفسهای مردم گرفته باشد. با درک دو حدیث فوق، لزوم کمک و همیاری در سفر به خوبی روشن است. این همیاری میتواند مادی، معنوی و یا فکری باشد که هر یک به اقتضای شرایط موجود امکانپذیر است. گاهی رساندن آب به تشنهای و اعطای مقداری پول و خوراک به وی و گاه این عطش و تشنگی، عطش معرفت است و آن آب گوارا و جانفزا علم و معرفتی است که زکات آن یاد دادن و متذکر شدن به مؤمن است. وقتی دست گیر بندهای شوی و او را به حقوق شرعی و معرفتی خویش آشنا کنی و پلهای از نردبان قرب الهی را به مدد یاری او طی کنی، شامل آن گروهی میشوی که ثوابی کمتر از بهشت ندارند. امام صادق(علیهالسلام): مؤمن حاجتی از کسی برآورده نکند جز آن که خدای تبارک و تعالی او را فریاد زند ثواب تو بر من است و به کمتر از بهشت بر تو رضایت ندهم. حق مطلب آن جا ادا میشود که این یاری، تنها برداشتن قدمی صرفاً مادی و مالی نباشد بلکه همیاری معرفتی و معنوی نیز با او همراه باشد.
• «تا توانی به جهان خدمت محتاجان کن به دمی یا قلمی یا قدمی یا درمی»
• به دمی یا قلمی یا قدمی یا درمی» به دمی یا قلمی یا قدمی یا درمی»
۴ـ چهارمین ادب از آداب سفر، همسفر شدن با هم سطح خود از نظر مخارج است. با ارزشترین و گرامیترین هستی مؤمن نزد وی عزت نفس اوست که همواره باید مراقب و محافظ آن باشد. عزت نفس فضیلتی است که با گذشت زمان به دست میآید و با اندک لحظهای غفلت از کف میرود. آفت این ارزش، طلب احتیاج نزد بندهای دیگر است. تأکید بزرگان بر لزوم رعایت این ادب و همسفرشدن با هم سطح خود از لحاظ برخورداری از تعلقات دنیوی این است که دست احتیاج به پیش کسی دراز نکنی و چشمداشتی به مال کسی نداشته باشی. در روایتی از امام صادق آمده است که از ایشان پرسیدند: شخصی رفیق میشود با جماعتی ثروتمند و از آنها داراییاش کمتر است و آنها خرج خود را بیرون میآورند و او مانند آنها نمیتواند خرج کند. امام صادق(علیهالسلام) فرمود: با کسی رفیق شود که مثل او باشد. عزت نفس مؤمن برای حضرت آنقدر مهم است که میگوید دوست ندارم خود را ذلیل کند پس اگر قصد سفر داری برای خود همسفری فراهم ساز که از لحاظ مالی شبیه به تو باشد. در حدیث دیگری از شهاب منقول است که به حضرت عرض نمودم که شما میدانید حال و توانگری مرا و احسانی که با برادران خود میکنم، پس با جماعتی از ایشان رفیق میشوم در راه مکه و برایشان توسعه میکنم و بسیار خرج میکنم. فرمود که ای شهاب! چنین مکن اگر تو دست به خرج نمودن بگشایی و ایشان هم بگشایند، به ایشان ضرر میرسد و پریشان میشوند، و اگر تو بکنی و ایشان نکنند باعث مذلت و خواری ایشان است، پس رفاقت با جماعتی بکن که مثل تو باشند در توانگری و توانایی.
۵ـ پنجمین ادب، انفاق و گشادهدستی و سخت نگرفتن بر خود و همراهان از نظر مخارج و امکانات در سفر است. لقمان در نصایحش در مورد سفر به فرزند خویش میگوید: در توشه خود صاحب کرم باش در میان همسفران و چون تو را به ضیافت بطلبند، قبول کن و اگر از تو مدد بطلبند، یاری ایشان بکن. بر سه چیز بر ایشان غلبه کن: به بسیار خاموشی و بسیار نماز خواندن و سخاوت و جوانمردی در هر چه با خود داری از چهارپا و مال و توشه.
در سفر زیباست که به سنت انفاق و گشادهدستی پایبند باشی و از اعطای مال خود به دیگر همسفران دریغ نورزی بلکه مشتاقانه و بدون هیچگونه چشمداشتی در این راه پیشگام باشی. بدیهی است که تنها با این خصایص و نظایر آن است که مسافر و یا زائر از خواص اهل ولا شده و از شفاعت و ورود در حوض رحمت و محبت اهل بیت بهرهمند میگردد و از نعمتها و مواهبی که نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده و نه به خاطر کسی خطور کرده است، برخوردار میشود.
۶ـ ششمین ادب؛ پرهیز از تجملات و تشریفات و تعینات دنیوی در طول سفر است. حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) در این باره میفرماید: بهترین خرج نمودنها نزد خدا، میانهروی است و خدا اسراف را دشمن میدارد مگر در راه حج و یا عمره.
۷ـ هفتمین ادب، فراهم نکردن اسباب غفلت و اشتغالات دنیوی برای خود در سفر است. انسان مؤمن باید در همهی لحظات عمر و همهی عرصههای زندگی، خود را در محضر خدا و خوبان خدا بداند و اگر هنوز چشم دل او باز نشده که به هر سو، رو کند آن عزیزان را به دیده دل ببیند، لااقل توجه داشته باشد که همواره در منظر آن شاهدان همیشه حاضر قرار دارد و آنان او را میبینند. چنانکه قرآن کریم در بیان همین حقیقت میفرماید: «قل اعملوا فسیری الله عملکم و رسوله و المؤمنون: بگو عمل کنید که خدا و رسول خدا و مؤمنان آن را میبینند » و بنابر احادیث، منظور از مؤمنان در این آیه ائمه اطهار(علیهالسلام) هستند و پیامبر اکرم میفرمایند: «اعبدالله کانک تراه فان لم تکن تراه فانه یراک»؛ چنان بندگی کن که گویی خداوند را میبینی، پس اگر هنوز به آن مرتبه و جایگاه نرسیدهای و او را نمیبینی، لااقل با این احساس به بندگی بپرداز که در منظر خداوند قرار داری و او تو را میبیند و چه شیرین است سخن رهبر کبیر انقلاب اسلامی که میفرمایند: عالم محضر خداست، در محضر خدا معصیت نکنید. اگر شخص همین توجه را حفظ کند که در هر حال خداوند ناظر بر درون و برون و فکر و اندیشه و اضطراب اوست، این درک حضور چنان حیایی بر او مستولی میسازد که شرم میکند در خلوت و آشکارا در فکر و دل، در قول و فعل و در غایب و حاضر مرتکب زشتی شود که خلاف ادب حضور در محضر و منظر الهی باشد. در نتیجه این شرم و حیا او را از غفلت و اشتغالات دنیوی و معاصی و آلودگیها محفوظ میدارد.
۸ـ هشتمین ادب، ترک کلام بیهوده و مخاصمه و مجادله در طول سفر است.
امام سجاد(علیهالسلام) برای پرهیز از مجادله در طول سفر، سخنانی را بیان میدارند که خواندنی است: حق طرفی که تو علیه او ادعایی داری آن است که گرچه آن ادعا واقعاً حق توست، در گفتگو برای بیان مدعا و در مطالبه حق خود از او، نیک رفتار و آرام باشی، زیرا شنیدن ادعا از شخص مدعی بر گوش طرف مقابل سخت و گران میآید. دلیل خود را با نرمی و تواضع بفهمانی، به او مهلت بدهی، بیانی روشن و لطیفترین فرمایشها را به کارگیری و کشمکش او با تو، مانع از دلیل آوردن تو نشود، چندان که دلیل از دستت برود و نتوانی آن را جبران کنی.
۹ـ نهمین ادب، محافظت از نقشه و اموال خود است. زائری که عاشق است، اگر در جریان سفر چیزی از او مفقود شد و یا خسارتی بر او وارد آمد، تأسف نمیخورد چرا که میزبان و دعوت کننده، آن امام مهربان و رئوف، خود ضامن جبران تمامی زحمات و خسارات است. گرچه او در پی این جبران نیست و پاکبازانه پا در راه سفر زیارت مینهد و شرق دیدار یار جبران کننده همه زحمات و خسارات است.
۱۰ـ دهمین ادب؛ اقامه نماز اول وقت و ذکر تسبیحات اربعه ۳۰ بار بعد از هر نماز شکسته. لقمان حکیم در ادامه نصایحش به فرزندش که ذکر شد، این چنین اهمیت نماز اول وقت را به وی خاطرنشان میسازد: ای فرزند! چون در سفری و وقت نماز آید، از برای امری آن را تأخیر مینداز و نماز را به جا آور و راحت بیاب که نماز قرضی است که هر چند بیشتر ادا میکنی سبک بار میشوی و نماز را با جماعت بخوان هر چند بر سر نیزه باشی و بر روی ادای آن به جماعت مصر باش. نماز عرصه دلبری است بین خدا و مخلوق، آدمی به حرمت نماز از گناهان تطهیر میگردد و به شرافت آن به حریم امن الهی نزدیک. حال اگر مسافر باشی و نمازت نماز زائر، بدون حجاب پا بر آن حریم قدسی مینهی و گامها برای رسیدن به آن اوج، منتظر اجازت تو نخواهند ماند. تأکید فراوان به گذاردن نماز به جماعت، اشاره به روایاتی است که بیان میدارد دست خدا با جماعت است و جمعی که «یدالله» با اوست، تفرقه بینشان راه نمییابد و سفرشان سفری الهی خواهد بود.
۱۱ـ یازدهمین ادب؛ قرائت آیه الکرسی در هر شب و پس از آن این دعا «اللهم اجعل مسیری عبراً و صمتی تفکراً و کلامی ذکراً»: خدایا رفتارم را عبرت و سکوتم را اندیشیدن و سخنم را از تو یاد کردن قرار ده. زائر در هر لحظه از سفر یاد خداست؛ چه در سکوت، چه در سخن و چه خواب و یا بیداری زائر عاشق از لحظه حرکت به فکر درک لحظه حضور در آن آستان روحانی است.
۱۲ـ دوازدهمین ادب، در هنگام سوار شدن به وسیله نقلیه، «بسم الله الرحمن الرحیم» را بر لب جاری ساختن دوازدهمین ادب است، که در هر کار که نام و یاد خدا نیست، شیطان، عرصه جولان و حضور مییابد.
۱۳ـ سیزدهمین ادب و آخرین ادب از آداب سفر در آستانه ورود به شهری که حرم در آن است، حمد خدا را به جا آوردن و سر به سجده شکر بر زمین نهادن است. قرائت این دعا که در کتاب «مصباح الزائر» آمده است، نیز وارد است: «اللهم ارزقنی خیر هذا المکان و خیر اهله و خیر من دخل الیه أو یدخل الیه و خیر من اقرب منه أو أقام به او خرج عنه و اکفنی شره و شر اهله و شر من دخل الیه و یدخل الیه و شر من قرب منه او قام به او خرج عنه. اللهم و الهمهم حفظ حرمتک و العمل بشریعتک فی ترک الاذی لانفسهم بظلمهم لنا و الغیبه لنا و التعرض بنا و اختم علی جوارحهم ان تقع منها مخالفه لارادتک او معارضه لحکمک بشیء یغیر علینا عوائد رحمتک و فوائد نعمتک و ادفع عنا نحوس هذا المکان و ضره و بؤسه و اکداره و أخطاره و کمل لنا سعوده و خلوده و مساره و مباره و أدخلنا الیه مدخل صدق و أقمنا به مقام صدق و أخرجنا منه مخرج صدق و اجمل لنا من لدنک سلطاناً نصیرا و کن لنا علی الدهر ظهیراً و من کل سوء مجیراً وهب لنا فی الدنیا انعاماً کثیراً وفی الآخره نعیماً و ملکاً کبیراً و ابدأ فی هذا الدعا و هذا الرجاء بمن یرضیک البدأه به من اهل الاصطفاء و الاجتباء و اجعلهم من الوسائل لنا الیک فی کل ما عرضناه او نعرضه علیک یا ارحم الراحمین»: «خدایا از خوبی این مکان و ساکنان آن و هر که به آن داخل شده است و یا بعداً وارد میشود و یا به نزدیک آن رسیده و در آن اقامت کرده یا از آن بیرون رفته، مرا بهرهمند گردان.
د آن و ساکنین آن و آنکه در آن وارد شده است یا خواهد شد یا خارج گشته و کسی که نزدیک آن رسیده و یا در آن اقامت گزیده و یا از آن بیرون رفته است را از من بازدار. خدایا نگه داشتن حرمتت و عمل کردن به دینت را به دل آنها بیافکن تا ما را نیازارند و به این کار به خود ستم روا ندارند و پشت سر ما عیبجویی نکنند و مزاحم ما نشوند و چنان اعضای بدنشان را کنترل کن که نتوانند در مخالفت ارادهات یا معارضه فرمانت به کاری دست زنند که سودهای رحمتت و بهرههای نعمتت را بر ما دگرگون سازند.
بدشگونی این مکان و زیان و مشکلات و آسیبها و خطرهایش را از ما بگردان و نیکبختی و شادمانی و نیکیهایش را و بقایش را بر ما تکمیل فرما و ما را به راستی و درستی وارد گردان و در آن جا با بزرگواری مقیم و پا بر جایمان ساز و با دلی خوش و ستودگی ما را بیرون بر و از پیشگاه خود نیرویی مدد دهنده به ما مرحمت فرمای و در حوادث روزگار پشتیبان ما و از هر بدی پناهگاه ما باش. در دنیا نعمتهای فراوان بر ما ببخش و در آن سرا نمعتهای واقعی بزرگ به ما عطا کن. این دعا و امید را ابتدا در مورد هر که از برگزیدگان و انتخاب شدگان که آغاز کردن را به او میپسندی، آغاز کن و آنان را وسیلهای برای تقرب ما به خودت در آنچه عرضه داشتیم یا عرضه خواهیم کرد قرار ده، ای مهربانترین مهربانان و یا خواندن این آیه: «و قل رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق و اجعل لی من لدنک سلطاناً نصیراً؛ و ای رسول ما دائم دعا کن که بارالها مرا به صدق داخل و به صدق خارج گردان و به من از جانب خود بصیرت و حجتی روشن که دائم یار و مددکار باشد، عطا فرما. »
این نوشتار بر آن است تا در حد توان و به طور فشرده، نمودار روشنی از تجلیّات فکری و بخششهای معنوی را که امام رضا(علیه السلام) در زمینه¬های گوناگون معرفت در دسترس انسانها قرار داده بیان کند.
برخی از مورّخان و تذکره نویسان، از حضرت رضا (علیه السلام) به جز احادیث و اخباری که از آن حضرت نقل کرده¬¬اند، تألیفاتی را نیز ذکر کرده¬اند؛ هر چند صحّت انتساب آنها به امام (علیه السلام) نیازمند ادلّه کافی است که برخی از آثار نام برده فاقد آن است، ولی شماری از جزوات و رساله¬ها، که با دلایل و قراین قوی¬تری به آن حضرت منتسب می¬باشد، در اینجا معرفی می¬شوند.
۱ـ کتاب الفقه الرضوی
این کتاب، در میان دانشمندان مورد بحث و جدال بسیار است؛ برخی آن را معتبر شمرده¬اند و بر صحّت انتساب آن اعتماد کرده¬اند؛ مانند: مجلسی اوّل و دوّم، سیّد بحر العلوم، صاحب حدائق، شیخ نوری و. . . ، امّا جمهور علمای محقق، بر این که این کتاب تألیف امام رضا (علیه السلام) باشد، وثوق نکرده¬اند زیرا حصول چنین اطمینان و اعتمادی نیازمند دلایل مثبته¬ای است که از نظر آنان وجود ندارد و ادّله¬ای را که دیگران برای اثبات آن مثبت شمرده¬اند، قابل قبول ندانسته¬اند و مورد تردید آنهاست. علاوه بر این، عدم شیوع نسبت به این کتاب، در زمان پیش از مجلسی اوّل و دوّم ـ که از متأخّرانند ـ و عدم وجود هر گونه اطّلاعاتی درباره کتاب مذکور، نزد پیشینیان، بر مجلسی¬ها، از جمله اسبابی است که عدم نسبت آن را به حضرت رضا (علیه السلام) تأکید می¬کند و تألیف آن را توسّط آن بزرگوار منتفی می¬سازد؛ به ویژه این که در زمان امام (علیه السلام) و زمان¬های بعد، چیزی که مانع شهرت این کتاب شود وجود نداشته است و جنبه¬های مختلف زندگی امام رضا (علیه السلام) هم با تمام ویژگی¬های آن، نزد همگان روشن و معلوم بوده است، چنان که بنا به نقل مورّخان، در آن هنگام که امام (علیه السلام) برای دانشمندان نیشابور، روایتی را بیان فرموده است، بیش از بیست هزار نفر از نویسندگان و محدّثان، به جز دیگر کسان، آن را به نام آن حضرت ثبت و ضبط کرده¬اند.
داستان پیدایش کتاب این است که گروهی از مردم قم، نسخه¬ای از این کتاب، را به مکّه مکرّمه برده¬اند و قاضی امیر سیّد حسین اصفهانی آن را دیده و چون مطمئن شده که تألیف امام رضا (علیه السلام) است، نسخه¬ای از را رونویسی کرده، با خود به اصفهان آورده و آن را به مجلسی اوّل نشان داده است. مجلسی، به صحّت انتساب آن یقین کرده و مجلسی دوّم نیز به همین اعتقاد، احادیث آن را وارد مجلّدات بحار الانوار ساخته، آن را یکی از مآخذ و مصادر این کتاب قرار داده و از این تاریخ به بعد کتاب «الفقه الرّضوی» اشتهار یافته است. مجلسی در مقدّمه بحار الانوار می¬گوید: سیّد فاضل، محدّث قاضی امیر حسین طاب ثراه، مرا از وجود کتاب «فقه الرّضا» آگاه کرد و پس از آن که به اصفهان وارد شد گفت:
در یکی از سالهایی که مجاورت خانه خدا را داشتم، اتّفاقاً گروهی از مردم قم که برای ادای فریضه حجّ به مکّه مکرّمه آمده بودند، نزد من آمدند و کتابی قدیمی که تاریخ تدوین آن با زمان امام رضا (علیه السلام) مطابقت داشت، همراه آنان بود. سپس مجلسی میگوید: از پدرم (مجلسی اوّل) شنیدم که گفت: از سیّد مذکور شنیده¬ام که می¬گفت: خطّ امام رضا (علیه السلام) و اجازات گروه بسیاری از فضلا، در این کتاب وجود داشت. همچنین، سیّد مذکور گفت: من با مشاهده این قرائن، یقین کردم که این کتاب، تألیف امام رضا (علیه السلام) است، از این رو، آن را گرفتم و با اعتقاد به صحّت آن، به رونویسی آن پرداختم. پدرم نیز آن را صحیح تلقی کرد و از آن نسخه برداشت. بیشتر عباراتی که صدوق (ابو جعفر بن بابویه) در کتاب من لایحضره الفقیه، بدون ذکر سند آورده، با آنچه پدرم در شرح خود بر این کتاب بیان داشته، مطابقت دارد و بسیاری از احکامی که اصحاب ما آنها را ذکر کرده¬اند و سند آنها معلوم نیست، در این کتاب، مذکور است.
نقد و تشکیک صحّت انتساب
آنچه نسبت این اثر به امام رضا (علیه السلام) را مشکوک می¬کند، آن است که شیخ صدوق با همه اهتمامی که در دست یافتن به احادیث و اخبار و گردآوری آثار آن حضرت در کتاب عیون اخبار الرّضا و غیر از آن داشته است، ابداً به این که آن حضرت تألیفی به این نام دارد، اشاره¬ای نکرده است. چنان که دانشمندان پس از او نیز نامی از این کتاب نبرده¬اند و سیّد اصفهانی هم نامی از افراد قمی که او را بر این کتاب آگاه کرده¬اند، نبرده وتوضیح نداده که این کتاب چگونه بدست آنها رسیده و چه کسی آن را برای او روایت کرده است، بعید به نظر می¬آید که این کتاب، در این مدّت طولانی، در نزد برخی از قمی¬ها گمنام و ناشناخته مانده و کسی از علما و محدّثان بر آن آگاهی نیافته باشد؛ در حالی که علمای قم، همان کسانی بوده¬اند که از هیچ حدیث شاذّ و نادری چشم نمی¬پوشیدند، مگر این که آن را در کتابهای خود ذکر می¬کردند، تا از میان نرود و به دست فراموشی سپرده نشود.
مرحوم آیه الله خویی (رحمه الله علیه) درباره این کتاب فرموده است: محقّق نیست فقه رضوی روایت باشد، بلکه شواهدی در آن است که حاکی از فتواهای برخی از علماست، زیرا تمامی آن، با رساله¬ای که ابن بابویه برای فرزندش نوشته مطابقت دارد،و اگر این کتاب غیر از آن رساله بود، حتماً شیخ صدوق آن را معّرفی می-کرد.
محقّق میرزا عبدا افندی در کتاب خود «ریاض العلما» یقین کرده که این کتاب، همان رساله ابن بابویه است و اشتراک ابن بابویه در نام خود پدرش با امام (علیه السلام)، سبب شده کتاب مزبور به آن حضرت نسبت داده شود. همچنین مرحوم علّامه سیّد حسن صدر، رساله¬ای در عدم حجیّت کتاب مذکور دارد و در اجازه¬ای که برای شیخ آقا بزرگ تهرانی مرقوم داشته، ذکر فرموده که این کتاب، همان کتاب ابن ابی عزاقر معروف به شلمغانی است.
به هر حال، نسبت این کتاب به امام رضا (علیه السلام) خالی از شبهه و تردید نیست و شاید با ظنّ نزدیک به یقین، کتاب مذکور تألیف امام (علیه السلام) نباشد.
۲ـ رساله ذهبیّه، در طب
رساله ذهبیّه کتابی در پزشکی است و برای آن، اسنادی ذکر شده که برخی از آنها به محمّد بن جمهور منتهی می¬شودو در بعضی از این اسناد، نام حسن بن محمّد نوفلی آمده است که نجاشی او را توثیق کرده و درباره او گفته است: ثقه و جلیل القدر است و از امام رضا (علیه السلام) رساله¬ای را روایت کرده که احتمال دارد منظور او همان رسال ذهبیّه باشد.
شاید شهرت این رساله، میان دانشمندان و موافقت آنها درباره نسبت آن به امام (علیه السلام) در دورانهای مختلف و عدم ورود خدشه¬ای از جانب احدی بر این انتساب، از جمله اسبابی است که به پژوهشگر، اطمینان می¬بخشد که این رساله از عطایای شخص امام رضا (علیه السلام) است.
بر این اساس، در انتساب این کتاب به امام رضا (علیه السلام) جای شک و تردیدی باقی نمی¬ماند؛ زیرا طبق قائده جاری، شرایطی که برای استنباط احکام شرعی و معرفت اصول دین لازم است، در غیر این موارد، ضروری نیست و چنانچه بنا باشد آن شرایط، در غیر از آن موارد در نظر گرفته شود، درباره نسبت بسیاری از آثار و تألیفات به صاحبان آنها شک و تردید پدید می¬آید، زیرا راهی و دلیلی در اختیار نداریم که ما را به صحّت انتساب آنها کاملاً مطمئن سازد، علاوه بر این، چون بسیاری از محقّقان، شهرت را یکی از طرق اثبات شرعی شمرده¬اند، اشتهار این کتاب، صحّت انتساب آن را ممکن می¬سازد و اگر برای ما ثابت شود که مقصود نجاشی در گفتار خود که نوفلی رساله¬ای از امام رضا (علیه السلام) روایت کرده، همان رساله ذهبیّه می¬باشد از نظر ما این مشکل حل شده است.
این رساله بلیغ علمی، از نفیس¬ترین و گرانبهاترین مواریث اسلامی، در زمینه¬ دانش پزشکی است و به طور مختصر، مشتمل بر رشته¬هایی از علوم پزشکی، مانند: علم تشریح، زیست¬شناسی (بیولوژی)، وظائف الاعضا (فیزیولوژی) و علم الامراض (باکتریولوژی) و بهداشت و. . . می¬باشد و بخش زیادی از طبّ پیشگیری را نیز بیان کرده است؛ همچنین، مطالبی از دانش شیمی، تغذیه و بسیاری از دانشهای دیگر را در بردارد.
امام رضا (علیه السلام) این رساله را در حدود سال ۲۰۱ هجری، برای مأمون خلیفه عبّاسی فرستاد. در این زمان، دانش پزشکی صورت علمی نداشت و در حالت ابتدایی و اولیّه و بر اساس مداومت و تجربه بود، نه بر پایه اکتشافات علمی؛ در آن زمان هنوز وجود میکروبها کشف نشده، از چگونگی مواد مهمّ غذایی مانند ویتامین¬ها آگاهی بدست نیامده بود و از اکتشافات مهمّ دیگر پزشکی برای مبارزه با میکروب¬ها، مانند پنیسیلین و استرومایسین و اورومایسین و. . . خبری نبود.
این رساله، در ظاهر، ساده و هماهنگ با درک مردم آن زمان است، ولی در باطن عمیق و پیچیده بوده، نیاز به بررسی¬های علمی و مباحثات طولانی دارد تا نکات و اسرار آن مکشوف و با حقایق جدید علمی سنجیده و تطبیق شود.
ارزیابی مأمون از این رساله
مأمون، این رساله را با خوشحالی بسیار دریافت کرد و برای نشان دادن اهمّیّتی که به آن می¬دهد دستور داد که با طلا نوشته و پس از آن، در خزانه دارالحکمه نگهداری شود؛ به همین مناسبت آن را رساله ذهبیّه نامیده¬اند.
مأمون، در ستایش این رساله می¬گوید: امّا بعد، من در رساله پسر عمّ ادیب و دانشمند حبیب و منطقی طبیب ـ که در اصطلاح ابدان و چاره جویی در برابر مرگ و نگهداشتن حدّ طعام است ـ نگریستم و آن را در غایت کمال یافتم. با دقّت، به مطالعه آن پرداختم؛ توسن اندیشه را در آن جولان دادم و هر بار که آن را خواندم و در آن اندیشه کردم، حکمتهایی از آن بر من ظاهر و فوائدی از آن برایم آشکار و قلبم به سود سرشار آن مطمئن شد؛ از این رو، آن را از بر کردم و بر مطالب آن اندیشیدم و چون آن را گرانبهاترین خواسته¬ها و بزرگترین اندوخته¬ها و سودمندترین فایده¬ها دیدم و نیز به سبب نفاست و حسن موقعیّت و بزرگی سود و فراوانی برکت آن، فرمان دادم با طلا نوشته شود و آن را رساله ذهبیّه نام نهادم؛ پس از آن که گروهی از جوانان هاشمی دولت، از آن نسخه¬برداری کردند، آن را در خزانه دارالحکمه مخزون داشتم. . . این رساله، شایسته صیانت و نگهداری و دارای صلاحیّت و اعتبار است، حکیمی است که می¬توان بر آن اعتماد کرد و رایزنی است که باید بدو مراجعه کرد؛ ارکانهای دانش است و امر و نهی آن باید فرمانبرداری شود.
آری، این رساله از خانه کسانی بیرون آمده که مردم احکام پیامبر مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) و پیام انبیا و دلائل اوصیا و دانش علما را از آنان فرا می¬گیرند و سینه¬ها از آنان شفا می¬یابد و بیماران جهل و کوردلی، به وسیله آنان بهبود پیدا می¬کنند؛ خشنودی و رحمت و برکت خداوند آنان باد.
من این رساله را به خواصّ خود، از دانایان و پزشکان و صاحبان تألیف و نویسندگان کتاب¬ها و شماری از پژوهشگران و ناموران در حکمت عرضه داشتم؛ همه آن را ستودند و پرارج و گرانقدر دانستند و به علوّ مرتبه مصنّف آن اعتراف داشته و صحّت آنچه را در این رساله آمده، تصدیق کردند.
شرحهایی که بر این رساله:
گروه بسیاری از علما و دانشوران، این رساله را شرح کرده¬اند که برای نمونه، نام تنی چند از آنان در زیر می¬آید:
۱ـ ترجمه العلوی للطّب الرضوی، نوشته سیّد ضیاء الدّین ابی الرّضا فضل الله بن علی الرّاوندی متوفّی به سال ۵۴۸ هجری.
۲ـ ترجمه الذّهبیّه، از مولی فیض الله عصّار شوشتری، استاد طبّ و نجوم در زمان فتحعلی شاه، همزمان با حکومت او بر شوشتر به سال ۱۱۰۷ که نسخه خطی است و در کتابخانه مشکات در دانشگاه تهران موجود است و تاریخ نگارش آن سال ۱۱۳۳ هجری است.
۳ـ ترجمه الذّهبیّه، از مولی محمّد باقر مجلسی که نسخه خطی است و در کتابخانه مرحوم سیّد حسن صدر در کاظمیّه موجود است.
۴ـ عافیه البرّیه فی شرح الذّهبیّه، ازمیرزا محمّد هادی فرزند میرزا محمّد صالح شیرازی است که در زمان شاه سلطان حسین صفوی تألیف شده و در کتابخانه سیّد حسن همدانی، در نجف اشرف موجود است.
۵ـ شرح طبّا الرّضا، از مولی محمّد شریف خاتون آبادی که آن را در حدود سال ۱۱۲۰ هجری تألیف کرده است.
۶ـ ترجمه الذّهبیه، از سیّد شمس الدّین محمّد بن محمّد بدیع رضوی مشهدی است که در سال ۱۱۵۵ هجری از نگارش آن فراغت یافته؛ نسخه¬ای خطی است که در کتابخانه شیخ علی اکبر نهاوندی در خراسان موجود است.
۷ـ شرح طبّ الرّضا، از سیّد علی اکبر شبّر متوفّی به سال ۱۲۴۲ هجری؛ شیخ نوری متذکّر شده که این نسخه را دیده است.
۸ـ شرح طبّ الرّضا، از مولی حاج محمّد فرزند حاج محمّد حسن مشهدی، متوفّی به سال ۱۲۵۷ هجری.
۹ـ شرح طبّ الرّضا، از مولی نوروز علی بسطامی.
۱۰ـ المحمودیّه، از حاج میرزا کاظم موسوی زنجانی، متوفّی به سال ۱۲۹۲ که نسخه خطی است و در نزد نوادگان او موجود است.
چنان که گفته شد،بسیاری از دانشوران دیگر، به شرح این رساله شریفه پرداخته و اسرار و دقایق آن را توضیح و تفسیر کرده¬اند. شاید در این تاریخ، آخرین آنها دکتر عبد الصّاحب زینی است که مطالب آن را با تازه¬ترین اکتشافات علمی مقایسه و تطبیق داده و در سلسله انتشارات «ملتقی العصرین» چاپ و منتشر کرده است.
۳ـ صحیفه الرّضا
از دیگر کتاب¬های منتسب به امام رضا (علیه السلام) «صحیفه الرّضا» در فقه است. ظاهراً انتساب آن به امام (علیه السلام) در نزد علمای مشهور ما ثابت نشده است؛ هر چند، در مستدرک الوسائل آمده که این، از کتابهای معروف و مورد اعتمادی است که هیچ کتابی از نظر اعتبار و وثوق ـ چه پیش از تصنیف آن و چه بعد ـ به پایه آن نرسیده است و ما نمی¬دانیم احکامی را که صاحب مستدرک در این گونه موارد صادر می¬کند، تا چه حد با حقیقت مطابقت دارد. شگفت این است که مجلسی در مقدمه بحار الانوار آورده است: این صحیفه با همه شهرتی که دارد، از جمله مراسیل است، نه مسانید.
سیّد محسن امین عاملی در اعیان الشّیعه، برای این صحیفه به استناد نسخه¬هایی از آن ـ که شیخ عبد الواسع یمانی زیدی از یمن برای او آورده و در دمشق آن را به چاپ رسانده است ـ اسنادی برای آن ذکر کرده است. همچنان که در برخی از نسخه¬های این صحیفه سند آن به ابو علی طبرسی نسبت داده شده است، ولی مرحوم مجلسی می¬گوید: این، نزد ما ثابت نیست. در مستدرک می¬گوید: نویسنده فاضل میرزا عبد الله افندی در ریاض العلما، طرق اسناد آن را جمع آوری کرده و گفته است: در شهر اردبیل، نسخه¬ای از این صحیفه را مشاهده کردم و در آغاز آن، سندش بیان شده بود. سپس، سند را ذکر می¬کند، امّا اسنادی که بیان داشته، از نظر رجال، خالی از مناقشه نیست؛ به هر حال، روایتی است که به ثبوت نرسیده است و محتوای آن برای اثبات احکام شرعی صلاحیّت استدلال ندارد.
در این باره کافی است بدانیم که علما و محقّقان بزرگ گذشته ما، از اعتماد به این کتاب اعراض کرده و به صدور آن از امام (علیه السلام) وثوق نیافته¬اند؛ بنابراین، دلیلی وجود ندارد که ما آن را از افادات علمی و تألیفات امام رضا (علیه السلام) به شمار آوریم.
۴ـ کتاب محض الاسلام
از دیگر مؤلّفاتی که به امام رضا (علیه السلام) نسبت داده شده، کتاب محض الاسلام و شرایع الدّین است. شیخ صدوق، در عیون اخبار الرضا، آن را از فضل بن شاذان نقل کرده است؛ لیکن، فضل بیان نکرده که امام (علیه السلام) آن را به خواهش مأمون تألیف فرموده است.
آنچه از ملاحظه رجال سند این کتاب، ما حاصل می¬شود، عدم وثوق درباره انتساب آن به امام رضا (علیه السلام) است، زیرا برخی از رجال آن معتبر نیستند. علاوه بر این، دارای اسلوبی مضطرب و غیر منسجم و تعبیرات ناموزونی است که بعید به نظر می¬رسد، نوشته شخص امام (علیه السلام) باشد؛ همچنین، مشتمل بر احکام چندی است که التزام به آنها در مذهب ما ثابت نشده است.
این دلایل، ما را به این اعتقاد که این رساله، نوشته و تألیف امام رضا (علیه السلام) نیست نزدیک می¬گرداند؛ به علاوه، این کتاب، خلافت مأمون و اسلاف او را باطل شمرده و آنها را به گمراهی و دوری از حقّ و هدایت توصیف کرده و امامان حقّ را صریحاً به ائمه دوازده گانه منحصر ساخته است. همچنین، در این رساله، آنچه را ائمه (علیه السلام) در تمام طول تاریخ زندگی خود بدان پایبند بوده¬اند، ترک کرده و این، خود، نشانه عدم صحّت انتساب آن به امام (علیه السلام) است.
از احتمالات چندی که درباره این کتاب داده¬اند، به نظر می¬آید، این رساله، مجموعه فتواهای یکی از علماست که مشتمل بر نظریّات او در شؤ ون اعتقادی و تشریعی است و اسلوب رساله و سبک ناموزون آن در تنظیم و ترتیب مطالب و ذکر برخی از احکام شاذّ و نامقبول، دلایل این نظریّه و مؤکِّد آن به شمار است.
۵ـ پاسخ مسائل ابن سنان
برخی، پاسخهای امام (علیه السلام) به پرسشهای ابن سنان را از مؤلّفات آن حضرت به شمار آورده¬اند، ولی این درست نیست و نمی¬توان این پاسخها را به منزله تألیفی از امام (علیه السلام) دانست؛ زیرا، در این صورت، لازم می¬آید که پاسخهای آن حضرت به مسائل افراد بسیار دیگر ـ در زمینه انواع علوم و معارف ـ نیز تألیفی از آن حضرت به شمار آورده شود.
۶ـ علل ابن شاذان
کتاب علل را که ابن شاذان ذکر کرده و برخی، آن را از تألیفات امام (علیه السلام) دانسته¬اند،نمی¬توان نوشته امام (علیه السلام) دانست؛ به سبب این که، کتاب مذکور را ابن شاذان خود تنظیم کرده و مطالب آن را از سخنان و پاسخهای حضرت رضا (علیه السلام) به پرسشهای او درباره علل شرایع، فراهم آورده است. ابن شاذان، در این کتاب، علل را به صورت اشکال و پاسخها را به صورت حل عرضه می¬کند و معلوم نیست آیا نصوصی را که ذکر کرده عین حروف الفاظ امام (علیه السلام) است؟ و چه بسا با حفظ غرض و مقصودی که امام (علیه السلام) در بیان خود داشته¬اند، در الفاظ تصرّف کرده و آنها را به سبک خاصّ خود در آورده و عرضه داشته باشد.
از بررسی صادقانه و صریحی که ما درباره صحّت انتساب برخی مؤلّفات به امام (علیه السلام) انجام دادیم، آشکار می¬شود، تنها کتابی که با جرأت می¬توان آن را به آن حضرت منسوب داشت، رساله ذهبیّه در طبّ است که آن را به خواهش مأمون خلیفه عبّاسی مرقوم فرموده است.
اشکالی ندارد اگر بگوییم مؤلّفات دیگر را به این سبب به آن حضرت نسبت داده¬اند که این تألیفات حامل نظریات و افکاری است که امام (علیه السلام) در پاسخ پرسش¬کنندگان و کسانی که خواسته¬اند از سرچشمه زلال دانش آن حضرت کسب فیض کنند بیان فرموده¬اند. آشکار است که ارزیابی¬ها و ایرادهای ما، تنها در جهت صورت و ترکیب این کتابهاست نه محتوا و مدلول آنها.
پرتوى از سیره و سیماى امام رضا(علیه السلام) حضرت على بن موسى، ملقّب به رضا، در سال ۱۴۸ هجرى قمرى در روز ۱۱ ذیقعده در مدینه به دنیا آمد. پدر آن حضرت، امام موسى بن جعفر و مادرش بانویى بزرگوار به نام نجمه بود. که او را سمانه و تُکْتَمْ و طاهره نیز مىگفتند. بعد از شهادت امام کاظم(علیه السلام)، آن حضرت در ۳۵ سالگى عهدار دار مسئولیت امامت و حفظ مبانى اسلامى و رهبرى شیعیان گردید.
مدّت امامت امام هشتم در حدود بیست سال بود که می توان آن را به سه بخش جداگانه تقسیم کرد:
۱ـ ده سال اوّل امامت آن حضرت که همزمان با دوره زمامدارى هارون بود.
۲ـ پنج سال بعد از آن که مقارن با خلافت امین، فرزند هارون بود.
۳ـ پنج سال آخر امامت آن بزرگوار که مصادف با خلافت مأمون و تسلّط او بر قلمرو اسلامى آن روز بود.
امام رضا(علیه السلام) در هر یک از این سه دوره، به مقتضاى مسئولیت خطیر امامت، با اوضاع و احوال پیچیده خلافت آن روز که به نام اسلام بر مردم حکومت می شد و با وجودنابسامانى هاى زیادى که از جهات مختلف در زندگى اجتماعى مردم وجود داشت، وظایف متناسب خود را در راه خدمت به اسلام انجام می داد.
امام هشتم تا آنجا که قدرت و امکان داشت از فرصتى که در سه سال آخر عمرش پیش آمد، در بیدارى مردم و توجّه دادن آنان به اصول مسائل و پرده برداشتن از چگونگى اغفال آنان به صورت ها و عناوین گوناگون، حدّاکثر استفاده را نمود.
شهادت آن حضرت در سال ۲۰۳ هجرى در سناباد نوقان، که امروز یکى از محله هاى مشهد است، در ۵۵ سالگى، به وسیله سمّى که مأمون به او خوراند، اتّفاق افتاد.
اکنون مزار و مرقد شریفش بزرگترین زیارتگاه در ایران اسلامى، در شهر مقدّس مشهد، مورد توجّه شیفتگان حضرتش مى باشد.
سفر امام رضا(علیه السلام) به ایران
مأمون که در زمان پدرش از طرف وى والى خراسان بود، بعد از درافتادن با برادرش امین و کشتن او، مرکز خلافت را از بغداد به مرو منتقل کرد.
بعد از استقرار حکومت مطلقه، دو چیز او را واداشت که از امام على بن موسى الرّضا(علیه السلام) دعوتى مصرّانه به عمل آورد تا حضرت را به زور و اکراه هم که شده به مقرّ حاکمیّت خود بکشاند:۱ـ خالى بودن دستگاه حکومتى از وجود یک رکن مهمّ علمى و معنوى،۲ـ جلوگیرى از نفوذ چشمگیر مردم آگاه، به ویژه طرفداران آل على(علیه السلام).
مأمون گمان می کرد با آمدن على بن موسى الرّضا(علیه السلام) به ایران، ضمن پر شدن خلأ علمى و معنوى، با عَلَم کردن ولیعهدىِ آن حضرت، در ظاهر به خواسته هاى طرفداران آل على و پیروان امام هشتم جامه عمل پوشانده می شود و آرامشى در قلمرو حکومت ایجاد و راه بهره بردارى هاى سیاسى هم هموار مىگردد، یا دستکم با این اقدام، سرپوشى روى کارهایى که شده و یا در شرف انجام است، گذاشته می شود.
مردم ایران و آل على(علیه السلام)
اشاره به این نکته نیز لازم است که در خطّه ایران، مردم به آل على(علیه السلام) و امامان شیعه، علاقه و محبّتى خاصّ داشتند و زمینه مساعدى از نظر معنوى در دلهاى مردم ایران درباره علویان وجود داشت.
ایرانیان آگاه و خیرخواه از حکومت هاى گذشته خود خاطرات خوبى نداشتند، زیرا با آنان از طرف زمامداران طورى رفتار می شد که گویى مردم عادى براى خدمت متصدّیان امور آفریده شده اند و بایستى بدون چون و چرا فرمانبردار آنان باشند! این بود که مردم با آشنایى به اسلام و درک سادگى و طبیعى بودن مقرّرات آن، شیفته اسلام شدند و خواستار برقرارى حکومت اسلامى گردیدند.
امّا با ملاحظه این که زمامداران و متصدّیان امور که پس از پیغمبر اسلام قدرتهاى عامّه را در دست داشتند، بر خلاف آنچه اسلام می خواست عمل کردند، مردم ایران هدفهاى اسلام را عملاً در آن حکومتها نیافتند، لذا به سوى «على»(علیه السلام) که حقّ خلافت او مورد تعدّى قرار گرفته بود متوجّه شدند.
روش على(علیه السلام) و سایر امامان شیعه، از امام حسن و امام حسین تا حضرت موسى بن جعفر(علیهم السلام) که سالهاى سال از اواخر عمرش را در زندان خلیفه و عمّال ستمکارش گذرانده بود، زمینه بسیار مساعدى را فراهم ساخته بود که در جامعه اسلامى و یا دستکم یک ناحیه آن، حکومتى نمونه از آنچه اسلام می خواست تشکیل شود و تحت نظارت امام و پیشوایى از خاندان على(علیه السلام)قرار گیرد.
در آن زمان چشم هاى امید شیعیان به سوى امام على بن موسى الرّضا(علیه السلام) خیره شده بود، امامى که آوازه دانش و پاکى او به همه اقطار اسلامى رسیده بود، امّا امکان بهره بردارى از افکار بلند و اهداف الهى او فراهم نبود.
پدر بزرگوارش سالهاى طولانى را در زندان هارون گذرانده بود و خودش نیز مدّتها تحت نظر دستگاه هاى حاکم بود.
آرى خلفاى گذشته راضى نبودند که این چهره هاى پاک در جامعه اسلامى شناخته شوند، زیرا بیم آن داشتند که اگر مردم با آنان و کمالاتشان آشنا شوند، بىمایگى خود آنان و چاپلوسانى که در دستگاه شان حاکم بر مقدَّرات مردم شده بودند و هیچ گونه صلاحیتى نداشتند ظاهر گردد.
آن گروهِ عارى از اسلامى که از اسلام فقط ریاست و بهره بردارى از آن را براى خود می خواستند و تنها به منافع خود مىاندیشیدند، طبیعى بود که صالحان و لایقان را منزوى سازند و خود بر اریکه قدرت بنشینند و مرکب هوس را بتازند و نیکان را به حساب نیاورند.
مأمون می خواست، ضمن استفاده از موقعیّت علمى و اجتماعى حضرت رضا(علیه السلام)، کارهاى او را تحت نظارت کامل خود قرار دهد.
از طرف دیگر، با این کار، می توانست محبوبیّت قابل ملاحظه اى در میان مردم بسیارى که امام رضا را دوست می داشتند به دست آورد.
و شاید مقاصد دیگرى نیز در بین بوده است، چنان که معمولاً متصدّیان امور سیاسى براى هموار کردن راهها به منظور رسیدن به مقاصد سیاسى و اجتماعى خود، همیشه اغراضى در سر و یا در سرّ و ضمیر دارند که از آن جمله می توان از لطمه زدن به نفوذ و موقعیت کسانى که موقعیّتهاى حسّاسى دارند و خودخواهى هاى سلطه گران اجازه تحمّل آنها را نمی دهد، نام برد.
در این مورد هم اگر متانت و طرز زندگى ساده امام(علیه السلام) نبود، سوء استفاده گران و هوچیان، بىمیل نبودند او را به دنیا دوستى و حبّ جاه و مقام و نظایر آن متّهم سازند.
با توجّه به همه این نکات، قرار شد که حضرت رضا(علیه السلام) را براى حضور در مرکز خلافت اسلامى، که از حدود کشورهاى عربى به ایران منتقل شده بود، حاضر سازند.
در این امر، نقش و نقشه فضل بن سهل، وزیر اعظم و مورد اعتمادِ مأمون را، که اصالتاً نژاد ایرانى داشت، نمی توان نادیده انگاشت.
عکس العمل امام رضا(علیه السلام) در برابر دعوت مأمون
امام رضا(علیه السلام) براى این که به مأمون و کارگزاران او بفهماند که از مقاصد نهانى و نقشه هاى طرح شده آگاهى دارد، ابتدا آن دعوت را نپذیرفت، ولى اصرار و تأکیدهاى فراوانى انجام گرفت تا سرانجام، منجرّ به حرکت امام از مدینه به طرف مَروْ، مرکز خلافت اسلامى آن روز گردید.
امام(علیه السلام) طىّ مسافرتى به مکّه، از طریق عراق، عازم خراسان شد. از مکّه تا بصره، قافله با تشریفاتى خاصّ به راه افتاد. هودج هاى مجلّلِ دستگاه خلافت و وسایل مفصّل و اعجابانگیز دربار حکومت، که خود آنها جزء نقشه هاى طرح شده بود، همراهان امام را حمل می کرد.
این همراهان، شامل والى مدینه و گروهى از رجال و اشراف آن روز بودند. امّا امام رضا(علیه السلام) هیچ کس از افراد خانواده را همراه نیاورد، حتّى یگانه فرزند عزیز خود محمّد، ملقّب به جواد را هم در مدینه گذاشت و خود به تنهایى، راهى سفر به ایران شد. امام(علیه السلام) در طول راه حجاز تا بصره، در هر شهرى به مناسبتى، با مردم مذاکراتى داشت. از بصره تا خرّمشهر از راه آب و از خرّمشهر به اهواز و سپس از راه اراک، رى و نیشابور، مسافرت ادامه یافت. سرانجام، روز ۱۰ شوّال ۲۰۱ هجرى قمرى این قافله به مرو رسید.
حضرت رضا(علیه السلام) در مرکز خلافت اسلامى با دانشمندان مختلف آن زمان، به ویژه رهبران مذاهب و ادیان غیر اسلامى، مناظرات و مباحث علمى جالبى داشته اند.
همه علماى مذاهب و صاحبان افکار و آراى مختلف، به بزرگوارى و احاطه علمى آن حضرت ـ که در مواقع لزوم هم با همان زبان و اصطلاحات خاصّ و حتّى از منابعِ دینىِ خود آنان صحبت می کرد ـ اقرار و اعتراف کردهاند.
مجموعه مناظرات حضرت رضا(علیه السلام) با دانشمندان زرتشتى و مادّیگرایان و اسقف هاى بزرگ کاتولیک و علماى بزرگ یهود، در کتاب پرارج و گرانبهاى الإحتجاج، تألیف ابىمنصور احمد بن على بن ابى طالب طبرسى، از علماى قرن ششم هجرى، نقل گردیده است.
آنچه در همه این موارد چشمگیر بود این بود که تمام کسانى که با آن حضرت رو به رو می شدند و مباحثاتى انجام می دادند، در برابر کمالات معنوى امام(علیه السلام) تسلیم می شدند و جز قبول حقّ و اقرار و اعتراف به مقام شامخ علمى امام(علیه السلام) و صحّت مطالبى که می فرمود، چاره اى نداشتند. این مسأله خود موجب شهرت فوق العاده آن حضرت در زمینه احاطه کامل علمى و شایستگى همه جانبه از نظر رهبرى می شد.
از درس ها و مطالب آموزنده حضرت رضا(علیه السلام) مطالبى توسّط دانشمندان بزرگوار اسلامى جمع آورى گردیده، از جمله کتاب عیون اخبار الرّضا و نیز کتاب علل الشّرایع که در آن از حکمت و مصالحى که در مورد احکام و دستورهاى علمى اسلام، فوائد و آثار آنها از امام(علیه السلام) رسیده یاد شده است. این دو کتاب به وسیله مرحوم شیخ صدوق تألیف گردیده است.
کتابهاى دیگرى نیز مانند طبّ الرّضا یادگار آن حضرت است که هر یک در جاى خود، کمالات و بزرگوارى آن امام عزیز را معرّفى می کند.
سفارشى از امام رضا(علیه السلام)
على بن شعیب، یکى از شاگردان با استعداد و لایق آن حضرت، مىگوید: روزى به دیدار امام رضا(علیه السلام) رفتم، از من پرسید: یا على! چه کسى از نظر زندگى بهترین مردم است؟ جواب دادم: اى سرور و آقاى من! شما به این مطلب از من داناترید. بعد از آن فرمود: «یا على، مَنْ حَسَّنَ مَعاشَ غَیْرِهِ فى مَعاشِهِ.»; کسى که امور زندگى دیگران را از طریق امورِ زندگى خویش نیکو مىگرداند. و سپس ادامه داد: می دانى چه کسى از نظر زندگى از همه مردم بدتر است؟ جواب دادم: شما داناترید. فرمود: کسى که دیگران از زندگى او بهره اى ندارند. از میان کلمات گهربار حضرت رضا(علیه السلام) چهل حدیث را برگزیدم، باشد که این سخنان سازنده براى حقیقت جویان، سرآغاز گرایشى عمیق به سوى تمام دستورها و رهنمودهاى آن حضرت باشد.

حکایت
ابن بابویه قمی، معروف به صدوق، گوید
محمّد بن حسن بن احمد بن حصین بن ولید، رضی الّه عنه، به ما خبر داد، که محمّد بن عمرو کاتب، از محمّد بن زیاد قلونی، و او از محمّد بن ابی زیاد اهل جدّه، (و) امام جماعت در جدّه، برایش روایت کرده که محمّد بن یحیی بن عمر بن علی بن ابی طالب (علیه السلام) گفته است: شنیدم ابوالحسن الرضا (علیه السلام) در نزد مأمون، دربار? توحید این سخن را ایراد کرد.
(محمّد) ابن ابی زیاد گوید احمد بن عبداللّه علوی هم، که مولای ایشان و دائی برخی از آنان بود، از قاسم بن ایّوب علوی برایم روایت و نیز املا کرد:
که چون مأمون تصمیم گرفت (امام) رضا (علیه السلام) را به کار (خلافت) دعوت کند، بنی هاشم را جمع کرده به آنان گفت تصمیم گرفته ام از (علی بن موسی الـ)رضا بخواهم این کار (خلافت) را پس از من به عهده بگیرد. بنی هاشم نسبت به او (ع) حسد ورزیده گفتند فردی جاهل را که بصیرتی در تدبیر خلافت ندارد عهده دار (امر خلافت) میکنی؟ کسی را به سوی او فرست تا نزد ما بیاید و از جهلش چیزی را که بدان وسیله او را خواهی شناخت بینی. لذا (کسی را) به سوی وی فرستاد و (حضرت) آمد. بنی هاشم به او گفتند اباالحسن! بر منبر برو و برای ما نشانی بر سر پاکن تا از روی آن خدا را عبادت کنیم.
پس (آن حضرت) علیهالسّلام بر منبر رفت و مدّتی نشسته سرش را پائین انداخته تکلّم نمیکرد. سپس تکانی خورده راست ایستاد، و حمد خدا به جا آورده او را ثنا گفت و درود بر پیامبر خدا و اهل بیتش فرستاد.
آنگاه گفت آغاز عبادت خدای، تعالی، معرفت او؛ و اساس معرفت خدا توحید (یگانه دانستن) او؛ و نظام توحید خدای، تعالی، نفی کردن صفات است از او؛
چه آنکه عقلها گواهی میدهند که هر صفت و موصوفی مخلوق است؛ و هر موصوفی گواه است بر اینکه خالقی دارد غیر از صفت و غیر از موصوف؛ و هر صفت و موصوفی گواه است بر اقتران (نزدیکی و وابستگی چیزی به چیزی)؛ و اقتران گواه است بر حدوث (نوپیدایی)؛ و حدوث گواه است بر اینکه ممکن نیست از ازل ـ که خود نسبت به حدوث امتناع ( و منافات) دارد ـ باشد.
پس خدا نیست آن کسی که از راه تشبیه، ذاتش شناخته شود، و نه او را یگانه (و بی مانند) دانسته است کسی که خواسته به کنه (گوهر و حقیقت) او برسد، و به حقیقت او دست نیافته است کسی که او را تمثیل (و تنظیر به چیزی) کند، و او را باور ندارد کسی که نهایت برایش در نظر گیرد، و بر او اعتماد نکرده کسی که به وی اشاره کند (و قابل اشاره اش داند)، و او را قصد نکرده کسی که وی را تشبیه کند. و در برابر او خضوع نکرده کسی که جزء برایش قرار دهد (و او را مرکّب از اجزاء داند). و او را اراده نکرده کسی که وی را در توّهم خود آورد.
هرچه ذاتش شناخته شود مصنوع (و مخلوق) است. و هرچه قائم به غیر باشد معلول است. خدا از راه صُنعش (و خلقتش) به او را یافته (و شناخته) میشود؛ و از او عقلها یقین به معرفت او حاصل میگردد؛ و از راه فطرت دلیل (بروجود) او به ثبوت میرسد.
آفرینش خدا خلق را، حجابی است میان او و آنان؛ و جدائی (و تفاوت) او از آنان، فرقش با وجود آنان است؛ و اینکه آنان را آغازیده (آفریده)، دلیل است برای ایشان که او را آغازی نیست (او آفریده نیست)، زیرا که هر آفریدهایاز آفریدن غیر عاجز است؛ و ابزار مخلوقات، آنان را دلیل است بر اینکه دربار? او ابزار (صادق) نیست، زیرا ابزارها گواهی به نیازمند بودن ابزاریان میدهند.
پس نامهای او (صرفاً) تعبیر، و افعالش تفهیم (و برای شناختن او)، و ذاتش حقیقتی (متعالی) است. و کنه (گوهر و حقیقت) او عبارتست از جدائی (و تفاوت) میان او و مخلوقش. و مغایرت او همان محدود بودن ما سوای او است. بنابراین، نسبت به خدا جهل ورزیده (و خدا را نشناخته) کسی که درصدد توصیف او بر آید ( و صفت برایش در نظر گیرد)؛ و از (حقیقت) او تجاوز کرده کسی که (خیال کند) او را احاطه (ی علمی) کرده؛ و دربار? او خطا کرده است کسی که (فکر کند) به کنه (گوهر و حقیقت) او رسیده است. و کسی که بگوید: (خدا) چگونه است؟ او را (به مخلوقات) تشبیه کرده. و کسی که بگوید: برای چه (و به چه علّت وجود یافته)؟ او را معلول قرار داده. و کسی که بگوید: کی (وجود یافته)؟ زمان برای او در نظر گرفته. و کسی که بگوید: در چه (چیز و چه جائی) است؟ او را درون چیزی قرار داده (و به عبارت دیگر مکان برای او تصّور کرده). و کسی که بگوید: به سوی چه (چیز متوجّه است)؟ او را متناهی دانسته. و کسی که بگوید: تا چه (حد خواهد بود)؟ برای او غایت (نقط? نهائی) در نظر گرفته. و کسی که غایت برای او در نظر گیرد، او را مقهور غایت کرده. و کسی که مقهور غایتش کند او را دارای جزء دانسته. و کسی که دارای جزء داندش، او را وصف کرده (و برایش صفت قائل شده). و کسی که وصفش کند دربار? او الحاد ورزیده است.
و خدا در اثر دگرگونی مخلوق تغییر نمیپذیرد، همان طور که در اثر محدودیت محدود، (یا مخلوق) محدود نمیشود. یک است، نه به تعبیر عدد. ظاهر است، نه بر سبیل مباشرت. آشکار است، نه به طرق استهلال برای رؤیت. باطن (و مخفی) است، نه به اینکه جدا باشد. جدا است، نه به مسافت. نزدیک است، نه به صورت نزدیکی دو چیز به یکدیگر (که جسمانی و محسوس باشد). لطیف است، نه به طریق جسمیّت (و لطافت جسمانی). موجود است، نه بعد از عدم. فاعل است، نه بطور اضطرار. مقدّر است، نه به نیروی فکر. مدبّر است، نه به وسیل? حرکت. اراده کننده است، نه با همتّ گماشتن . خواهنده است، نه با عزم کردن. ادراک کننده است، نه به وسیل? آلت حس. شنوا است، نه به وسیل? آلت (گوش، مثلاً). بینا است، نه به وسیل? ابزار (چشم، مثلاً).
أزمنه با او مصاحبت (و سروکار) ندارند، و مکانها او را در بر نمیگیرند. چرتها او را فرو نگیرند، و صفات او را محدود نمیکنند. و ابزارها او را مقیّد نمیسازند. بودش بر زمانها، و وجودش بر عدم، و ازلیّتش بر آغاز پیشی گرفته است.
از آنجا که مُدرِکات (حواس) را نیروی ادراک داده دانسته میشود که او را (آلت) مُدرِکه نیست. و از آنجا که جواهر را جوهریت داده (زیرا آنها را آفریده) دانسته میشود که او را جوهری نیست. و از آنجا که میان (برخی از) اشیاء ضدیّت بر قرار کرده دانسته میشود که او را ضدّی نیست. و از آنجا که میان (برخی) چیزها مقارنت قرار داده (آنها را قرین یکدیگر نموده )دانسته میشود که او را قرینی نیست؛ نور را با ظلمت ضد کرده، و وضوح را با ابهام، و خشکی را باتری، و سردی را با گرمی .ـ میان ناسازگاریهای اشیا اُلفت میدهد، (و) میان آنها که بهم نزدیک اند جدائی میافکند؛ که با جدائیشان دلالت میکنند بر (وجودِ) جداکنندهشان، و با اُلفتشان بر اُلفت دهنده شان؛ این همان گفتار خدای، تعالی است:
« و از هر چیزی دو جفت آفریدیم، باشد که متذکرّ شوید» ، (آری) به وسیل? آنها میان آنها و میان قبل و بعد جدایی برقرار کرد تا دانسته شود که او را قبل و بعدی نیست. با طبایع خود گواهی میدهند که طبیعت دهنده شان را طبیعتی نیست، (و) به تفاوتشان (و اختلافشان) دلالت میکنند که تفاوت دهنده شان را تفاوتی نیست، (و) به زمان داشتن شان آگاهی میدهند که زمان دهنده شان را زمانی نیست. برخی را حجاب برخی (دیگر) قرار داده تا دانسته شود که میان او و آنها حجابی جز خودشان نیست.
او را: معنی پروردگاری بوده آن هنگام که پروردهاینبوده؛ و حقیقت خدائی بوده آن هنگام که بنده ای نبوده؛ و معنی عالِم بوده درحالی که معلولی نبوده؛ و معنی خالق بوده درحالی که مخلوقی نبوده، و ماحصل سمع بوده درحالی که مسموعی نبوده است. چنین نیست که از آغاز آفرینش سزاوار معنی خالق شده باشد؛ و نه اینکه در اثر ایجاد مخلوقات معنی آفریدگاری را به دست آورده باشد. چگونه (چنین باشد)؟ حال آنکه (کلم?) «مُذْ» او را دور (اشیا، یا غایت از اشیا) نمیگرداند؛ و (کلم?) «قَدْ» او را نزدیک نمیکند، و «لَعَلَّ» او را حجاب نمیشود، و «مَت?ی» او را وقت دار نمینماید، و زمان او را فرا نمیگیرد، و «مَعَ» قرین (یا نزدیک) او نمیگردد.
ادوات فقط خودشان را محدود میکنند، وآلت به نظایر خود (یعنی به ممکنات) اشاره مینماید، و افعال (و آثار) آنها در اشیا وجود مییابد ( نه در خدا). (استعمال کلم? ) «مُذْ» آنها را از قدیم بودن منع نموده، و (کلم?) «قَدْ» ازلی بودن را از آنها منع مینماید. اگر نه این بود که کلمه (یعنی لفظ و لغات) تفاوت دارد ـ پس دلالت بر تفاوت دهنده اش میکند ـ ، و متضادّ است ـ پس متضاد کنند? خود را میرساند ـ ، هر آینه سازند? (= خالقِ) آن برای عقلها آشکار نمیشد. و به (دلالت) آنها خدا از دیده شدن ممنوع است، و وهمها بسوی آنها به حکمیت میروند، و در آنها غیر او اثبات میگردد، و از آنها دلیل (بر وجود خدا) استنباط میشود، و به واسط? آنها اقرار (و اعتراف به وجودش) را به عقلها شناسانده است، و به عقلها تصدیق به (وجود) خدا مورد اعتقاد ( و یقین) قرار میگیرد، و یا اقرار ایمان به او کامل میگردد.
و دیانتی نیست مگر پس از معرفت (او)؛ و معرفتی محققّ نیست مگر به اخلاص؛ و با تشبیه (کردن به مخلوقات) اخلاص نیست. و با اثبات صفات برای واضح شدن او، نفی (شریک) محققّ نیست. پس هرچه در خلق است در خالق وجود ندارد، و هر چه دربار? خلق امکان دارد در مورد صانع خلق محال است. و حرکت و سکون بر او جاری نمیشود؛ و چگونه بر او جاری شود چیزی که خود آن را جریان داده؟ یا عاید او گردد چیزی که خود آن را آغازیده (آفریده) است؟ در این صورت ذات او (نسبت به حالتهای حرکت و سکون) متفاوت شده، هر آینه ذاتش میباید (مانند ممکنات) تجزیه بپذیرد، و مفهوم او از ازلیّت سرباز زند، و برای خالق معنائی جز معنای مخلوق نباشد. و اگر برای او پشت سر معیّن شود در این صورت پیش رو (هم) برایش تعیین میشود؛ و اگر کمال برای او طلب شود در این صورت نقصان لازم او است. و چگونه سزاوار ازلیت باشد کسی که از حدوث سرباز نمیزند؟ و چگونه اشیاء را ایجاد کند کسی که (خود) امتناعی از ایجاد شدن ندارد؟
و در این صورت نشان? مصنوع (و مخلوق بودن) در او برپا گردد؛ و البتّه تبدیل به دلیل (بروجود صانعی دیگر؛ مانند سایر مخلوقات) شود، با اینکه او مدلول علیه است (و هم? اشیاء دلیل بر وجود او هستند).
در جولانگاه این سخن (تشابه خالق و مخلوق)، دلیلی نیست؛ و در (برابر) سؤال از آن جوابی نی؛ و نه در معنای آن تعظیمی برای خدا هست، و نه در جدا کردن (و فرق گذاشتن) او از خلق ستمی هست؛ و نه در اینکه محال است ازلی دوتا شود، و نه در اینکه (محال است) آنکه آغازی برایش نیست آغاز داشته باشد. نیست خدائی جز خدای علیّ عظیم. دروغ گفتند آنانکه معادل کردند (خلق را) با خدا، و گمراه شدند یک گمراهی دور (زیاد) و زیان کردند زیانی آشکار. و خدا بر محمّد و خاندان پاک وی درود فرستاد!

این دلهاى مشتاق که شیفته زیارت اهلبیت رسول خدا صلىاللهعلیهوآله مىیابى!
این چشمان خسته و رمد دیده که با نگاه به ضریح على بن موسى الرضا علیهالسلام بىاختیار به بارش مىنشیند و نشاط و معنویت مىآفریند.
این پاهاى خسته که مسافتهاى طولانى راه پیموده و چون به حریم حرم رضوى مىرسد، خستگى از یاد مىبرد و ساعتها با احترام و ادب در برابر امام مىایستد و شاهد گفتگوهاى بىریا و خالصانه زائران، با مهربانِ غریب نواز مىشود.
هیچکدام بىدلیل نیست!
شاید براى آنان که امام را نمىشناسند، و حکمت زیارت را در نمىیابند. آنان که راز ارتباط دلها با امام رأفت و رحمت را کشف نکردهاند، این همه ابراز احترام و محبّت شگفتانگیز به نظر آید! حتّى ممکن است براى برخى از آشنایان و زائران که خود به زیارت آمده و همراه با انبوه مشتاقان، در جذبه ولایت و محبّت رضوى قرار گرفتهاند، سرّ این شیفتگى آشکار نباشد! ولى این واقعیتى است آشکار و غیر قابل انکار.
عترت، سرآمد امّت
آنچه بدیهى مىنماید، این است که در مجموعه امّت اسلامى، همه اهل ایمان در پایدارى بر ایمان و پاسدارى از شایستگیها و مقابله با کجیها، همسان نیستند، بلکه برخى از آنان بر گروهى دیگر در این میدان سبقت جسته و برترى و کمال و فضیلت را از آنِ خود ساختهاند.
از آیات قرآن و منابع روایى معتبر استفاده مىشود: همانگونه که امّت اسلامى بر سایر امّتها برترى یافته و عهدهدار دفاع از بایستهها و مبارزه با زشتیها شده است، در میان امّت اسلامى، عترت پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله بالاترین امتیاز را در این زمینه دارا هستند و بر سایر افراد و مجموعههاى اسلامى برترى یافتهاند.
شگفت نیست اگر کسانى نخواستهاند این امتیاز را براى عترت پیامبر صلىاللهعلیهوآله قایل شوند، چرا که پیش از آنان و پس از آنان کسانى مدّعى بودهاند که پیامبر اسلام وقرآن بر دیگر انبیا و کتابهاى آسمانى برترى نداشته، بلکه معتقد شدهاند که از صدق و راستى برخوردار نبودهاند! غافل از اینکه انکار آفتاب، انکار خود است و محروم گذاشتن خویش از نور و رحمت به شمار مىآید.
اکنون شایسته است، در تبیین مقام عترت و جایگاه امامت از سخنان عالم آل محمّد صلىاللهعلیهوآله حضرت رضا علیهالسلام بهره گیریم، آنجا که در جمع بزرگى از عالمان عراق و خراسان آیه «ثُمَّ اَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنا مِن عِبادِنا»(۱) مطرح گردید و این پرسش به میان آمد که وارثان کتاب الهى و برگزیدگان از میان بندگان خدا چه کسانى هستند؟
عالمان عراق و خراسان که در مجلس مأمون گردآمده و از مکتب اهلبیت بهرهاى نبرده بودند، اظهار داشتند که همه امّت اسلامى برگزیدگان خداوند و وارثان کتاب الهى هستند. امّا امام على بن موسى علیهالسلام که در آن جلسه محور آرا و مرجع نقد و تحلیل انظار شناخته مىشد، فرمود: من این نظر را که عالمان عراقى وخراسانى اظهار داشتند، صحیح نمىدانم، زیرا منظور آیه از وارثان کتاب و برگزیدگان، فقط عترت طاهره پیامبر صلىاللهعلیهوآله است و نه همه امّت.
امام علیهالسلام در ارائه دلیل براى این وجه تفسیر، از خود قرآن بهرهجست و فرمود: در آیه بعد خداوند فرموده است:
«جَنّاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَها...».(۲)
یعنى وارثان کتاب و برگزیدگان الهى همه اهل بهشت بوده و از نعمتهاى بهشتى برخوردار خواهند بود، این در حالى است که خداوند در آیه قبل ـ آیه ۳۲ ـ امّت اسلامى را به سه گروه ۱ ـ ظالم به خود ۲ ـ میانهرو ۳ ـ پیشتاز نیکیها معرّفى کرده است و شک نیست که این سه گروه با یکدیگر برابر نبوده همه بىچون و چرا اهل بهشت نخواهند بود، بلکه پیشتازان راه خیر و رستگاران و برخورداران از فضل گسترده الهى از این امتیاز برخوردارند.
در ادامه این حدیث امام علیهالسلام به ارائه دلایلى از قرآن پرداخت که هر کدام از آنها عترت پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله را سرآمد امّت اسلامى و پاکیزهترین و شایستهترین امّت براى تداوم بخشیدن به راه نبىّاکرم صلىاللهعلیهوآله و وراثت کتاب الهى و تبیین و تفسیر آن براى رهپویان ایمان و اسلام معرّفى کرده است.(۳)
هم محبّت، هم معرفت
شیفتگان و ارادتمندانى که به زیارت على بن موسى علیهالسلام مىآیند به دو گروه تقسیم مىشوند:
۱ ـ زائرانى که در قلب خویش، نسبت به ساحت امام، احساس محبّت و دوستى و احترام دارند، ولى نمىتوانند دلیل این محبّت و ارادت را توضیح دهند.
۲ ـ زائرانى که همراه با این شیفتگى و محبّت، داراى معرفتى شایسته نسبت به مقام امام و جایگاه امامت هستند و مىتوانند دلیل آن را بیان کنند و اگر از آنان سوءال شود که دلیل توجّه و روى آورى مردم به بارگاه امامان چیست و اساساً زیارت امام چه نسبتى با باورهاى دینى و اسلامى دارد، به راحتى و روشنى مىتوانند آن را شرح دهند.
کسانى که در گروه نخست جاى دارند، شیفتگانى با احساسند، ولى کسانى که در گروه دوّم قرار دارند، شیفتگانى با احساس و نیز با معرفت؛ مىباشند. و شیعه واقعى کسى است که نسبت به اهل بیت عصمت و طهارت هم محبّت داشته باشد و هم معرفت. زیرا آنگاه که محبّت و معرفت در کنار هم قرار گیرند و به یکدیگر یارى رسانند، زائر امام، زائرى واقعى مىشود و زیارت مقدمهاى براى معرفت بیشتر و مایه استحکام ارتباطهاى درونى و معنوى است.
کدام زائر، ارجمندتر است؟
محبّت به پاکان و نیکان، چه همراه با معرفت و چه بدون آن، به هر صورت نیک است، ولى آنچه بدان ارزش مىبخشد، و دوستداران را شایسته برخوردارى از الطاف محبوب مىسازد، این است که محبّت همراه با معرفت و شناخت باشد. در زیارت جامعه مىخوانیم:
«اللّهم... اسئلک اَنْ تُدْخِلَنى فى جُمله العارفین بهم وبحقّهم».
خداوندا! از تو مىخواهم که مرا در شمار عارفان به خاندان پیامبر صلىاللهعلیهوآله و آشنایان به حقّ آنان قرار دهى.
در بخش دیگرى از این زیارت که شیخ صدوق رحمهالله ازامام هادى علیهالسلام نقل کرده است، امام علیهالسلام معارفى را تحت عنوان زیارت، بیان فرموده است که یک زائر باید بدانها توجّه داشته و آگاه باشد:
«اُشْهِدُ اللّهَ واُشْهِدُکم انّى موءمنٌ بکم وبِما امَنْتُمْ به».
خداى را به گواهى مىطلبم و نیز شما ـ خاندان رسالت ـ را شاهد مىگیرم که من به شما و نیز به باورهاى مورد قبول شما ایمان دارم.
«کافرٌ بعدوّکم وبما کَفَرْتُم به»
دشمنان شما را انکار منکنم و آنچه شما قبول ندارید، من نیز قبول ندارم.
«مُسْتَبْصِرٌ بِشأنکم وبضلالهِ مَنْ خالَفَکُمْ»
نسبت به شأن و منزلت شما بصیرت دارم و مىدانم که مخالفان شما در گمراهى به سر مىبرند.
«مُوالٍ لکم وَلاَِوْلیائکم مُبْغِضٌ لاَِعْدائکم ومُعادٍ لهم».
شما و دوستانتان را دوست دارم و به دشمنان شما کینه مىورزم و آنان را دشمن مىدارم.
«سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَکُمْ وحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَکُمْ».
هر کس با شما سازش داشته باشد، من با او مسالمت دارم و هر کس با شما از درِ جنگ و ستیز درآید، با او ستیز خواهم داشت.
«مُحَقِّقٌ لِما حَقَّقْتُمْ مُبْطل لِما اَبْطَلْتُمْ، مطیعٌ لکم، عارفٌ بِحَقِّکُمْ».
آنچه را شما حق بدانید من نیز حق مىدانم و آنچه را شما باطل شمارید، من نیز باطل شمارم، رهنمودهایتان را اطاعت مىکنم و به حق شما عارف و آگاهم.
این عبارتها گرچه به صورت دعا و زیارت بیان شده است، امّا هر جمله آن، در بردارنده معارفى است که در بسیارى از روایات و آیات قرآن مورد اشاره یا تصریح قرار گرفته است.
اقرار به این فضایل، براى شیعیان و اهل ولایت آسان است، امّا کسانى که با اهلبیت و مکتب آنان آشنایى ندارند، چه بسا گرفتار ابهام و حیرت شوند و از خود بپرسند که: بهراستى اهلبیت علیهمالسلام چه کسانى هستند و چه جایگاهى دارند که باید به آنان ایمان داشت، مطیع و دوستدار آنان بود و از راه و روش دشمنان و مخالفان ایشان دورى گزید؟
حتّى گاه دیده شده است که برخى از ناآشنایان با مکتب اهلبیت، به شیعه اعتراض کردهاند که چرا شما این همه احترام و مقام را براى امامان خود قایل هستید! مگر آنها با سایر علما و مسلمانان چه فرقى دارند، چرا براى آنان بارگاه مىسازید و چرا از راههاى دور و نزدیک به زیارت ایشان مىشتابید!
زائران حضرت رضا علیهالسلام در پاسخگویى به این پرسشها و اعتراضها به دو گروه تقسیم مىشوند:
الف ـ برخى از پاسخ گفتن باز مىمانند و نمىدانند به این سوءالها و اعتراضها چگونه باید پاسخ داد.
ب ـ گروهى هم با بصیرت و آگاهى و معرفتى که نسبت به ساحت پاک امامان دارند، با گشاده رویى و شکیبایى و با دلایل قانع کننده، به این پرسشها پاسخ مىدهند.
آنچه از زائر شایسته حضرت رضا علیهالسلام انتظار مىرود، این است که بتواند در برابر منکران و مخالفان و ناآشنایان با مکتب اهلبیت علیهمالسلام ، سخن و دلیلى داشته باشد و با سکوت خود، منکران را جسور و گستاخ نسازد.
البته لازم به یادآورى است که هرگز انسان نمىتواند با خواندن یک یا چند کتاب مختصر، به مرتبهاى از دانش و معرفت برسد که هرگونه سوءال یا اشکالى را پاسخ دهد و به بحث و گفتگو با منکران بپردازد. روش صحیح این است که ناآشنایان با مکتب اهلبیت علیهمالسلام را به اهل نظر و عالمان شناخته شده دینى که عمرى را صرف فهم و مطالعه مباحث دینى کردهاند راهنمایى کنیم و خود از بحث با آنان بپرهیزیم، زیرا بحث و مناظره نیاز به تخصّص و اطلاعات کافى دارد.
امّا اینکه توصیه مىشود، زائر باید اهل مطالعه و معرفت و فهم دینى باشد به خاطر این است که در برابر برخى سوءالها، گرفتار سردرگمى و حیرت نشود و دستکم براى خودش حجّت و دلیل داشته باشد.
امام کیست؟
پاسخ این سوءال را از کلام امام على بن موسى الرضا علیهالسلام مىآوریم:
«الامامُ کالشَّمس الطالعه المجلِّلَه بنورها للعالم»
امام چونان خورشید نورافشانى است که با نور خود روشنگر جهان است.
«وهى فى الافق بحیث لا تنالَها الاَیْدى والأبصار»
در جایگاهى قرار دارد که دستها و چشمها بدان نایل نمىشود.
«الامام الماء العذب على الظَّمآء»
امام، آب گوارایى است از پس تشنگى و عطش.
این تعابیر بلند در باره امام، عبارتهایى شاعرانه، ادبى و مبالغهآمیز نیست، بلکه بازگوکننده جایگاه و منزلت واقعى امام است، و به همین دلیل امام رضا علیهالسلام پس از این تعابیر بلند، به این سوءال نهفته در ذهن مخاطبان پاسخ مىدهد که: بهراستى نورافشانى امام در چه زمینهاى است و امام براى کدام تشنگى، مانند آب گوارا است؟
«والدّال على الهدى والمنجى مِنَ الرّدى»
امام، رهنماى بشریّت به سوى هدایت و نجاتدهنده آنان از پستى و فرومایگى است.
«الامام الانیس الرفّیق والوالد الشفیق والاخ الشقیق»
امام براى انسانها، همدمى رفیق، و پدرى مهربان و برادرى همانند است.
«والامّ البرّه بالولد الصغیر، ومفزع العباد فى الداهیه النَّآد»
امام به امّت خویش مهر مىورزد، همانند مادرى که به فرزند خردسال خود مهربان و نیکوکار است، امام پناهگاه بندگان خدا در مصیبتها و دشواریهاى عظیم است.
«الامامُ امینُ اللّه فِى خَلْقهِ و حُجَّتُه على عبادهِ و خلیفَتُه فى بلادهِ والدّاعى الى اللّهِ، والذّابّ عَنْ حُرُمِ اللّه».
امام، امین الهى در میان خلق و حجّت خداوند بر بندگان او و خلیفه پروردگار در جامعه بشرى است. امام مردم را به سوى خدا دعوت مىکند و از حریم ارزشهاى الهى و ساحت قدس خداوندى، پاسدارى مىکند.
«الامامُ المُطَهَّر من الذنوب، والمُبَرّأ عَنِ العیُوب».
امام از هر گناه، پاکیزه و از هر عیب و کاستى به دور است.
«المخصوصُ بالعلم، الموسومُ بالحلم، نظام الدّین».
امام داراى علم ویژه و حلم و بردبارى است و وجود او مایه استوارى دین است.
«وعزّ المسلمین، و غیظ المنافقین، و بَوار الکافرین».
امام مایه عزّت و سربلندى مسلمانان، و باعث ناخشنودى و نگرانى عمیق منافقان و عامل شکست و حقارت کافران است.
«الإمامُ واحدُ دَهْرِه، لایُدانیهِ اَحَدٌ ولا یُعادِلُه عالمٌ، ولا یُوجَد منه بَدَلٌ ولا لَهُ مثلٌ ولا نظیر».(۴)
امام، یگانه عصر خویش است، بهطورى که هیچ کس در شرافت و فضیلت به پاى او نرسد و در دانش به مرتبه او راه نیابد، همانندى براى او یافت نمىشود و مثل و نظیر ندارد.
«لِلاِْمام علاماتٌ: یکونُ اَعْلَمُ النّاس واَحْکَمُ النّاس، واَتْقَى الناس واحلم الناس، واشجع الناس واعبد النّاس، واسخى الناس.»(۵)
امام داراى نشانههایى است: امام آگاهترین، استوارترین، با تقواترین و بردبارترین مردم و از همه شجاعتر و عابدتر و با سخاوتتر است.
نگاهى دوباره
آنچه آوردیم، گوشهاى از فضایل و ویژگیهاى امام بود، در حالى که از کمالات امامان علیهمالسلام ، در روایات به شکل گستردهترى یاد شده است. در عین حال همین موارد که به صورت خلاصه یادآور شدیم، بسیار شگرف و عظیم است.
این ویژگیها را در سه زمینه مىتوان خلاصه کرد:
۱ ـ منزلت امام نزد خدا؛
۲ ـ ارتباط امام با مردم ؛
۳ ـ شخصیّت معنوى و علمى امام.
منزلت امام نزد خدا
ـ امین الهى در میان خلق .
ـ حجّت و دلیل خداوند بر مردم.
ـ خلیفه الهى در جامعه بشرى.
ـ دعوت کننده مردم به سوى خدا.
ـ پاسدار حریم ارزشهاى الهى.
ارتباط امام با مردم
ـ راهنماى مردم به سوى هدایت.
ـ انیس مردم، چونان پدرى دلسوز و مهربان.
ـ پناهگاه مردم در مشکلات و دشواریها.
ـ مایه عزّت مسلمانان و باعث خشم منافقان و رسوایى کافران.
شخصیت معنوى و علمى امام
ـ برترى نسبت به همه مردم به لحاظ علم و فضیلت.
ـ برکنارى از هر گناه و کاستى.
ـ برخوردارى از علم ویژه و دانش مخصوص.
ـ برازندهترین به لحاظ شکیبایى، تقوا، شجاعت و سخاوت.
ـ عابدترین انسانها به درگاه خداوند.
انتخاب امام به اختیار خدا یا مردم؟
با توجه به مشخصّات و ویژگیهایى که براى امام برشمردیم، تعیین امام و شناسایى و انتخاب امام نمىتواند به انتخاب مردم باشد، زیرا انسانها نمىتوانند تشخیص دهند که چه کسى داراى برترین مقام علمى و معنوى است و مبرّا از هر گناه، چه آشکار و چه پنهان. مردم نمىتوانند با اندیشه و تجربههاى خود دریابند که چه کسى صلاحیّت خلافت الهى را دارد. تنها خداوند است که از دل همه انسانها با خبر است و مىداند که شایستهترینِ انسانها براى بردوش کشیدن بار امانت و خلافت الهى کیست.
پاسخ به این سوءال را نیز از کلام امام على بن موسى علیهالسلام مىآوریم، چه اینکه وقتى آن حضرت وارد مَرو شدند، در میان مردم بحث از امامت مطرح گردید و اختلاف نظریهها به وضوح پیدا بود.
شخصى به نام عبدالعزیز پیش امام آمد و از بحث و گفتگو و اختلاف نظر مردم درباره امامت خبر آورد! امام رضا علیهالسلام لبخندى زد و فرمود: اى عبدالعزیز! این گروه گرفتار ناآگاهى هستند و با نظریهپردازیهاى گوناگون، خود را گول زدهاند!
سپس امام درباره این نظریه که «امام را باید خود مردم انتخاب کنند» فرمود:
«هل یعرفونَ قدرَ الامامَه ومحلَّها مِنَ الاُّمه فَیَجُوز فیها اختیارُهم».
آیا اینان اساساً اهمیّت و جایگاه امامت را در میان امّت اسلامى مىدانند و ویژگیهاى امام و رسالتى که بر دوش اوست تشخیص مىدهند تا بتوانند براساس آن معیارها، کسى را براى امامت انتخاب کنند!
«اِنَّ الامامه اَجَلُّ قدراً واَعْظَمُ شاْناً واَعْلامکاناً واَمْنَعُ جانباً واَبْعَدُ غَوراً من اَنْ یبلغها النّاس بعقولهم».(۶)
امامت، ارزشى والاتر، شأنى بزرگتر، جایگاهى برتر، موقعیتى فراتر و ژرفایى فزونتر از آن دارد که مردم بتوانند با ملاکهاى عقلى خویش، آن را اندازه گیرند و به آن برسند.
امامان علیهمالسلام به این مقام چگونه رسیدهاند؟
وقتى سخن از جایگاه و منزلت امامان به میان مىآید، بهطور طبیعى این سوءال به ذهن مىرسد که: بهراستى امامان علیهمالسلام این مرتبه عالى و این شایستگى و صلاحیّت را چگونه و به چه دلیل یافتهاند؟
قبل از پاسخ به این پرسش، یادآورى این نکته لازم است که این پرسش اختصاص به امامان ندارد، بلکه درباره همه انبیاى بزرگ الهى مانند نوح علیهالسلام ، ابراهیم علیهالسلام ، موسى علیهالسلام ، عیسى علیهالسلام و محمدبن عبداللّه صلىاللهعلیهوآله نیز همین مطرح بوده است که چرا خداوند، مقام نبوت و رسالت را به آنها داده و از میان خلق، آنان را برگزیده است؟
بنا بر این، پاسخ به این سوءال تنها متوجّه شیعه نیست؛ بلکه همه مسلمانان که به رسالت و مقام نبى اکرم صلىاللهعلیهوآله اعتراف و ایمان دارند، حتّى یهودیان و مسیحیان که به رسالت حضرت موسى علیهالسلام و عیسى علیهالسلام معتقدند باید به این سوءال پاسخ گویند.
و امّا پاسخ این است که چون خداوند داراى علم بىپایان و گسترده است، هنگامى که انسانها را آفرید، از همان آغاز مىدانست که مطیعترین، عابدترین، و پرهیزگارترین بندگان چه کسانى هستند و براساس علم برتر خود، آنان را براى رسالت و امامت برگزید، تا دیگر بندگان خود را به سوى نور و پاکى هدایت کند.
«وَجَعَلْناهُمْ اَئِمهً یَهْدُونَ بِاَمْرِنا»(۷) یعنى؛ و قرار دادیم آنها را امامان و پیشوایانى که مردم را به امر ما هدایت کنند.
بنا بر این بىشک، دلیل انتخاب شدن انبیا و امامان از سوى خداوند، لیاقت و شایستگى آنان بوده است. چنان که در طول زندگى این شایستگى را به اثبات رساندهاند، ابراهیم علیهالسلام گام در آتش مىگذارد و براى اطاعت از امر الهى به انجام سختترین آزمایش خداوند تن مىدهد و تا مرحله ذبح فرزند عزیز خویش پیش مىرود.
موسى علیهالسلام با قدرت فرعونى درگیر مىشود و براى هدایت بنى اسرائیل سختترین مرحلهها را مىگذراند و دشوارترین رنجها را تحمل مىکند.
عیسى علیهالسلام براى اجراى رسالت خود، چندان مقاومت مىورزد که تا پاى دار پیش مىرود.
پیامبر خاتم صلىاللهعلیهوآله در راه رسالتش بیش از همه انبیاى الهى ستم مىبیند و تا بدان پایه به هدایت مردم اهتمام مىورزد و براى آنان دل مىسوزاند که خداوند در نص آیه کریمه قرآن به او دستور مىدهد که تا این اندازه خود را در مشقّت مینداز.(۸)
على بن ابىطالب علیهالسلام در طول زندگى خود اثبات مىکند که جز به خدا و دین و خلق نمىاندیشد و زندگى و مرگ خود را در راه حق و براى حق قرار مىدهد. تا آنجا که یک ضربت او در جنگ با خشنترین چهره کفر و لجاج، برتر از عبادت همه جن و انس معرفى مىشود.
خداوند که شایستگى و صلاحیت انبیا و امامان را از آغاز خلقت مىداند، آنان را به عنوان معلمان و راهنمایان خلق بر مىگزیند و به ایشان کرامت خاص و توفیق ویژه مىبخشد و از آنان مسوءولیتهاى بیشترى مىخواهد.
راههاى اثبات امامت امامان
جهان پر است از نداهاى حق و باطل و ادعاهاى الهى و شیطانى، زیرا همچنان که پیامبران الهى و امامانِ راستین، مردم را به سوى خود خواندهاند تا آنان را به سوى خدا هدایت کنند، همزمان با ایشان و در عصر آنان نیز مدعیان دروغینى بودهاند که خود را پیشوا و راهنما معرّفى کرده و مردم را به پیروى از خویش فراخواندهاند و مایه گمراهى آنان شدهاند.
خداوند متعال از گروه اوّل به عنوان پیشوایانى که مردم را به امر الهى هدایت مىکنند یاد کرده(۹) و از گروه دوّم به عنوان پیشوایانى که مردم را به سوى آتش فرا مىخوانند نام برده است.
«وجَعَلْناهم ائمهً یَدْعُونَ الى النّار».(۱۰)
براین اساس، هر کس که در جامعه بشرى ادّعاى امامت و پیشوایى را داشته باشد، نمىتوان بدون دلایل و نشانههاى لازم، ادّعاى او را پذیرفت و از او پیروى کرد، بلکه باید مدّعى امامت و نبوت، دلایلى داشته باشد تا بتوانیم به او اعتماد کنیم.
دلایلى که انبیا براى مردم آوردهاند به چهار بخش قابل تقسیم است:
۱ ـ گواهى و تأیید آنان از سوى انبیاى پیشین.
۲ ـ ارائه مطالب صحیح و منطقى و معقول همراه با دلایل قانع کننده و هماهنگ با فطرت و نیاز آدمى و نیز هماهنگ و همساز با معارف انبیاى گذشته.
۳ ـ برخوردارى آنان از اخلاقى ممتاز و رفتارى انسانى و متعالى.
۴ ـ ارائه معجزات، به منظور اثبات نبوت خود و ارتباط ویژهاى که با خداى هستى دارند.
هرگاه این چهار نشانه در کنار هم قرار گیرد، این اطمینان براى ما حاصل مىشود که مدّعى نبوت، بهراستى مورد تأیید خداوند است و ما را به سوى خداوند متعال هدایت مىکند.
اکنون باید دید که آیا امامان هم براى اثبات امامت خود نیاز به این دلایل دارند؟
پاسخ این است که «امامت» به عنوان پیشوایى خاص الهى و دینى ـ با ویژگیهایى که در صفحات قبل یاد کردیم ـ مقامى والاست و امام معصوم واجد همه ویژگیهاى پیامبر ـ بجز وحى قرآن ـ و داراى تمامى اختیارات و مسوءولیتهاى رسول خدا و برخوردار از علم لَدُنّى و در یک کلمه امام یعنى، خلیفه خدا و خلیفه رسول اللّه صلىاللهعلیهوآله . با توجّه به این ویژگیهاى امام و نیز با توجّه به اینکه تنها خداوند با علم برتر خود، شایستگى انسانها را مىداند و براساس شایستگى، مقام امامت را به آنان عطا مىکند؛ ناگزیر امامان و جانشینان خاص انبیا نیز باید مانند خود انبیا علیهمالسلام از دلایل و شواهدى برخوردار باشند تا ما بتوانیم به آنان اعتماد داشته باشیم و از ایشان پیروى کنیم.
امام على بن موسى الرضا علیهالسلام در این باره فرموده است:
«لمّا کانَ الامامُ مُفتَرضَ الطّاعه لم یکن بدٌّمِن دلالهٍ تَدُلّ علیه و یتمیّزه بها من غیره».(۱۱)
یعنى؛ چون امام کسى است که اطاعت کردن از او واجب است، ناگزیر باید بر امامت او دلیلى اقامه شود تا در پرتو آن دلیل بتوان امام را از غیر امام تشخیص داد.
دلایلى از قرآن و حدیث
در کتاب بحارالانوار حدود هشتاد آیه از قرآن آمده است که به شکلى به مسأله امامت مربوط مىشود.(۱۲) ولى به سبب آنکه آوردن همه آن آیات در این مختصر نمىگنجد به چند نمونه اکتفا مىکنیم:
امام رضا علیهالسلام در یکى از مناظرات خود مىفرماید:
۱ ـ «هم الذّین وَصَفَهم اللّهُ فىِ کتابِهِ فقال: «انّما یُرید اللّهُ لُیِذْهِبَ عنکم الرِّجْسَ اَهْلَالبیت ویُطَهِّرَکم تطهیراً»»
یعنى؛ اهلبیت همان کسانى هستند که خداوند ایشان را در قرآن توصیف کرده و درباره آنان فرموده است: «همانا خداوند اراده کرده است تا هرگونه گناه و آلودگى از شما اهلبیت به دور باشد و شما را بهگونهاى خاص پاک و منزّه از گناه بدارد».
سپس آن حضرت در پاسخ به این سوءال که این آیه درباره چه کسانى است و منظور از اهلبیت پیامبر چه کسانى هستند؟ فرمود:
«هم الذّین قال رسول اللّه صلىاللهعلیهوآله : انّى مُخَلَّف فیکم الثَّقَلین کتاب اللّه وعترتى اهلبیتى، لَنْ یَفْتَرِقا حتّى یردا عَلَىَّ الحوض».(۱۳)
اهل بیت در این آیه همان کسانى هستند که رسول خدا درباره آنان فرمود: «من پس از خود دو یادگار گرانبها میان شما مىگذارم، کتاب الهى و عترتم که اهلبیت من هستند و این دو از یکدیگر جدا نمىشوند تا در روز قیامت نزد حوض کوثر بر من وارد شوند.»
۲ ـ «یا ایّها الذّین امَنوا اطیعوا اللّه واطیعوا الرّسول و اولى الامر منکم»(۱۴).
یعنى: «اى اهل ایمان، اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید رسول خدا را و نیز آنان که صاحب فرمان هستند».
در فهم این آیه اگر از معارف دین و روایات استفاده نکنیم، چه بسا گرفتار بد فهمى شویم، زیرا منظور از «اولى الامر» کسانى نیستند که تحت عنوان «فرمانروا» و «سلطان» بر مردم فرمان مىرانند، زیرا بسیارى از فرمانروایان ـ مانند فرعون ـ براساس هواى نفس و قدرتطلبى و فزونخواهى فرمان مىرانند و خداوند آنان را طاغوت نامیده است و از مسلمانان خواسته است تا با طاغوتها سازگارى نداشته باشند.
بنا براین، منظور از «اولىالامر» ـ صاحب فرمان ـ باید کسان خاصى باشند که امام رضا علیهالسلام آنان را معرفى کرده و فرموده است:
«یعنى الذّین اَوْرَثَهم الکتاب والحکمهَ وحُسِدُوا عَلَیهم بِقَوْلِهِ «ام یحسدون الناس على ما آتاهم اللّه من فضله فقد آتینا آل ابراهیم الکتاب والحکمه وآتیناهم ملکاً عظیماً... والملک ههنا الطاعه لهم».
در این آیه «اولى الامر» همان کسانى هستند که وارث کتاب و حکمتاند و مورد حسادت قرار گرفتهاند، چنان که خداوند در قرآن فرموده است: «آیا مردمان به خاطر آنچه خداوند از فضل خود به ایشان عطا کرده است، به آنان حسد مىورزند! با اینکه به آلابراهیم ما کتاب و حکمت را عطا کردهایم و نیز ملکى عظیم بخشیدهایم».
سپس امام توضیح مىدهد که «ملک عظیم» در این آیه به معناى فرمانروایى بر سرزمینها نیست، بلکه منظور فرمانروایى بر دلهاست که بر مردم واجب شده است از برگزیدگان الهى اطاعت کنند.
۳ ـ «قُل لا أسألکم علیه اَجْراً الاّ المودّه فى القُرْبى».(۱۵)
«بگو! من در برابر رسالتى که انجام دادهام، از شما مردم اجرو پاداشى نمىطلبم، مگر دوستى خویشاوندان و نزدیکانم را.»
امام رضا علیهالسلام در توضیح این آیه و دلالت آن بر منزلت اهلبیت علیهمالسلام فرموده است:
در قرآن نظیر این آیه درباره برخى انبیاى دیگر مانند نوح علیهالسلام ، هود علیهالسلام ، صالح علیهالسلام ، لوط علیهالسلام و شعیب علیهالسلام نیز آمده است با این تفاوت که فقط این جمله آمده است که «پاداش انبیا با خداست» ولى مسأله «دوستى ذىالقربى» در مورد آنان مطرح نشده است.
خداوند درباره نوح مىفرماید که او به مخاطبان خود گفت:
«وما اسألکم علیه مِنْ اَجْر اِنْ اَجْرى الاّ على ربِّ العالمین»(۱۶)
یعنى ؛ «من هیچ گونه پاداشى از شما نمىطلبم، زیرا پاداش من فقط با پروردگار جهانیان است.»
قرآن درباره حضرت هود فرموده است:
«لا أسألکم علیه اجراً اِنْ اجرى الاّ على الذى فَطَرنى».(۱۷)
یعنى ؛ «من از شما مردم به خاطر رسالتى که انجام دادهام، مزدى نمىطلبم، زیرا پاداش من بر هیچ کس نیست، جز آن کس که مرا آفریده و وجودم را سرشته است.
امّا قرآن تنها در باره رسول خاتم صلىاللهعلیهوآله فرموده است که اجر رسالت پیامبر صلىاللهعلیهوآله ، دوستى خویشان نزدیک اوست.
سپس امام رضا علیهالسلام مىفرماید:
«وَلَمْ یُفْرض اللّه مودّتهم الاّ وقد علم انّهم لایرتدّون عن الدّین ابداً ولا یرجعونَ اِلى ضلالهٍ ابداً».(۱۸)
یعنى؛ خداوند دوستى اهلبیت پیامبر صلىاللهعلیهوآله را به این سبب واجب کرده است که مىدانسته است اهلبیت پیامبر اسلام، هرگز از دین الهى روى برنمىتابند و هرگز به جانب گمراهى و کجروى کشیده نمىشوند.
آنگاه امام رضا علیهالسلام مىفرماید: پس از نزول این آیه و قبل از اینکه آیه براى مردم خوانده شود رسول خدا صلىاللهعلیهوآله در میان پیروان خود به حمد و ثناى الهى پرداخت و فرمود: اى مردم! خداوند تکلیفى را بر شما واجب کرده است، آیا این وظیفه را انجام خواهید داد؟
به این پرسش پیامبر صلىاللهعلیهوآله هیچ کس پاسخى نداد! زیرا گمان مىکردند که این تکلیف به پرداخت وجه مادّى مربوط است!
روز دوم و روز سوم نیز همین مسأله تکرار شد و مخاطبان پیامبر سکوت کردند تا اینکه رسول خدا صلىاللهعلیهوآله فرمود: این تکلیف مربوط به پرداخت طلا و نقره و خوردنىها و نوشیدنیها نیست!
مردم پرسیدند: اگر درباره این امور نیست، پس درباره چیست؟
در این هنگام رسول خدا، آیهاى را که بر او نازل شده بود براى مردم بازخواند و فرمود اجر رسالت من، دوستى اهلبیت من است.
مردم با شنیدن این آیه گفتند ما این فرمان الهى را مىپذیریم و این واجب را به جاى خواهیم آورد.
در ادامه این حدیث، امام رضا علیهالسلام مىفرماید: «امّا بیشتر مردم به این تکلیف الهى عمل نکرده و به این پیمان وفا ننمودهاند!»
وجوب محبّت اهلبیت علیهمالسلام براى چیست؟
از دیدگاه شیعه امامیه، مطابق با تعالیم قرآنى و نیز روایات رسیده از رسول خدا صلىاللهعلیهوآله و اهلبیت عصمت و طهارت علیهمالسلام ، هیچ حکمى از احکام الهى بدون دلیل و مصلحت نیست.
بنابر این اگر خداوند در قرآن از موءمنان خواسته است تا «اهلبیت پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله » را دوست بدارند، حتماً این بیان الهى، داراى دلیل و حکمت و مصلحت بوده است.
اگر سوءال شود که آیا ممکن است همانگونه که انسانها فرزندان و خویشاوندان خود را به دلیل نسبتهاى خانوادگى بر دیگران ترجیح مىدهند و گاه در این راه حقوق و فضایل دیگران را نادیده مىگیرند؛ خداوند هم فقط به خاطر خویشاوندى «اهلبیت علیهمالسلام » با پیامبرش، آنان را مورد توجّه ویژه قرار داده و محبّت ایشان را بر مردم واجب کرده باشد!
پاسخ این است که نسبت دادن چنین مطلبى به خداوند، دور از ساحت قدس الهى است؛ زیرا خداوند با هیچ انسانى خویشاوندى ندارد. همه آدمیان، بندگان او هستند و لطف و رحمت او شامل همه انسانها بوده و خواهد بود و این انسانها هستند که در استفاده از رحمت الهى و عنایات او با یکدیگر تفاوت دارند. برخى شایستگى بیشترى از خود نشان مىدهند و در میدان عبودیت بر دیگران سبقت مىگیرند و برخى با سستى و کندى به طرف رحمت الهى حرکت مىکنند.
خداوند خود در قرآن فرموده است: «اِنَّ اکرمکم عنداللّه اَتْقیکُمْ»(۱۹).
یعنى؛ «همانا با کرامتترین و با فضیلتترین شما انسانها نزد خداوند، آن کس است که با تقواتر باشد [و بیش از دیگران خدا را در نظر داشته و حقوق الهى را رعایت کرده باشد]».
دلیل اینکه خداوند نزدیکان و خاندان پیامبر صلىاللهعلیهوآله را تا این اندازه مورد تکریم و عنایت قرار داده، تا آنجا که محبّت آنان را پاداش رسالت رسول خاتم صلىاللهعلیهوآله تعیین کرده است؛ آن است که اهلبیت پیامبر از همه انسانها و از همه امّت پیامبر با تقواتر بوده و در میدان بندگى و عبادت و اداى حقوق و انجام وظایف الهى بر همگان پیشى گرفتهاند.
بهترین گواه بر اینکه در نظر خداوند، برترى و فضیلت آدمیان بر یکدیگر، منوط به فضایل و شرافتهاى اخلاقى و دینى است و صِرف خویشاوندى و ارتباط نسبى، یک ارزش به حساب نمىآید، این است که خداوند فرزند نوح را با اینکه از نسل نوح بود، مورد عنایت قرار نداد و زمانى که نوح به درگاه خداوند دعا کرد تا فرزندش از غرق شدن و هلاک شدن نجات یابد و گفت: «رَبِّ اِنَّ ابنى مِنْ اَهْلى واِنَّ وَعْدَکَ الْحَقّ»(۲۰). یعنى؛ پروردگارا! فرزند من از اهل من به حساب مىآید [و تو وعده دادهاى که اهل مرا نجات دهى] و البته وعده تو حق است». خداوند در پاسخ او فرمود: «قال یا نوح اِنَّه لَیْسَ من اهلک».(۲۱)
یعنى؛ اى نوح [آن جوان کافر با اینکه فرزند تنى تو به حساب مىآید، امّا] او از اهل تو نیست [و وعده الهى شامل او نمىشود].
از مجموع این مطالب نتیجه مىگیریم که اگر خداوند بدون قید و شرط و بدون استثنا از موءمنان خواسته است تا «اهلبیت علیهمالسلام » را دوست بدارند، معنایش این است که خداوند هم آنان را دوست دارد و آنان نزد خدا از کرامت ویژهاى برخوردارند و دلیل کرامت و برترى آنان در تقوا و خداشناسى و معنویت و شرافت علمى و عملى آنان است و خداوند وقتى از موءمنان خواسته است تا اهل بیت را دوست بدارند، معنایش این است که مقام و منزلت و عصمت آنان را تأیید و امضا کرده است.
محبّت، هموارترین راه درسآموزى
خداوند متعال براى هدایت انسانها، ابزار و امکانات معرفتى و فطرى و راههاى مختلفى را در اختیار آنان قرار داده است. پیامبران را مبعوث و کتاب آسمانى را بر آنان نازل کرده تا شریعت و معرفت را به انسانها آموزش دهند. یکى از هموارترین راهها براى درسآموزى از مکتب اولیاى الهى، راه محبّت و دوستى است.
اطاعت از قانون و پیروى از صالحان به دو صورت امکانپذیر است:
۱ ـ اطاعت از روى اجبار و پیروى ناخواسته و بدون رغبت.
۲ ـ اطاعت از روى انتخاب و پیروى با میل و اشتیاق.
مادر براى فرزندش وظایف مادرى را انجام مىدهد، امّا این وظایف که مشکلات فراوان نیز دارد، با عشق و محبّت آمیخته است و مادر از انجام وظایف مادرى لذّت مىبرد، زیرا فرزندش را دوست دارد.
بنابر این اگر انجام وظایف و پیروى از الگوهاى دینى و الهى، همراه با محبّت و مودّت نسبت به آنان باشد، درسآموزى و پیروى از آنان نه تنها سخت و دشوار نمىنماید، بلکه لذّتبخش و بهجت آفرین نیز هست.
خداوند در قرآن، رابطه محبّت و اطاعت را چنین بیان فرموده است:
«قل اِنْ کُنْتُمْ تُحبّونَ اللّهَ فاتّبعونى یُحْبِبْکُم اللّه».(۲۲)
یعنى؛ «اى پیامبر بگو: اگر شما خدا را دوست دارید از من که پیامبر او هستم پیروى کنید تا خدا هم شما را دوست داشته باشد.»
از این آیه استفاده مىشود که در فرهنگ قرآنى اطاعت و پیروى از صالحان و مردان الهى، با دو محبّت همراه است. یک محبّت به عنوان مقدمّه و انگیزه و یک محبّت به عنوان دستاورد و نتیجه.
پس مىتوان نتیجه گرفت که اگر خداوند محبّت و مودّت اهلبیت پیامبر صلىاللهعلیهوآله را بر موءمنان واجب ساخته، به خاطر آن بوده است تا مردم با محبّت و دوستى، راه اطاعت از معلّمان الهى را بپیمایند و معرفت خدا و اطاعت از دستورات دین را با زمزمه محبّت فراگیرند و این به سود خود مردم است، چنان که قرآن به صراحت این نکته را بیان داشته است:
«قُلْ ما سَألْتُکُمْ مِنْ اَجْرٍ فَهُوَ لکم اِنْ اَجْرِىَ الاّ على اللّه».(۲۳)
یعنى؛ [اى پیامبر! به موءمنان] بگو اگر از شما در برابر انجام وظیفه رسالت پاداشى خواستم، به خاطر منافع و نتایج ارزشمندى است که براى خود شما دارد وگرنه پاداش [حقیقى] من بر خداوند است.
بهراستى اگر کسى جویاى حق باشد، درمىیابد که تا چه اندازه معارف امامیه، به روشنى و آسانى از قرآن فهمیده مىشود؛ زیرا پیامبر در سراسر قرآن ـ به فرمان الهى ـ فقط یک پاداش از امّت خود درخواست کرده و آن هم «محبّت اهلبیت علیهمالسلام » بوده است و سپس درباره همان یک درخواست هم مىفرماید، هدف و منظور، سودرسانى به امّت بوده است. و این سود در فرهنگ قرآنى و نبوى عبارت است از هدایتیابى اهلایمان به معرفت صحیح و اخلاق و معنویت و پاکى در گفتار و رفتار و اندیشه.
۱ ـ محبّت و ارادت مسلمانان به اهل بیت پیامبر صلىاللهعلیهوآله ریشه در متن آیات قرآن و فرمایشات رسول اکرم صلىاللهعلیهوآله دارد.
۲ ـ اظهار دوستى نسبت به اولیاى الهى و انبیا و امامان علیهمالسلام هر چند خود مورد خواست و فرمان الهى است، امّا از آنجا که فرمانهاى الهى و امر و نهى او داراى حکمتها و مصلحتهاى مختلفى براى تکامل بشر مىباشد؛ مىتوان از فرهنگ قرآنى و نبوى استفاده کرد که یکى از نتایج مهمّ این دوستى، دریافت معارف صحیح درباره توحید، وحى، رسالت، قرآن، وظایف انسان، مسأله معاد و... از مکتب درسى و سیره و سنّت آنان است.
۳ ـ اساس توجّه مسلمانان به اهلبیت علیهمالسلام رهنمود خود قرآن و پیامبراکرم صلىاللهعلیهوآله مىباشد، از این رو ابراز دوستى و محبّت به خاندان نبوّت، هرگز به معناى شرک و کمتوجّهى به ساحت قدس الهى نیست. همچنان که اطاعت از پیامبر صلىاللهعلیهوآله و «اولىالامر» به معناى شرک در اطاعت از خداوند نیست، زیرا خداوند خود دستور دادهاست:
«اطیعوا اللّه و اطیعوا الرّسول واولى الامر منکم».
یعنى؛ اطاعت کنید از خدا واطاعت کنید از رسول خدا و اولىالامر از میان خودتان.
لازم به یادآورى است که براساس دلیل معتبر عقلى و نقلى، تعبیر «اولى الامر» شامل فرمانروایان ناصالح و غیردینى و آلوده به گناه نمىشود، بلکه فقط فرمانروایان صالح، دینشناس و باتقوا را در بر مىگیرد. کسانى که جز براساس دین الهى حکم نمىکنند و آنان امامان معصوم از اهلبیت رسول صلىاللهعلیهوآله مىباشند. و پس از آنان، کسانى که تأییدهاى لازم را از نظر دینى دارا باشند.
۴ ـ دوستى و محبّت اهلبیت علیهمالسلام زمانى در وجود یک مسلمان ریشه دارد و مودّتى راستین به حساب مىآید که او به لوازم و شرایط دوستى پایبند باشد. و با رفتار و اعمال خود خشنودى خداوند و پیامبر صلىاللهعلیهوآله و امامان را جلب نماید. در انجام واجبات دینى و تکالیف الهى کوشش و در ترک گناهان همّت نماید و همواره آرزو داشته باشد که معارف قرآنى و مکارم اخلاقى اهلبیت علیهمالسلام در جامعه بشرى گسترش یافته و حاکمیّت یابد و حکومت مادّى و معنوى از آنِ خاندان رسول اکرم صلىاللهعلیهوآله شود.
«اللّهم اِنّا نَرْغَبُ الیک فى دولهٍ کریمهٍ تُعِزُّ بها الاسلامَ واَهْلَهُ وتُذِلُّ بها النّفاقَ واَهْلَهُ وتَجْعَلُنا فیها مِنَ الدُّعاهِ اِلى طاعَتِک والقادهِ اِلى سبیله وتَرْزُقُنا بِها کِرامَهَ الدّنیا والاخِرَه».
خداوندا! از درگاه تو آرزومندیم تا شاهد دولت با کرامت حضرت مهدى علیهالسلام باشیم. دولتى که در پرتو آن، اسلام و مسلمانان عزّت و منافقان ذلّت یابند.
خداوندا! از تو مىخواهیم که ما را در آن دولت کریم و حکومت جهانى در زمره کسانى قرار دهى که مردم را به طاعت و بندگى تو فرا مىخوانند و به راه تو هدایت مىکنند.
خداوندا! در پرتو آن حکومت با عزّتِ دینى، کرامت دو جهان را به ما عنایت کن.
چند داستان از زندگى امام رضا(علیه السلام)
زندگانى حضرت امام رضا(ع) پر است از لحظاتى نورانى و شگفت انگیز که دل شیفتگان را مىبرد . از کتاب «دیوان خدا» نوشته نعیمه دوستدار ـ که بر اساس منابع موثق تدوین یافته ـ چند داستان برگزیدهایم که تقدیم عاشقان اهل بیت مىکنیم.
نشانه موى پیامبر(ص)
مردى از نوادگان انصار خدمت امام رضا(ع) رسید. جعبهاى نقرهاى رنگ به امام داد و گفت :
«آقا! هدیهاى برایتان آوردهام که مانند آن را هیچ کس نیاورده است». بعد در جعبه را باز کرد و چند رشته مو از آن بیرون آورد و گفت: «این هفت رشته مو از پیامبر اکرم(ص) است. که از اجدادم به من رسیده است». حضرت رضا(ع) دست بردند و چهار رشته مو از هفت رشته را جدا کردند و فرمود: «فقط این چهار رشته، از موهاى پیامبر است».
مرد با تعجب و کمى دلخورى به امام نگاه کرد و چیزى نگفت. امام که فهمید مرد ناراحت شده است، آن سه رشته مو را روى آتش گرفت. هر سه رشته سوخت، اما به محض این که چهار رشته موى پیامبر(ص) روى آتش قرار گرفت شروع به درخشیدن کرد و برقشان چهره مرد عرب را روشن کرد.
صحبت گنجشک با امام (ع)
راوى: سلیمان (یکى از اصحاب امام رضا(ع)
حضرت رضا(ع) در بیرون شهر، باغى داشتند. گاهگاهى براى استراحت به باغ مىرفتند. یک روز من نیز به همراه آقا رفته بودم. نزدیک ظهر، گنجشک کوچکى هراسان از شاخه درخت پرکشید و کنار امام نشست. نوک گنجشک، باز و بسته مىشد و صداهایى گنگ و نا مفهوم از گنجشک به گوش مىرسید. انگار با جیک جیک خود، چیزى مىگفت.
امام علیه السلام حرکت کردند و رو به من فرمودند: «ـ سلیمان!... این گنجشک در زیر سقف ایوان لانه دارد. یک مار سمى به جوجههایش حمله کرده است. زودباش به آنها کمک کن!. .. با شنیدن حرف امام ـ در حالى که تعجب کرده بودم ـ بلند شدم و چوب بلندى را بر داشتم . آن قدر با عجله به طرف ایوان دویدم که پایم به پلههاى لب ایوان برخورد کرد و چیزى نمانده بود که پرت شوم... با تعجب پرسیدم: «شما چطور فهمیدید که آن گنجشک چه مىگوید؟» امام فرمودند: «من حجت خدا هستم... آیا این کافى نیست؟!»
میهمان دوستى امام(ع)
راوى: یکى از نزدیکان امام رضا(ع)
مرد گفت: «سفر سختى بود. یک ماه طول کشید».
امام رضا (ع) فرمودند: «خوش آمدى!»
ـ « ببخشید که دیر وقت رسیدم. بىپناه بودن مرا مجبور کرد که در این وقت شب، مزاحم شما شوم».
امام لبخند زدند و فرمودند: «با ما تعارف نکن! ما خانوادهاى میهمان دوست هسیتم».
در این هنگام روغن چراغ گرد سوز فرو نشست و شعلهاش آرام آرام کم نور شد. میهمان دست برد تا روغن در چراغ بریزد، اما امام دست او را آرام برگرداند و خود، مخزن چراغ را پر کرد. مرد گفت: «شرمندهام! کاش این قدر شما را به زحمت نمىانداختم».
امام در حالى که با تکه پارچهاى، روغن را از دستش پاک مىکرد، فرمودند: ما خانوادهاى نیستیم که میهمان را به زحمت بیندازیم».
ابرهاى سیاه
راوى: حسین بن موسى
از شما چه پنهان شک داشتم. نه به شخص امام رضا(ع) نه!... فقط باورم نمىشد که واقعا امامان معصوم، بتوانند قبل از اتفاقات از همه چیز اطلاع داشته باشند.
آن روز صبح به همراه امام رضا(ع) از مدینه خارج شدیم.
در راه فکر کردم که چقدر خوب مىشد اگر مىتوانستم امام را آزمایش کنم.
در همین فکرها بودم که امام پرسیدند:
«حسین!... چیزى همراه دارى که از باران در امان بمانى؟!»
فکر کردم که امام با من شوخى مىکند، اما به صورتش که نگاه کردم، اثرى از شوخى ندیدم . با تردید گفتم: «فرمودید باران؟! امروز که حتى یک لکه ابر هم در آسمان نیست...»
هنوز حرفم تمام نشده بود که با قطرهاى باران که روى صورتم نشست، مات و مبهوت ماندم .
سرم را که بالا گرفتم، زبانم بند آمد. ابرهاى سیاه از گوشه و کنار آسمان به طرف ما مىآمدند و جایى درست بالاى سر ما، درهم مىپیچیدند. بعد از چند لحظه آن قدر باران شدید شد که مجبور شدیم به شهر برگردیم.
شربت گوارا
راوى: ابو هاشم جعفرى
به سخنان امام گوش مىدادم. هوا گرم بود و آفتاب ظهر، شدت گرما را بیش تر مىکرد. تشنگى تمام وجودم را فرا گرفته بود. شرم و حیاى حضور امام، مانع از آن شد که صحبتشان را قطع کنم و آب بخواهم. در هیمن موقع امام کلامش را قطع کرد و فرمودند: ـ «کمى آب بیاورید !»
خادم امام ظرفى آب آورد و به دست ایشان داد. امام، براى این که من، بدون خجالت،آب بخورم، اول خودشان مقدارى از آب را نوشیدند وبعد ظرف را به طرف من دراز کردند. من هم ظرف آب را گرفتم و نوشیدم.
نه! نمىشد. اصلا نمىتوانستم تحمل کنم. انگار آب هم نتوانسته بود درست و حسابى تشنگىام را از بین ببرد. تازه، بعد از یک بار آب خوردن درست نبود که دوباره تقاضاى آب کنم. این بار هم امام نگاهى به چهرهام کردند و حرفش را نیمه تمام گذاشت: «کمى آرد و شکر و آب بیاورید.»
وقتى خادم براى امام رضا(ع) آرد و شکر و آب آورد، امام آرد را در آب ریخت و مقدارى هم شکر روى آن پاشید. امام برایم شربت درست کرده بود. نمىدانم از شرم بود یا از خوشحالى که تشکر را فراموش کردم. شاید در آن لحظه خودم را هم فراموش کرده بودم. با کلام امام رضا(ع) ناخود آگاه دستم به طرف ظرف شربت دراز کردم.
ـشربت گوارایى است. بنوش ابوهاشم!... بنوش که تشنگىات را از بین مىبرد.
شما امام من هستید
یکى از دوستان ابن ابى کثیر
بعد از شهادت امام موسى کاظم (ع)، همه درباره امام بعدى دچار شک و تردید شده بودند. همان سال براى زیارت خانه خدا و دیدار بستگانم به مکه رفتم.
یک روز، کنار کعبه، على بن موسى الرضا(ع) را دیدم. با خود گفتم: «آیا کسى هست که اطاعتش بر ما واجب باشد؟»
هنوز حرفم تمام نشده بود که حضرت رضا (ع) اشارهاى کردند و گفتند: «به خداقسم! من کسى هستم که خدا اطاعتش را واجب کرده است».
خشکم زد. اول فکر کردم شاید متوجه نبودهام و با صداى بلند چیزى گفتهام. اما خوب که فکر کردم، یادم آمد که حتى لبهایم هم تکان نخوردهاند. با شرمندگى به امام رضا(ع) نگاه کردم وگفتم: «آقا... گناه کردم... ببخشید!... حالا شما را شناختم. شما امام من هستید» .
حرف «ابن ابىکثیر» که به این جا رسید نگاهش کردم... بغض راه گلویش را گرفته بود.
آخرین طواف
راوى: موفق (یکى از خادمان امام(ع))
حضرت جواد علیه السلام پنج ساله بود. آن سفر، آخرین سفرى بود که همراه با امام رضا (ع) به زیارت خانه خدا مىرفتیم. خوب به یاد دارم...
حضرت جواد را روى شانهام گذاشته بودم و به دور خانه خدا طواف مىکردیم. در یکى از دورهاى طواف، حضرت جواد خواست تا در کنار «حجر الاسود» بایستیم. اولحرفى نزدم، اما بعد هرچه سعى کردم از جا بلند نشد. غم، در صورت کوچک و قشنگش موج مىزد. به زحمت امام رضا(ع) را پیدا کردم و هرچه پیش آمده بود، گفتم. امام، خود را به کنار حجر الاسود رساند. جملات پدر و پسر را خوب به یاد دارم. «پسرم! چرا با ما نمىآیى؟» «نه پدر! اجازه بدهید چند سؤال از شما بپرسم، بعد به همراه شما مىآیم» «بگو پسرم!»
پدر! آیا مرا دوست دارید؟» «البته پسرم» «اگر سؤال دیگرى بپرسم، جواب مىدهید؟» «حتما پسرم» «پدر!... چرا طواف امروز شما با همیشه فرق دارد؟ انگار امروز آخرین دیدار شما با کعبه است». سکوت سنگینى بر لبهاى امام نشست. یاد سفر امام به خراسان افتادم. به چهره امام خیره شدم. اشک درچشم امام جمع شده بودم. امام فرزندش را در آغوش گرفت. دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و... .
سؤالى که فراموش کرده بودیم
راوى: اسماعیل بن مهران
من و «و احمد بزنطى» در ده صریا در مورد سن حضرت رضاصحبت مىکردیم. از احمد خواستیم که وقتى به حضور امام رسیدیم، یادآورى کند که سن امام را از خودشان بپرسیم.
روزى توفیق دیدار امام، نصیبمان شد. آن موقع، ما، جریان سؤال از سن امام را به کلى فراموش کرده بودیم، اما به محض این که احمد را دید، پرسید:
«احمد!.. چند سال دارى؟» ـسى و نه سال. امام فرمود: «اما من چهل و چهار سال دارم».
به سوى شهر غربت
راوى: سجستانى
روز عجیبى بود. فرستاده مأمون ـ خلیفه عباسى ـ آمده بود تا امام را از مدینه به سوى خراسان روانه کند. چهره و حرکات امام، همه و همه، نشانههاى جدایى بودند. وقتى خواست با تربت پیامبر(ص) وداع کند، چند بار تا کنار حرم رسول خدا رفت و برگشت. انگار طاقت جدایى را نداشت.
طاقت نیاوردم. جلو رفتم و سلام کردم. به خاطر مسافرت و این که قرار بود امام به جاى مأمون در آینده خلیفه شود، به ایشان تبریک گفتم، اما با دیدن اشک امام، دلم گرفت. سکوت تلخى روى لبهایم نشست. امام فرمودند:
«خوب مرا نگاه کن!... حرکتم به سوى شهر غربت است و مرگم هم در همان جاست... سجستانى! ... بدن من در کنار قبر هارون ـ پدر مأمون ـ دفن خواهد شد».
گلیم کهنه اتاق
راوى: نعمان بن سعد
کنار امیر المؤمنین على(ع) نشسته بودم. امام نگاهى به من کردند و فرمودند:
«نعمان!... سال ها بعد، یکى از فرزندان من در خراسان با زهر کشندهاى شهید خواهد شد. اسم او مثل اسم من، على است. اسم پدرش هم مانند پسر «عمران» ، موسى است. این را بدان ! هر کس که قبر او را زیارت کند، خدا تمام گناهان قبل از زیارتش را خواهد بخشید... به خاطر پسرم على».
حرف امام که تمام شد، سکوت کردم و به گلیم کهنه اتاق خیره شدم. با خودم گفتم: «این درست !... اما من چرا گناه کنم که به خاطر بخشش، امام رضا علیه السلام را زیارت کنم؟ باید به خاطر دلم و براى محبتم به اهل بیت(ع) او را زیارت کنم».
به امام نگاه کردم. انگار با لبخندش حرفم را تأیید مىکرد.
در یاد مایى
راوى عبد الله بن ابراهیم غفارى
تنگ دست بودم و روزگارم به سختى مىگذشت.
یکى از طلبکارهایم براى گرفتن پولش مرا در فشار گذاشته بود. به طرف صریا حرکت کردم تا امام رضا(ع) را ببینم. مىخواستم خواهش کنم که وساطت کنند از او بخواهد که مدتى صبر کنند. زمانى که به خدمت امام رسیدم، مشغول صرف غذا بودند. مرا هم دعوت کرد تا چند لقمهاى بخورم. بعد از غذا، از هر درى سخن به میان آمد و من فراموش کردم که اصلا به چه منظورى به صریاء آمده بودم. مدتى که گذشت، حضرت رضا(ع)، اشاره کردند که گوشه سجادهاى را که در کنارم بود، بلند کنم. زیر سجاده، سیصد و چهل دینار بود. نوشتهاى هم کنار پولها قرار داشت. یک روى آن نوشته بود: «لا اله الا الله، محمد رسول الله، على ولى الله». و در طرف دیگر آن هم این جملات راخواندم: «ما تو را فراموش نکردهایم. با این پول قرضت را بپرداز! بقیهاش هم خرجى خانوادهات است».
کوه و دیگ
راوى: اباصلت هروى
همراه امام وارد «مرو» شدیم. نزدیک «ده سرخ» توقف کردیم. مؤذن کاروان، نگاهى به خورشید کرد و رو به امام گفت: «آقا! ظهر شده است».
امام پیاده شدند و آب خواستند. نگاهى به صحرا کردیم. اثرى از آب نبود. نگران بر گشتیم . اما ازتعجب زبانمان بند آمد. امام با دستشان مقدارى از خاک را گود کرده بود و چشمهاى ظاهرشده بود.
وارد «سناباد» شدیم. کوهى نزدیک سناباد بود که از سنگ آن، دیگهاى سنگى مىساختند. امام به تخته سنگى از کوه تکیه دادند و رو به آسمان گفتند:
«خدایا!... غذاهایى را که مردم با دیگهاى این کوه مىپزند، مورد لطفت قرار ده و به این غذاها برکت عطا کن!»
فکر مىکنم خدا به برکت دعاى امام، به کوه، نظر خاصى کرد. چون امام خواستند که از آن روز به بعد، غذایشان را فقط در دیگهایى بپزیم که از سنگ آن کوه ساخته شده باشد.
روز بعد، پس از کمى استراحت، امام به طرف محلى که «هارون» ـ پدر مأمونـ در آن دفن شده بود، حرکت کردند. مأموران حکومتى جار زدند که امام مىخواهد قبر هارون را زیارت کند، اما امام با یک حرکت ساده نقشههاى مأموران را نقش بر آب کرد. آن حرکت هم این بود که کنار قبر هارون ایستادند و با انگشت، خطى در کنار قبر، کشیدند. بعد رو به ما فرمودند : این جا قبر من خواهد شد... شیعیان ما به این جا خواهند آمد و مرا زیارت خواهند کرد ... و هرکس به دیدار قبرم بیاید، خدا لطفش را شامل حال او خواهد کرد.
بعد رو به قبله ایستادند و نماز خواندند و با سجدهاى طولانى، چیزهایى را زیر لب زمزمه کردند. اشک در چشمم جمع شده بود.
طب الرضا(علیه السلام)
از نخستین کسانی که در پزشکی کتاب نوشته،امام علی بن موسی الرضا(ع) است. امام وقتی به سوی طوس می آمد، در نیشابور در مجلس مأمون با جماعتی از فلاسفه و پزشکان چون یوحنا بن ماسویه و جبرئیل بن یخشوع و ابن بهله هندی و دیگر کسان گردآمدند و سخن از طب به میان آمد. وقتی مأمون در این باره از امام پرسش کرد، حضرت فرمود: (برای من به مرور زمان تجربیاتی حاصل گشته که آن را برای امیر می نویسم.).
حضرت، کتابی را درباره امور پزشکی نوشت و برای او فرستاد و مأمون دستور داد تا آن را با طلا بنویسند، از این روی، به رساله ذهبیه موسوم گردید(۱).
علمای شیعه، افزون بر طب الصادق و طب الرضا، از آثار زکریای رازی و حکمای دیگر نیز استفاده می کردند. هدایه المتعلمین فی الطب، نوشته ربیع بن احمد الأخوینی النجاری (م:۳۱۳ه.ق.)، آثار ابوریحان بیرونی (م:۴۴۰ه.ق.) بویژه الصیدنه، آثار ابن اسینا، بویژه قانون، شرح نفیسی، شرح اسباب و قانونچه محمد بن عمر چغمینی (م:۷۴۵) به مدت بیش از ۸ قرن، از متون درسی حوزه ها بوده اند.
افزون بر دانشهایی که نام بردیم، در حوزه ها علوم غیر رسمی مانند علم رمل، اعداد حروف، کیمیا و معمّا نیز قرنها در نهان، یا آشکار تدریس می شدند و ما در این جا در مقام بحث از این دانشها و متون و منابع آنها نیستیم که به دقت و فرصت بیشتری نیاز دارد.
۱. (الرساله الذهبیه، المعروف بطب الامام الرضا(ع»، تحقیق محمد مهدی نجف، مطبعه الخیام.

حاج محمود كريمي
کسی که دوست داره فدا شه (مدت زمان : 22:45)
چو جانماز بی اعتکاف بر دارد (مدت زمان : 5:21)
گرفتی خواب از چشای مستم (مدت زمان : 6:23)
آسمون هفتم رو دیده کبوتر آزاد تو (مدت زمان : 6:23)
مگه چی میشه برسه پای من گدا (مدت زمان :12:45)
نقاره می زنند مسیحی شفا گرفت (مدت زمان :8:51)
رو شونمه همه دار و ندارم تو کوله بارم بار دله (مدت زمان :8:51)
حرف من حرف دلای بی کسه (مدت زمان :5:55)
حاج سعيد حداديان
دریا دریا دل رئوفت دریایی (مدت زمان : 17:06)
گرچه از وادی کربلا دورم (مدت زمان : 4:43)
ای آستان قدس تو بین الحرم دل (مدت زمان : 4:43)
مدح (مدت زمان : 15:32)
حاج محمدرضا طاهري
اگه یه گوشه چشمی هم به من کنی (مدت زمان : 03:39)
تو هرطپش واسه ضامن آهو نشسته رو لبا ذکر دعا (مدت زمان : 03:31)
دل من همیشه به عشق هوایی می شه (مدت زمان : 12:48)
با این که پر شده قلم از واژه های تو (مدت زمان : 11:55)
شب بی قراریه همه جا بهاریه (مدت زمان : 8:11)

:: طراحی توسط وبلاگ اختر هشتم::
علم امام رضا (ع):
فضایل:
شیخ صدوق در عیون اخبار الرضا روایت کرده است: چون امام رضا (ع) به نیشابور وارد شد در محلهاى به نام قزوینى (غزینى) فرود آمد.
در این محله، حمامى بود که امروز به حمام رضا معروف است. در آنجا چشمه کم آبى وجود داشت. امام بر آن کسى را گماشت تا آب چشمه را بیرون آورد تا آنجا که آب بسیار فزونى گرفت و از بیرون کوچه حوضى ایجاد کرد که چند پل مىخورد تا آن حوض، آب از آن فرود مىآمد سپس امام رضا (ع) به این چشمه وارد شد و در آن غسل کرد و سپس از آن بیرون آمد و در کنار محل آن نماز گزارد.
مردم نیز متناوبا در این حوض وارد مىشدند و در آن غسل مىکردند و براى تبرک از آب آن مىنوشیدند و در کنار محل آن چشمه نماز مىگزاردند و حاجات خود را از خداوند عز و جل طلب مىکردند. این چشمه معروف به«چشمه کهلان»است که امروز نیز مقصود نظر مردمان مىباشد.
حدیث سلسله الذهب:
در کتاب فصول المهمه نوشته ابن صباغ مالکى آمده است که مولى السعید امام الدنیا عماد الدین محمد بن ابو سعید بن عبد الکریم وازن گفته است در محرم سال ۵۹۶ مؤلف تاریخ نیشابور در کتابش نوشته است: چون على بن موسى الرضا (ع) در همان سفرى که به فضیلت شهادت نایل آمد، به نیشابور قدم نهاد در هودجى پوشیده و بر استرى سیاه و سفید نشسته بود.
شور و غوغا در نیشابور برپا شد. پس دو پیشواى حافظ احادیث نبوى و رنجبرندگان بر حفظ سنت محمدى، ابو زرعه رازى و محمد بن اسلم طوسى، که عده بىشمارى از طالبان علم و محدثان و راویان و حدیثشناسان، آن دو را همراهى مىکردند، نزد امام رضا (ع) آمده عرض کردند: اى سرور بزرگ، فرزند امامان بزرگ، به حق پدران پاک و اسلاف گرامىات نمىخواهى روى نیکو و مبارک خود را به ما نشان دهى و براى ما حدیثى از پدرانت از جدت محمد (ص) روایت کنى؟ما تو را به او سوگند مىدهیم. پس امام خواستار توقف استر شد و به غلامانش دستور داد پردهها را از هودج کنار زنند.
چشمان خلایق به دیدار چهره مبارک آن حضرت منور گردید. آن حضرت دو گیسوى بافته شده داشت که بر شانهاش افکنده بود. مردم، از هر طبقهاى ایستاده بودند و به وى مىنگریستند. گروهى فریاد مىکردند و دستهاى مىگریستند و عدهاى روى در خاک مىمالیدند و گروهى نعل استرش را مىبوسیدند. صداى ضجه و فریاد بالا گرفته بود.
پس امامان و علما و فقها فریاد زدند: اى مردم بشنوید و به خاطر سپارید و براى شنیدن چیزى که شما را نفع مىبخشد سکوت کنید و ما را با صداى ناله و فریاد و گریه خود میازارید. ابو زرعه و محمد بن اسلم طوسى در صدد املاى حدیثبودند.
پس على بن موسى الرضا (ع) فرمود: حدیث کرد مرا پدرم موسى کاظم از پدرش جعفر صادق از پدرش محمد باقر از پدرش على زین العابدین از پدرش حسین شهید کربلا از پدرش على بن ابى طالب که گفت: عزیزم و نور چشمانم رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: جبرئیل حدیث کرد مرا و گفتشنیدم پروردگار سبحانه و تعالى مىفرماید: کلمه«لا اله الا الله»دژ من است. هر که آن را بگوید به دژ من وارد گشته است و آن که به دژ من وارد شده از عذاب من ایمن و آسوده است.
سپس پرده هودج را افکند و رفت. پس نویسندگانى که این حدیث را نوشتند شماره کردند افزون بر بیست هزار نفر بودند. و در روایتى است که بیست و چهار هزار مرکبدان، به جز دوات، در آن روز شمارش شد.
رسیدن امام رضا (ع) به مرو:
ابو الفرج و شیخ مفید در تتمه گفتار سابق خویش آوردهاند که جلودى آن حضرت را با همراهان خود از خاندان ابو طالب بر مامون وارد کرد. مامون همراهان امام را در یک خانه و على بن موسى الرضا (ع) را در خانهاى دیگر جاى داد. مفید گوید: مامون امام را مورد اکرام و بزرگداشت قرار داد.
علم امام رضا (ع):
قیام علمى، ارشاد مردم، تبیین احکام الله، بیان شریعت که از وظایف خاص اولیاء الله است، هیچ وقت از امام رضا صلوات الله علیه فوت نشد و یکى از کارهاى اساسى آن حضرت بود، چه در مدینه و چه در مرو. احکام بسیارى در کتب احادیث از یادگارهاى آن حضرت است، کافى است در این باب فقط فهرست عیون اخبارالرضا را که صدوق علیه الرحمه درباره آن حضرت نوشته است مطالعه کنیم .
شیخ طوسى علیه الرحمه در رجال خود سیصد و هفده نفر از روایان را تحت عنوان «اصحاب الرضا» نام برده که همه از آن حضرت کسب فیض کرده و به افتخار حدیث رسیدهاند. (۱)
مردان بزرگى امثال احمد بن أبى نصر بزنطى، احمد بن محمد بن عیساى اشعرى، ادریس بن عیساى اشعرى، عبدالله بن جندب بجلى، حسن بن على وشا، محمد بن فضیل کوفى و دیگران.
سید محسن امین فرموده: جماعتى از اهل تألیف از او نقل حدیث کردهاند، از جمله: ابوبکر خطیب در تاریخ خود، ثعالبى در تفسیرش، سمعانى در رسالهاش، ابن معتز در کتابش، و دیگران. حافظ عبدالعزیزبن اخضر در کتاب معالم العتره الطاهره گوید: عبدالسلام بن صالح هروى، داوود بن سلیمان، عبدالله بن عباس قزوینى از وى نقل حدیث کردهاند. (۲)
على بن محمد بن جهم با آنکه ناصبى و از دشمنان اهل بیت است (۳)
نقل مىکند: در مجلس مامون بودم که على بن موسى الرضا نیز حضور داشتند، مأمون از اخبارى که اشعار بر عدم عصمت انبیاء دارند از او سؤال مىکرد، او به هر یک جواب مىداد، مأمون پس از شنیدن جواب مىگفت: «اشهد انک ابن رسول الله حقا».
و گاهى مىگفت: «لِلّه دّرک یابن رسول الله» و گاهى مىگفت: «بارک الله فیک یا اباالحسن» و نیز مىگفت: «جزاک الله عن انبیائه خیراً یا أبا الحسن» و چون به همه سؤالات جواب داد، مأمون گفت: یا ابن رسول الله! قلبم را شفا دادى و آنچه بر من مشتبه بود روشن فرمودى، خدا تو را از جانب انبیاء خودش و از اسلام جزاى خیر بدهد.
على بن محمد بن جهم اضافه کرد: چون صحبت تمام شد، مأمون براى نماز برخاست و دست محمد بن جعفر را که حاضر بود گرفت و من در پى آن دو روان شدم. مأمون به محمد بن جعفر گفت: پسر برادرت را چگونه دیدى؟ گفت: داناست، ندیدهایم که از کسى علم آموخته باشد.
مأمون گفت: پسر برادرت از اهل بیت پیامبر است که درباره آنها فرموده: «ألا انّ ابرارَ عترتى و أَطائب أَرومتى، احکمُ الناس صغاراً و اعلم الناس کباراً، لا تُعِلّمُوهم فانّهم اعلم منکم، لا یخرجونکم من بابِ هُدى، و لا یُدخِلُونکم فى باب ضلال» (۴).
آنگاه حضرت رضا صلوات الله علیه به منزل خود بازگشت، فرداى آن روز به محضر آن حضرت رفتم و سخن مأمون و جواب عمویش محمد بن جعفر را به وى رساندم، امام خندید وفرمود: پسر جهم! آنچه از مأمون شنیدى فریبت ندهد. به خدا قسم که او بزودى با حیله مرا مىکشد و خدا از او انتقام مرا خواهد گرفت. صدوق رحمه الله فرمود: این حدیث از طریق ابن جهم عجیب است که او از دشمنان و مغبضین اهل بیت بود.
فضایل (۱)
طبرسى در اعلام الورى گوید: درباره گوشهاى از خصایص و مناقب و اخلاق بزرگوارانه آن حضرت، ابراهیم بن عباس (یعنى صولى) گوید: رضا (ع) را ندیدم که از چیزى سؤال شود و آن را نداند. و هیچ کس را نسبتبدانچه در عهد و روزگارش مىگذشت داناتر از او نیافتم.
مامون بارها او را با پرسش درباره هر چیزى مىآزمود و امام به او پاسخ مىداد و پاسخ وى کامل بود و به آیاتى از قرآن مجید تمثل مىجست. آن حضرت هر سه روز یک بار قرآن را ختم مىکرد و خود مىفرمود: اگر بخواهم مىتوانم در کمتر از این مدت هم قرآن را ختم کنم اما من هرگز به آیهاى برنخوردهام جز آن که در آن اندیشیدهام که چیست و در چه زمینهاى نازل شده است.
همچنین از ابراهیم بن عباس صولى نقل شده است که گفت: هیچ کس را فاضلتر از ابو الحسن رضا نهدیده و نهشنیدهام. از او چیزهایى دیدهام که از هیچ کس ندیدم. هرگز ندیدم با سخن گفتن به کسى جفا کند. ندیدم کلام کسى را قطع کند تا خود آن شخص از گفتن فارغ شود. هیچ گاه حاجتى را که مىتوانستبرآورده سازد، رد نمىکرد.
هرگز پاهایش را پیش روى کسى که نشسته بود دراز نمىکرد. ندیدم به یکى از دوستان یا خادمانش دشنام دهد. هرگز ندیدم آب دهان به بیرون افکند و یا در خندهاش قهقهه بزند بلکه خنده او تبسم بود. چنان بود که اگر تنها بود و غذا برایش مىآوردند غلامان و خدمتگزاران و حتى دربان و نگهبان را بر سفره خویش مىنشانید و با آنها غذا مىخورد.
شبها کم مىخوابید و بسیار روزه مىگرفت. سه روز، روزه در هر ماه را از دست نمىداد و مىفرمود: این سه روز برابر با روزه یک عمر است. بسیار صدقه پنهانى مىداد بیشتر در شبهاى تاریک به این کار دست مىزد. اگر کسى ادعا کرد که فردى مانند رضا (ع) را در فضل دیده است، او را تصدیق مکنید.
طبرسى از محمد بن ابو عباد نقل کرده است که گفت: «امام رضا (ع) در تابستان بر حصیر و در زمستان بر پلاس بود. جامه خشن مىپوشید و چون در میان مردم مىآمد آن را زینت مىداد.
صدوق در عیون اخبار الرضا (ع) گوید: آن حضرت کم خوراک بود و غذاى سبک مىخورد. در کتاب خلاصه تذهیب الکمال به نقل از سنن ابن ماجه گفته شده است: امام رضا (ع) سید بنى هاشم بود و مامون او را بزرگ مىداشت و تجلیلش مىکرد و او را ولیعهد خود در خلافت قرار داد. حاکم در تاریخ نیشابور گوید: وى با آن که بیست و اندى از سالش مىگذشت در مسجد رسول خدا (ص) فتوا صادر مىکرد. و در تهذیب التهذیب آمده است: رضا با وجود شرافت نسب از عالمان و فاضلان بود.
صدوق در عیون اخبار الرضا (ع) به سند خود از رجاء بن ابو ضحاک، که مامون وى را براى آوردن امام رضا (ع) ماموریت داده بود، نقل کرده است: به خدا سوگند مردى پرهیزکارتر و یادکنندهتر مر خداى را و خدا ترستر از رضا (ع) ندیدم.
وى در ادامه گفتار خود مىافزاید: وى به هر شهرى که قدم مىگذاشت مردم آن شهر به سویش مىآمدند و در خصوص مسایل دینى خود از وى پرسش مىکردند و او نیز پاسخشان مىداد و براى آنان احادیثبسیارى از پدر و پدرانش، از على (ع) و رسول خدا (ص) نقل مىکرد.
چون با امام رضا (ع) به نزد مامون بازگشتم وى درباره حالت آن حضرت در سفر از من پرسش کرد. من نیز آنچه دیده بودم از روز و شب و کوچ و اقامتش براى وى بازگفتم. مامون گفت: آرى اى ابن ابو ضحاک وى از بهترین مردم زمین و داناترین و پارساترین ایشان است.
فضایل و مناقب آن حضرت بسیار است و در کتابهاى حدیث و تاریخ ذکر شده. یافعى در مرآه الجنان گوید: در سال ۲۰۳ امام بزرگوار و عظیم الشان، سلاله سروران بزرگ، ابو الحسن على بن موسى الکاظم یکى از ائمه دوازدهگانه صاحبان مناقب که امامیه خود را بدیشان منسوب مىسازند و بناى مذهب خود را بر آنان اقتصار مىکنند، درگذشت.
با توجه به آنچه که در زندگى امام صادق (ع) گفتیم مبنى بر آن که امامان همگى کاملترین مردم زمان خویش بودهاند تنها به ذکر گوشهاى از مناقب و فضایل آن حضرت اکتفا مىکنیم چرا که بازگفتن تمام مناقب آن بزرگوار بس مشکل و دشوار است:
علم
قبلا از ابراهیم بن عباس صولى نقل کردم که گفت: ندیدم از رضا (ع) پرسشى شود که او پاسخ آن را نداند. هیچ کس را نسبتبدانچه در عهد و روزگارش مىگذشت داناتر از او ندیدم. مامون او را بارها با پرسش درباره چیزهایى مىآموزد اما امام به وى پاسخ کامل مىداد و در پاسخش به آیاتى از قرآن مجید تمثل مىجست.
در اعلام الورى از ابو صلت عبد السلام بن صالح هروى نقل شده است که گفت: هیچ کس را داناتر از على بن موسى الرضا ندیدم و هیچ دانشمندى را ندیدم که درباره آن حضرت جز شهادتى که من مىدهم، بدهد. مامون در یکى از مجالس خود تعدادى از علماى ادیان و فقهاى اسلام و متکلمان را جمع کرده بود. پس امام در بحث و مناظره بر همه آنان چیره شد به گونهاى که هیچ کس نبود جز آن که بر فضل امام رضا (ع) و کوتاهى خود اعتراف کردند.
از خود آن حضرت شنیدم که مىفرمود: در روضه مىنشستم و علما در مدینه بسیار بودند. چون یکى از ایشان در حل مسالهاى عاجز مىماند همگى براى حل آن مرا پیشنهاد مىکردند و مسایل خود را به نزد من مىفرستادند و من نیز آنها را پاسخ مىدادم.
ابو صلت گوید: محمد بن اسحاق بن موسى بن جعفر از پدرش از موسى بن جعفر برایم حدیث کرد که آن حضرت همواره به فرزندانش مىفرمود: این برادر شما على بن موسى داناى خاندان محمد (ص) است. پس درباره ادیان خویش از او بپرسید و آنچه مىگوید به خاطر سپارید.
ابن شهر آشوب در مناقب به نقل از کتاب الجلاء و الشفاء نقل مىکند که محمد بن عیسى یقطینى گفت: چون مردم در کار ابو الحسن رضا (ع) اختلاف کردند من مسائلى که از آن حضرت پرسش شده بود، گرد آوردم که شمار آنها هجده هزار مساله بود. شیخ طوسى در کتاب الغیبه از حمیرى از یقطینى مانند این روایت را نقل کرده است جز آن که در روایتشیخ رقم پانزده هزار مساله آمده است.
در مناقب آمده است: ابو جعفر قمى در عیون اخبار الرضا ذکر کرده است که: مامون دانشمندان دیگر ادیان را همچون جاثلیق و راس الجالوت و سران صابئین را مانند عمران صابى و هریذ اکبر و پیروان زردشت و نطاس رومى و متکلمانى مانند سلیمان مروزى را جمع مىکرد و آنگاه رضا (ع) را نیز احضار مىکرد.
آنان از امام پرسش مىکردند و آن حضرت یکى پس از دیگرى آنان را شکست مىداد. مامون داناترین خلیفه بنى عباس بود اما با این وصف گاه از روى اضطرار تسلیم حضرت مىشد تا آن که وى را ولىعهد و همسر دختر خویش کند.
کتاب: سیره معصومان، ج ۵، ص ۱۴۴
فضایل (۲)
این از چیزهایى است که تمام مورخان درباره آن اتفاق نظر دارند.
کوچکترین مراجعه به کتابهاى تاریخى این نکته را بخوبى روشن مىگرداند. حتى مامون بارها خود در فرصتهاى گوناگون آن را اعتراف کرده مىگفت: رضا(ع) دانشمندترین و عابدترین مردم روى زمین است. وى همچنین به رجاء بن ابىضحاک گفته بود:
«. . . بلى اى پسر ابىضحاک، او بهترین فرد روى زمین، دانشمندترین و عبادت پیشهترین انسانهاست. . . » (۵)
مامون به سال ۲۰۰ که بیش از سى و سه هزار تن از عباسیان را جمع کرده بود، در حضورشان گفت:
«. . . من در میان فرزندان عباس و فرزندان على رضى الله عنهم بسى جستجو کردم ولى هیچیک از آنان را با فضیلتتر، پارساتر، متدینتر، شایستهتر و سزاوارتر به این امر از على بن موسى الرضا ندیدم (۶) ».
موقعیت و شخصیت امام (ع):
این موضوع از مسائل بسیار بدیهى براى همگان است. تیرهگى روابط بین امین و مامون به امام این فرصت را داد تا به وظایف رسالتخود عمل کند و به کوشش و فعالیتخویش بیفزاید. شیعیانش نیز این فرصت را یافتند که مرتب با او در تماس بوده از راهنماییهایش بهره ببرند.
پس در نتیجه، امام رضا از مزایاى منحصر به فردى سود مىجست و توانست راهى را بپیماید که به تحکیم موقعیت و گسترش نفوذش در قسمتهاى مختلف حکومت اسلامى بیانجامد حتى روزى امام به مامون که سخن از ولایتعهدى مىراند، گفت: «. . . این امر هرگز نعمتى برایم نیفزوده است. من در مدینه که بودم دستخطم در شرق و غرب اجرا مىشد. در آن موقع، استر خود را سوار مىشدم و آرام کوچههاى مدینه را مىپیمودم و این از همه چیز برایم مطلوبتر مىنمود. . . » (۷) .
در نامهاى که مامون از امام تقاضا مىکند که اصول و فروع دین را برایش توضیح دهد، او را چنین خطاب مىکند: «اى حجتخدا بر خلق، معدن علم و کسى که پیروى از او واجب مىباشد. . . » (۸) . مامون او را «برادرم» و «اى آقاى من» خطاب مىکرد.
در توصیف امام، مامون براى عباسیان چنین نگاشته بود:
«. . . اما اینکه براى على بن موسى بیعت مىخواهم، پس از احراز شایستگى او براى این امر و گزینش وى از سوى خودم است. . . اما اینکه پرسیدهاید آیا مامون در زمینه این بیعتبینش کافى داشته، بدانید که من هرگز با او بیعت نکرده مگر با داشتن بینایى کامل و علم به اینکه کسى در زمین باقى نمانده که به لحاظ فضیلت و پاکدامنى از او وضع روشنترى داشته و یا به لحاظ پارسایى، زهد در دنیا و آزادگى بر او فزونى گرفته باشد. کسى از او بهتر جلب خشنودى خاص و عام را نمىکند و نه در برابر خدا از وى استوارتر کسى دیگر یافت مىشود. . . » (۹) .
از یادآورى این مطالب به وضوح به خصوصیات امام، موقعیت و منش وى پى مىبریم، مگر نگفتهاند که: «فضیلت آن است که دشمنان بر آن گواهى دهند»؟
باز از چیزهایى که دلالتبر بزرگى و شوکت امام دارد، روایتى است که گزارش کننده چنین نقل مىکند:
«من در معیت امام بر مامون وارد شدم. مجلس مملو از جمعیت بود، محمد بن جعفر را گروهى از طالبیان و هاشمیان احاطه کرده بودند و فرماندهان نیز حضور داشتند. به مجرد ورود ما، مامون از جا برخاست، محمد بن جعفر و تمام افراد بنى هاشم نیز بر پا شدند. آنگاه امام و مامون در کنار هم نشستند، ولى دیگران همچنان ایستاده بودند تا امام همه را اذن جلوس داد. آنگاه ساعتى بگذشت و مامون همچنان غرق توجه به امام بود. . . » (۱۰) .
-----------------------------------------------------------------------------------------
۱- رجال طوسى: ۳۶۶ - ۳۹۶.
۲- سیر الائمه: ج ۴ ص ۱۴۱.
۳- عیون اخبار الرضا: ج ۱ ص ۱۹۵ - ۲۰۴ بطور تفصیل، بحار: ج ۴۹ ص ۱۸۰.
۴_ عیون اخبار الرضا: ج ۱ ص ۱۹۵ - ۲۰۴ بطور تفصیل، بحار: ج ۴۹ ص ۱۸۰.
۵_ بحار / ۴۹ / ص ۹۵ - عیون اخبار الرضا / ۲ / ص ۱۸۳ و سایر کتابها.
۶_ مروج الذهب / ۳ / ص ۴۴۱ - الکامل، ابن اثیر / ۵ / ص ۱۸۳ - الاداب السلطانیه / ص ۲۱۷ - طبرى / ۱۱ / ص ۱۰۱۳ (چاپ لندن) - مختصر تاریخ الدول / ص ۱۳۴ - تجارب الامم / ۶ / ص ۴۳۶.
۷_ بحار / ۴۹ / ص ۱۵۵، ۱۴۴ - الکافى / ۸ / ص ۱۵۱ - عیون اخبار الرضا / ۲ / ص ۱۶۷.
۸_ نظریه الامامه / ص ۳۸۸.
۹_ متن عربى این نامه در پایان اصل کتاب آمده است.
۱۰_ مسند الامام الرضا / ۲ / ص ۷۶ - بحار / ۴۹ / ص ۱۷۵ - عیون اخبار الرضا / ۲ / ص ۱۵۶.
(خاندان وحى، سید على اکبر قریشى، ص ۵۷۰ - ۶۰۴)
کتاب: سیره معصومان، ج ۵، ص ۱۵۹
همچون نگینی زیبا، در میان حلقهی انگشتری دوستان و یارانش میدرخشید. کار و کردار و گفتارش همه سنجیده و درست و آگاهاننده بود. کلامش به نسیمی میمانست که به آرامی بر سطح امواج دریاها میوزد و بوی ایمان و امید و زندگی را در همه جا میپراند!پیامبر خدا(ص) سخنی بر زبان نمیآورد، مگر اینکه در آن حکمتی عظیم و معنایی ژرف نهفته بود. آن روز هم، نزد تنی چند از یاران، غنچهی لبانش چنین شکفته شد: ـ پدرم فدای پسر بهترین کنیزان باد! کنیزی از مردم نوبه ـ محلی در نزدیکی مصر ـ که از طایفهی ماریهی قبطیه و زنی پاک سرشت [و نیکو سیرت] است. یکی از کسانی که در محضر آن عزیز بود، از دوست همراهش پرسید: ـ یعنی از طایفهی همسر رسول خدا(س)؟ همراه مرد سرش را به علامت تصدیق، پایین آورد و گفت: ـ آری برادر. مرد اول دوباره پرسید: ـ حالا این توصیف مربوط به چه کسی میباشد؟ دوست وی پاسخ داد:
ـ میباید اشاره فرد خاصی باشد. راستی هم این زن گرانقدر کیست؟ بهتر است از خود پیامبر(ص) بپرسیم...
شاید آن روز، کسی نمیدانست که پیشگویی پیامبر اسلام(ص) دربارهی همسر فرزندش پیشوای هشتم شیعیان جهان، دهها و دهها سال بعد به وقوع میپیوندد و خیزران یا سبیکه، بانوی با کمال و فضیلت، بانوی برتر زمانهی خویش، با هشتمین گل بوستان محمدی،حضرت امام رضا(ع) پیوند فرخندهی زناشویی میبندد و مدتی بعد، زندگیاش با رایحهی ملکوتی ولادت امام جواد(ع) شور و نشاط دیگری مییابد. من، «یزید بن سلیط»، یکی از شاگردان و یاران امام کاظم(ع) هستم. یک بار، در سفر، در میانهی راه مکه و مدینه به دیدار آن حضرت نایل شدم. پس از احوال پرسی، خطاب به آن حضرت گفتم: ـ مدتی است پرسشی ذهن و دل مرا به خود مشغول کرده است. امام هفتم(ع) با لبخندی مهربانانه فرمودند: ـ دل مشغولیات چیست؛ یزید بن سلیط؟! گفتم: ـ دلم میخواهد بدانم که جانشین شما چه کسی خواهد بود؟ امام(ع) سری تکان دادند، دستم را به گرمی فشردند و با حوصلهای وصف ناشدنی توضیحات راهگشایی برایم بیان کردند. آنگاه فرمودند: ـ میدانی؟ امسال مرا دستگیر میکنند و امامت پس از من، با پسرم علی بن موسی الرضاست. امام کاظم(ع) سپس به نقطهای در دوردست خیره شدند. آن وقت افزودند: ـ به پسرم رضا مژده بده و به او بگو به زودی خداوند پسری پاک و امین و مورد اعتماد به او عنایت خواهد کرد. آنگاه، فرزندم، به تو خاطرنشان خواهد ساخت که مرا در کجا دیدهای. آن زمان به آگاهی او برسان که مادر پسرش ـ امام جواد(ع) ـ کنیزی از خاندان ماریهی قبطیه، همسر رسول خدا(ص) خواهد بود. پس از این سخن، امام کاظم(ع) به چهرهام نگریستند و با نوعی تأکید، فرمودند: ـ اگر توانستی سلام مرا به آن بانو هم برسان.
و بدینگونه من از وجود خیزران، همسر پاک امام رضا(ع) و مادر ارجمند و دانای امام نهم(ع) آگاهی یافتم و بعدها، وقتی فهمیدم که خیزران بانویی پاکدامن، مهربان و برخوردار از فضایل والای انسانی و اخلاقی است، بیش از پیش به اهمیت پیام و سلام امام هفتم(ع) پی بردم. برادرم امام رضا(ع) رو به من کرد و فرمود:
ـ حکیمه جان! امشب در خانهی ما بمان. با تو کار دارم خواهرم. گفتم: ـ چشم! هر طور شما بفرمایید! ساعتی بعد، قابلهای را که خبر کرده بودند، رسید. حضرت رضا(ع) به من فرمودند:ـ خواهرجان! با قابله به اتاق خیزران برو. از جای برخاستم. برادرم نیز همراهم شدند و به اتاق خیزران رفتیم. امام، خودشان چراغ را روشن کردند و در را بستند و رفتند.
لحظاتی بعد، درد زایمان خیزران را بیتاب کرد. در همین حال، چراغ اتاق خاموش شد. من بسیار اندوهگین شدم، اما ناراحتیام چند دقیقهای بیشتر، طول نکشید؛ زیرا با به دنیا آمدن حضرت جواد(ع) اتاق مثل روز روشن شد. اندکی بعد، برادرم امام رضا(ع) وارد اتاق شدند؛ نوزاد را برداشتند و در گهواره گذاشتند. سپس به من فرمودند: ـ خواهرجان! همین جا، در کنار گهواره بمان. هنوز سه روز بیشتر از میلاد فرزند برادرم نگذشته بود که دیدم او چشم به آسمان دوخت، آنگاه به راست و چپ خود نگاهی انداخت. بعد هم گفت:
ـ گواهی میدهم که خدایی جز پروردگار یکتا نیست و محمد(ص) فرستادهی اوست. هراسان و شگفتزده، خودم را به امام رضا(ع) رساندم و آنچه را که دیده و شنیده بودم، باز گفتم. برادرم، دستی به شانهام زد و با لبخند فرمود: ـ تعجب نکن حکیمه. شگفتیهای زندگانی این نوزاد، بسیار بیشتر از اینهایی است که میگویی!
تنی چند از یاران امام هشتم(ع) به دیدن آن بزرگوار آمده بودند. چند روزی از ولادت امام جواد(ع) گذشته بود. اصحاب امام رضا(ع) نشسته بودند. آنها از هر دری سخن به میان میآوردند. به آن حضرت ابراز ارادت میکردند. مشکلاتشان را با ایشان در میان میگذاشتند و پرسشهایی را که داشتند مطرح میکردند و امام هشتم(ع) با حوصله و مهربانی پاسخ آنها را میدادند. هنگامی که صحبتهای یاران آن حضرت به پایان رسید، امام رضا(ع) در حالی که چهرهی پاکشان از خوشحالی برق میزد، رو به آنان کردند و فرمودند:
ـ راستی به تازگی خداوند فرزندی به من عطا فرموده که همچون موسی بن عمران، شکافندهی دریاهاست. این پسر، همچنین، مادری نیکو سرشت و پاکدامن دارد که در قداست و پاکی به مریم(س) میماند!
امام آیینه تمام زیباییهاست جلوههای جمال و جلال ربوبی در سیمای امام درخششی تام و تمام یافته است. امام نمونه انسان کامل در مسیر صعودی و پرواز شکوهمند به سوی نیکیها و خوبیهاست. آنچه در روایات از صفات و القاب گوناگون برای امام بیان شده، هر یک ظهوری از جلوههای نورانی امامت است که ابعادی از سیمای معنوی و ملکوتیاش را فرا راه حق جویان و عارفان قرار میدهد. بر این اساس به بخشی از صفات هشتمین امام معصوم(ع) میپردازیم و پرتوی از انوار رضویه را که در نامهای آن بزرگوار تجلّی یافته است به نظاره مینشینیم.
شیخ صدوق در کتاب عیون اخبارالرضا مینویسد: امام هشتم(ع) را با القاب زیر یاد میکردند: ۱. رضا ۲. صادق ۳. صابر ۴. فاضل ۵. قرّهاعین المؤمنین «نور چشم مؤمنان» ۶. غیظ الملحدین «مایه خشم منکران خدا».۱ و در بعضی از روایات به آن حضرت «عالم آل محمد(ص)» لقب داده شده است.
چنانکه از حضرت موسی ابنجعفر(ع) روایت شده که پدرم جعفر ابنمحمد(ص) مکرّر به من میفرمود عالم آل محمد(ص) در نسل توست و کاش من او را میدیدم و او همنام امیرالمؤمنین(ع) است.۲
از آنجا که لقبهای «عالم آل محمد(ص)» و «الرضا» ظهور و شهرتی کاملتر داشته و در روایات معصومین نیز ذکر شده است، بیشتر به توضیح دو صفت مذکور میپردازیم.
الف) عالم آل محمد(ص):
در کتابهای روایی بر ویژگی علم و دانش آن حضرت تأکید شده است که علاوه بر گفتار پیشین امام صادق(ع) روایات دیگری نیز آن را بیان میکند. چنانکه در روایات دیگری از امام صادق(ع) پس از اینکه امتیازات امام موسیبنجعفر(ع) را بیان مینماید میخوانیم: یخرج الله تعالی منه غوث هذه الامّه، و غیاثها، و علمها، و نورها و فهمها و حکمها... قوله حکم و صمته علم، یبیّن للنّاس ما یختلفون فیه: خداوند از نسل فرزندم موسی دادرس و فریادرس این امت و روشنی بخش است و فهم و حکمت امت را متجلّی میسازد... سخنش حکم و سکوتش دانش ـ و روشنگر مسائل مورد اختلاف مردم است.۳
و در روایت دیگری امام موسیابنجفعر میفرماید: رسول گرامی اسلام را خواب دیدم و فرزندم علی را اینگونه برایم وصف نمود «علیّ ابنک ینظر بنوراللّه ... قد ملئ حکما و علما: پسرت علی با نور الهی میبیند و از دانش و احکام الهی لبریز شده است.۴
اکنون سؤال این است که تمام امامان از این صفت به نحو کامل برخوردار بودهاند چرا تنها امام رضا(ع) بدان صفت نامگذاری شده است؟
در جواب میتوان گفت انتخاب این صفت بر اساس ویژگی و شرایط اجتماعی فرهنگی بوده است که امام هشتم با آن روبرو بودهاند که ائمه پیشین با دید غیبی و اطلاع از آینده آن را برای آن حضرت انتخاب نمودهاند. زمان امام رضا(ع) زمان اوج روآوری جامعه اسلامی به فلسفه و کلام و متون ترجمه شده فلاسفه یونان بود که عقیدهشناسان و دانشمندان زیادی در این زمینهها وجود داشتند، دکتر ابراهیم حسن مینویسد: «زمانی که دولت عباسی روی کار آمد از آنجا که این دولت رو به پارسیان داشت عربان و پارسیان در پایتخت ایشان با هم اختلاط و آمیزش یافتند و خلفا به دانستن علوم یونان و ایران رغبت نشان دادند «منصور» فرمان داده بود تا چیزی از کتابهای بیگانه را ترجمه کنند «حنین بناسحاق» بعضی از کتابهای «سقراط» و «جالینوس» را برای وی به عربی برگرداند «ابن مقفّع» «کلیله» را به عربی درآورد و نیز کتاب «اقلیدس» را ترجمه کرد و جز ابنمقفّع بسیاری دیگر از دانشمندان نیز در کار ترجمه متون به زبان فارسی شهرتی یافتند مانند خاندان نوبختیان و حسن ابنسهل «وزیر مأمون» و احمد ابنیحیی بلاذری «مؤلف فتوح البلدان» و عمرو ابنفرخان در دوران هارون ترجمه رواجی دیگر یافت: از بعضی از شهرهای بزرگ روم کتابهایی به تصرف وی افتاد و او گفت از کتابهای یونان هر چه بیشتر به دست آمد ترجمه کنند تشویقی نیز که بر مکیان از مترجمان میکردند و ایشان را عطاهای خوب میدادند در رواج ترجمه مؤثر بود خود مأمون هم ترجمه میکرد او مخصوصا به ترجمه کتابهای یونانی و ایرانی علاقه داشت و کسانی را به «قسطنطنیه» فرستاد تا کتابهای کمیاب فلسفه و هندسه و موسیقی و طب را بیاورند «ابن ندیم» میگوید: میان مأمون و پادشاه روم نامههایی رد و بدل شد و از او خواست تا از علوم قدیم که در خزانه روم بود کتابهایی بفرستد و او پس از امتناع پذیرفت و مأمون گروهی را که «حجاج ابنمطر» و «ابنطریق» و «سلما» سرپرست «دارالحکمه» از آن جمله بودند فرستاد تا از آن کتابها هر چه خواستند برگرفتند و چون نزد مأمون بردند دستور داد تا آنها را به عربی برگردانند و آنان نیز این کار را کردند.»۵
از طرف دیگر قبول ولایتعهدی از جانب امام رضا(ع) به دلائلی که در محل خویش بیان شد موجب شهرت و رویارویی حضرت با مکاتب و ادیان مختلف در سطحی گسترده گشت. البته آنچه از روایات استفاده میشود این است که مأمون این مناظرات را جهت درهم شکستن شخصیت علمی امام و در نتیجه بیاعتمادی شیعیان به امام خودشان تربیت میداد. چنانکه مأمون به «سلمان مِروَزی» متکلم معروف خراسان گفت: «انّما وَجّهتُ اِلیک لِمَعْرِفَتی بِقُوَّتِکَ وَ لَیْسَ مُرادی اِلاّ اَنْ تقطعَهُ عَنْ حُجّهٍ واحده فقط» بدین جهت به تو پیشنهاد مناظره دادم که قوت علمی ترا میشناسم و قصد من جز این نیست که در یکی از استدلالها راه را بر او ببندی۶ اما برخلاف نظر مأمون جلوههای علمی امام(ع) بیشتر میگشت و شایستگی اهل بیت پیامبر(ص) بر مردم و دانشمندان آشکارتر میشد. چنان که خود امام(ع) به «نوفلی» فرمود: «فَاِذا قَطَعْتُ کُلَّ صنفٍ و دَحَضْتُ حُجَّتَه وَ تَرَکَ مَقالتَه وَ رَجَعَ الی قولی عَلِمَ المأمون اَنَّ المَوضِعَ الّذی هو بسبیله لیس بِمُستَحقٍّ له»
هنگامی که بر هر گروهی راه استدلال را بربندم و استدلالشان را باطل کنم، مأمون خواهد فهمید که شایستگی آن جایگاه که انتخاب کرده است ندارد.۷
جهت روشنتر شدن موضوع به نمونهای از مناظرات امام در زمینه یکتایی خداوند میپردازیم
مناظره امام و جاثلیق مسیحی
در این مناظره حضرت رضا(ع) به روشی شگفت و زیبا دانشمند مسیحی را وادار به پذیرش یکتایی خدا میکند و توحید را از طریق آنچه مورد قبول آنان است، اثبات میفرماید. بدین گونه که حضرت در اثناء مناظره فرمود: من هیچ گونه ناپسندی از عیسی(ع) سراغ ندارم مگر آنگه نماز و روزه حضرتش اندک بود. دانشمند مسیحی برآشفت و گفت دانش خویش را ضایع کردی زیرا عیسی همیشه روزها را روزه و شبها به عبادت میگذراند. حضرت فرمود برای کسی نماز و روزه انجام میداد در اینجا کلام دانشمند مسیحی قطع گشت و از سخن باز ایستاد زیرا متوجه شد که قبول نماز و روزه از حضرت عیسی که در کتابهایشان نیز آمده است بیانگر این است که آن حضرت خود را بنده خداوند میدانسته است سپس حضرت فرمود چرا نمیپذیری که حضرت عیسی با اذن خدا مرده را زنده میکرد دانشمند مسیحی در پاسخ گفت از این جهت که کسی که مرده را زنده میکند و کور مادرزاد و پیس را خوب میکند او خدا است و شایسته پرستش است حضرت فرمود: اَلْیَسَع پیامبر همین کار عیسی را انجام داده است روی آب راه رفت و مرده زنده کرد و کور مادرزاد و پیس را خوب کرد مردم او را خدا نگرفتند و حِزْقیل پیامبر نیز آنچه را از عیسی صادر شده است انجام داد و سی و پنج هزار نفر را زنده کرد. و ابراهیم خلیل الرحمن چهار مرغ را ریزه ریزه کرد و هر قمستی را بر سر کوهی نهاد و مرغان را صدا کرد و همه به سوی او آمدند و موسی بنعمران که با هفتاد نفر از اصحاب خود به سوی کوه «طور» رفته بودند پس از اینکه گفتند که ما هرگز به تو ایمان نیاوریم مگر اینکه خدا را آشکارا به ما بنمایی. صاعقه آنها را فرو گرفت و همگی سوختند. موسی عرضه داشت؛ پروردگارا من هفتاد نفر از بنیاسرائیل را برگزیدم اگر تنها مراجعه کنم و این خبر را به آنان بدهم مرا تصدیق نخواهند کرد پس خداوند همه آنان را زنده ساخت.
ای جاثلیق هیچ یک از آنچه را که بیان شد، نمیتوانی منکر شوی زیرا که اینها در تورات و انجیل و زبور و قرآن ذکر شده است اگر هر کس مردهای زنده کرد و خوب نماید کورمادرزاد و پیس و دیوانگان را شایسته پرستش باشد پس تمامی اینها را خدایان خود بگیر، چه میگویی؟
جاثلیق گفت: حق با شماست و جز خدای یکتا خدایی نیست.۸
بر همین اساس حضرت رضا(ع) به «غیظ الملحدین» ـ مایه خشم کافران ـ نیز یاد میشد زیرا بحثهای علمی و کلامی حضرت موجبات اضطراب و فرو ریختن پایههای استدلالی کافران و منکران خدا را فراهم میساخت و همین نهضت علمی و گستره وسیع آن بود که سبب شد شیعه برای همیشه راه خویش را بشناسد و چنان شد که اگر فردی تا امام رضا(ع) امامت را پذیرفته باشد به بقیه امامان نیز اعتقاد دارد و مسلکهای واقفیّه و فطحیّه که معتقد به شش امام و یا امامت عبداللّه افطح میشد مربوط به وضعیت و شرایط اجتماعی امامان پیشین میگردد که ستمگران خفقان شدیدی را برای رسیدن پیام اهل بیت علیهم السلام ایجاد نموده بودند.
ب ـ رضا(ع)
شیعیان و مسلمانان آزاده پس از دوران حکومت امام علی و فرزند بزرگوارش امام مجتبی علیهما السلام همواره آرزوی حاکمیت اهل بیت را در دل زنده نگه میداشتند و به آرزوی دستیابی به آن مبارزات خویش را سامان میدادند و گاه در شکل قیامهای خونین همچون قیام زید بنعلی و شهید فخّ، آرمان خویش را تجسم میبخشیدند و بر اساس همین آرمان ابومسلم خراسانی مردم را با شعار «الرّضا من آل محمد(ص)» به مبارزه علیه امویان فرا میخواند و مخالفین خویش را به تسلیم در برابر حاکمیت رضای آل محمد(ص) فرا میخواند چنانکه طبری مینویسد ابومسلم به ابیمنصور طلحه ابنرُزیق دستور داد مردم را به رضای از آل محمد(ص) فرا خواند بدون اینکه از فردی خاص نام ببرد.۹ و به فرستادگان خویش به سوی یکی از مخالفین خویش به نام نصر ابنسیار توصیه کرد «یَدْعُوهُ الی کتاب اللّه و الطّاعه للرّضا من آل محمد(ص)» او را به کتاب خدا و اطاعت رضای آل محمد فرا خوانند.۱۰ حتی پرچمی که برافراشتند همین نقش را داشت تا مردم جهتگیری مبارزات آنها را انتخاب برگزیده آل محمد(ص) دانسته و با آنان همکاری کنند مردم نیز همکاری زیادی با آنان نمودند اما برعکس مشاهده کردند که افرادی رهبری را به عهده گرفتهاند که مرام و هدفشان بیگانه با اهداف رسول گرامی و اهل بیت پیامبر(ص) میباشد تا زمانی که ولایتعهدی امام رضا(ع) مطرح شد و سکه بنام آن بزرگوار زده شد در این هنگام شیعه و دوستداران اهل بیت گمشده خویش را بازیافتند و او را مورد پسند یافتند و با دل و جان احساس نمودند که این همان رضای آل محمد(ص) میباشد. جهت دیگر این نامگذاری اینکه موافق و مخالف و دوست و دشمن در مقابل عظمت و خلافت رضوی گردن نهادند و حضرتش مورد پذیرش همگی قرار گرفت بدین جهت او را رضا نامیدند زیرا که همگی با بیعت خویش خوشنودی خویش را از ولایتعهدی حضرتش اعلام داشتند. البته آنچه از برخی روایات استفاده میشود که خداوند متعال او را رضا نام نهاده است، منافاتی با این تحلیل ندارد زیرا که میتوان نامگذاری خداوند را بر اساس همین موقعیت و شرایط اجتماعی دانست که برای حضرت رضا(ع) پیش آمد و از طرفی اعلام و اشاره به این جهت دانست که خداوند نیز از این ولایتعهدی حضرت خوشنود میباشد چنانکه متن روایت به روشنی بر آنچه گفته شد دلالت دارد. بزنطی میگوید: از امام جواد(ع) سؤال کردم که عدهای از مخالفین شما چنین میپندارند که مأمون پدربزرگوارتان را رضا نامید زیرا به ولایتعهدیاش راضی گشت حضرت در پاسخ اظهار داشتند بخدا قسم که دروغ گفتهاند بلکه خداوند او را «رضا» نامیده است زیرا مورد خشنودی او در آسمان و مورد خوشنودی رسول گرامی و ائمه معصومین(ع) در زمین قرار گرفته است سپس بزنطی میگوید از آن حضرت سؤال کردم مگر نه این است که هر یک از پدران بزرگوار شما مورد خوشنودی خدا و رسول و ائمه بعد از آن بزرگوار بودهاند پس چرا پدر بزرگوارتان به این نام اختصاص یافته است. حضرت فرمود: زیرا که مخالفین از دشمنان به او رضایت دادند چنان که موافقین از دوستانش به او راضی گشتند و این جهت برای پدران بزرگوارش تحقق نیافت بدین جهت آن حضرت «رضا»(ع) نام گرفت.۱۱
ج) صابر:
قرآن کریم صبر را به عنوان عامل و زیربنای راستین امامت و شایستگی آن قلمداد میکند و میفرماید: وَ جَعَلْناهُمْ اَئِمَّهً یَهْدُونَ بِاَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا؛ ما آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به دستور ما هدایت میکنند بخاطر اینکه صبر را پیشه خود ساختند.۱۲
در زندگی امام رضا(ع) نیز تجلی این صفت را به روشنی درمییابیم که در اینجا به دو نمونه از آن اشاره میکنیم:
۱ـ تدبیر و اندیشه الهی امام رضا(ع) مأمون را در رسیدن به اهدافش ناکام گذاشت و شخصیت آن حضرت را در دیدگان عظمت بیشتری بخشید بدین جهت مأمون در صدد آزار حضرت برآمد و حرکات حضرت را زیر نظر گرفت تا بموقع علیه آن بزرگوار توطئه خویش را عملی سازد. مرحوم صدوق مینویسد: مأمون، هشام ابنابراهیم راشدی را به عنوان جاسوس و دربان حضرت گماشت و دسترسی به آن حضرت پیدا نمیکرد مگر کسانی که آنها دوست میداشتند «و ضیّق علی الرضا (علیهالسلام) فکان من یقصده من موالیه لا یصل الیه؛» آنقدر بر حضرت سخت گرفتند که دوستداران آن بزرگوار نمیتوانستند به خدمت حضرتش برسند و هیچ سخنی در خانه حضرت بیان نمیشد مگر اینکه هشام آن را به مأمون و «ذوالرّیاستین» منتقل میکرد.۱۳
ب ـ اباصلت هروی میگوید که من در سرخس به هنگامی که حضرت در زندان بودند به حضورش رسیدم از زندانبان اجازه خواستم گفت: بخاطر اشتغال فراوان حضرت به عبادت ملاقات میسر نمیشود. از او خواستم پیام مرا برساند و وقتی را برای من مقرّر کند حضرت اجازه فرمود وارد شدم در حالی که در محل نماز خویش در حال تفکر نشسته بودند به حضرتش گفتم از شما اینگونه شایع شده است که مردم بندگان شما هستند حضرت فرمود خدایا ای خالق آسمانها و زمین و دانای پنهان و آشکار تو شاهدی که هیچ وقت این را نگفتهام و از پدران خویش نیز این را شنیدهام: «و انت العالم بما لنا من المظالم عند هذه الامه» تو خود دانایی به ستمهایی که از این امت بر ما میرسد.۱۴
و اینها بخشی از سختیها و مشکلاتی بود که فرا راه قرار میگرفت و آن حضرت با صبر و حوصله مخصوص به خویش آن را تحمل میکرد ـ درود و صلوات خدا بر آن بزرگوار زمانی که در یازدهم ذی قعده سال ۱۴۸ تولد یافت و زمانی که خورشید وجودش در قریه سناباد به خاک آرمید و هنگامی که در قیامت مبعوث شود و به دیدار زائران کویش بشتابد و آنان را شفاعت کند. به امید آن روز
------------------------------------------------------------------------------
۱ ـ عیون اخبارالرضا، ج ۲، ص ۲۵۰. نقل از بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۹.
۲ ـ منتهی الآمال، ج ۲، ص ۲۵۶. فصل اول در ولادت امام رضا(ع).
۳ ـ بحارالانوار، ج ۴۸، ص ۱۲.
۴ ـ بحارالانوار، ج ۴۸، ص ۱۳.
۵ ـ تاریخ سیاسی اسلام، ج ۲، ص ۲۹۶.
۶ ـ بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۷۸.
۷ ـ بحارالانوار، ج ۴۹، ۱۷۵.
۸ ـ بحارالانوار، ج ۱۰، ص ۳۰۳.
۹ ـ تاریخ طبری، ج ۶، ص ۴۹.
۱۰ ـ تاریخ طبری، ج ۶، ص ۴۵.
۱۱ ـ بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۴.
۱۳ ـ عیون اخبار الرضا، ج ۲، ص ۱۵۴. نقل از بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۳۹.
۱۴ ـ بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۷۰.
مثل شبهاى معمول، خودش را به حرم رسانید تا نماز مغرب و عشاء را در جوار مرقد مطهر آقا على بن موسى الرضا(ع) به جماعت بخواند. صحن، زیاد شلوغ نبود و براحتى مىتوانست در محل مورد نظرش بنشیند. فرشها پهن شده بود؛ صحن حال و هواى مطلوبى داشت. زائرین در انتظار نماز، به صورت پراکنده روى فرشها نشسته بودند. بعضى نماز و بعضى قرآن تلاوت مىکردند، بعضى زیارت نامه مىخواندند وبعضى هم با چشمهایى مشتاق و نیازمند، کبوتران حرم را دنبال مىکردند.
هوا گرم بود وبراى این که بتواند براحتى به آب دسترسى داشته باشدن سعى کرد در جایى بنشیند که به حوض، نزدیک باشد. هوا خاکسترى رنگ شده بود و کم کم از روشنایى آن کاسته مىشد. چراغهاى فراز گنبدها و مناره ها روشن شده بود.
تسبیحش را در آورد؛ عادت داشت، نزدیک اذان که مىشد وضو مىگرفت و رو به روى قبله، آماده نماز مىنشست و یک دور تسبیح
« اَمَّن یُجیبُ المُضطَرَّ ... »
مىخواند.
نور افکن ها روشن شده بود. صحن کم کم داشت مملو از زائرینى مىشد که منتظر نماز در صفها نشسته بودند. پسرکى ده دوازده ساله، از بین صفهاى نماز جماعت عبور مىکرد و با صداى مخصوصى، طورى که جلب توجه مىنمود، فریاد مىزد: ارتباط با خدا! دعاى کمیل! دعاى ندبه! زیارت عاشورا! زیارت امام رضا(ع)! و مردم را دعوت به خرید ادعیه مبارکى که در دست داشت، مىکرد!
چند نفر آن طرفتر، بچه اى ده دوازده ساله که عقب ماندگى ذهنى داشت، بین مادر و خواهرش، لمیده بود و خواهر او با پیاله اى از پیاله هاى آب حرم، به دهانش آب مىریخت.
در صف پشت سر او، پیرزنى در حالى که روى یک صندلى تاشو، در صف نماز نشسته بود، براى زائران دیگر در خصوص چگونگى از کار افتادن پاهایش سخن مىگفت وآن طرفتر، دختر بچه اى چهار پنج ساله، در حالى که چادرى سفید با گلهاى ریز و زیبا به سر کرده بود، نماز مىخواند! چند کودک خردسال در حالى که پاچه هاى شلوارشان را بالا زده بودند، داخل پاشویه هاى حوض، آب بازى مىکردند، بعضى هم کنار مادرشان نشسته بودند. دختر بچه اى سه چهار ساله، در حالى که به لبهاى مادرش خیره شده بود، طورى به زیارت نامه امام رضا(ع) گوش سپرده بود که گویا دارد شیرین ترین قصه دنیا را گوش مىدهد!
به دختر بچه اى که نماز مىخواند نگاه کرد. با تعجب، دختربچه اى دیگر را دید که لباسهایى مشابه با لباسهاى او پوشیده بود و به همان ترتیب نماز مىخواند! آنها دوقلو بودند! صدایشان کمى بلند بود. آنها آن قدر زیبا به نماز ایستاده بودند که توجه منتظرین اقامه نماز جماعت را به خود جلب کرده بودند.
درست کنار او، خانم زائرى، با بچه شش ماهه اش، در صف نماز نشسته و نگران بود که مبادا بچه او به هنگام نماز، ناآرامى کند و او نتواند به فیض نماز جماعت ـ آن هم در کنار مرقد مطهر آقا ـ نایل شود. پخش تلاوت قرآن از بلندگوها، نوید نزدیک شدن به هنگام اذان مغرب را مىداد. در صف نماز حرم مطهر و حال و هواى معنوى آن، خود را یکى از خوشبخت ترین مخلوق خداوند، حس مىکرد!
دانه هاى تسبیح او که زیر نور نورافکنهاى حرم، درخشش خاصى یافته بود، به دانه هاى آخر مىرسید! همیشه طبق عادت، با نیتِ « قُربَهً اِلَى الله » وضو مىگرفت و با وضو بود. ولى ناگهان به داشتن وضو شک کرد! بى هیچ درنگى و با ترس از نرسیدن به نماز جماعت، تسبیحش را در جانماز گذاشت و بسرعت جهت تجدید وضو، صف نماز را ترک کرد. رو به روى یکى از شیرهاى آب و فواره اى که درست وسط حوض، قرار داشت و انسان را به وجد مىآورد، ایستاد؛ نور چراغهاى تعبیه شده در زیر فواره ها، خیره کننده بود! در فضاى صحن، صداى آرامبخش و روح افزاى اذان، طنین انداز شد.
وضو گرفت؛ سریع برگشت؛ چادرش را جمع و جور نمود؛ آستینهایش را در زیر چادر، پایین کشید؛ مقنعه اش را درست کرد و بند ساعتش را بست؛ چادرش را از روى پنجه پاهایش کنار زد؛ مىخواست جورابهایش را بپوشد؛ دستش را در جیب مانتویش فرو برد، ولى اثرى از جورابها نیافت!
با وجود این که بندرت اتفاق مىافتاد، لباسهایش نو باشد ولى از بچگى عادت کرده بود لباسهاى جدیدش را ابتدا در حرم مطهر بپوشد! اعتقاد داشت در این صورت لباسها برایش، خیر و برکت به همراه خواهد آورد. آن روز کفشهایش جدید بود. یک جفت صندل مشکى ورنى تابستانى، که جورابهاى کلفتش مانع از این مىشد که صندلها، جلب توجه کند، به پا داشت. ولى این کفشها، بدون جوراب، حالتى ناخوشایند مىیافت. همان لحظه اى که براى گرفتن وضو، جورابهایش را درآورد با وجود این که در صحن فقط خانمها حضور داشتند، احساس ناخوشایندى به او دست داد! این احساس باعث شد که چادرش را روى پاهایش بیندازد، طورى که کفشها دیده نمىشد. نمىدانست باید چه بکند؟
مکبّر مردم را دعوت به اقامه نماز مىکرد؛ مادر بچه شش ماهه، بچه اش را از آغوش جدا کرد، او را در کنار خود قرار داد و به نماز ایستاد. او هم به اجبار چادرش را روى پاهایش انداخت و آماده نماز شد.
در پى یافتن راه چاره بود؛ با خود اندیشید که اگر از حرم خارج شود مىتواند از دستفروشهایى که آنجا جوراب مىفروشند، جوراب تهیه کند ولى خارج شدن از حرم به این صورت، برایش مشکل مىنمود! به هر ترتیبى که بود موضوع را از ذهنش خارج کرد و سعى نمود با حضور قلب، نماز را به امام جماعت اقتدا کند!
امام جماعت، نماز مغرب را سلام داد. همیشه در پایان نماز خدا را شکر مىکرد و در حالى که او را مخاطب قرار مىداد، مىگفت: « خدایا تو را شکر که نماز را بهترین راه ارتباط بین خودت و ثروتمند، فقیر، کارگر، کارمند و ... قرار دادى!». این به نظرش یکى از بزرگترین نعمتهاى خداوند بود. سر به سجده گذاشت و با تواضع گفت:
« الهى وَ رَبّى مَن لى غَیرُکَ »
. روى دو زانویش نشست؛ پس از اندکى دوباره به یاد جورابهایش افتاد! مسیرى را که براى گرفتن وضو طى کرده بود، با چشمهایش دنبال کرد ولى اثرى از آنها نیافت.
خانمى در حالى که از زیر چادرش صداى خش خش پلاستیکى، شنیده مىشد، از بین صفها مىگذشت و همین که فضاى کمى بین نمازگزاران، پیدا مىکرد از آنها مىخواست جایى هم به او بدهند تا به نماز بایستد. او مدام تکرار مىکرد: « الان نماز عشاء شروع مىشه، اگه کمى جمع تر بشینین، منم جا مىشم! »
نیم خیز شد؛ روبه مادرى که با بچه شش ماهه خود مشغول بود کرد و از او خواست، جمع تر بنشیند؛ خودش را هم کمى از روى قالى به طرف زمین کشید و در حالى که آن خانم را مخاطب قرار مىداد، فضاى به وجود آمده را به او نشان داد و گفت: « خانوم! اینجا، جا میشین! بفرمایین! ».
خانمى که به دنبال محلى براى ایستادن به نماز مىگشت، از خدا خواسته، سریع خودش را به او رسانید و در حالى که چند بار از او تشکر کرد، بزحمت خودش را بین آن دو جا داد و نشست. او به محض این که آرام گرفت، گفت: « خانوم! من بیرون صحن، جوراب مىفروشم! نگا کنین، همه نوعش رو دارم، دخترونه! پسرونه! زنونه! مردونه! از این راه خرج خودم و پنج تا بچه مو در مىیارم! جوراباى خوبیه! شما نمىخرین!؟ » و اضافه کرد: « قیمتش، سه جفت، دویست تومنه! ولى شما چار جفت دویست تو من بدین! »
گویا دنیا را به او داده بودند! در حالى که جورابها را نظاره مىکرد، دست در جیبش نمود، یک دویست تومانى در آورد و به دست جوراب فروش داد! و یک جفت جوراب از دست او گرفت! چادرش را کنار زد و زیر نگاه تعجب آور جوراب فروش، جورابها را پوشید!
مکبر نمازگزاران را به اقامه نماز عشاء فرا مىخواند. همه ایستادند! بچه شش ماه، در حالى که چراغهاى صحن، حسابى مشغولش کرده بود، در مقابل آنها دست و پا مىزد و شادمانه مىخندید! بچه اى که عقب ماندگى ذهنى داشت، طورى جذب فواره ها شده بود که گویا شیرین ترین رؤیایش به حقیقت پیوسته است! بچه هاى دو قلوى محجب، دوشادوش نمازگزاران دیگر و بسیار معصومانه و مؤثر به نماز ایستادند! او هم، همانند دیگران در حالى که قطراتى از اشک بر گونه هایش چکیده بود، به نماز ایستاد!
نور افکنهاى صحن، فضا را مثل روز روشن کرده بود! بچه ها سر و صدا مىکردند! بلندگوها، تلاوت سوره حمد امام جماعت را با قدرت هر چه تمامتر، به گوش نمازگزاران مىرساندند. حریم مقدس بارگاه ملکوتى حضرت ثامن الائمه (ع) مثل همیشه، شور و حالى وصف نشدنى داشت!
از اتوبوس پیاده شد. پایانه مسافربرى را به قصد خیابان روبه روى حرم مطهر ترک کرد. همین که چشمش به گنبد طلاى حرم مطهر حضرت امام رضا(ع) افتاد، شادى لذتبخش و محسوسى، وجودش را گرفت و بى اختیار گفت:
« اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا عَلِىِّ بنَ موُسَى الرِّضا!»
به سوى حرم مطهر به راه افتاد. مىخواست فاصله پایانه تا حرم را پیاده طى کند و به پابوس آقا نایل شود! با هر قدم که بر مىداشت گنبد طلا به او نزدیک تر مىشد و قلبش آرامش بیشترى مىگرفت. چیزى جز زیارت در ذهنش مرور نمىشد. فکر حضور در حریم مطهر، او را مانند پرى در آسمان، سبک مىکرد. ژاکت قهوه اى که روى پیراهن آبى بلندش پوشیده و کت مشکى که پیراهن و ژاکتش کاملاً از آن بیرون زده بود، همچنین پاچه هاى گشاد و کوتاه شلوار مشکى او و شال سفیدى که بر سر پیچیده و چهره آفتاب سوخته اش را، تابلو کرده بود، علاوه بر اینها کفشهایش که غبار تلاش در روستا را بر روى خود داشت، همه و همه دست به دست هم داده بودند تا او را از مردمى که در خیابانهاى شهر رفت و آمد مىکردند، متمایز کند.
تابش خورشید بىتاب کننده بود، ولى او در این گرما، بىتوجه به اطراف و در حالى که فقط گنبد طلا و گلدسته هایش را مىدید، عصازنان و آهسته به راهش ادامه مىداد. چند ساعت مسافرت با اتوبوس، به تنهایى کافى بود تا سرش بهانه اى براى درد بیابد، ولى گرمى هوا و تابش خورشید هم بر آن افزوده شده، درد سرش را دو چندان، دهانش را خشک، او را بشدت تشنه کرده و موجب شده بود که آسفالت خیابان جلو چشمانش موج زند!
سرش طورى درد گرفته بود که دستش را براى آرامتر شدن درد، روى آن قرار داد. احساس مىکرد سرش همپاى قلبش مىتپد! به رو به روى ورودىهاى حرم مطهر که رسید، خودش را به سایه اى در کنار دیوار رسانید، به عصایش تکیه کرد، چند بار آب اندک دهان خشکیده اش را جا به جا نمود، آن را قورت داد و مجدداً به راه افتاد. مىخواست تا وقتى زیارت مخصوص آقا را در حرم مطهر، تلاوت نکرده، آب ننوشد!
خودش را به ورودى صحن قدس رسانید، همین که مىخواست وارد صحن بشود مردى که موهایش به سپیدى میل کرده بود در حالى که یک گلاب پاش بر دوش خود داشت، سر شیلنگ گلاب پاش را روى صورت او گرفت! لحظه اى صورتش را گلاب شست و شو خورد. با اولین برخورد قطرات گلاب با صورتش از جا پرید، به همراه آن نفسش قطع، چشمهایش خود به خود بسته و دهانش باز شد. خنکى لذتبخشى به او دست داد و بلافاصله با صدا نفس کشید. فشار گلاب به حدى بود که در لحظه اى او را سراپا خیس کرد. بىاختیار بر لبانش صلوات بر محمد(ص) و آل مطهر او جارى شد!
گنبد طلا دیگر خیلى به او نزدیک گردیده بود! روبه سوى گنبد، دست بر سینه، به آقا تعظیم کرده، سلام داد و همان جا روى دو زانو نشست. دسته عصا را در دو دست خود قرار داد و سرش را براى لحظاتى روى دستهایش گذاشت.
پیرمرد عصایش را در کنار قرار داد و در حالى که در قلبش شادى از موفقیت و در چهره اش رضایت موج مىزد، با حالتى متواضع از حضور در پیشگاه مقدس آقا و بى آن که متوجه هیچ دردى باشد، زیر لب آغاز کرد:
اَللَهُمَّ صَلِّ عَلى
عَلِىِّ بنِ مُوسَى الرِّضَا المُرتَضَى
الامامُ التَّقِىِّ النَّقِىِّ
وَ حُجَّتَکَ عَلى مَن فَوقَ الارضِ
وَ مَن تَحتَ الثَّرى ...
زندگى آن چنان، او را در تنگنا قرار داده که پاک از دل و دماغ افتاده بود. با وجود این که بچه آخر خانواده بود ولى از همه خواهرها و برادرهایش پیرتر نشان مىداد. مىشد رد پاى تمام چین و چروکهاى صورتش را گرفت وبه یک بدبیارى رسید! از حاصل ازدواج اول، یک دختر برایش مانده بود که پیش از به دنیا آمدن او، شوهرش جوان مرگ شد و به قول خودش با اصرار و فشار خانواده، به او دوباره شوهر داده بودند. همسر دوم او که مردى بسیار هوس باز و غیر مسئول بود و از همسر اول خود چهار بچه داشت، اصلاً با دخترش نمىساخت ولى او چهار بچه همسرش را با زحمت زیاد، مثل فرزند خودش حتى با کار در کارگاههاى قالىبافى، جمع و جور مىکرد، آنها را به مدرسه مىفرستاد و به کارهایشان رسیدگى مىنمود.
از همان ابتداى زندگى متوجه شده بود که شوهرش معتاد است ولى از ترس آبرو، دم برنمىآورد! آخر کارىها کار شوهرش به جایى رسیده بود که حتى بچه هایش را بدرستى نمىشناخت! گاهى آنها را، دایى خطاب مىکرد! گاهى به آنها، عمو مىگفت! وگاهى هم آنها را نان خور اضافى مىدانست!
از ابتداى جوانى مجبور بود به کارهاى سخت و طاقت فرسا، تن دهد تا بتواند شکم هفت نفر را سیر کند! احساس مىکرد پناهگاهى براى چهار بچه همسرش شده، که از نعمت پدرى مسئولیت پذیر و مادر، محروم شده بودند. یک یک بچه ها را از آب و آتش در آورد و حالا بعد از گذشت سالهاى سال، هر کدامشان نسبت به سن و سالهاى خود، دستشان به دهانشان مىرسید! انصافاً او را هم از یاد نبرده بودند.
هر سال ایام حج که مىرسید به هر سختى که بود بچه هایش را بر مىداشت و خودش را به حرم مطهر مىرساند. بچه ها را در گوشه اى از حرم مىنشاند و پس از این که چندین بار به آنها تأکید مىکرد که از جایشان بلند نشوند، به سمت ضریح مطهر به راه مىافتاد و با این احساس که به زیارت خانه خدا مشرف شده! با جان و دل، هفت مرتبه ضریح را طواف مىکرد و در طى طواف، مرتب تکرار مىکرد:
« جان به قربان تو آقا! که تو حج فقرایى »
آن روزها، قسمت خانم ها و آقایان از هم جدا و حرم مثل این روزها، شلوغ نبود. پس از طواف به سوى بچه ها بر مىگشت و بعد از زیارت آقا، حرم را ترک مىنمود. از وقتى که یادش مىآمد یکى از نقاط روشن و شفاف زندگىاش، زمانى بود که به حرم مطهر مشرف مىشد. تمام دلخوشىاش در این دنیا این بود که بچه هاى همسرش را درست به چشم بچه خودش نگاه کرده بود وشاید اگر او نمىبود، سرنوشت آنها هم دست کمى از سرنوشت پدرشان، پیدا نمىکرد!
یکى از بچه هاى همسرش، چندین سال بود که در یک کاروان حج، مسئولیتى داشت و از همان سالهاى اول کار در آن کاروان، هر سال به او قول مىداد که او را به حج ببرد، ولى تا کنون هر سال درگیر ودار اعزام حجاج، با نگاهى ترحم آمیز به او گفته بود:« نشد جایى براتون پیدا کنم! ان شاءالله سال دیگه شما رو با خودم مىبرم!»
امروز صبح هم بعد از دیدن مادرش همان حرفهاى سالهاى پیش را تکرار کرده بود و به هر دلیلى قصد داشت امسال مادر خانمش را به عنوان خدمه کاروان به حج ببرد و او هم دیگر از تشرف به خانه خدا ناامید شد!
ماه ذیقعده بود. همانند سالهاى قبل ولى زودتر از آن سالها، پس از نا امیدى از تشرف به حج، راهى حرم مطهر آقا علىبن موسىالرضا (ع) شد. در راه مرتباً از اعماق وجود تکرار مىکرد:
« جان به قربان تو آقا! که تو حج فقرایى »
با دلى شکسته، خودش را به حرم رسانید. حرم خیلى شلوغ بود، آن قدر شلوغ که بسختى مىتوانست قدم بردارد. صحنها را به هر سختى که بود پشت سرگذاشت و پس از گرفتن اذن دخول، وارد دارالسعاده شد. جمعیت به قدرى زیاد بود که حتى گاهى پاهاى زائران روى پاى هم قرار مىگرفت. خودش را بسختى از بین زائران عبور داد و به داخل دارالزهد رسانید. انواع و اقسام چهره ها، گویش ها، لهجه ها، رده هاى سنى و مشتاقان زیارت در حرم حضور داشتند و با وجود تفاوت با هر یک از آنها، با همه آنها در یک چیز مشترک بود و آن هم در قطرات اشکى بود که برگونه اش جارى شده بود!
مثل همیشه، همین که چشمش به ضریح افتاد، اشک مثل سیل از گوشه چشمانش جارى شد، پهنه صورتش را پوشانید و داخل شیارهاى آن روان گردید. با جلو چارقدش، صورتش را از قطرات اشک پاک کرده و در حالى که از عمق وجود تکرار مىکرد:
« جان به قربان تو آقا! که تو حج فقرایى »
چشمانش را به ضریح دوخت.
دیگر شلوغى برایش مفهومى نداشت. سرش درست به روى پشت خانمى قرار گرفته بود. به هر ترتیبى که بود از بین زائران فضایى را یافت، سرش را از آن فضا عبور داد و به ضریح مطهر خیره شد. ساکت ساکت شده بود. صداى ضربه هاى قلبش را مىشنید. جلو و جلوتر رفت، طورى که به شعاعى از ضریح که سالهاى قبل گرد آن طواف مىکرد، رسید. مىخواست از آنجا شروع به طواف کند ولى نمىتوانست! یک قدم به جلو مىگذاشت، سیل جمعیت او را ده قدم به عقب مىراند! یکى مىگفت: « یا ضامن آهو! » دیگرى مىگفت: « یا امام هشتم »، یکى زیارتنامه مىخواند، یکى چادرش را به پشتش بسته بود وسعى داشت دستش را به ضریح برساند و ...
تا آن روز حرم را به این شلوغى ندیده بود. دیگر حتى نمىتوانست از داخل جمعیت خارج شود. جایى هم نبود که بنشیند! نمىدانست باید چه بکند؟ با خود اندیشید که از طواف چشم پوشى کند، همان جا منتظر بماند تا وقتى که از ازدحام جمعیت، کاسته شود! مدتى را به همین گونه سپرى کرد ولى گویا از زمین آدم مىجوشید و حرم به هیچ عنوان، خلوت شدنى نبود. جمعیت او را با خودش به این طرف و آن طرف مىکشید و او شکسته دل منتظر فرصت بود که حداقل، خلوتى بیابد و با آن به درد دل بنشیند! شلوغى به حدى رسیده بود که حتى دیگر امکان دیدن ضریح را هم از او گرفته بود. فقط در این میان توانست سرش را بلند کرده وبه سقف روضه منوره نگاه کند.
سقف، خلوت بود! لوسترها با شکوه خاصى برآن، آرام گرفته بودند. آرامش خاصى ـ از این که سعادت یافته که درآن لحظه، در آن مکان ملکوتى باشد ـ سراپاى وجودش را فراگرفته بود. دیگر به هیچ چیز، حتى به طواف ضریح هم نمىاندیشید! عطرهاى خوشبوى حرم، شامه اش را نوازش داد. احساس مىکرد ضربان قلبش، تعدیل و انرژى از دست رفته اش را باز یافته است. همیشه به لوسترها، به قالىها، به پارچه هاى روى ضریح، به سنگها، حتى به غبار موجود درحرم غبطه مىخورد. گاه دلش مىخواست او جاى آنها باشد! با خودش مىگفت: « چه سعادتى نصیب این اجسام بىجان شده! سعادت همجوارى مرقد مطهر حضرت امام رضا(ع)! سعادتى که هر کسى، قادر به درک آن نیست! ».
درهمین افکار، غوطه ور بود که ناگهان دختر خانمى که درست، پشت سرش ایستاده بود، حالش به هم خورد و در حالى که جیغ کوتاهى کشید، به روى وى افتاد. زائران شروع به سر و صدا کردند و او در حالى که تمام نیرویش را در دستهایش جمع کرده بود، سعى مىکرد دخترک را نگه دارد، تا زیر دست و پاى زائرین، آسیبى به او نرسد. مادر دختر در حالى که بر سرش مىکوبید، مىگفت: « یا امام رضا! دخترم ناراحتى قلبى داره! » و در همین حال، زائران را به اطراف هل مىداد. فضایى دور او و دخترش به وجود آمد. بلافاصله یکى از خدام حرم جلو آمد، زائران را به اطراف هدایت کرده و راه را براى خارج کردن دخترک از داخل روضه منوره، به سمت اتاق سیار پرستارى داخل دارالزهد، باز نمود، خادم جلو و یکى دو نفر از زائرین هم در حالى که به مادر دختر در رساندن فرزندش به اتاق پرستارى، کمک مىکردند، به همراه او، پشت سر خادم و به سمت اتاق به راه افتادند. به محض رسیدن به آنجا، دختر و مادرش را داخل اتاق کردند و دیگران را متفرق نمودند.
بغضى در گلویش خزید! ناامید از طواف ضریح در حالى که به امام سلام مىداد و سعى مىکرد طورى از داخل دارالسعاده خارج شود که پشتش به ضریح مطهر نباشد، وارد صحن آزادى شد. صحن به رغم شلوغى، از داخل حرم، خلوت تربود. نسیم ملایمى باعث شد حالش رو به راه شود! به طرف آب نما رفت. صورتش را شست و مقدارى آب نوشید. روى سکوهاى سنگى کنار آب نما، رو به ایوان طلا، نشست. بغض داخل گلویش هر لحظه حجیم تر مىشد و چشمهایش گویا دیگر از اشک، خشک شده بود. دلش مىخواست فریاد بزند ولى توان فریاد نداشت! ناامید از طواف، به اطراف صحن، زائرین، کبوترانى که گاهى برفراز سر زائران به پرواز در مىآمدند و گاهى هم روى طاقهاى ایوان طلا مىنشستند و ... نگاه مىکرد. ناگهان فکرى به ذهنش رسید. بلند شد. رو به روى ایوان طلا، درست مقابل ضریح ایستاد. چادرش را به کمر بست. چشمهایش درخشید! شروع به حرکت نمود. آرام آرام قدم بر مىداشت و چشمهایش اطراف را نظاره مىکرد. خوشحال بود. شلوغى و ازدحام زائران، فرصت تند راه رفتن را از او گرفته و این حالت باعث شده بود با اعتماد به نفس بیشترى قدم بردارید به در خروجى صحن آزادى، بست شیخ حر عاملى رسید . روبه روى ایوان طلا، زیر لب زمزمه کرد :
«جان به قربان تو آقا ! که تو حج فقرایى!»
و به احترام کمرش را خم کرد و دست بر سینه گذاشت.
به سوى صحن انقلاب حرکتش را ادامه داد. این صحن از صحن هاى دیگر خیلى شلوغتر بود، طورى که حتى جلو پایش را هم نمىدید. به هر ترتیبى که بود، آرام آرام حرکت کرد. نگاهش را از پنجره فولاد به روى گنبد طلا انداخت و در همین حال به راه خود ادامه داد. نزدیک سقاخانه رسید. چشمهایش را بست. جلو دیدگانش، تصویر ضریح منور آقا، در حالى که با پارچه هاى سبز پوشیده و دسته گل چهار طرف آن قرار داشت، تداعى شد. صداى زائرى را مىشنید که مىگفت: « بیا على! این ظرفو آب کن برا مادر بزرگت، تبرک ببریم! این آب با آباى دیگه حرم فرق داره! » ... و ... چشمهایش را باز کرد زائران را دید که با ولع، آب سقاخانه را مىنوشیدند وبه تبرک مىبردند. با قدمهاى بسیار کوتاه، وارد صحن جمهورى اسلامى شد. ناگهان همسرش، مشکلاتى که از جانب او برایش به وجود آمده بود، فرزندانش و مخصوصاً پسرى که انتظار داشت روزى او را به بیت الله الحرام ببرد، در ذهنش مرور شدند. در همین افکار غوطه ور بود که ناگهان خودش را روبه روى، ایوان طلاى صحن آزادى یافت. ایستاد! نمىدانست مىتواند ادامه دهد یا نه!؟ با خودش گفت: « تا هر جا بشه ادامه مىدم! تو این مکان مقدس غریب نیستم، ضامن غریبان با منه! من مهمون ایشونم! ». دیگر به شلوغى صحن ها نمىاندیشید.
ایمان داشت که او نیز جزئى از این کثرت جمعیت است. آرام آرام به راه افتاد. به صحن سقاخانه رسید. روبه روى پنجره فولاد، ایستاد. بیماران زیادى در حالى که رشته هاى طنابى را به گردنشان انداخته و سر دیگر آن را به پنجره فولاد متصل کرده بودند، در انتظار شفا به سر مىبردند. همه آنها در دلشکستگى مشترک بودند! بعضى از آنها رنگ پریده و بعضى هم قادر به نشستن نبودند و در حالى که روى زمین دراز کشیده بودند، رویشان را با ملحفه پوشیده بودند. چهره بعضى ها اشک آلود بود، بعضى فقط چشمهایشان بىهدف به اطراف مىگشت و بعضىها را با نیت شفا، از سقاخانه مىنوشاندند. رشته هاى طناب متصل به بیماران ناگهان، این بیت را در ذهن او تداعى کرد:
رشته اى بر گردنم افکنده دوست
مىبرد آنجا که خاطر خواه اوست
با زمزمه این بیت درحالى که خدا را به خاطر سلامت خود شکر مىکرد، با بغض در گلو به راه افتاد.
روبه روى در خروجى صحن ایستاد. پرچم سبز گنبد طلا، مثل همیشه بر فراز آن در اهتزاز بود و باد با ملایمت آن را تکان مىداد. به آقا! سلام دادم و صحن جمهورى اسلامى را پشت سر گذاشت. همان طور که به راه خود ادامه مىداد، صداى زنگ ساعت سردرِ خروجى صحن را که تمام فضا را پر کرده بود، مىشنید. سر به آسمان بلند کرد، گویا جانى تازه گرفته و خودش را فراموش کرده بود. دوباره رو به روى ایوان طلاى صحن آزادى ایستاد. رو به ضریح آقا کرد و سلام داد. رو به روى ایوان طلا، گروهى رو به تابوتى در مقابل قبله، نماز میت مىگزاردند. داخل صحن انقلاب گروهى از زوار، دور نرده هاى قسمت کبوتران حرم که بچه ها با شور و شعفى خاص، به آنها نگاه مىکردند، ایستاده بودند. پیرمردى، کاسه اى گندم را با دستهاى لرزان و بااحتیاط، طورى که گویى دارد شیشه عمرش را حمل مىکند به سمت کبوتران مىآورد. یکى مىگفت: « آقا! اگه بچه م دانشگاه قبول بشه، پنجاه تومن گندم، برا کبوترات، مىریزم!».
یکى با حسرت کبوترها را نگاه مىکرد و ... و او در حالى که احساس مىکرد از پرواز کبوترها جانى تازه گرفته و از خستگىاش کاسته شده است، به راهش ادامه داد.
داخل صحن جمهورى اسلامى، پسر بچه اى، جلو او، یک بسته آب نبات گرفت. یکى برداشت، با احترام به گوشه چارقدش گره زد و به راه افتاد. لحظاتى بعد، دوباره داخل صحن آزادى شد. خیس عرق شده بود. روبه روى ضریح ایستاد؛ زیر لب جملاتى تکرار کرد وبه راه خود ادامه داد. دختر بچه اى دنبال تابوت پدرش داد مىزد و در حالى که چند نفر زیر بازوانش را گرفته بودند، تلاش مىکرد خودش را از دست آنان رها کند. نگاهش را از صورت دخترک به آسمان برگرداند وبه پرواز آرامبخش و خیالى کبوتران حرم، خیره شد. حرکتش آرام تر شده بود. با هر طوافى که مىکرد، گویا سبک تر مىشد. احساس مىکرد قلبش از سینه بیرون آمده و به همراه او و پابه پایش، طواف مىکند! احساس مىکرد دوست دارد هواى معنوى اماکن متبرکه را هر چه عمیق تر در سینه خود فرو دهد.
داخل صحن سقاخانه، عده اى پیرزن را دید که با کاروانى زیارتى به بارگاه حضرت رضا (ع) مشرف شده بودند. در چهره همگى آنها، براحتى مىشد رد پاى گرفتارى را پیدا کرد! گویا همه یک چهره داشتند! روى چادرهایشان، با پارچه هایى سفید، خطوط قرمزى نقش بسته بود که اسم و آدرسشان را روى آن نوشته بودند. از کنار آنها گذشت. از صحبتهاى مسئول کاروان آنها، متوجه شد که کاروان زیارتى مربوط به کمیته امداد است. دلش مىخواست برود و در جمع آنان بنشیند! دلش مىخواست خطاب به امام بگوید: « آقا! کدوم یکى از اینا، پیش شما عزیزترن؟ تا برم دس به دامنش بشم! آخه من ناچیز این درگاه! شاید اگه متوسل به کسى بشم که زیارتش مورد قبول شما واقع مىشه، شاید بواسطه او، منم ...!»، قطره اشکى گوشه چشمانش را خیس کرد و وارد بست شد.
نزدیک حوض رسید. همین طور که حرکت مىکرد، دستش را داخل آب حوض برد و به حرکتش ادامه داد. دستش خود به خود از آب خارج شد. داخل صحن انقلاب، دختر بچه اى سخت گریه مىکرد. او مادرش را گم کرده بود و با هر پلکى که مىزد، سیلى از اشک از چشمانش جارى مىشد. ایستاد و لحظاتى به دخترک و مردمى که دور او را گرفته بودند، نگاه کرد. خادمى را دید که به طرف دختر بچه مىآمد. بدون این که کارى از دستش برآید، به راه خود ادامه داد.
داخل صحن امام، گروهى از بچه هاى هفت هشت ساله را، در حالى که پیشانى بند « یا ضامن آهو » به سر داشتند، به صف کرده بودند. آنها در حالى که به همراه معلمشان، یکصدا آقا را فریاد مىزدند و رضا رضا مىگفتند، توجه زوار را به خود جلب کرده بودند.
همان طور با آرامش خاصى ادامه مىداد. روبه روى ایوان طلاى صحن آزادى قرار گرفت، رو به ضریح مطهر آقا کرده و زیر لب ذکرهایى را زمزمه کرد و مجدداً به راه افتاد. خسته شده بود؛ اگر چه دلش مىخواست بنشیند ولى احساس مىکرد جوان تر شده است!
دور پنجم را بى توجه به زائران و ... طى کرد. مدام و بریده بریده، زیر لب تکرار مىکرد:
« جان به قربان تو آقا! تو حج فقرایى! ».
دهانش خشک شده بود. احساس مىکرد گلویش به خارش افتاد است. چند بار سرفه کرد. مرتباً مىنشست و بلند مىشد و باز چند قدمى راه مىرفت و دوباره مىنشست! سخت نگران شده بود، مىترسید نتواند طواف را به اتمام برساند. هر طور که بود به دور هفتم رسید!
دور هفتم را امیدوارانه و خداخداگویان آغاز کرد. از رو به روى ایوان طلا با چشمانى گود زده و لبهایى خشک، راهش را براى گرفتن تکه پارچه هاى سبز متبرک روى ضریح، به سمت دفتر نذورات کج نمود. آقایى در آن دفتر نشسته بود. از او درخواست پارچه سبز نمود، ایشان هم دستش را زیر میزى که پشت آن نشسته بود، کرد و مشتى پارچه سبز رنگ، جلو او روى میز گذاشت. پارچه ها را با احترام از روى برداشت و در حالى که از او تشکر مىکرد، دفتر نذورات را ترک نمود. تکه پارچه هاى سبز را جلوى بینىاش گرفت و آنها را بو کشید! بوى تمام خوبیهاى عالم را مىداد! سرحال آمد! به طرف آب نما رفت. صورتش را چند بار شست. پارچه هاى سبز متبرک را در مشتش گرفت، دوباره آنها را چندین بار بویید! و به راه افتاد.
هیچ آرزویى در ذهنش مرور نمىشد! احساس بىنیازى مىکرد! مىخواست سرش را به آسمان بلند کند و فریاد بزند: « راضىام به رضایت، خدا! راضىام به رضایت! ».
درحالى که در چشمانش برق امید موج مىزد، راهش را دنبال کرد. تکه پارچه ها را همچنان در مقابل بینى خود قرار مىداد و در ادامه راه آنها را بو مىکشید. متوجه نشد که چطور دور هفتم را به پایان رسانیده است. به خودش که آمد، درست رو به روى ایوان طلاى صحن آزادى، همان جایى که ساعاتى قبل، حرکتش را شروع کرده بود، قرار داشت. روبه روى ضریح مطهر ایستاد و درحالى که احساس خوشایندى به او دست داده بود، از اعماق جان و دلش، فریاد بىصدا بر لبانش نقش بست:
« جان به قربان تو آقا! که تو حج فقرایى! »
در تمام دوران زندگیش به این آرامش روحى نرسیده بود! دستش را از جلوى بینىاش پایین آورد، مشتش را باز کرد، تکه پارچه هاى سبز، چروکیده شده بود. آنها را جلوى دیدگانش گرفت وخوب نگاهشان کرد! دلش نمىخواست حریم حرم را ترک کند ولى باید مىرفت!
مجدداً پارچه ها را در مشتش فشرد، باز هم آنها را جلو بینى خود گرفت و با اکراه از ترک حرم، از آقا خداحافظى کرد و در حالى که آب نبات را از گوشه چارقدش باز کرده و در دهانش قرار مىداد، آهسته آهسته به سوى منزل خود به راه افتاد.
سر کوچه خانه خود با منظره عجیبى روبه رو شد. دخترش دم در حیاط خانه او ایستاده بود. همین که مادرش را دید، بسرعت به سوى او آمد و درحالى که مرتباً به او تبریک مىگفت، از او شناسنامه اش را تقاضا مىکرد! او که خشکش زده بود و نمىدانست چه بگوید، بریده بریده پرسید: « چى شده؟ » و دخترش در پاسخ او گفت: « قراره امسال به جاى مادرخانوم داداش، شما به مکه مشرف بشین! خواستگارى که براى خواهر خانوم او، اومده بوده، عجله دارن و مىخوان ظرف یکى دو ماه آینده عروسشونو به خونه بخت ببرن! ».
... و او با شنیدن این خبر، روى دو زانویش نشست، دو دستش را به هم نزدیک کرد، مشت دست راستش را باز نمود، تکه پارچه هاى سبز متبرک را داخل دو دستش قرار داد، صورتش را میان دستها و پارچه هاى سبز گذاشت و درحالى که زیر لب، بریده بریده مىگفت:
« جان به قربان تو آقا! که تو حج فقرایى!» ...و سخت مىگریست!
درست کنار ضریح مطهر، دیواره شیشه اى که بخش خانمها و آقایان را از هم جدا مىکند، پشت داده و طورى به ضریح نگاه مىکرد که با هر نگاه گویى ته دلش خالى مىشد. شکوه و معنویت آقا! آن چنان بر ضریح سایه افکنده بود که یک مجموعه فلزى، این گونه به آدم، آرامش مىبخشید.زائرین پیوسته و دسته دسته وارد روضه منوره مىشدند و از کثرت حضورشان، فقط یکى دو ردیف نزدیک به دیواره شیشه اى، به صورتى بسیار فشرده، نشسته بودند. شنیده بود که مىگفتند:« هر وقت حاجتى دارید، بروید رو به روى ضریح مطهر حضرت آقا! بایستید و ایشان را صدمرتبه به مادرشان حضرت فاطمه زهرا(س) وفرزند گرامیشان امام جواد(ع)، قسم بدهید! حاجتتان برآورده مىشود!».
با همین نیت به حرم آمده بود اما به یاد تنها دختر خودش افتاد که وقتى یک نفر به جان او قسمتش مىدهد چه حالى پیدا مىکند، حالا او امام رضا(ع) را به همین صورت، آن هم نه یک بار، بلکه صد مرتبه قسم دهد!؟
هر چه سعى کرد نتوانست خود را راضى کند که آقا را قسم دهد. همین که مىخواست ایشان را قسم دهد یاد حضرت زهراى مرضیه(س) و یاد حضرت امام جواد(ع) که در جوانى به شهادت رسیده بودند مىافتاد و قسم دادن برایش ناممکن مىشد. ساعتى را به همین ترتیب گذراند. هر چه بیشتر در حرم مىماند، بیشتر به حالت بىنیازى نزدیک مىشد! همین طور، گاه و بىگاه صورتش از اشک خیس مىشد و بغض گلویش را مىفشرد.
به ضریح خیره شده بود. آرزو مىکرد کاش در حرم با ضریح آقا، تنها باشد، در ضریح باز گردد و قبر منور و مبارک آقا را در آغوش بگیرد. دلش مىخواست این احساس را تجربه کند و در این میان بى هیچ قسمى، تنها براى دخترش، فرزندى بخواهد!
خداوند از ثمره ازدواج، دخترى به او داده بود که ده سالى مىشد که به خانه بخت رفته بود. دختر او در طى این سالها، سه بار بچه هایش را پیش از دنیا آمدن از دست داده بود و اکنون او مىخواست براى تولد سالم چهارمین فرزند دخترش، از آقا کمک بگیرد!
دختر او به روزى افتاده بود که تمام فکر و ذکرش، بچه شده بود و دیگر به زندگى خود و هستى خانواده اش هم توجهى نمىکرد. دلش مىخواست همان لحظه اى که نوه اش به دنیا مىآید، بلاگردان او شود! او خودش بمیرد ولى نوه اش زنده بماند!!
مىخواست نا امیدى را از خود دور و فراموش کند. با خود گفت: باید تسلیم رضاى خدا بود! چادرش را روى صورتش کشید، سر را روى زانوان قرار داد و چشمهایش را بست.
حرم دیگر خیلى خلوت شده بود، طورى که تنها او بود و ضریح! بلند شد. روبه روى ضریح ایستاد. در ضریح هم باز بود! وارد آن شد و بىاختیار پایین پاى قبر مطهر، زانو زد! فقط قبر منور را مىدید و دیگر هیچ چیز را! بغض آن چنان گلویش را فشار مىداد که بسختى نفس مىکشید. حتى نمىتوانست گریه کند. فقط دو چشم شده بود و درون ضریح را جستجو و قبر سرشار از نور آقا را با ولع خاصى نگاه مىکرد! او که آرزو داشت در چنین حالتى، سلامتى نوه در راهش را از امام بخواهد، همه چیز ـ حتى خودش ـ را فراموش کرده بود.
سخت در احوال خود غوطه ور بود که پیرزنى، آرام به پهلوى او زد و در حالى که سعى مىکرد چادر را از صورتش کنار بزند مفاتیحى به او داد و گفت: « خانوم! چشمام خوب نمىبینن، میشه برام زیارت عاشورا رو پیدا کنین؟!»
چادر را از روى صورتش به کنارى زد. مفاتیح را از دست پیرزن گرفت. در حال پیدا کردن زیارت عاشورا بود که ناگهان به خود آمد! دیگر حالش را نمىفهمید. این چنین توفیقى برایش بىسابقه بود! مفاتیح را روى زانوى پیرزن قرار داد و سریع از جاى خود برخاست.
بغض سنگینى، گلویش را گرفته بود. طورى که به زحمت نفس مىکشید! در زیر نگاه تعجب آور پیرزن، آنجا را ترک کرد. پیرزن بلند بلند مىگفت: خانوم! ببخشین ناراحتتون کردم! بیاین بشینین! نمىخواد برام زیارت عاشورا رو پیدا کنین! بیاین خانوم!
دیگر کثرت جمعیت و شلوغى زیاد اطراف ضریح برایش مهم نبودند. رسیدن به ضریح و ترکاندن بغض خود در پشت پنجره هایش، مهم بود و بس!
به هر ترتیبى که بود خودش را به ضریح رسانید و با دستش پنجره اى را در مشت گرفت. چشمهایش باز شده بود. مىخواست ببیند چه تشابهى میان چیزى که دیده بود با چیزى که مىبیند، وجود دارد.
تصویر پارچه اى سبز، پولهاى خرد، اسکناسها و ... زیر پرده اشک چشمهایش به صورتى لرزان محو مىشدند! بغضش را خالى کرده بود! سرش را روى دستش گذاشت و زیر لب گفت: آقا! راضیم به رضاى خدا!
داخل صحن حرم نشسته بود، به کبوترهاى آقا! نگاه مىکرد و ناخنهاى قاشقى شکل و زمختش را با دستهایش نوازش مى داد.
یاد صحبتهاى آقاى دکترى که چند روز قبل براى درمان سرگیجه، پیش او رفته بود، افتاد که مىگفت: شما کمبود آهن دارى! و با نگاه به انگشتانش گفته بود: ببین چه به روزت آورده اى! براى خودت، ده قاشق سرخود، دست وپا کرده اى!
دکتر به او گفته بود که روى غذا، چاى زیاد و پررنگ نخورد، ولى او از بچگى به خوردن چاى، علاقه خاصى نشان مىداد. قبل از این که بچه هایش، خانه مسکونى او را که ماحصل یک عمر تلاش در کنار همسرش بود، بفروشند، گاه که دلش مىگرفت، حیاط خانه را آب پاشى و جاروب مىکرد و زیر تنها درخت کهنسال زردآلوى آن، پلاسى پهن مىنمود، بالشى مىگذاشت، یک قورى چاى، یک کترى آب جوش و یک استکان همراه با یک قندان نقلى، قند مىآورد و کنار خودش قرار مىداد و تا چاى قورى و آب کترى را تمام نمىکرد، از جایش بلند نمىشد.
همیشه وقتى اولین استکان چاى را مىریخت، یاد غمها و غصه هایش مىافتاد ولى وقتى به استکان آخر چاى مىرسید با دلدارىهایى که در طول چاىخورى به خود داده بود، براى ادامه زندگى امیدى تازه مىیافت!
شب قبل با عروسش دعوا کرده بود، پسرش هم طبق معمول طرف همسرش را گرفته بود و هر دو به این وسیله، او را حسابى دلخور کرده بودند. عروسش بار اول نبود که با او دعوا مىکرد ولى این بار دلش شکسته بود. وقتى به این حالت مىرسید یاد لیوانهاى نشکنى مىافتاد که وقتى مىشکنند هزار تکه شده و به شکل دانه هاى الماسى در مىآیند!
ماه گل اصلاً از مادر شوهرش که دیگر پا به سن گذاشته بود، خوشش نمىآمد و با وجود این که در کارها خیلى به او کمک مىکرد، ولى چشم دیدنش را نداشت، شاید یکى از دلایل آن، این بود که با وجود چهار عروس دیگرش، مىترسید، پیرى کورى او، روى دوشش بیفتد.
نمىدانست چه کند. از پنج عروسى که داشت، ماه گل از نظر رفتار و اخلاق، سرآمد بقیه بود، ولى چه کند وقتى که او نمىتوانست تحملش کند، حتماً چهار عروس دیگر هم نمىتوانستند او را تحمل کنند. هیچ کس و کار دیگرى هم نداشت که حداقل بعضى از روزها به آنها پناه ببرد. شب را تا صبح، نخوابیده بود. صبح علىالطلوع، قبل از این که پسرش از خانه بیرون برود، از خانه بیرون آمد و به آقا امام رضا(ع) پناه آورد.
سواد چندانى نداشت. مادر خدا بیامرزش به او گفته بود وقتى که دلتنگ مىشوى، قرآن را باز کن و چون سواد خواندن آن را ندارى به خطهایش نگاه کن و « قُل هُوَ الله » بخوان تا دلت آرام بگیرد.
از صبح چند بار قرآن را ورق زده و در بینِ « قُل هُوَ الله » خواندنهایش، تکرار مىکرد: یا ضامن آهو! ضامن آهو شدى، ضامن ما هم بشو! آقا!
سرش بشدت درد گرفته و دهانش هم خشک شده بود. گویى دنیا دور سرش مىچرخید. از صبح چند بار صورتش را شسته و تا مىتوانست، آب نوش جان کرده بود. بعد از سالها این حرف را که مىگفتند: خوردن آب زیاد با شکم خالى، دل آدم را ریش ریش مىکند، با تمام وجود حس مىکرد!
عمرى کار کرده بود ولى حالا به روزى افتاده بود که دارایىاش تنها لباسهاى تنش بود که آنها را هم شاید به خاطر خدا به او هدیه کرده بودند. وقتى ماه گل کمى با او مهربان مىشد ـ به قول خودش وقتى که مىخواست رب بجوشاند، ترشى بیندازد، سبزى خشک کند یا لباس بشوید و... ـ کار زیادى را به او مىسپرد و معتقد بود که با این عمل، به مادر شوهرش لطف مىکند! چون به این وسیله، دیرتر از کار مىافتد! اعتماد عروسش به دور از همه این حرفها تا حدودى درست بود چون به رغم سالها دوندگى و تحمل انواع و اقسام کمبودهاى تغذیه اى و... باز هم فعالیت خودش را حفظ کرده بود وآدم با دست وپایى به حساب مىآمد. به هر ترتیبى که بود، خودش را به کنار دیوار صحن رسانید و درست روبه روى سقاخانه نشست. زائران را مىدید که چطور سقاخانه را مثل نگینى در بر گرفته بودند و پیاله پیاله از آن آب مىنوشیدند و ...
سرش را به دیوار گذشت. چشمهایش را بست و قطره اشک درشتى از گوشه چشم بر روى گونه اش غلتید. چند دقیقه اى را به همین حالت سپرى کرد. چون توانایى لازم را نداشت، دیگر نمىتوانست به هیچ چیز بیندیشد. سعى داشت به خودش بقبولاند که به خانه پسرش برگردد ولى مىترسید که بشدت مورد سرزنش قرار گیرد.
در این هنگام صدایى را، که او را مخاطب قرار داده بود، شنید؛ فکر کرد اشتباه مىکند؛ به صدا توجهى نکرد؛ بار دیگر صدا را واضحتر شندید؛ درحالى که سرش هنوز به دیوار بود با بى حالى چشمهایش را گشود؛ یکى از خادمان حضرت با ظرفى از غذا درکنار او ایستاده بود! و در حالى که مىخواست غذا را جلو او قرار دهد، مىگفت: مادرجان! مایلى ناهار، مهمان امام رضا(ع) باشى! او که نمىدانست واقعاً خواب است یا بیدار، بسختى سرش را از دیوار جدا کرد، اما نتوانست پاسخى دهد، زیرا خادم امام(ع) درحال ترک صحن بود و تنها توانست با نگاهش او را دنبال کند! مردد بود! نمىدانست چه کند! براى این که به خودش بقبولاند که بیدار است، لقمه اى در دهان گذاشت!
ساعتى از این واقعه گذشته بود؛ احساس خوبى داشت؛ حس مىکرد مورد توجه قرار گرفته است؛ براى این که آبى به صورتش بزند خود را به کنار آب نماى روبه روى پنجره فولاد ـ که خیل مشتاقان را روبه روى خود داشت ـ رسانید و چند مشت آب به صورتش زد. همین که بلند شد، زن جوانى را دید که با ظاهرى آراسته و مؤدب، درست در کنارش ایستاده بود. زن جوان پس از احوالپرسى حیرت آور خود، رو به او کرد وگفت: ببخشید خانم! تنها به حرم مشرف شده اید!؟ و او در حالى که فکر مىکرد با کس دیگرى اشتباه گرفته شده است، پاسخ داد: بله! زن جوان درحالى که سعى مىکرد با او ارتباط برقرار کند، با اشاره به مرد مسن بسیار افسرده اى که روى صندلى چرخدار نشسته و مرد جوان و متشخصى در کنار او ایستاده بود، گفت: من به اتفاق همسرم و موکل او که مردى بسیار خوب و نسبتاً ثروتمند است ولى متأسفانه کس و کارى ندارد، به حرم مشرف شده ایم!
او که از خدا مىخواست کسى را پیدا کند که بتواند کمى برایش درد دل کند، از مصاحبت با آن خانم، احساس شادمانى مىکرد و ناخواسته، به شرح زندگىاش براى او پرداخت. از ماه گل و از قهرش گفت! از شوهر خدابیامرزش و از ...
زن جوان به او گفت: موکل همسرم مایل است با یک خانم هم سن وسال شما، ازدواج کند که بتواند در زندگى کمکش کند! و با دلهره اى محسوس، ادامه داد: ببخشید مادرجان! شما قصد ازدواج ندارید!؟ او که بسیار تعجب کرده بود، نمىدانست چه بگوید. روبه روى پنجره فولاد خشکش زده بود و طورى به آن نگاه مىکرد که گویى به شخصى خیره شده بود! حالش را نمىفهمید. آن خانم بار دیگر از او پرسید: ببخشید! چه مىفرمایید؟ پاسختان چیست؟ زن تمام نیرویش را در لبهاى خشکیده و رنگ پریده اش جمع کرد و درحالى که این پیشنهاد را در این مکان مقدس به فال نیک گرفته بود و تصور مىکرد به همین علت باید آخر و عاقبت خوبى داشته باشد، با خودش گفت: هرجا باشد از خانه ماه گل بهتر است! وسرش را به علامت قبول پیشنهاد تکان داد!
دقایقى بعد، زن، سمت راست صندلى چرخدار ایستاد و در حضور وکیل و همسرش و روبه روى پنجره فولاد، به عقد مرد در آمد! مهریه او هم، خانه مسکونى پیرمرد که هم اکنون در آن زندگى مىکرد و واقع در یکى از خیابانهاى مشرف به حرم مطهر بود، قرار داده شد با این شرط که تا پایان زندگى از او بخوبى نگهدارى کند.
ساعتى بعد از او که هنوز مبهوت بود و نمىدانست چه بگوید، وقتى که به همراه زن جوان، همسرش و آن مرد، رو به روى منزل او قرار گرفتند، باور کرد که بیدار است!
در همین موقع، وکیل مرد، رو به همسر او کرد، کلید منزل را به او داد، شرط تعلق مهریه را به او یادآور شد وحامل این پیام از سوى او براى پسر و عروسش شد که: حالم خوب است! نگرانم نباشید! خوشبخت باشید!
زن که شکرگزار خداوند بود، همانند همسرى مهربان از پیرمرد نگهدارى مىکرد تا این که پس از گذشت نزدیک به یک سال از این واقعه، آن مرد دارفانى را وداع کرده و او تنها وارث قانونى وى شناخته شد.
دیگر تنهاى تنها شده بود و حیاط بزرگ خانه، برایش بزرگتر جلوه مىکرد، به همین علت تصمیم گرفت طبقه دوم ساختمان را، اجاره دهد.
صبح چند روز پس از این تصمیم، با صداى زنگ تلفن از خواب بیدار شد. آقاى وکیل بود که مىگفت: خانم! طبق خواسته خودتان قرار است تا یکى دو ساعت دیگر، چند نفر بیایند و طبقه دوم ساختمان را براى اجاره ببینند. روبه روى عکس پیرمرد ایستاده و درحالى که به آن خیره شده بود و با چشمهاى او صحبت مىکرد، زنگ در به صدا درآمد. بسرعت صورتش را از قطرات اشک پاک کرد، آبى به آن زد، چادرش را روى سرش انداخت وبه سمت درحیاط به راه افتاد.
در را گشود. مردى را دید که به همراه خانم و آقایى، دم در ایستاده بودند. خانم و آقا با دیدن او خشکشان زد! خانم در حالى که بسختى خودش را از آن حال بیرون مىآورد و بشدت عصبانى شده بود، رو به او کرد و گفت: گفتم جاى بهترى، باعث شده ما را فراموش کند، اینجا براى چه کسى کار مىکنى؟ و سپس رو به شوهر زنگ پریده اش کرد وگفت: بیا! حالا بگو نمىدانم مادرم کجا رفته!؟ خیالت راحت شد!؟
مرد همراه آن زوج، رو به ماه گل کرد و گفت: خانم این چه طرز صحبت کردن است؟ شما با مالک این خانه صحبت مىکنید! بعد از این همه زیرورو کردن محلات، تازه برایتان جایى پیدا کرده ام! با این تعداد بچه چه کسى راضى مىشود تا شما ساختمان خانه تان به پایان برسد که حالا حالاها هم نمىرسد- به شما خانه اجاره دهد؟ تازه خانم لطف کرده اند به وکیلشان سپرده اند که اجاره بها هم اصلاً مهم نیست! من هم به خاطر آشنایى با همسرتان، شما را به اینجا آورده ام! براى همین هم شما توانستید تا دم در این خانه بیایید!
مرد در حالى که سعى مىکرد عصبانیتش را از خانم خانه! پنهان کند به او گفت: خانم! من از شما عذر مىخواهم! سوء تفاهم شده است! زن بدون توجه به صحبتهاى آن مرد و ماه گل، به سوى سرسراى خانه خود به راه افتاد!
ماه گل رو به شوهرش کرد و گفت: باید مادرت به من فرصت بدهد! اگر به من فرصت بدهد مىتوانم جاى خالى دختر نداشته اش را برایش پر کنم! مىتوانم...
...چند روز بعد از این، زن به همراه وکیل خود، درست در همان نقطه اى که مدتها پیش، پیرمرد روى صندلى چرخدار نشسته بود، روبه روى پنجره فولاد ایستاد و از او مىخواست تا پس از مرگ تمام اموالش را صرف امور خیریه کند.
آقاى وکیل! در حالى که توصیه هاى او را یادداشت مىکرد، مىشنید که او ضمن این که طورى به پنجره فولاد خیره شده بود که گویا روبه روى شخصى ایستاده است، مرتب تکرار مىکند:« یا ضامن آهو! ضامن آهو شدى آقا! ضامن ما هم بشو!».
گرماى هوا به حدى رسیده بود که او را بىطاقت مىنمود، ولى میل به زیارت آقا على بن موسى الرضا(ع)، آن قدر او را مشتاق کرده که نسبت به گرمى هوا بىتوجه بود و دیگر نمىتوانست به چیزى جز زیارت بیندیشد! احساس مىنمود که دلش مىخواهد در بهشت باشد! با حرم مطهر، تصویرى از بهشت را در ذهنش مجسم مىکرد و باور داشت که این مکان مقدس قطعه اى از بهشت است.
هنگامى که از کنار آب نماى صحن امام مىگذشت، نسیمى ملایم و روح افزا، قطرات آب معلق در هوا را به چهره اش پاشید و صورت آفتاب خورده و عرق کرده اش را نوازش داد. سرش را به آسمان بلند کرد، دلش مىخواست چشمهایش را ببندد و تصویر ذهنى خودش را مرور کند. در قلبش تواضع خاصى را احساس مىنمود. صلوات بر على بن موسى الرضا(ع)، که همواره هنگام تشریف به آستان مقدس تا ورود به حریم حرم، مرتب زیر لبانش زمزمه مىشد، بر لبان او نشست:
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى عَلِىِّ بنِ مُوسَى الرِّضَا المُرتَضَى الامامِ التَّقِى النَّقِىِّ ...
روبه روى ایوان طلا، درست مقابل ضریح ایستاد و اذن دخول گرفت، گامهایش، آرام آرام او را به درون حرم هدایت مىکردند. کفشهایش را دست به دست کرد، قالیى را که به عنوان پرده به سر در نصب کرده بودند کنار زد و وارد حرم شد. با دیدن ضریح مطهر، جانى تازه گرفت و اشک در چشمانش حلقه زد. دستش را با اشتیاق به در و دیوار حرم مىکشید و جلو مىرفت. روبه روى ضریح نشست و با قلبى مملو از آرامش، شروع به خواندن زیارت نامه کرد. در قرائت زیارت نامه، همیشه وقتى به عبارت
« اَشهَدُ اَنَّکَ تَشهَدُ مَقامى وَ تَسمَعُ کَلامى وَ تَرُدُّ سَلامى و اَنتَ حَىّ عِندَ رَبَّکَ مَرزوُقٌ »
مىرسید، حالش منقلب مىشد، بىاختیار قلبش مىلرزید، روى زیارت نامه خم مىشد و در حالى که بغض نیمه تمامش را فرو مىداد و اشکهایش را از پهنه صورتش، پاک مىکرد، زیر چشمى هم به ضریح مىانداخت و این فراز از زیارت نامه را، چندین بار تکرار مىکرد، گویا مىخواست پاسخ سلامش را بگیرد.
زیارت نامه به پایان رسید و در همان نقطه به نماز زیارت ایستاد. معمولاً پس از پایان نماز آرام مىگرفت ولى گویا در این لحظه به آرامش مطلوب خود نرسیده بود. جایگاه خود را ترک کرد و با عبور از دارالزهد به سوى روضه منوره حرکت نمود. رو به روى ضریح ایستاد و لحظه اى به آن چشم دوخت. بى اختیار و به طور مکرر به آقا سلام مىداد و با هر سلامى، گویا یک گام به ایشان نزدیک تر مىشد.
جمعیت و ازدحام زائران او را با خودش به نقطه اى که با ضریح، چند قدمى بیشتر فاصله نداشت، رساندند. درهمان مکان نشست و به ضریح مطهر خیره ماند. ناگهان برخورد چند قطره گلاب به صورتش، او را به خود آورد. در همین جا، جایى براى نماز پیدا کرد و مجدداً به نماز زیارت ایستاد. پس از اتمام نماز آرام شده و با امام رضا(ع)، مادر ایشان، حضرت فاطمه زهرا(س) و پدرشان، حضرت امیرالمؤمنین به نجوا نشسته بود و مىخواست پیرو واقعى آنها باشد.
در همین احوال ناگهان زائرى میانسال درحالى که چادر سفیدى بر سر و ظاهرى بسیار آرام و شاد داشت با دستش به شانه او زد و گفت: خانم! نمازتان تمام شد؟ و او با دستپاچگى گفت: خیلى وقت است تمام شده، بفرمایید! خانم میانسال به چهره اى گشاده، رو به او کرد و با لهجه شیرینى گفت: الان هفت روز است که از شیراز به مشهد آمده ام. در شیراز همیشه سعى کرده ام قرآن را حفظ کنم ولى تا به حال هر چه تلاش نموده ام، موفق نشده ام، تا این که اولین روزى که به زیارت مشرف شدم از آقا علىبن موسىالرضا(ع) در خواست نمودم که در این خصوص، کمکم کند وبا تلاشى که هر روز مىکنم تاکنون پیشرفت قابل ملاحظه اى داشته ام.
زائر با مهربانى ادامه داد: از وقتى به مشهد آمده ام، صبحها به زیارت مىآیم، ظهرها پس از اقامه نماز به مسافرخانه بر مىگردم و پس از ناهار و استراحتى کوتاه دوباره به حرم مىآیم و تا شب در اینجا مىمانم و قرآن راحفظ مىکنم. وى سپس به صفحه گشوده قرآن اشاره کرد و ادامه داد: خانم اگر زیارتتان تمام شده و ممکن است! شما از روى قرآن خط ببرید، ببینید اشکالى ندارم؟ آخر حفظ این سوره را امروز درحرم به پایان رسانیده ام!
قرآن را از دست زائر گرفت و پس از بوسه اى بر آن، درمیان دستانش قرار داد. زائر با لهجه شیرین خود و با اشتیاقى خاص، شروع به تلاوت نمود:
«عَمَّ یَتَساءَلوُنَ، عَنِ النَّبَاءِ العَظیمِ ...»
و بى هیچ اشکالى، تمام سوره را قرائت کرد.
قرائتش که تمام شد، سر صحبت را باز کرد وگفت: به قصد زیارت ده روزه به مشهد آمده ام. شب گذشته کیف دستى ام را گم کرده ام و الان حتى کرایه اتوبوس براى برگشتن به شیراز را هم ندارم! خدا را شکر مىکنم که همان روز اول همه هزینه ده روز مسافرخانه را پرداخت کرده ام! نمىدانم بعد از این که مدت اقامتم در مسافرخانه تمام شود، در این غربت چه کنم و به کجا پناه ببرم؟ درست سه ساعت قبل، وقتى به حرم رسیدم و قبل از این که بخواهم شروع به حفظ قرآن کنم، به حضرت آقا(ع) گفتم: من دراین شهر، غیر از خودتان، کسى را نمىشناسم!
خانم همصحبت زائر، رو به او کرد و گفت: ان شاءالله درست مىشود!
زائر غریب سر در قرآن فرو برد، لبهایش با آیات قرآن مشغول شدند و درهمین حال، همصحبت چند لحظه اى خود را در فکر و خیال فرو برد.
با خودش مىاندیشید که درست همان وقتى که این خانم، از آقا درخواست کمک نموده، ایشان هم مرا براى زیارت طلب کرده اند! شاید مىخواسته اند مشکل زائرشان بواسطه من حل شود! خدایا چه کنم که نزد ایشان شرمنده نشوم! جیبهایش را جستجو کرد، تمام موجودیش صد تومان بود که زائر را تا پایانه مسافربرى هم نمىرسانید چه که بتواند خرج سفرش را هم تأمین کند! مىخواست زائر رابراى چند روز باقیمانده اقامتش و تأمین خورد و خوراک او، به خانه اش ببرد، ولى خانه درست حسابى هم نداشت. از خاطرش گذشت که مبلغى را قرض نماید و به او بدهد، قرض هم که با لطف خدا بتدریج ادا مىشود! ولى به خاطر تحقق این فکر، مىبایست حرم مطهر را ترک مىکرد، به همین منظور آهسته زائر را متوجه خود کرد و از او پرسید: ببخشید خانم! اسم مسافرخانه تان چیست؟ زائر نتوانست به این سؤال پاسخ دهد و با حالتى خاص گفت: اسمش را نمىدانم! جایش را مىشناسم!
همصحبت چند لحظه پیش او، پس از ناامیدى از این پاسخ، پرسید: سه روز دیگر درمشهد مىمانید؟ زائر با سر خود، پاسخ مثبت داد. او بار دیگر سؤال کرد: ببخشید! شما هر وقت به زیارت مشرف مىشوید، همین جا مىنشینید؟ زائر با کنجکاوى و تعجب پاسخ گفت: معمولاً اینجا مىنشینم، چرا سؤال مىکنید؟ و او سرش را به زیر انداخت و زیرلب آهسته جواب داد: هیچى! همین طورى!
فکرى مثل برق از ذهنش گذشت. ایستاد. به ضریح و سپس به اطرافش نگاه کرد. خادمهاى حرم را که هر یک، شاخه اى از پر نرم در دست خود داشتند، از نظر گذراند. به یکى از آنها نزدیک شد وگفت: خسته نباشید! ببخشید! مىخواهم موضوعى را با شما مطرح کنم! خادم کنجکاو شد، چهره اش را کمى درهم کشید وگفت: بفرمایید!
او با نگرانى ادامه داد: شب گذشته کیف پول یکى از زائران گم شده است، بنده خدا، خانم میانسال تنهایى است که از شیراز به قصد زیارت آمده و مىگوید چون در مشهد کسى را نمىشناسد که کمکش کند به خود امام رضا(ع) پناه آورده است! مىخواهم ببینم در این مورد تشکیلات آستان مقدس امام رضا(ع) ، کمکى مىکند؟ اگر کمک مىکند، او باید چه کند؟
خادم که چهره اش در طول این گفتگوى کوتاه، کم کم باز مىشد با گشاده رویى گفت: بله! در صورتى که تشخیص داده شود که نیازش واقعى است به او کمک مىشود، فقط باید خود من با او صحبت کنم!
گویا به یکباره دنیا را به او داده اند! رو به خادم کرد وگفت: اگر ممکن است با من بیایید تا اورا به شما نشان بدهم.
لحظه اى بعد آن در ـ در حالى که او بسیار شاد نشان مىداد ـ با هم به حرکت درآمدند. دو سه قدمى با زائر فاصله داشتند که زائر میانسال با دست به خادم حضرت نشان داده شد!
خادم به زائر نزدیک شد وچند لحظه بعد او در حالى که آرامش یافته بود، زائر را مىدید که به همراه خادم، جهت دریافت راهنماییهاى لازم، روضه منوره را ترک مىکردند!
... همدم چند لحظه اى زائر غریبى که مىخواست حافظ قرآن باشد، خشنود از زیارت آن روز، درحالى که اشک شوق، پهنه گونه هایش را مرطوب کرده بود، به قصد خداحافظى با حضرت آقا، امام رضا(ع) وبه نشانه احترام به ایشان، دست بر سینه خود گذاشت، بار دیگر چشم به ضریح مطهر دوخت و با قلبى سرشار از آرامش، چندین بار تکرار کرد:
اَشهَدُ اَنَّکَ تَشهَدُ مَقامى
وَ تَسمَعُ کَلامى وَ تَرُدُّ سَلامى
وَ اَنتَ حَىٌّ عِندَ رَبِّکَ مَرزوُقٌ
فلکه آب کجاست؟
صورتش گُر گرفته و عرق سردى بر پیشانىاش نشسته بود. خودش را بسختى سرزنش مىکرد و زیر لب مىگفت: « کاش به حرف دخترم گوش کرده بودم و منتظر مىماندم تا خودش مرا به زیارت آقا بیاورد!».
همیشه همین که صحبت از زیارت امام رضا(ع) مىشد، مىگفت:
« آقا! باید آدم را طلب کند، من بارها شده، ناگهان راهى زیارت شده ام و گاهى هم از کنار صحنها گذشته ام، ولى توفیق زیارت نصیبم نشده است». علیرغم اضطراب ونگرانى، در اعماق دلش، امید به پابوسى آقا، موج مىزد. در پیاده روى مشرف به بست شیخ بهایى، به دیوار تکیه کرد و تک تک زائران را زیر نظر گرفت.
با خودش روزهایى را تجسم مىنمود که تنها با پاى پیاده، مسافتى طولانى را جهت تشرف به حرم مطهر طى مىکرد و باز با همان پا، پس از زیارت برمىگشت و خم هم به ابرو نمىآورد، ولى حالا به روزى افتاده است که باید حتماً یکى از آشنایانش او را براى زیارت همراهى کند.
یکى دو سال قبل، وقتى همسرش هنوز زنده بود، فرسودگى خیلى ناراحتش نمىکرد، ولى از روزى که او دارفانى را وداع کرد، دست نگر بچه هایش ـ که هر یک به قول خودشان، خروارها گرفتارى داشتند ـ شده بود. به همین علت به محض این که دخترش از خانه بیرون رفت، او هم خود را سریع براى پابوسى آقا آماده کرد و از خانه بیرون زد.
دستمال چهارخانه همسرش را که در طول حیاتش هر وقت به زیارت مشرف مىشد، با خود مىبرد وبه ضریح مىمالید و همواره در جیب پیراهنش مىگذاشت و شبها هم زیر متکایش قرار مىداد وآن را همواره در جیب وهمراه خود کرده بود، درآورد، جلوى بینىاش گرفت و آن را خوب بویید و سپس بر روى عرض پیشانى خود قرار داد و به دنبال آن گوشه چشمانش را از قطرات اشک زدود و آه سرد سینه اش را با قطره اشک دیگرى بیرون داد وبا بغض در گلو گفت:
« اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا عَلِىَّ بنَ مُوسَىالرَّضا!».
ناگهان دختر خانمى به طرف او آمد، رو به او کرد وگفت: مادرجان! چرا اینجا ایستاده اید؟ حالتان خوب نیست؟ تمام نیرویش را در لبهاى خشکیده اش جمع کرد و گفت: فکه آب کجاست؟ دختر خانم پرسید: مىخواهید به فلکه آب بروید؟ و پیرزن پاسخ داد: مىخواستم به پابوس آقا بروم، ولى گم شده ام! وبا کشیدن آهى، اضافه کرد: وقتى مثل شما جوان بودم، هر روز با همسر خدا بیامرزم به زیارت آقا! مىآمدم ولى حالا... دختر خانم با گشاده رویى گفت: من هم دارم به زیارت مىروم اگر مایلید مىتوانید با من بیایید! گویا تمام دنیا را یکباره به او داده بودند! چند بار خدا را شکر کرد و در کنار دختر به راه افتاد.
حال غریبى داشت. مىخواست هر چه زودتر ضریح را مشاهده کند، دلش براى ضریح تنگ شده بود! نسیم بسیار ملایمى، صورت عرق گرفته اش را نوازش داد و سردى دلچسبى را احساس کرد. دختر خانم به خاطر مراعات حال پیرزن، بسیار آرام آرام قدم برمىداشت. آن دو، صحنها را، پشت سر گذاشتند و به ورودى صحن آزادى رسیدند. پیرزن در حال و هواى خودش بود، صداى قلبش را که بشدت مىتپید و برایش احساس خوشایندى ایجاد کرده بود، مىشنید و مرتب خدا را شکر و از آقا تشکر مىکرد. ناگاه صداى دختر خانم او را به خود آورد! مادرجان! مىخواهید از اینجا، خودتان بروید؟ دوباره نگرانى به سراغش آمد. با خود گفت: نکند این دختر خانم از راه رفتن آرام من، رنجیده است؟ در همین فکر بود که او ادامه داد: من به داخل حرم مطهر مىروم، اگر مایل هستید مىتوانید با من بیایید. پیرزن با سر به او پاسخ مثبت داد و لب به دعایش گشود.
هر دو وارد حرم شدند و به خیل زائرین پیوستند. پیرزن که از خوشحالى در پوست خود نمىگنجید، آهسته آهسته خود را به نزدیک پله هاى دارالسعاده رسانید و در آنجا نشست و پس از استراحتى کوتاه، تمام حواسش را متوجه زیارت کرد و براى خلوت با خود، خدا و آقاى خود! به نماز زیارت ایستاد. پس از اتمام نماز خود، دختر خانم را دید که غرق در راز و نیاز با امام رضا(ع) است. خود را به او نزدیکتر و او را متوجه خود نمود. او هم که مىخواست شروع به خواندن زیارتنامه کند، در حالى که در صدایش لرزشى وجود داشت، از پیرزن پرسید؟ مىخواهید بلندتر بخوانم؟ واو هم که از خدا مىخواست، گفت: البته که مىخواهم!
پس از پایان زیارتنامه، دختر خانم همچنان مشغول رازونیاز خود بود ولى پیرزن مضطرب، نشان مىداد. از سویى مىخواست از او، جهت بازگشت به خانه راهنمایى بخواهد و از سویى دیگر دلش نمىآمد خلوت او را به هم بزند. خداخدا مىکرد که مناجات و زیارتش تمام شود، چون تنها دخترش، اطلاعى از بیرون آمدن او از منزل نداشت. غرق در تماشاى ضریح شده بود که ناگهان آن دختر گفت: مادرجان من به طرف فلکه آب مىروم اگر زیارتتان تمام شده، مىتوانم شما را تا آنجا همراهى کنم! پیرزن چادرش را بسرعت جمع وجور کرد وهمراه او به راه افتاد.
دختر خانم براى گذاشتن زیارتنامه به داخل جاکتابى، از او جدا و ناگهان در ازدحام زائرین ناپدید شد. لحظاتى گذشت اما از او خبرى نشد. دوباره دلهره سراپاى وجودش را فرا گرفت و زیر لب زمزمه کرد:
اى علىابن موسىالرضا! چطور به خانه بروم آقا!؟ یا ضامن آهو! چه کنم؟
در همین گیر و دار بود که دخترخانم را از پشت سر دید. خوشحال شد، خودش را سریع از بین زائران به او رسانید و پشت سرش به حرکت درآمد. از دارالسعاده بیرون آمدند و زیر ایوان طلا قرار گرفتند. بآرامى به شانه دختر خانم زد. او برگشت ولى کس دیگرى بود! همراه او نبود! با دستپاچگى پرسید: فلکه آب، کجاست!؟ پاسخ او نشان مىداد که فارسى نمىداند! ناامیدانه تصمیم گرفت هر طور که هست، خودش برگردد.
عزمش را جزم کرد. به خودش دلدارى مىداد که این راهها را سالهاى سال، بارها طى کرده ام، امام رضا(ع) هم کمک مىکند!
هر طور شده فلکه آب را پیدا مىکنم. داخل صحن آزادى به دور خودش مىچرخید. به نظرش تمام درهاى خروجى مثل آن درى بود که از آن به داخل صحن پا گذاشته بود. تصمیم گرفت براى بهبود حالش، آبى به سر و صورت خود بزند. پس از لحظاتى، جلو یکى از شیرهاى آب داخل صحن آزادى بود که دستى به شانه اش زده شد و در پى آن، صدایى گفت: مادرجان! صدا آشنا بود وبا خودش آرامش خاصى را به همراه آورد!
سریع برگشت! دختر خانم ادامه داد: چطور شد؟ تصمیم گرفتید تنها بروید؟ گویى آقا امام رضا(ع) یک بار دیگر به او جانى تازه داده بود. هر دو آرام آرام به سوى فلکه آب گام برمىداشتند.
در طول راه پیرزن از بچه ها، نوه ها و همسرش و بویژه از دستمال به یادگار مانده از او که براى آن مرحوم بسیار عزیز بود و هر بار که به حرم مشرف مىشد آن را به ضریح متبرک مىکرد وهرگز آن را از خود دور نمىنمود و اکنون براى او مثل جانش عزیز بود، تعریفها کرد.
لحظاتى بعد به جایى رسیدند که از آنجا فلکه آب دیده مىشد. دختر خانم، فلکه آب را با انگشت به پیرزن نشان داد و گفت: شما از کدام طرف مىخواهید بروید؟ پیرزن در پاسخ گفت: من باید دیوار بازار رضا را بگیرم و جلو بروم؟ دختر خانم گفت: مىتوانید خانه تان را پیدا کنید؟ پیرزن پاسخ داد: این قسمتها را مثل کف دستم مىشناسم.
پس از دقایقى از عرض خیابانى که روبه روى گنبد حضرت بود وبه بازار رضا منتهى مىشد، عبور کردند. پیرزن رو به گنبد ایستاد و گفت:
اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا عَلِىَّ بنَ مُوسَى الرَّضا!
و با پایان این سلام، قطره اشک خود را که ناگهان از گوشه چشمش سرازیر شده بود، پاک نمود.
کمى مضطرب بود. مىخواست به گونه اى از دخترخانم تشکر کند ولى نمىدانست، چگونه؟ هر چه فکر کرد چیزى با ارزشتر وعزیزتر از دستمال به یادگار مانده از همسرش، پیدا نکرد که به او هدیه بدهد! دستمال برایش خیلى عزیز بود، آن قدر عزیز که فکر این که آن را از خودش دور کند، پریشانش مىکرد، ولى او از دستمال برایش عزیزتر شده بود، آن قدر عزیزتر که دیگر آن دستمال را براى او هدیه مناسبى نمىدانست. احساس مىکرد امام رضا(ع) او را لایق دانسته و برایش این چنین وسیله زیارتى، قرار داده است!
مشغول همین افکار بود که ناگهان با برخورد دوچرخه اى به دختر خانم، وى نقش بر زمین گردید. دوچرخه سوار بسرعت از دوچرخه پیاده و دختر خانم هم از روى زمین بلند شد. دست راستش با جدول کنار خیابان جراحت مختصرى دیده و خونین شده بود. دست چپش را روى محل خون ریزى قرار داد و سعى داشت خون آن را بند آورد. به کنار پیاده رو آمدند و دوچرخه سوار با رضایت او که مىگفت چیزى نشده است محل را ترک کرد و مردم هم متفرق شدند.
دختر خانم با تعجب پیرزن را که با نگرانى دستمال یادگارى همسرش را به دست او مىبست، مىنگریست که در همان حال مىگفت: خدا عاقبت به خیرت کند، دخترم! به خیر گذشت! امروز را هرگز فراموش نمىکنم! امروز یکى از روزهاى خوب زندگى من بود!
دختر خانم در پیاده رو، روبه روى آقا امام رضا(ع) قرار گرفت و زیر لب گفت:
اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا عَلِىِّ بنِ مُوسَى الرِّضا!
و لحظه اى با نگاه خود، پیرزنى را که خشنود از زیارت آقا! دیوار پیاده روى خیابان جنب بازار رضا را طى مىکرد، دنبال کرد.لبخند رضایت بر لبانش و خاطره اى دلچسب و دلنشین در قلبش، نقش بست.
آستان مقدس امام رضا (ع)، کانون توجه دلهاى مشتاق اهل بیت عصمت و طهارت است و هر لحظه در این کانون مؤثر بر روح و روان آدمى، تجربیات معنوى ارزشمندى را نصیب مىکند که غالباً وصف نشدنى است.
دراین بارگاه مقدس، هر کس به فراخور حال خویش از کرامات، عنایات، توجهات و ... برخوردار مىشود و کسى نیست که به درک حضور نایل وشد ولى به بهره اى که از جمله آن سبکى روح و آرامش روان پس از زیارت است، دست نیابد.
یا ضامن آهو، مجموعه هشت روایت از حضور زائرین حریم حرم مطهر حضرت على بن موسى الرضا(ع) است که بى هیچ شکى، توفیق الهى و نیز تأثیر معنوى بارگاه ملکوتى آن حضرت باعث شکل گیرى آن شده است.
این مجموعه نگاهى دارد به گوشه اى بسیار کوچک از خلوت حضور زائرانى از روضه رضوى که غالباً با هزاران آرزو و نیاز به زیارت طلبیده شده اند ولى در نهایت آنچه را خواسته اند و در پایان زیارت خود به آن دست یافته اند تنها سبکى روح، آرامش معنوى و تسلیم در مقابل ذات اقدس الهى و رضایت به رضاى او که مىتواند مهمترین سرمایه انسان در جهان مادى امروز باشد، بوده است؛ زائرانى که گاه زیارت، آن چنان بر آنان اثر مىگذاشته که حوائج مادى، دیگر از چشم آنان رخت بر مىبسته و آرزوها و خواسته هایشان در آن محو مىشده است؛ زائرانى که هر روز دهها هزار تن از آنان سر بر آستان دوست مىنهاده و مىنهند و صدها هزار خاطره نانوشته را در ضمیر ذهن خود جاى داده و مىدهند.
۱گِرهى بر پنجره فولاد
به خود که آمد صورتش خیسِ خیس شده و حنجره اش درد گرفته بود، ولى در گلویش احساس سبکى خاصى مىکرد، همان احساسى که وقتى شبهاى تنهایى، زیر لحاف مندرس و سنگینش، پس از یک گریه طولانى به او دست مىداد.
آرامِ آرام شده بود، ولى هنوز در گلویش فریادى را حس مىکرد که یکى از زائران آن را در حنجره اش ناکام گذارد. حرفهاى زائر آقا را به صورت زمزمه هایى مبهم مىشنید. چادرش را بیشتر به روى صورت کشید، ولى زائر تلاش مىکرد با دستش چادر را از روى صورت او کنار زند و سعى داشت به هر ترتیبى که شده، نمازامام موسى کاظم(ع) را به او آموزش دهد.
« چرا این قدر گریه و ضجه مىکنى و نمىگذارى زائران دیگر، زیارت کنند؟! برو نماز امام موسى کاظم(ع) را بخوان، حاجتت حتماً بر آورده مىشود!».
با آن که تازه آرامش یافته بود، ناگهان بغضى سنگین در گلویش خزید. چادرش را روى صورت کشید و دست راستش را داخل جیب کرد. مىخواست ببیند تکه پارچه سبزى که با خودش براى بستن دخیل آورده بود، هنوز هست یا نه؟ پارچه را از جیبش در آورد و آن را چندین بار در دست فشرد، به صورتش نزدیک کرد، بىصدا با اشکهایش شستشو داد، مقابل چشمانش گرفت و با دست در آن نگریست! گویا درون پارچه نور امیدى مىدید و شاید کلید مشکلاتش را!
تمام آرزوهایش را در آخرین نگاه به تکه پارچه خلاصه کرد، آن را داخل جیب پیراهنش درست روى قلبش گذاشت و دست چپش را روى قلب خود قرار داد. مىخواست ضربه هاى قلبش هم با پارچه التماس کنند!
خودش را جمع و جور کرد، دستش هنوز روى قلبش قرار داشت، چادرش را هم جمع و جور کرد، کفشهایش را به دست گرفت و آهسته آهسته به پنجره فولاد نزدیک شد. آن روز، روز زیارتى آقا علىبن موسىالرّضا(ع) ونزدیک شدن به پنجره فولاد کار بسیار سختى بود. گوشه اى را پیدا کرد، کفشهایش را به آن گوشه پرتاب نمود و خودش را به هر ترتیبى که بود به پنجره فولاد رسانید. با وجود این که برایش بسیار سخت بود ولى هنوز دست چپش روى پارچه و قلبش قرار داشت. دیگر فاصله اى بین صورت خود و پنجره طلا نمىدید. صورتش را به پنجره چسبانید و با تمام وجود براى دخترش دعا کرد.
دختر او از یک سال و نیم پیش به قول پزشکان به بیمارى لاعلاجى مبتلا شده بود و او هر روز صبح شاهد تحلیل رفتنش بود. ماه بانوى تمام قوم و خویش، حالا به حال و روزى افتاده بود که همه با دلسوزى و ترحم نگاهش مىکردند. درست مثل یک آدم برفى که در گرماى خورشید قرار گیرد، در حال آب شدن بود.
دستش را آرام از روى قلبش برداشت و آن را داخل جیب پیراهنش فرو برد، ولى اثرى از پارچه سبز ندید! براى چند لحظه دنیا دور سرش چرخید، به خود آمد، هر چه سعى کرد پارچه را نیافت. سیل عظیم زائران او را نیز به همراه دستهایشان که تمناى وصال پنجره فولاد را داشتند، به آن فشار مىداد. براى لحظاتى نفسش گرفت. صداى زائران را مىشنید که مىگفتند: « خانوم، زیارت کردى، بیا عقب، ما هم زیارت کنیم!».
نمىدانست چه کند؟ مىخواست تمام نیاز و نیتش را هنگام بستن دخیل به پنجره فولاد، به زبان جارى کند! ولى حالا چه کند؟ نزد آقا التماس مىکرد! حالا دیگر براى یافتن پارچه سبز خود، التماس مىنمود و از آقا کمک مىخواست! ناگهان فکرى به ذهنش رسید. گوشه چارقد سفیدش را زیر دندان گرفت. تمام نیرویش را در دستش متمرکز کرد وپارچه را کشید. پس از لحظه اى، تکه اى از چارقد در دستش بود. حالش را نمىفهمید، مىخواست محکمترین جاى پنجره را بیابد و سخت ترین گره ها را به آن بزند. در مقابل صورتش جایى را یافت. گوشه چارقدش را که حالا تمام آرزوهایش را در آن جا داده بود، در دست گرفت و آن را گره زد. به هر سختى که بود خودش را از میان جمعیت بیرون کشید. به طرف سقاخانه رفت. آبى به سر و صورتش زد. درست رو به روى پنجره فولاد با فاصله چند مترى، نشست و به آن خیره شد. از دور پارچه اى را که به پنجره بسته بود، مىدید. ناگهان مشاهده کرد که یکى دو تن از خدام حرم مشغول پراکنده کردن مردم از جلوى پنجره فولاد هستند، چند نفرى هم با تیغ و قیچى به آن نزدیک شدند و همه گره ها را باز کردند! مردم تمام گره هاى باز شده را به عنوان تبرک مىبردند! خودش مىدید که تکه چارقدش در دست خانم مسنى بود که آن را بر سر و صورتش مىکشید!
به رغم همه خستگى، حال خوبى داشت. احساس مىکرد آقا حاجتش را برآورده است. خم شد که کفشهایش را از روى زمین بردارد، ناگهان دستش به پارچه سبز خود که در کفشش جا گرفته بود، خورد! مانند کسى که گم شده اش را یافته باشد، دیگر در پوست خود نمىگنجید! کفشهایش را برداشت. مجدداً به پنجره فولاد آقا خیره ماند!
باد ملایمى، سبکىاش را صد چندان کرده بود. آرام آرام به طرف پنجره به راه افتاد. با زحمت خودش را به آن رسانید. آرام شده بود، آرام آرام! دست چپش را بآهستگى بر محل گره گذاشت.
باور مىکرد که گرهش واقعاً باز شده است؛ باور مىکرد که اثرى از گرهش وجود ندارد! جاى خالى گره! آرامشش را چندین برابر کرد. بىاختیار سرش را بر روى دست راستش قرار داد و پلکهایش را بر روى هم گذاشت.
قطرات اشک، آهسته صورتش را مىپوشانید. در حالى که لبهایش مدام بر هم مىخوردندن زائرین دیگر، بوضوح مىشنیدند که او با خود مىگفت:
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا الامامُ الشَّهیدُ،
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا الامامُ الْغَریبُ،
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا الامامُ الْهادِى
أشْهَدُ اَنَّکَ تَشْهَدُ مَقامى
وَ تَسْمَعُ کَلامى وَترُدُّ سَلامى
وَاَنْتَ حَى عِنْدَ رَبِّکَ مَرْزوْقٌ...
مژده به ظهور امام مهدی(ع) از همان سالهای آغازین ظهور اسلام آغاز شد و پیامبر گرامی اسلام(ص) در هر فرصت و مناسبتی که پیش میآمد مردم را به ظهور عدالتگستر موعود در آخرالزمان بشارت میدادند و آنها را از نسل و تبار، تولد وغیبت، ویژگیهای ظاهری، نشانههای ظهور، شاخصههای قیام رهاییبخش و مؤلفههای حکومت جهانی آن حضرت آگاه میساختند. تا آنجا که امروز ما با صدها روایت که از طریق شیعه و اهل سنت از آن حضرت نقل شده مواجههایم.۱
این سیر پس از رحلت نبی مکرم اسلام(ص) در میان اهل بیت طاهرین او(ع) استمرار یافت و هر یک از ایشان نیز در عصر خود تلاش کردند که باور مهدوی و فرهنگ انتظار را در میان امت اسلامی زنده و پویا نگهدارند و بدین طریق پیروان خود را در برابر هجوم مصائب، رنجها، دردها و بلاهای گوناگونی که از سوی حاکمان جور بر آنها روا داشته میشد، صبر و پایداری بخشند.
حرکت رو به گسترش معارف مهدوی در زمان امام باقر و امام صادق(ع) به اوج خود رسید و آن دو امام بزرگوار ضمن تبیین، تشریح، پالایش و پیرایش آموزههای اسلامی در زمینههای مختلف اعتقادی، اخلاقی و فقهی و تحکیم پایههای ایمانی پیروان خود، تلاش فراوانی برای توسعه و تعمیق اندیشه مهدوی و فرهنگ انتظار در میان شیعیان نمودند و با به جا گذاردن صدها روایت در این زمینه، این اندیشه و فرهنگ را تازگی و طراوت بیشتری بخشیدند.۲
پس از این دو امام و پیش ازامام حسن عسکری(ع) امامی که بیش از همه بر مواریث شیعی در زمینه باور مهدوی و فرهنگ انتظار افزود و گنجینههای گرانبهایی برای امت اسلام به یادگار گذاشت امام رضا(ع) است.
براساس پژوهش مؤلف محترم مسند الإمام رضا(ع)۳ و تتبع پژوهشگران ارجمند مجموعه ارزشمند معجم أحادیث الإمام المهدی(ع)۴ افزون بر ۳۰ روایت از امام رضا(ع) در زمینه باور مهدوی و فرهنگ انتظار نقل شده که هر یک از آنها ما را با بعدی از ابعاد بیکران شخصیت امام مهدی(ع) و قیام رهاییبخش و عدالتگستر آن حضرت آگاه میسازد.
۱. خالی نبودن زمین از حجتهای الهی
امام رضا(ع) در مواضع متعددی با تأکید بر اینکه زمین هیچگاه از حجت الهی و امام به حق خالی نمیماند به طور غیر مستقیم موضوع امامت را تثبیت میکردند.
از جمله آن حضرت در پاسخ «سلیمان الجعفری» یا «سلیمان بن جعفر الحمیری» که میپرسد:
تخلو الأرض من حجهاللّه؟
آیا زمین از حجت خدا خالی میماند؟
میفرماید:
لوخلت الأرض طرفه عین من حجه لساخت بأهلها.۵
اگر زمین [به اندازه] یک چشم برهم زدن از حجت خالی بماند، ساکنانش را در خود میبرد.
مضمون این روایت از سوی تعدادی دیگر از راویان با تغییرات جزیی در عبارت، نقل شده است.۶
براساس این روایت تا آستانه قیامت زمین از امامی که حجت خداست خالی نخواهد ماند، هر چند که در مقاطعی از تاریخ این حجت الهی بنابر ضرورتهایی در غیبت به سر برد.
۲. نام و نسب امام مهدی(ع)
با توجه به لزوم شناخت امام دوازدهم و لزوم جلوگیری از حیرت و سرگردانی شیعه در شناسایی منجی موعود، امام رضا(ع) در احادیث متعددی، گاه به نقل از پدران و اجداد طاهرینش تا رسول گرامی اسلام(ص) و گاه بدون نقل از ایشان به معرفی سلسله نسب آن امام میپرداختند.
از جمله در یکی از روایتهایی که امام رضا(ع) به واسطه پدران بزرگوار خود از رسول گرام اسلام(ص) نقل میکنند، چنین آمده است:
أنا سیّد من خلق اللّه، عزّوجلّ، وأنا خیر من جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و حمله العرش و جمیع ملائکه اللّه المقربین و أنبیاءاللّه المرسلین، و أنا صاحب الشفاعه والحوض الشریف و أنا و علیّ أبوا هذه الأمّه من عرفنا فقد عرف اللّه عزّوجلّ و من أنکرنا فقد أنکر اللّه، عزّوجلّ، و من علیّ سبطا أمّتی و سیداشباب أهل الجنّه، الحسن والحسین و من ولد الحسین تسعه أئمّه، طاعتهم طاعتی و معصیتهم معصیتی، تاسعهم قائمهم و مهدیّهم.۷
من سرور آفریدههای خدای عزّوجلّ هستم؛ من از جبرئیل، میکائیل، اسرافیل، حاملان عرش، همه فرشتگان مقرب خدا، و پیامبران مرسل خدا برترم؛ من صاحب شفاعت و حوض شریف [ کوثر [هستم. من و علی دو پدر این امتیم؛ هر کس که ما را شناخت خدای عزّوجلّ را شناخته است و هر که ما را انکار کند، خدای عزّوجلّ را منکر شده است. دو سبط این امت و دو سید جوانان اهل بهشت، حسن و حسین، از [ فرزندان ] علیاند و از نسل حسین نه امامند که پیروی از آنان پیروی از من و نافرمانی از آنها نافرمانی از من است. نهمین نفر از این امامان، قائم (برپا دارنده) و مهدی آنان است.
آن حضرت در روایت دیگری میفرماید:
الخلف الصالح من ولد أبی محمد الحسن بن علی و هو صاحب الزمان و هوالمهدی.۸
آن جانشین صالح از فرزان ابومحمد حسن بن علی است و او صاحب الزمان و مهدی است.
در روایت دیگری امام رضا(ع) پس از آنکه «دعبل» در پیشگاه آن حضرت قصیده معروف خود را در وصف اهل بیت میخواند و در آن از قیام آخرین امام یاد میکند، میفرماید:
یا دعبل الإمام بعدی محمد ابنی و بعد محمد ابنه علیّ و بعد علی ابنه الحسن و بعدالحسن ابنه الحجه القائم المنتظر فی غیبته، المطاع فی ظهوره لولم یبق من الدنیا إلاّ یوم واحد لطوّل اللّه عزّوجلّ ذلک الیوم حتّی یخرج فیملاء الأرض عدلاً کما ملئت جورا.۹
ای دعبل! امام پس از من فرزندم محمد و پس از محمد فرزندش علی و پس از علی فرزندش حسن و پس از حسن فرزندش حجت قائم است. همو که در غیبتش انتظار کشیده میشود و در ظهورش اطاعت میگردد. اگر از [ عمر [دنیا یک روز بیشتر باقی نمانده باشد خداوند عزّوجلّ آن روز را آن قدر طولانی میکند تا او قیام کند و زمین را از عدل و داد پر کند همچنانکه از جور و ستم پر شده بود.
در این زمینه احادیث دیگری نیز از آن حضرت نقل شده که در این مجال فرصت پرداختن به همه آنها نیست.۱۰
۳. صفات و ویژگیهای امام مهدی(ع)
امام هشتم شیعیان(ع) در موارد متعددی به توصیف ویژگیهای ظاهری و جسمی امام مهدی(ع) پرداختهاند تا باب هرگونه شبهه و اشتباه را بر مردم ببندند.
از جمله آن حضرت در پاسخ «ریان بن صلت» که میپرسد:
أنت صاحب هذا الأمر؟
آیا صاحب این امر [ حکومت اهل بیت(ع) [ شمایید؟
میفرماید:
أنا صاحب هذا الأمر ولکنّی لست بالذی أملؤها عدلاً کما ملئت جورا، و کیف أکون ذلک علی ماتری من ضعف بدنی و إنّ القائم هوالذی إذا خرج کان من سنّ الشیوخ و منظر الشبّان، قویّا فی بدنه حتّی لومدّ یده إلی أعظم شجره علی وجه الأرض لقلعها ولو صاح بین الجبال لتدکدکت صخورها یکون معه عصا موسی و خاتم سلیمان علیهماالسلام، ذاک الرابع من ولدی یغیّبه اللّه فی ستره ما شاء، ثم یظهره فیملوء [به] الأرض قسطا و عدلاً. کما ملئت جورا و ظلما.۱۱
من صاحب این امر هستم، اما آنکه زمین را پر از عدل میکند همچنانکه پر از جور شده بود، من نیستم. و چگونه من با این ناتوانی جسمی که میبینی میتوانم او باشم. به درستی که قائم کسی است که به هنگام قیامش در سن پیرمردان و با چهره جوانان ظاهر میشود. او از چنان قوت بدنی برخوردار است که اگر دستش را به سمت بزرگترین درختی که بر روی وجود دارد دراز کند آن را از ریشه برمیکند و اگر در بین کوهها فریاد کشد، صخرهها متلاشی میشوند. عصای موسی و خاتم سلیمان، که بر آنها درود باد، با اوست و او چهارمین فرزند من است. خداوند او را تا زمانی که بخواهد در پوشش خود غایب میسازد، سپس او را آشکار میسازد تا زمین را به وسیله او از قسط و عدل آکنده سازد آنچنانکه ]پیش از آن ] از جور و ستم پر شده بود.
همچنین آن حضرت در پاسخ «ابی صلت هروی» که میپرسد:
ما علامات القائم منکم إذا خرج؟
نشانههای قائم شما به هنگام ظهور چیست؟
میفرماید:
علامته أن یکون شیخ السنّ، شاب المنظر، حتّی أنّ الناظر إلیه لیحسبه ابن أربعین سنه أو دونها و إنّ من علاماته أن لایهرم بمرور الأیّام واللیالی، حتّی یأیته أجله.۱۲
نشانه او این است که سن پیران و چهره جوانان دارد، تا آنجا که وقتی کسی او را مشاهده میکند گمان میبرد که چهل سال یا کمتر سن دارد. به درستی که از نشانههای او این است که گذر شب و روز او را پیر و سالخورده نمیسازد تا زمانی که اجل او فرا رسد.
آن حضرت در روایت دیگری به توصیف جمال نورانی امام دوازدهم پرداخته، میفرماید:
بأبی و أمّی سمیّ جدّی، صلیاللّه علیه و آله، و شبیهی و شبیه موسی بن عمران، علیهالسلام، علیه جیوب النور یتوقّد من شعاع ضیاء القدس.۱۳
پدر و مادرم به فدای او که همنام جدّم، شبیه من و شبیه موسی بن عمران است. بر او نوارهای نورانی است که از پرتو نور قدس روشنایی میگیرد.
۴. غیبت و نهان زیستی امام مهدی(ع)
امام رضا(ع) نیز چون دیگر اجداد طاهرینش موضوع غیبت آخرین حجت حق را پیشبینی و شیعیان را برای برخورد با این پدیده آماده نموده است. در یکی از روایاتی که «حسن بن علی بن فضال» از آن حضرت نقل کرده، در این زمینه چنین میخوانیم:
کأنّی بالشیعه عند فقدهم الثالث من ولدی کالنعم یطلبون المرعی فلا یجدونه. قلت له: ولم ذاک یا ابن رسولاللّه؟ قال: لأنّ إمامهم یغیب عنهم، فقلت: ولم؟ قال: لئلاّ یکون لأحد فی عنقه بیعه إذا قام بالسیف.۱۴
گویا شیعیان را میبینم که به هنگام فقدان سومین فرزند من،۱۵ مانند گوسفندانی که به دنبال چوپان خود میگردند سرگردانند و او را نمییابند. گفتم: چرا اینگونه است، ای پسر رسول خدا؟ فرمود: زیرا امامشان از آنها غایب شده است. پرسیدم: چرا؟ فرمود: برای اینکه به هنگام قیامش با شمشیر، بیعت هیچکس بر گردنش نباشد.
آن حضرت در روایت دیگری به نقل از رسول گرامی اسلام(ص) میفرمایند:
بأبی ابن خیره الإماء ابن النوبیّه الطیّبه الفم، المنتجبه الرحم... و هوالطرید الشرید الموتور بأبیه و جدّه، صاحب الغیبه یقال مات أوهلک، أیّ واد سلک؟۱۶
پدرم به فدای فرزند بهترین کنیزان، فرزند آن ]کنیز [ اهل نوبه۱۷ که دهانی خوشبو و رحمی نیکنژاد دارد. او رانده شده (دور افتاده)، بیخانمان و کسی است که انتقام خون پدر و جدش گرفته نشده و صاحب غیبت است. گفته میشود: او مرده یا هلاک شده است، در چه سرزمینی سیر میکند؟
همچنین امام هشتم شیعیان(ع) در زمینه غیبت آخرین امام، به نقل از پدران بزرگوار خود از رسول اکرم(ص) چنین روایت میکند:
والذی بعثنی بالحقّ بشیرا لیغیبنّ القائم من ولدی بعهد معهود إلیه منّی حتّی یقول أکثر الناس: ما للّه فی آل محمد حاجه، و یشکّ آخرون فی ولادته. فمن أدرک زمانه فلیتمسّک بدینه ولا یجعل للشیطان إلیه سبیلاً بشکّه فیزیله عن ملّتی و یخرجه عن دینی، فقد أخرج أبویکم من الجنّه من قبل، و إنّ اللّه عزّوجلّ جعل الشیاطین أولیاء الذین لایؤمنون.۱۸
سوگند به آنکه مرا به حق به عنوان بشارت دهنده برگزید، [ امام ] قائم از فرزندان من، براساس پیمانی که ازجانب من برعهده اوست، از دیدهها پنهان میشود تا آنجا که بیشتر مردم میگویند: خدا نیازی به خاندان محمد ندارد. و گروهی دیگر در ولادت او شک میکنند. پس هر کس زمان او را دریابد بایستی به دین او درآویزد و به واسطه شک خود برای شیطان راهی به سوی خود باز نسازد، تا شیطان او را از آئین من زائل و از دین من بیرون نکند. همچنانکه پیش از این پدر و مادر شما را از بهشت بیرون کرد. به درستی که خداوند عزّوجلّ شیطان را سرپرست (ولیّ) کسانی که ایمان ندارند، قرار داده است.
۵. فضیلت انتظار و چشم به راه بودن امام مهدی(ع)
موضوع دیگری که در زمینه باور مهدوی در کلام امام رضا(ع) یافت میشود، موضوع «انتظار فرج» یا چشم به راه گشایش بودن است. آن حضرت در روایات متعددی به موضوع فضیلت انتظار فرج اشاره کردهاند. از جمله در روایتی خطاب به «حسن بن جهم» که از ایشان در مورد «فرج» میپرسد، میفرماید:
أولست تعلم أنّ انتظار الفرج من الفرج؟ قلت: لا أدری إلاّ أن تعلّمنی. فقال: نعم إنتظار الفرج من الفرج.۱۹
آیا میدانی که انتظار فرج [ جزیی ] از فرج است؟ گفتم: نمیدانم مگر اینکه شما به من بیاموزید. فرمود: آری انتظار فرج، جزیی از فرج است.
در روایت دیگری نیز میفرماید:
ما أحسن الصبر و انتظار الفرج أما سمعت قول العبد الصالح: «و ارتقبوا إنّی معکم رقیب»۲۰ «وانتظروا إنّی معکم من المنتظرین»۲۱ فعلیکم بالصبر إنّما یجیء الفرج علی الیأس و قدکان الذین من قبلکم أصبر منکم...۲۲.
چه نیکوست صبر و انتظار فرج، آیا سخن بنده صالح خدا [ شعیب ] را نشنیدی که فرمود: «و انتظار برید که من [ هم ] با شما منتظرم» و «پس منتظر باشید که من [هم] با شما از منتظرانم»، بر شما باد به صبر و بردباری؛ چرا گشایش بعد از ناامیدی فرا میرسد و به تحقیق کسانی که پیش از شما بودند از شما بردبارتر بودند.
و بالاخره در روایت بسیار زیبایی فضیلت انتظار را اینگونه بیان میکنند:
... أما یرضی أحدکم أن یکون فی بیته ینفق علی عیاله ینتظر أمرنا فإن أدرکه کان کمن شهد مع رسول اللّه، صلیاللّه علیه و آله، بدرا، و إن لم یدرکه کان کمن کان مع قائمنا فی فسطاطه...۲۳.
... آیا هیچیک از شما خوش ندارد که در خانه خود بماند، نفقه خانوادهاش را بپردازد و چشم به راه امر ما باشد؟ پس اگر در چنین حالی از دنیا برود مانند کسی است که به همراه رسول خدا(ص) در [نبرد] بدر به شهادت رسیده است. و اگر هم مرگ به سراغ او نیاید مانند کسی است که به همراه قائم ما و در خیمه او باشد.
۶. ظهور امام مهدی(ع)
موضوع دیگری که در روایات رضوی به آن پرداخته شده، موضوع ظهور امام مهدی و آثار و پیامدهای آن است. از جمله در روایتی که «حسین بن خالد» آن را نقل میکند آن حضرت در پاسخ این پرسش که:
یا ابن رسول اللّه و من القائم منکم أهل البیت؟
ای فرزند رسول خدا! قائم شما اهل بیت کیست؟
میفرماید:
قال الرابع من ولدی ابن سیّده الإماء، یطهّر اللّه به الأرض من کلّ جور و یقدّسها من کلّ ظلم، [و هو] الذی یشکّ الناس فی ولادته و هو صاحب الغیبه قبل خروجه. فإذا خرج أشرقت الأرض بنوره [بنور ربّها] و وضع میزان العدل بین الناس فلایظلم أحد أحدا، و هوالذی تطوی له الأرض ولایکون له ظلّ و هوالذی ینادی مناد من السماء یسمعه جمیع أهل الأرض بالدّعاء إلیه یقول: ألا إنّ حجهاللّه قد ظهر عند بیتاللّه فاتّبعوا فإنّ الحقّ معه و فیه و هو قول اللّه عزّوجلّ: «إن نشأ ننزّل علیهم من السماء آیه فظلّت أعناقهم لها خاضعین»۲۴.۲۵
چهارمین از فرزندان من، فرزند سرور کنیزان، کسی است که خداوند به واسطه وی زمین را از هر ستمی پاک و از هر ظلمی پیراسته میسازد و او کسی است که مردم در ولادتش شک میکنند و او کسی است که پیش از خروجش غیبت میکند و آنگاه که خروج کند زمین به نورش [نور پروردگارش] روشن گردد و در میان مردم میزان عدالت را برقرار کند و هیچکس به دیگری ستم نکند واو کسی است که زمین برای او درهم پیچیده میشود و سایهای برای او نباشد و او کسی است که از آسمان ندا کنندهای او را به نام ندا کند و به وی دعوت نماید به گونهای که همه اهل زمین آن ندا را بشنوند، میگوید: «آگاه باشید که حجت خدا در کنار خانه خدا ظهور کرده است پس او را پیروی کنید که حق با او و در اوست» و این همان سخن خدای تعالی است که فرمود: «اگر بخواهیم از آسمان برایشان آیتی نازل میکنیم که در برابر آن به خضوع سر فرود آورند».
۷. دعا به امام مهدی(ع)
میان امام رضا(ع) و امام مهدی(ع) آنچنان پیوند قلبی وجود داشته که آن حضرت از سالها پیش از تولد نسل چهارم خود با بیانهای متعدد و متفاوت او را دعا کرده و نصرت و یاریش را از خداوند طلب کرده است. در یکی از این دعاها چنین میخوانیم:
أللّهمّ أصلح عبدک و خلیفتک بما أصلحت به أنبیائک و رسلک و حفّه بملائکتک و أیّده بروح القدس من عندک و اسلکه من بین یدیه و من خلفه رصدا یحفظونه من کلّ سوء و أبدله من بعد خوفه أمنا یعبدک لایشرک بک شیئا ولاتجعل لأحد من خلقک علی ولیّک سلطانا وائذن له فی جهاد عدوّک و عدوّه واجعلنی من أنصاره إنّک علی کلّ شیء قدیر.۲۶
خداوندا! [امور] بنده و جانشینات را اصلاح کن، آنچنانکه [امور] پیامبران و رسولات را اصلاح کردی؛ او را با فرشتگانت دربر گیر و با روحالقدس از جانب خودت یاری کن؛ در پشت سر و پیش روی نگهبانانی قرار ده که او را از بدی درامان دارند؛ بیم و نگرانی او را تبدیل به امنیت و آرامش کن تا تنها تو را بپرستد و کسی را برای تو شریک نگیرد؛ هیچیک از آفریدگانت را بر ولیّات مسلط مساز؛ اجازه جهاد با دشمان تو و دشمنان خودش را به او عطا کن و مرا از یاران او قرار ده؛ چرا که تو بر همه چیز توانایی.
---------------------------------------------------------------------------
۱ .ر.ک: مؤسسه المعارف الإسلامیه، معجم أحادیث الإمام المهدی علیهالسلام، ج۱ و ۲. در این کتاب ۵۶۰ حدیث که از طریق شیعه و اهل سنت از پیامبر گرامی اسلام(ص) نقل شده جمعآوری شده است که البته این رقم بدون احتساب احادیث مشابه است.
۲ .ر.ک: همان، ج ۳و۴. مجموعه روایاتی که در این کتاب از امام باقر و امام صادق(ع) نقل شده، بدون در نظر گرفتن احادیث مشابه، افزون بر ۴۵۰ روایت است.
۳ .ر.ک: عزیزاللّه العطاردی الخبوشانی، مسند الإمام الرضا(ع)، ج۱، ص۲۲۸-۲۱۶.
۴ .ر.ک: معجم أحادیث الإمام المهدی، علیهالسلام، ج۴، ص۱۷۹-۱۵۳.
۵ .ابو جعفر محمد بن الحسن بن فروّخ الصفّار القمی، بصائر الدرجات، ص۴۸۹، ح۸.
۶ .ر.ک: همان، ص ۴۸۹-۴۸۸، ح۴، ۶ و ۷؛ محمدبن یعقوب الکلینی، الکافی، ج۱، ص۱۷۹، ح۱۱؛ محمدبن علی بن الحسین بن بابویه (شیخ صدوق)، عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۲۷۲، ح۱.
۷ .محمد بن علی بن الحسین بن بابویه (شیخ صدوق)، کمال الدین و تمام النعمه، ج۱، ص۲۶۱؛ عزیز اللّه العطاردی، همان، ص۲۲۱، ح۳۸۵.
۸ .محمدباقر المجلسی، بحارالانوار، ج۵۱ ص۴۳، ح۳۱.
۹ .ر.ک: عزیزاللّه العطاردی، همان، ص۲۲۰، ح۳۸۴، ص۲۲۱، ح۳۸۶.
۱۰.محمد بن علی بن الحسین بن بابویه (شیخ صدوق)، همان، ج۲، ص۳۷۲.
۱۱.همان، ص۳۷۶، ح۷.
۱۲.همان، ص۶۵۲، ح۱۲.
۱۳.همان، ص۳۷۰.
۱۴.همان، ص۴۸۰، ح۴.
۱۵.ظاهرا در اینجا از سوی راوی یا کسانی که از او نقل کردهاند اشتباهی رخ داده است؛ چرا که امام مهدی(ع) چهارمین فرزند امام رضا(ع) محسوب میشود نه سومین فرزند.
۱۶.محمد بن یعقوب الکلینی، همان، ج۱، ص۳۲۳-۳۲۲، ح۱۴؛ محمدباقر المجلسی، همان، ج۵۰، ۲۱، ح۷.
۱۷.«نوبه» ولایتی از بلاد سودان از اقلیم اول، به جنوبی مصر بر کنار رود نیل... هم اکنون نیمی از سرزمین نوبه جزو مملکت مصر و نیم دیگر جزو سودان است (علی اکبر دهخدا، لغتنامه، ج۱۴، ص۲۰۱۵۸-۲۰۱۵۷). مراد از کنیز اهل نوبه (نوبیّه) مادر امام جواد(ع) است.
۱۸.محمدبن علی بن الحسین (شیخ صدوق)، همان، ج۱، ص۵۱.
۱۹.ابو جعفر محمدبن الحسن (شیخ طوسی)، کتاب الغیبه، ص۲۷۶؛ محمدباقر المجلسی، همان، ج۵۲، ص۱۳۰، ح۲۹.
۲۰.سوره هود(۱۱)، آیه ۹۳.
۲۱.سوره اعراف(۷)، آیه ۷۱.
۲۲.عبداللّه بن جعفر الحمیری، قربالاسناد، ص۲۲۴، به نقل از: عزیزاللّه العطاردی، همان، ص۲۱۷، ح۳۷۳.
۲۳.محمدبن یعقوب الکلینی، همان، ج۴، ص۲۶۰، ح۳۴.
۲۴.سوره شعرا(۲۶)، آیه ۴.
۲۵.محمدبن علی بن الحسین (شیخ صدوق)، همان، ج۲، ص۳۷۲، ح۵.
۲۶.ابوجعفر محمدبن الحسن (شیخ طوسی)، مصباح المتهجّد، ص۳۲۶. به نقل از: معجم أحادیث الإمام المهدی(ع)، ح۴، ص۱۷۱
سیره عملى و اخلاقى امام رضا (علیه السّلام)
بى گمان دیده گشودن بر آفتاب کارى ناشدنى است، چونان که پریدن در آسمان بلند
شناخت خدایى مردان برخاسته از بوستان عترت، نه براى هر بال بشکسته اى شدنى ؛ چه آنان که بر آفتاب دیده گشوده اند جز سایه مژگان خویش ندیده و آنها که در آن آسمان پریده اند جز شکسته بالى خویش را نیافته اند.
با این همه شاید بتوان دیده بر پرتویى از آفتاب که بر زاویه اى تابیده است دوخت و در آن نشانها از حقیقت نور یافت که نور، همه یک گوهر است.
با چنین اعترافى به یکى از جنبه هاى پند آکنده حیات امام روى مى کنیم و دست کوتاه خویش را به دریاى ناشناخته کرانه «خوى ستوده امام» فرو مى بریم تا مرواریدى چند برگیریم و فراروى گذاریم:
عبادت امام
براى آنان که بودن را مفهومى جز بنده بودن ندانند، پرستش نه یک «تکلیف»، بلکه معناى زندگى و راز جاودانگى است. در نگاه آنان خدا پرستیدن نه یک واجب است که باید از سر گذراند و برائت ذمّه حاصل کرد، بلکه شهد شیرینى است که باید چشید و در آن روح بودن و ماندن را یافت.
از این روى ، اگر درباره خداپرستى این گونه کسان که امام پیشاپیش همه آنان است سخنى گفته شود سخن از «اندازه عبادت» نیست، بلکه سخن از «چگونگى » است. آنان بنده بودن را مایه افتخار، بندگى کردن را مایه سربلندى ، و سر فرود آوردن در برابر خواست آشکار و پنهان خداوند را اساس سرافرازى شمرند.
این معناى سخن هشتمین امام است که گوید: «به بندگى خدا افتخار مى کنم».
همین حقیقت است که بدخواهان او را ناخواسته بر آن مى دارد که اعتراف کنند او پرستشگرترین همه زمینیان است
و در میان همه فرزندان عبّاس و على علیه السّلام بافضیلت تر، پرهیزگارتر، دیندارتر و شایسته تر از او ندیده اند.
در پرتو توجّه به چنین برداشتى از مفهوم عبادت در نظر امام است که مى توان براى خواندن هزار رکعت نماز در شبانه روز، سجده هاى طولانى پس از نماز صبح، روزه هاى مکرّر، شب زنده داریهاى پر رمز و راز و همدمى همیشگى با قرآن تفسیرى شایسته یافت،
یا به درک حقیقت این سخن نایل آمد که کسى درباره آن حضرت مى گوید: «به خداوند سوگند مردى ندیدم که بیش از او از خدا پروا کند، بیش از او در همه اوقات به یاد خدا باشد، و بیش از او از خدا بترسد».
گوینده این سخن نه کسى از شاگردان او، بلکه فرستاده دستگاه خلافت؛ رجاء بن ابى ضحّاک است که به عنوان گماشته مأمون به مدینه رفته است تا امام را زیرنظر گیرد و با خود به مرو برد. او در ادامه سخن خود مى گوید: «شب هنگام که به بستر مى رفت بسیار قرآن تلاوت مى کرد، و چون بر آیه اى که در آن یادى از بهشت یا دوزخ بود مى گذشت مى گریست و از خداوند بهشت مى خواست و از آتش به او پناه مى جست... چون ثلث آخر شب فرامى رسید از بستر برمى خاست و به تسبیح و تحمید و تهلیل و استغفار مى پرداخت. پس از آن مسواک مى کرد و سپس به نماز شب مى ایستاد. او نماز جعفر طیّار را چهار رکعت به جاى مى آورد و این رکعتها را در شمار رکعتهاى نماز شب مى آورد».
امام براساس همین برداشت هماره با قرآن همدم بود و به گفته ابراهیم بن عباس حتى سخن او، پاسخهایى که مى داد و مثلهایى که مى آورد همه برگرفته از قرآن بود و کتاب الهى را هر سه روز یک بار ختم مى کرد.
او خود در این باره فرمود: «اگر مى خواستم قرآن را در کمتر از سه روز ختم مى کردم. امّا من به هر آیه اى که مى رسم در آن مى اندیشم و در این امر درنگ مى نمایم که درباره چه و به چه هنگام نازل شده و بدین سبب است که آن را در سه روز ختم مى کنم.»
هم بر این اساس است که امام هر برتریى را به تقوا مى داند و حتى به دیگران نیز حق مى دهد که اگر بتوانند بیش از او از تقوا بهره مند شوند از او برتر باشند، چونان که در پاسخ مردى که سوگند یاد کرد او بهترین مردم است، فرمود: «اى مرد! سوگند مخور، برتر از من کسى است که بیشتر تقواى خدا داشته و در برابر او فرمانبردارتر باشد. به خدا سوگند هنوز این آیه نسخ نشده است که برترین شما پرهیزگارترین شماست.»
همو در جایى دیگر نیز فرمود: «اى زید، از خدا بترس که آنچه بدان رسیده ایم تنها به کمک تقوا میسّر شده است.»
او همین تقوا، خداترسى و فرمانبرى را معیار و نشان شیعه بودن نیز مى خواند و به یکى مى گوید: «هر کدام از پیروان ما که خدا را فرمان نبرد از ما نیست، و تو اگر از خدا فرمانبرى از ما خاندان هستى ».
زهد و ساده زیستن
روشن است آن که با خدا چنین پیوندى جانمایه دارد دیگر دل در پى جز او نمى گذارد و جز اویى به دیده وى نیاید تا دلش از آن یاد کند. آن که خدا را یافته و سراى لقاى او را مى شناسد سراى ناپایدار کنونى را جز باتلاقى نمى داند که هر چه به درونش نزدیکتر شوى رهایى از آن دشوارتر و مرگ و نیستى حتمى تر شود.
چنین است که امام دنیا را سرایى آکنده از شرّ و بدى مى شمرد و از شرّ آن به خداوند پناه مى برد و راه رهایى را «زهد و پارسایى » مى بیند و مى فرماید: «به وسیله زهد و بى رغبتى به دنیا نجات از شرّ دنیا را مى جوییم».
محمّد بن عباد مى گوید: «رضا علیه السّلام در تابستان بر حصیر و در زمستان بر پلاس مى نشست و جامه هاى خشن بر تن مى کرد و تنها هنگامى که در جمع مردمان حضور مى یافت جامه رسمى مردمان مى پوشید.»
یک بار سفیان ثورى او را دید که جامه اى از خز بر تن کرده است. او را گفت: «اى پسر پیغمبر! چه خوب بود لباس پایینتر از این مى پوشیدى !» فرمود: «دستت را پیش آر». پس دست او را به گریبان خود برد و او دید که در زیر جامه بوریایى بیش نیست. آنگاه فرمود: «اى سفیان، آن جامه خز براى خلق و این لباس ژنده براى حضرت حق است».
اباصلت هروى نیز درباره آن حضرت گوید: «او غذایى ساده و خوراکى اندک داشت». امام حتى زمانى که رسماً ولیعهد خلافت بود از همان زهد و پارسایى و ساده زیستى جدایى نداشت.
شکایتى که یکى از کنیزان خانه از وضع رفاهى و معیشتى دارد گواه این حقیقت است. آن کنیز که زمانى در خانه مأمون، اندکى در خانه امام رضا علیه السّلام و پس از آن در خانه عبدالله بن عبّاس بوده است این سه دوره را چنین ترسیم مى کند:
«ما در سراى او (مأمون) در بهشتى از خوردنى و آشامیدنى و عطر و دینار بسیار بودیم پس از چندى مأمون مرا به رضا علیه السّلام بخشید و چون به خانه او رفتم همه آن رفاه و خوشى را که داشتم از دست دادم. در آن جا سرپرستى بر ما نظارت داشت که ما را شب بیدار مى کرد و به نماز وامى داشت و این از هر چیز براى ما سخت تر بود و من آرزو مى کردم از خانه او به جایى دیگر روم، تا آن که مرا به عبدالله بن عبّاس بخشید و چون به سراى او رفتم چنان بود که گویا به بهشت درآمده ام».
برخورد با مردم
امام علیه السّلام در برخورد با مردمان چهره راستین اسلام را ترسیم مى کرد، آن هم در عصرى که جلال و شکوه پوشالین دستگاه خلافت از این آیین، سیمایى دیگر ارائه مى داشت.
نخستین نکته این که او دیگران را هم داراى ارزش انسانى مى دانست و از این دیدگاه با آنان برخورد مى کرد. ابراهیم بن عبّاس مى گوید: «هیچ نشنیدم و ندیدم کسى برتر از ابوالحسن رضا علیه السّلام باشد. بر هیچ کس به سخن خویش بى مهرى و ستم روانداشت، سخن هیچ کس را نبرید، هیچ نیازمندى را بى پاسخ نگذاشت، پاى خود در حضور هیچ کس دراز نکرد، در پیش هیچ کس لم نداد، هرگز غلامان و وابستگان خویش را ناسزا نگفت، به گاه خنده قهقهه نزد، بر سفره غلامان و وابستگان خود مى نشست، بسیار در پنهان صدقه مى داد و به دیگران کمک مى کرد.»
او حتى در برخورد با غلامان و خادمان هرگز حاضر نبود کرامت انسانى آنان را نادیده بگیرد و چیزى از حقوق آنان فرو گذارد. او حتّى در ریزترین نکته ها این کرامت را پاس مى داشت.
یاسر خادم آن حضرت مى گوید: امام رضا علیه السّلام به ما فرمود: «اگر بر بالاى سر شما ایستادم و در حال غذا خوردن بودید بلند نشوید تا غذا خوردن را به پایان برید». گاه یکى از ما را مى خواست و چون به او مى گفتند در حال غذا خوردن است مى فرمود: «بگذارید تا غذایش را بخورد.»
او هیچ اندرز گونه اى را که با اصل کرامت انسان ناسازگار باشد نمى پذیرفت و همچنان بسادگى و دورى از تکلّف در برخورد با دیگران ادامه مى داد.
یکى از مردمان بلخ مى گوید: «در سفر امام به خراسان همراه او بودم. روزى سفره غذایى طلبید و همه خدمتکاران و غلامان را بر سر آن سفره گرد آورد. گفتم: جانم به فدایت، خوب بود براى اینها سفره اى جداگانه مى گستردى ! امام فرمود: «خاموش! که خدا یکى است، پدر و مادر در همه ما یکى است و پاداش هر کس نیز به کردارهاى اوست.»
او هرگز از برآوردن نیاز دیگران روى برنتافت و چونان که شیوه این خاندان و سرشت امامان است گشاده دستى و بزرگوارى را به غایت مى رساند، و البته از آن پرهیز داشت که در برابر دادن چیزى به دیگران و برآوردن کارى براى آنان کرامت انسانى را از ایشان بستاند.
داستان آن مرد خراسانى مشهور است که چون از در راه ماندگى خود سخن به میان آورد و از امام کمکى خواست تا پس از رسیدن به شهر خود آن را از جانب ایشان صدقه دهد، به او فرمود تا بنشیند، و پس از آن که اطرافیان رفتند به اندرون رفت و بى آن که به آن خانه بازگردد دست از فراز در درآورد و مرد خراسانى را خواست و دویست دینار به او داد و فرمود: «این دویست دینار را بگیر و خرج راه کن و عوض آن از طرف من صدقه هم نده. بیرون برو که نه من تو را ببینم و نه تو مرا». چون بیرون رفت یکى پرسید: فدایت شوم، کرم و گشاده دستى شما بسیار است، اما چرا از آن مرد روى پوشاندید؟ فرمود: «از بیم آن که مبادا خوارى حاجت خواستن را بدان سبب که حاجت او برآورده ام در چهره اش ببینم. آیا نشنیدى سخن رسول خدا صلّى الله علیه و آله را که فرمود: آن که نیکى خود به مردم را بپوشاند کارش برابر هفتاد حج است.»
مردى چنین گشاده دست است که چون یکى به او مى گوید: مرا به اندازه مردانگى خویش عطا ده، در پاسخ مى فرماید: «این در توانم نیست»، و آن گاه که او مى گوید: مرا به اندازه مردانگى خودم عطا ده مى فرماید: «این شدنى است».
همین امام است که چون تمام دارایى خود را در روز عرفه با تهیدستان قسمت مى کند و کسى مى گوید: چه زیان بزرگى کردى ! در پاسخ مى فرماید: «این زیان نیست، بلکه سود است. آنچه را به وسیله اش پاداش و بزرگوارى فراهم آورده اى زیان مدان».
امام با آن همه گشاده دستى ـکه به جاى خود رواستـهرگز این صفت شایسته را برابرنهاده اسراف و تبذیر و ریخت و پاش نمى داند و از کوچکترین کوتاهى در این باره نمى گذرد، چونان که به گفته خادم آن حضرت یاسر، روزى که غلامان میوه خورده و نیمخورده آنها را دور ریخته بودند برآشفته به آنان مى فرماید: «سبحان الله! اگر از آن بى نیازید کسانى هستند که به آن نیاز دارند؛ آن را به کسى بدهید که نیازمند است».
این شخصیت متعادل است که از سویى در برخورد با فروتران فروتنى مى کند و چون تنها مى شود فارغ از کارهاى رسمى و دولتى اطرافیان خود از کوچک و بزرگ را گرد مى آورد، با آنان سخن مى گوید، با آنان همدم مى شود، و حشمت از خویش فرومى نهد تا با او همدم شوند؛ و از سویى در برابر آن که خود را در ظاهر پرشکوه خلافت آراسته است سربلند و سرافراز مى ایستد و چون از او مى شنود که دوست دارد جامه خلافت را بر تن او کند در پاسخ مى فرماید: «اگر خلافت از آن توست تو را حقّ آن نیست که جامه اى را که خدا بر تنت کرده است بر تن دیگران کنى و اگر خلافت از تو نیست روا نیست آنچه را از تو نباشد به من دهى ». امام در برابر او موضع خویش در برخورد با خویشتن و هم در برخورد با دنیا را چنین ترسیم مى کند:
«به بندگى خدا افتخار مى کنم،
... با بى رغبتى به دنیا، رهایى از شرّ دنیا را مى جویم،
... با دامن درکشیدن از حرامها نایل آمدن به سودهاى حقیقى را امیدوارم،
... و با فروتنى در این سراى ، بلندى نزد خداوند را خواهانم».

سرچشمه دانش
پیشوایان معصوم شیعه هر کدام به نوبه خود سرچشمه کمالات و منبع فضایل و صفات عالی انسانی محسوب میشوند. نه تنها شیعه بلکه افراد و گروههای مختلفی که با آن بزرگان در ارتباط بودهاند به این نکته اذعان دارند. حتی مخالفین و معاندین آنان گاهی در لابلای سخنان خویش این حقیقت را ابراز کردهاند. یکی از کارگزاران حکومتی مامون به نام رجاء بن ضحاک - که مامور آوردن امام هشتمعلیه السلام از مدینه به خراسان بود - میگوید: هنگامی که امام رضاعلیه السلام را به دستور مامون از مدینه به خراسان آوردم، مامون از رفتار و حالات و خصوصیات وی از من سؤالاتی کرد و من آنچه را که در طول سفر و در اوقات شبانه روز از علی بن موسی الرضاعلیه السلام دیده بودم به خلیفه گزارش دادم. مامون به من گفت: «یابن ابی الضحاک! هذا خیر اهل الارض و اعلمهم و اعبدهم فلا تخبر احدا بما شاهدته منه; ای پسر ضحاک! این شخص بهترین، داناترین و عابدترین فرد روی زمین است، آنچه را که از فضائل و مناقب و صفات والای او دیدهای نزد کسی فاش نکن [تا اینکه فضائل او توسط من منتشر شود.]» (۱)
ائمه اطهارعلیهم السلام معدن علم و سرچشمه دانش حکمت و اخلاق و معارف عالی انسانی بوده و به تمام علوم مورد نیاز بشر آگاهی کامل دارند. به فرموده امام هشتمعلیه السلام تمام نیازمندیهای فرزندان آدم در نزد امام معصومعلیه السلام میباشد، و جمیع علوم مختلف بشری نزد آنهاست. (۲)
عالم آل محمد صلی الله علیه و آله
امام کاظمعلیه السلام همواره با اشاره به امام رضاعلیه السلام به فرزندان خویش میفرمود: این برادر شما علی بن موسی، عالم آل محمد است، پس از وی پرسشها و مجهولات خویش را بپرسید و آنچه به شما یاد میدهد آن را حفظ کنید، از پدرم (امام صادقعلیه السلام) چندین بار شنیدم که فرمود: عالم آل محمدصلی الله علیه وآله در صلب توست و ای کاش او را درک میکردم. (۳)
برترین دانشمند
مرحوم شیخ صدوق میگوید: مامون در هر جا که احتمال میداد دانشمندی باشد و توانایی مناظره و مباحثه با امام رضاعلیه السلام را داشته باشد به مجلس خویش دعوت کرده و او را با امام هشتمعلیه السلام وارد بحث مینمود. او در این زمینه تلاشهای فراوانی به عمل آورد که اندیشمندان و نظریهپردازان فرقهها و گروههای مختلف اسلامی و غیر اسلامی در مباحثه علمی بر حضرت رضاعلیه السلام پیروز شوند و این به جهتحسد و کینه باطنی وی نسبتبه آن حضرت بود. اما امام رضاعلیه السلام در تمام آن جلسات و مناظرههای سنگین و پیچیده علمی بر تمام دانشمندان عصر غلبه کرد. آن حضرت با کسی به بحث و مناظره نپرداخت مگر اینکه در پایان، طرف مقابل به فضیلت و برتری و دانش سرشار امام هشتمعلیه السلام اعتراف نمود و در برابر استدلالهای قوی و محکم او سر تعظیم فرود آورد. (۴)
شیخ طبرسی از هروی نقل کرده است که هیچ کس را دانشمندتر از علی بن موسی الرضاعلیه السلام ندیدم و هیچ دانشمندی نیز او را ندید مگر این که همانند من به فضل و دانش او شهادت داد. (۵)
خود امام رضاعلیه السلام در مورد دانش بیکران حضرتش و برتری بر اندیشمندان و متفکرین علوم مختلف میفرماید: «زمانی من در روضه (مسجدالنبیصلی الله علیه وآله) مینشستم و در آن دوران دانشمندان زیادی در مدینه بودند، هرگاه یکی از آنها در پاسخ پرسشی عاجز میگشت و دیگران هم نمیتوانستند از عهده برآیند، همگی به من اشاره میکردند و مسائل مشکل را پیش من میفرستادند و من پاسخ همه آنها را میدادم.» (۶)
آن حضرت در گفتار دیگری میفرماید: «آن گاه که من بر اهل تورات با توراتشان و بر اهل انجیل با انجیلشان و بر اهل زبور با زبورشان و بر صابئین با زبان عبری خودشان و بر هربذان با زبان فارسیشان و بر رومیان با منطق خودشان و بر اصحاب مقالات و اندیشههای مختلف به طریقه خودشان استدلال کنم و آن گاه که هر دستهای را محکوم نمودم و دلیلشان را باطل ساختم و آنان از عقیده و پندارهای خویش دست کشیده و بر گفتار من گرویدند، مامون در خواهد یافت که مسندی که بر آن تکیه زده حق او نیست و در آن هنگام از کرده خود پشیمان خواهد شد.» سپس فرمود: «و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم.» (۷)
نمونههای دانش و اندیشه امام هشتم علیه السلام
سخن گفتن از علوم و اندیشههای بیکران امامان معصوم; آن یکهتازان میدان علم و عمل کار آسانی نیست. ما در این نوشتار به مناسبت ولادت هشتمین کوکب فروزان امامت و در حد مجال به نمونههایی از دانش سرشار و اندیشههای تابناک آن گوهر نبوی میپردازیم.
آشنایی با زبانهای مختلف
شیخ صدوقرحمه الله به نقل از ابوالصلت هروی مینویسد: امام رضاعلیه السلام با هر گروه و ملیتی از مردم با زبان مادری او سخن میگفت. به خدا سوگند او از خود آنها به زبان محلیشان داناتر بود و از خودشان فصیحتر صحبت میکرد. روزی به او گفتم: «یابن رسول الله انی لاعجب من معرفتک بهذه اللغات علی اختلافها، فقال: یا اباالصلت انا حجه الله علی خلقه; و ما کان الله لیتخذ حجه علی قوم و هو لا یعرف لغاتهم او ما بلغک قول امیرالمؤمنینعلیه السلام; اوتینا فصل الخطاب فهل فصل الخطاب الا معرفه اللغات; ای پسر رسول خدا، من از آشنایی شما به این همه زبانهای مختلف در شگفتم! [چطور ممکن استیک انسان به این همه زبانهای رایج و ملتهای مختلف آشنایی کامل داشته باشد؟!] آن حضرت در پاسخ فرمود: ای اباصلت! من حجتخداوند بر تمامی مردم روی زمین هستم، و پروردگار متعال حجت و خلیفه خویش بر قومی نمیگرداند کسی را که زبان و گویش آنها را بلد نباشد، آیا سخن امیرمؤمنانعلیه السلام را نشنیدهای که فرمود: به ما فصل الخطاب عطا شده است و آیا فصل الخطاب غیر از آشنایی به لغات و زبانهای گوناگون، چیزی دیگر است؟!» (۸)
خبر از آینده
کلیم بن عمران میگوید: به امام رضاعلیه السلام گفتم: از خداوند بخواه برایت فرزندی عطا کند. حضرت فرمود: «من صاحب فرزندی خواهم شد و او وارث و یادگار من خواهد بود.» بعد از مدتی امام جوادعلیه السلام به دنیا آمد، حضرت رضاعلیه السلام به اصحابش فرمود: «فرزندی به دنیا آمد که شبیه موسی بن عمران شکافنده دریاست و مانند عیسی بن مریم مادرش پاک و مطهر است.» (۹)
همچنین صفوان بن یحیی نقل میکند: روزی نزد امام هشتمعلیه السلام نشسته بودم که حسین بن خالد صیرفی وارد شد. وی به قصد مشورت و نظرخواهی به امام رضاعلیه السلام گفت: میخواهم سفری به منطقه عریض داشته باشم. حضرت فرمود: «آن جایی را که به عافیت و امنیت و سلامتی دسترسی داری ترک نکن.» (یعنی به سفر نرو که احتمال خطر هست.) او از گفتار امامعلیه السلام قانع نشد و به قصد سفر به عریض به راه افتاد، اتفاقا در راه با دزدان و راهزنان مواجه شده و تمام اموال و داراییهایش به سرقت رفت و راستی گفتار حضرت بر او روشن گردید. (۱۰)
استدلال قرآنی
حضرت رضاعلیه السلام هنگامی که در یکی از مناظرات خویش در مجلس مامون، جایگاه والای عترت پیامبرصلی الله علیه وآله را با استدلال به آیات قرآن تشریح میکرد; در ضمن شمارش آیاتی که در مورد فضیلت اهل بیتعلیهم السلام است، چنین فرمود: «اما هفتمین آیه این است: «ان الله و ملائکته یصلون علی النبی یا ایها الذین امنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما»; (۱۱) «خدا و فرشتگانش بر پیامبر درود میفرستند، ای کسانی که ایمان آوردهاید بر او درود فرستید و سلام گویید و کاملا تسلیم فرمان او باشید.»
مسلمانان گفتند: یا رسول الله! ما معنی تسلیم را فهمیدیم که باید تسلیم فرمان شما باشیم، اما چگونه صلوات بگوئیم. فرمود: بگوئید: «اللهم صل علی محمد و آل محمد کما صلیت علی ابراهیم و آل ابراهیم انک حمید مجید.»
سپس امام رضاعلیه السلام خطاب به حاضرین مجلس فرمود: آیا در این سخن خلافی هست؟ گفتند: نه. در این هنگام مامون گفت: این سخن اجماعی است و هیچ اختلافی در میان امت اسلام نیست. آیا در مورد آل و فضیلت آل محمد، سخنی واضحتر و صریحتر میتوانید از قرآن بیان کنید؟ حضرت رضاعلیه السلام فرمود: بلی، شما به من بگویید، آیه شریفه «یس، والقرآن الحکیم، انک لمن المرسلین علی صراط مستقیم»; (۱۲) «یس! سوگند به قرآن حکیم که تو قطعا از رسولان خداوند هستی و بر راهی مستقیم قرار داری.» مقصود از «یس» چیست؟
دانشمندان مجلس گفتند: «معنی یس، محمدصلی الله علیه وآله است و کسی در آن شکی ندارد.» امام هشتمعلیه السلام فرمود: «در این آیه خداوند متعال بر محمد و آل محمد فضیلتی عطا کرده است و کسی را یارای درک حقیقت آن نیست مگر از راه تعقل و اندیشه، برای اینکه خداوند متعال در کتاب مقدس خویش، به غیر از انبیاءعلیهم السلام بر هیچ کس سلام و درود نفرستاده و و «سلام علی موسی و هارون» (۱۵) و در هیچ جای قرآن نفرمود: سلام علی آل نوح و سلام علی آل ابراهیم و سلام علی آل موسی و هارون. فقط فرمود: «سلام علی آل یس» (۱۶) یعنی آل محمد صلوات الله علیهم.» مامون بعد از شنیدن این بیان عالی و استدلال قرآنی، خطاب به حاضرین مجلس گفت: «اکنون فهمیدم که شرح این آیات و بیان آنها در نزد معدن نبوت و اهلبیت پیامبرصلی الله علیه وآله میباشد.» (۱۷)
حضرت رضاعلیه السلام در همان مجلس، در شمار آیاتی که برای فضیلت و برتری اهلبیتعلیهم السلام نقل میکرد آیه «فسئلوا اهل الذکر ان کنتم لاتعلمون»; (۱۸) «اگر نمیدانید از آگاهان بپرسید.» را تلاوت کرده و فرمود: «ما اهل ذکر هستیم، اگر نمیدانید از ما خانواده بپرسید.» دانشمندانی که در مجلس حضور داشتند گفتند: «مقصود خداوند در این آیه از اهل ذکر یهود و نصاری هستند. » امام هشتم فرمود: «سبحان الله! اگر ما پرسیدیم، و آنها هم به دین خودشان دعوت کردند و گفتند: دین ما بهتر از دین اسلام است، آیا چنین کاری بر ما جایز است؟» مامون پرسید: «یا اباالحسن! ممکن است این سخن را بشکافید و شرح دهید، تا خلاف ادعای اینها ثابتشود؟» حضرت رضاعلیه السلام فرمود: «بلی، ذکر، رسول الله است و ما (اهلبیت) اهل آن حضرت هستیم و این نکته در کتاب خدا بیان شده است.
آن جا که در سوره طلاق میفرماید: «فاتقوا الله یا اولی الالباب الذین امنوا قد انزل الله الیکم ذکرا رسولا یتلوا علیکم آیات الله مبینات»; (۱۹) «از مخالفت فرمان خداوند بپرهیزید، ای خردمندانی که ایمان آوردهاید! زیرا خداوند ذکر را بر شما فرستاده، رسولی که آیات روشن خدا را بر شما تلاوت میکند.» پس ذکر، رسول الله است و ما هم اهل ذکر هستیم.» (۲۰)
نظریه شرطیسازی در تربیت
امروزه در علوم روانشناسی و تربیتی نظریه شرطی سازی جایگاه ویژهای یافته است. نظریهپردازان این علوم اعتقاد دارند که شرطیسازی یکی از روشهای موثر در ایجاد زمینههای رشد و تربیت افراد در وصول به اهداف عالی تربیتی است. برای توفیق بیشتر در ایجاد عادات و سجایای پسندیده در کودکان و نوجوانان میتوان از این شیوه کارآمد بهره گرفت. به عنوان مثال ربط دادن خوشیها و شادکامیهای زندگی با اهداف مطلوب و مورد نظر مربیان میتواند متربیان را به طور غیر مستقیم به سوی خواستههای مورد نظر مربی سوق دهد. حضرت رضاعلیه السلام در گفتاری حکیمانه به این روش اشاره کرده و فرمود: «بروا اهالیکم و اولادکم جمعه الی جمعه; (۲۱) جمعه به جمعه (در روزهای جمعه) به همسر و فرزندان خویش نیکی کنید.»
برای این که بتوانیم روز جمعه را در نظر اعضای خانواده خوشایند و زیبا و دوستداشتنی جلوه دهیم میتوانیم در آن روز به آنها بیشتر توجه کرده و با تامین نیازهای مادی و رفاهی و عاطفی آنان به این خواسته تربیتی اسلامی به طور غیر مستقیم نائل شویم.
البته نیکی کردن به خانواده همیشه خوب است، اما امام هشتمعلیه السلام که به نیکی کردن در روز جمعه تاکید و تصریح میکند، برای این است که روز جمعه یکی از اعیاد مسلمین و روز شادی و نشاط است و خانواده یک فرد مسلمان باید خاطره خوش و با نشاطی از آن روز داشته باشد و با رسیدن جمعه ناخودآگاه مسرور و شادمان گردد. مدیر یک خانواده میتواند غیر مستقیم با نیکی کردن و توسعه بیشتر به رفاه خانواده در روز جمعه، این شادی و نشاط را به کانون گرم و صمیمی خانواده خویش به ارمغان آورد.
بهداشت و تغذیه
از آن حضرت در مورد تغذیه مناسب و سلامت افراد سخنان ارزندهای به ما رسیده است که به مواردی اشاره میکنیم: محمد بن سنان نقل کرده است که امام رضاعلیه السلام فرمود: «همسران باردارتان را کندر دهید، اگر فرزند آنها پسر باشد، پاکیزه قلب و دانشمند و شجاع خواهد شد و اگر دختر باشد، خوش اخلاق و زیبا میشود و مورد توجه شوهر آیندهاش خواهد بود.» (۲۲)
بدیهی است که این نوع خوراکیها علت تامه پدید آمدن این صفات نیستبلکه عوامل دیگری نیز در این مورد دخالت دارند.
در سیره تربیتی امام رضاعلیه السلام علاوه بر تاکید بر سایر ابعاد معنوی انسان، به رعایتبهداشت و تغذیه سالم و نیز سایر عوامل غیر مادی مؤثر در سلامتی مانند صدقه و عقیقه توجه خاصی شده است.
آن حضرت، در بخشی از مطالبی که برای مامون نوشته است میفرماید: «والعقیقه عن المولود للذکر و الانثی واجبه و کذلک تسمیته و حلق راسه یوم السابع و یتصدق بوزن الشعر ذهبا او فضه و الختان سنه واجبه للرجال; عقیقه برای پسر و دختر، نامگذاری، تراشیدن موهای سر نوزاد در روز هفتم و معادل وزن موها طلا و یا نقره صدقه دادن لازم است و ختنه پسر بچهها واجب است.» (۲۳)
آن حضرت در سخن دیگری به نقل از پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود: «فرزندانتان را در روز هفتم ختنه کنید، زیرا ختنه باعث پاکی بیشتر و رشد سریعتر آنان میشود.» (۲۴)
تغذیه سالم و مقوی را امام رضاعلیه السلام در مورد فرزندش نیز عملا مراعات میکرد. یحیی صنعانی میگوید: در منا به محضر امام رضاعلیه السلام وارد شدم، دیدم که جوادعلیه السلام در دامان حضرت نشسته و حضرت به او موز میدهد. (۲۵)
تفکر سیاسی
الف) صفوان بن یحیی میگوید: پس از شهادت حضرت امام کاظمعلیه السلام، حضرت امام رضاعلیه السلام خطبه خوانده و امامتخود را آشکار ساخت، ما از عواقب این امر ترسیدیم، به حضور حضرت رضاعلیه السلام رفتم و عرض کردم: «شما جریان امامتخود را آشکار نمودید و ما از گزند این طاغوت (هارون) ترس داریم.»
امام فرمود: «او هر چه سعی دارد انجام دهد، قدرت تسلط بر من نخواهد یافت.»
صفوان میگوید: بعدا ما از منبع موثقی دریافتیم که یحیی بن خالد برمکی (وزیر هارون) به هارون گفت: این علی پسر موسی بن جعفرعلیهما السلام برای خود ادعای امامت میکند. هارون در پاسخ وی گفته است: آنچه که در مورد پدرش انجام دادیم نتیجه نگرفتیم، آیا میخواهی همه آنها را بکشیم؟!» (۲۶)
ب) امام هشتمعلیه السلام با هوشیاری و دوراندیشی خاص توانستبعد از مرگ هارون و در دوران نزاع فرقهها و آشوبهای سیاسی و فرهنگی و کشمکشهای سیاسی میان امین و مامون، به ارشاد و تعلیم و تربیت افراد همت گمارد و حتی بعد از استقرار حکومت مامون، آن حضرت با موضعگیریهای حکیمانه نقش تربیتی خویش را ادامه داد.
مامون که در میان خلفای عباسی از همه داناتر و زیرک بود، از علوم مختلف عصر خویش آگاهی داشت و از تمام استعدادهای موجود برای پیشبرد قدرت خویش بهره میگرفت. وی با چهره عوام فریب و شیطانی خود طرحهای حساب شدهای را برای شکستن قداست و عظمت امام هشتمعلیه السلام پیریزی میکرد. یکی از نقشههای شوم وی طرح مساله ولایتعهدی بود که در آن اهداف مختلفی همچون درهم شکستن معنویت و قداست امامان شیعه، مشروعیتبخشیدن به حکومتخودکامه خویش، تخطئه شیعیان، کنترل مرکز مبارزات مخالفین، جدایی بین امام و مردم و سایر موارد را پیشبینی کرده بود.
حضرت آیت الله خامنهای در پیامی که به نخستین کنگره جهانی حضرت رضاعلیه السلام صادر نموده استبه بعضی از علل این طرح و توضیح اهداف آن پرداخته و میفرماید: «در این حادثه، امام هشتم علی بن موسی الرضاعلیهما السلام در برابر یک تجربه تاریخی عظیم قرار گرفت و در معرض یک نبرد پنهان سیاسی که پیروزی یا ناکامی آن میتوانستسرنوشت تشیع را رقم بزند، واقع شد. اما امام هشتم با تدبیری الهی بر مامون فائق آمد و او را در میدان نبرد سیاسی که خود به وجود آورده بود به طور کامل شکست داد و نه تنها تشیع ضعیف یا ریشهکن نشد بلکه حتی سال دویست و یک هجری یعنی سال ولایتعهدی آن حضرت، یکی از پربرکتترین سالهای تاریخ تشیع شد و نفس تازهای در مبارزات علویان دمیده شد و این همه به برکت تدبیر الهی امام هشتمعلیه السلام و شیوه حکیمانهای بود که آن امام معصوم در این آزمایش بزرگ از خویشتن نشان داد.» (۲۷)
همچنین تدبیرهای موفق و اندیشههای روشن آن حضرت در قضایای دیگری نیز به چشم میخورد. مثلا تیزبینی و هوشیاری سیاسی آن حضرت در نماز عید به وضوح روشن است. با اینکه طراح این مراسم خود مامون بود و حضرت با پیشنهاد وی به مصلی میرفت اما حرکت هوشمندانه و روشنگر امام رضاعلیه السلام به گونهای بود که مامون دستور جلوگیری از اقامه نماز را صادر کرد.
حسن ختام
امام رضاعلیه السلام هنگام عزیمتبه خراسان در مسیر خود به نیشابور رسید، جمعیتبسیاری از آن حضرت استقبال کردند، هنگامی که خواستبه سوی «مرو» برود، جماعتی از علمای اهل تسنن بر سر راه آن حضرت آمدند تا آن حضرت را زیارت کنند و خواستند تا حدیثی از آباء گرامش که صاحبان اندیشه توحیدی بودند نقل کند، امام دستور داد پرده را کنار زدند، مردم در حال هجوم بودند و سر و صدا میکردند، امام از مردم خواست تا ساکت گردند، آنگاه فرمود: «پدرم از پدرش تا امیرالمؤمنین علیعلیه السلام و او از پیامبرصلی الله علیه وآله و او از جبرئیل نقل کرد که خداوند فرمود: «کلمه لا اله الا الله حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی; کلمه توحید، حصار محکم من است، هر کس داخل آن گردید، از عذاب من ایمن خواهد شد.» امام بعد از اندکی تامل به آنها فرمود: این موضوع شروطی دارد. «و انا من شروطها; پذیرش امامت من از جمله شرایط آن است.» ۲۰ هزار و به نقلی ۲۴ هزار نفر این سخن را نوشتند. (۲۸)
--------------------------------------------------------------------------------------
۱) عیون اخبار الرضاعلیه السلام، ج ۲، ص ۱۸۲.
۲) همان، ج ۱، ص ۱۶۹.
۳) اعلام الوری، ج ۲، ص ۶۴; بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۰۰.
۴) عیون اخبار الرضاعلیه السلام، ج ۱، ص ۱۵۲.
۵) اعلام الوری، ج ۲ ،ص ۶۴; کشف الغمه، ج ۲، ص ۳۱۷.
۶) کشف الغمه، ج ۲، ص ۳۱۷; بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۰۰.
۷) بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۷۴.
۸) عیون اخبار الرضا، ج ۲، ص ۲۳۰.
۹) بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۵.
۱۰) عیون اخبار الرضا، ج ۲، ص ۲۳۲.
۱۱) احزاب / ۵۶.
۱۲) یس / ۱ - ۴.
۱۳) صافات / ۷۹.
۱۴) صافات / ۱۰۹.
۱۵) صافات / ۱۲۰.
۱۶) صافات / ۱۳۰.
۱۷) عیون اخبار الرضاعلیه السلام، ج ۱، ص ۱۸۵; تفسیر صافی، ج ۴، ص ۱۲۴.
۱۸) انبیاء / ۷.
۱۹) طلاق / ۱۰.
۲۰) عیون اخبار الرضاعلیه السلام، ج ۱، ص ۱۸۷.
۲۱) فقهالرضا، ص ۴۰۷.
۲۲) وسائل الشیعه، ج ۱۵، ص ۱۳۶.
۲۳) عیون اخبار الرضاعلیه السلام، ج ۲، ص ۱۲۳.
۲۴) بحارالانوار، ج ۱۰۱، ص ۱۱۲.
۲۵) الکافی، ج ۶، ص ۳۶۰.
۲۶) سوگنامه آل محمدصلی الله علیه وآله، ص ۱۱۰.
۲۷) پیام به نخستین کنگره جهانی حضرت رضاعلیه السلام.
۲۸) اعیان الشیعه، ج ۲، ص ۱۸
شرح حدیث راس الجالوت
امام در نیشابور
این ماجرا را تقریبا تمام کتابهایى که به احوال امام رضا(ع) و جریانهاى خط سیرش به «مرو» پرداختهاند، نقل کردهاند.
هنگام ورود به نیشابور دو حافظ قرآن به نامهاى «ابوزرعه رازى» و «محمد بن اسلم طوسى» همراه با تعداد بیشمارى از دانشجویان سر راهش را گرفتند تا چشمشان به جمال رویش روشنى گیرد. مردم بسیارى به استقبال آمده بودند، برخى فریاد مىزدند، برخى دیگر از خوشحالى جامه خود را بر تن مىدریدند، عدهاى روى زمین در مىغلتیدند، عدهاى هم سم استر امام را در آغوش مىکشیدند و بالاخره جمعى نیز گردنها را به سوى سایبان محملش کشیده، هر کس به نحوى احساسات خود را ابراز مىکرد.
روز به نیمه رسید و از چشمان مردم همچنان سیل اشک سرازیر بود. بالاخره چند تن از راهنمایان فریاد برآوردند که: «اى مردم، همه سکوت اختیار کرده گوش فرا دهید. پیغمبر اسلام(ص) را با ازدحام بر گرد فرزندش آزار مدهید. . . »
در آن هنگام امام(ع) حدیثى را با ذکر سلسله سند طلائیش که مشهور است، براى مردم چنین بازگو کرد:
خدا مىفرماید: «کلمه توحید یعنى لا اله الا الله دژ من است، هر کس وارد این دژ شود، از عذاب ایمن است».
امام این را بگفت و مرکبش از جا حرکت کرد، آنگاه دوباره سر از سایبان مرکب بیرون آورده افزود: «اما با رعایتشروط آن که من خود از جمله شروط آن هستم».
در آن روز تعدادى بالغ بر بیست هزار نفر قلم و دوات به دست داشتند که حدیث امام را مىنوشتند. آرى، و بدینگونه مورخان رویداد معروف نیشابور را یادداشت کردهاند. (۱)
سند ولایتعهدى که مامون آن را به خط خویش نوشته، ضمن تعبیرهایى بازگو کننده موقعیت و سجایا در شخصیت امام است.
مثلا مامون چنین مىنویسد: «. . . چون او بدید فضیلت درخشانش، واکنش چشمگیرش، پارسایى برجستهاش، زهد سرهاش، کنارهگیریش از دنیا، و خلاصه خویشتنداریش از مردم را و بر وى (مامون) ثابت گردید اخبارى که پیوسته درباره او با هماهنگى مضمون شنیده مىشد، زبانهایى که بر او اتفاق سخن داشتند، و چون در او فضیلت را به حد عالى، زنده و کامل یافت. . . »
و به نوشته النجوم الزاهره، امام رضا «سرور بنى هاشم و گرانقدرترین آنها در زمان خود بود. مامون او را بسیار گرامى مىداشت، در برابرش بسى کرنش مىکرد. . . » (۲)
-----------------------------------------------------------------------------------------------
(۱) این موضوع در مجله مدینه العلم (سال اول، ص ۴۱۵) از صاحب تاریخ نیشابور و از المناوى فى شرح الجامع الصغیر نقل کرده. این داستان در کتابهاى زیر نقل شده است: الصواعق المحرقه / ص ۱۲۲ - حلیه الاولیاء / ۳ / ص ۱۹۲ - عیون اخبار الرضا / ۲ / ص ۱۳۵ - امالى صدوق / ص ۲۰۸ - ینابیع الموده / ص ۳۶۴ و ۳۸۵ - بحار / ۴۹ / ص ۱۲۳، ۱۲۶، ۱۲۷ - الفصول المهمه، ابن الصباغ / ص ۲۴۰ - نور الابصار / ص ۱۴۱. کتاب مسند الامام نیز آن را از این کتابها نقل کرده است: التوحید، معانى الاخبار، کشف الغمه / ۳ / ص ۹۸. این داستان در بسیارى از کتابهاى دیگر نیز ذکر شده منتها برخى جمله «به شروط آن و من از این شروط هستم» را حذف کردهاند که دلیلش براى ما روشن است.
(۲) النجوم الزاهره / ۲ / ص ۷۴.
کتاب: زندگى سیاسى امام هشتم، ص ۹۴

زیارت چیست؟
یک روح حساس و ظریف
وقتی که روح ظریف و حساس باشد، اگر کسی در گوشهای از جامعه اسلامی گناه کند، این روح از گناه آن فرد متأثر میشود و استغفار میکند، نه به خاطر اینکه گناهی کرده است، به دلیل آنکه روحش بر اثر گناه افراد صدمه دیده است. اگر یکی از شیعیان یک جسارت یا گناهی کرده باشد، توبه و استغفارش را اهل بیت(علیهمالسلام) میکنند چون روح آنها ظریف و حساس است و متأثر میشوند. روح در آن جایی که زندگی میکند مرتباً از دیگران اثر دریافت میکند به این دلیل است که میگویند جامعهی سالم و نیز هم نفس و هم صحبت سالم پیدا کنید.
به امیرالمؤمنین(ع) خبر میدهند که در گوشه مملکت مثلاً کسی برخلاف شئونات انسانی و اسلامی کاری کرده است. حضرت میفرمایند: «اگر کسی این حرف را بشنود و بمیرد من مذمتش نمیکنم». امام علی(ع) نه گناهی کرده و نه مسئولیتی دارد و نه کسی او را عقاب میکند. اما روح این موجود لطیف متأثر از فضایی است که در آن قرار گرفته. بنابراین یکی از مقولهها در تربیت، مقوله مجالست است.
زیارت یک ملاقات دو طرفه
نکته دیگری که باید گفت این است که زیارت یک ملاقات دو طرفه است. اگر شما نامهای را برای دوستان بنویسی و با پست به دستش برسانی، میگویند: نامه دادهای. نامه ارسال کردن یک طرفه است. اما زیارت یک ملاقات دو طرفه است. یعنی وقتی شما به زیارت ابیعبدالله(ع) میروی تنها تو نیستی که ایشان را زیارت میکنی، او هم شما را میبیند. وقتی به زیارت امام رضا(ع) میروی، فقط شما نیستی که به آنجا میروی و میبینی، ایشان نیز شما را میبینند. «اشهد انک تشهد مقامی و تسمع کلامی و ترد سلامی» سلامم را جواب میدهی، حرفهایم را میشنوی (اصلاً داری مرا میبینی). چه لذتی بیشتر از اینکه آدم در زمانهایی حس کند که ائمه(ع) دارند نگاهش میکنند؟! دست و چشم حمایتی آن ولی الله اعظم هوایش را دارد. همه چیز از همین یک نگاه حاصل میشود.
زیارت در روایات
زیارت در لغت عبارتست از تمایل و میل کردن به سمت ذاتی مبارک و روحانی، خواه از نزدیک باشد و خواه از دور، چه با گرایش قلبی و چه با قصد و نیتی دیگر و در اصطلاح دینی تمایلی است که افزون بر میل و حرکت حسی، گرایش قلبی نیز نسبت به زیارت شونده یافته باشد.
بنابراین اکرام و تعلیم قلبی باید با انس روحی و فکری همراه باشد و این معنا در مرتبهی بالاتر توجه روحی، قلبی و اخلاقی و عملی نسبت به زیارت شونده است.
بدون تردید زندهترین و مؤثرترین راه برای شناخت و ایجاد ارتباطی فکری و قلبی، زیارت است. با حضور زائر در حرم، زیارت صدق میکند اما حقیقت آن است که این پیوند روحیست و مشتاقانه تحقق نمییابد مگر این که آدمی به شناخت و معرفت نسبت به امام خویش رسیده باشد.
زیارت خاستگاه اعتقادی و فقهی دارد که در تحکیم مبانی اعتقادی نیز نقش بسزایی را ایفا میکند. زائر ارکان اعتقادی خود را در زیارت باز مییابد.
از همین روست که برخی از بزرگان، فقها و معصومین(ع) بر اهمیت زیارت تأکید ویژهای داشتهاند که گزیدهای چند از سخنان و احادیثشان را بر میشماریم.
سید عبدالاعلی سبزواری(ره) در کتاب مهذب الاحکام بیان میکند: «اگر فتوا بر وجوب زیارت مشکل باشد قطعاً مستحب موکد بودن آن از متون دینی و روایات فراوانی که از شیعه و سنی و فرقیین نقل شده است به خوبی قابل مشاهده است. »
امام رضا(ع) نیز میفرمایند: «هر امامی پیمانی بر گردن شیعیان و دوستانش دارد یکی از شرایط وفای به عهد و نیکو ادا کردن آن، زیارت مزار آنان است. پس هرکس با رغبت به زیارت آنان برود و زیارتشان کند و آن چه را که امامان بدان رغبت داشتهاند تصدیق کند، در روز قیامت امامان شفاعت کنندگانشان خواهند بود.»
امام باقر(ع) نیز در همین زمینه میفرمایند: هرکس مزار آل محمد(ص) را زیارت کند و با این کار بخواهد نسبت به پیامبر اکرم(ص) صله رحم به جای آورد گناهانش پاک میشود مانند روزی که از مادر زاده شده است.
به راستی دلیل این همه توصیه و تأکید ائمه اطهار(ع) و علما بر زیارت چیست؟
مهمترین دلیلی که ائمه، مسلمانان را تشویق به زیارت کردهاند آثار زیارت است که در این باب وصیت حضرت رسول اکرم(ص) به ابوذر خواندنی است: «ای ابوذر به تو وصیتی میکنم، این وصیت را نگهدار شاید خدا تو را به دلیل رعایت این وصیت بهرهمند گرداند؛ به زیارت قبور برو تا آخرت را به یاد تو آورد. » و یا در جایی دیگر میفرمایند: وقتی به زیارت قبری میروی سلام کن تا درس عبرت تو شود. افزون بر این زیارت مایهی مودت و دوستی است که نسبت به مؤمنان اجری عظیم و ثوابی کثیر دارد. از دیگر آثار زیارت میتوان ارزیابی و خودسازی را برشمرد. هدف غائی همهی عبادات تزکیهی نفس است و آماده کردن روح برای معرفت کردگار و اولیاءاش که البته با زیارت روح از گسترهی محبس تن بودن خویش رها و در عرصهی ملکوت عروج میگیرد.
اولیای الهی که در دنیا مایهی برکت و خیر بودند و مردم با زیارت آنها و ملاقات حضوری در زمان حیاتشان از دامنهی بیکران فیوضاتشان بهرهها میبردند، بعد از وفاتشان نیز نه تنها این خیررسانی قطع نمیشود بلکه به دلیل این که به مرحلهی بالاتری از کمال میرسند و قدرت و قوت مییابند قلمروی این فیوضات گستردهتر میشود.
«لزوم رعایت آداب زیارت»
بیتردید برای هر کار و شأنی ادب و آیینیست که با رعایت آن ارزش آن کار بیشتر و میزان تأثیر و ماندگاری آن افزونتر خواهد شد. از سوی دیگر زیبایی هر عملی در گرو حفظ ادب آن است. این ملاک و قاعده هم در امور معنوی و فراطبیعی صدق میکند و هم در امور مادی و طبیعی، البته ضرورت آن در امور معنوی بیشتر احساس میشود، از این رو برای حقایق دینی ضمن تفسیر آن اسرار و حکمی ذکر میکنند و آداب و آئینی بر میشمارند.
بدیهی است که ادب هر شیء رعایت حدود و جوانب آن با همهی دقایق و ظرایف آن است و این خود بهترین نوع حرمت نهادن به آن حقیقت و عمل است ضمن این که تأدب و ادبورزی از خصلتهای نیکو، پسندیده، انسانی و دینی است.
آنان که با رعایت حدود و آداب به زیارت میروند بهرهای بیشتر و لذت افزونتری میبرند ضمن این که لطایف و دقایقی در همین آداب نهفته است که با التفات به آن ابواب دیگری از علوم و معارف برای انسان گشوده میشود.
زیارت نوعی هجرت است و زائر در واقع مهاجر به سوی خدا و رسول اوست. کسی که قصد زیارت و حرکت به سوی امام داشته، قلب و عمل و عقل خود را متوجه حریم و ساحت احکام میکند به یک نوع هجرت پرداخته و خود را برای یک محیط و دامنهی دیگر آماده میکند. از این رو باید کاملاً از محیط و اطراف خود جدا و کنده شده و با قصد و آهنگ هجرت سفر را آغاز کند، که این خود از آداب زیارت است که به صورت مکرر در زیارتنامهها آمده است. در زیارت رسول گرامی اسلام(ص) عرض میکنیم: «ای رسول خدا! به عنوان مهاجر به سوی شما آمدهام و من با این عمل آنچه خداوند در حق شما از قصد کردن به سوی شما بر من واجب کرده است اجرا میکنم.»
ماهیت سفرهای زیارتی با سفرهای دیگر متفاوت است و اساساً بزرگان دینی ما کتاب «آداب سفر» را در کنار کتاب «آداب زیارت» تنظیم کردهاند تا به این امر التفات دهند که خصایص و ویژگیهای سفرهای زیارتی با جریان زیارت سازگار است و اگر زائر بخواهد در زیارت خود موفق باشد، باید سفر زیارتی خود را تصحیح و نیت خود را اصلاح کند، لذا زائر باید اجمالاً با آداب سفر زیارتی خویش آشنا باشد. سفرهای زیارتی گرچه با سفرهای دیگر از نظر شکل و صورت ظاهری یکسان است ولی از نظر سیرت و معنا متفاوت است؛ در سفرهای تفریحی انسان برای انبساط خاطر و آسایش روان و شادابی تن سفر میکند و طبعاً در مقام عمل این نشاط و شادابی خود را مینمایاند و انسان با وجد و طرب مجدداً کار را آغاز میکند، لیکن در سفرهای زیارتی همین شادی و فرح و انبساط خاطر جان برای روح است.
اینگونه از سفرها زمینهی تقویت ارکان ایمان و پایههای اعتقادات و از بین برندهی ملامتهای جان و آرامش نفس و روان است. همانگونه که در سفرهای تفریحی انسان باید خود را از تعلقات و وابستگیها جدا سازد تا با پیوند با طبیعت و محیط اطراف لذتی برده و سفر برای او خوش و گوارا باشد در سفرهای زیارتی نیز باید خود را از تعلقات و نفسانیات جدا ساخته و از گرایشها و تمایلات دنیایی دور بدارد تا لذت معنوی سفر را درک کند وقتی ره آورد سفر زیارتی حلاوت جان و ذکاوت نفس است و رهایی از سختیهاست قطعاً این سفر لذتآفرین و جانفزاست.
آداب زیارت همه بیانگر این است که سفر زیارتی از آن جهت که مقدمهای برای وصول به جایگاه منیع و مقام رفیع قرب الهی است باید با تمهیدات و آمادگی خاصی همراه باشد به گونهای که اگر این ارادت و ساز و برگها فراهم نباشد چه بسا بهرهی کافی و لازم از سفر برده نشده جز سختی سفر و باختن مال چیزی در پی نداشته باشد.
زائر باید با تمایل قلبی و ذهنی که پیدا کرده با انجام آداب و سنن زیارت آهسته خود را به حریم امامت نزدیک کند تا استعداد آن را بیاید که باب حصین ولایت را بشناسد و با آن مرتبط باشد و سپس با ورود به قطعهی امن ولایت پناه بگیرد و در پرتوی آن از خطرات و لغزشها مصون بماند و این سر، خود نکتهای است که در زیارتنامهها نیز به آن اشاره شده است.
«زائر لکم عائذ بکم لائذ لقبورکم» به زیارت شما شتافته و به قبور و مرقدهای مطهر شما پناه آوردهام.
زائرانی که با آداب زیارت آشنا نیستند امکان ارتباط نزدیک و بهرهبرداری کامل را ندارند و کمتر استفاده میکنند. آنان که در صحنها و رواقها و اطراف ضریح مطهر و قبور منور حضور دارند، لیکن باب ورودی به وادی رحمت را نمیکوبند مانند گرسنگان و تشنگانی هستند که خود را از راه دور به باغی سرسبز و پرمیوه میرسانند ولی در اطراف باغ دور میزنند و در آن را نمیزنند که بکوبند و دستی دراز نمیکنند که دستگیری شود. رعایت ادب حضور و توجه به آیین زیارت برای شکسته دلان و قاصدان حقیقی این امکان را فراهم میکند تا حضور را به صورت جدی درک کنند و مدارا بشنوند و پیام هدایت را به جان بسپارند، آنگاه حرکت معنوی خود را آغاز کنند و یا به انجام نهایی برسانند.
زیارت امام علی بن موسی الرضا علیه السلام در توس
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم:«ستدفن بضعه منی بخراسان ما زارها مکروب الا نفس الله کربته ولا مذنب الا غفر الله ذنوبه.»(۱) پاره تن من در خراسان دفن خواهد شد، هیچ گرفتار و گنهکاری اورا زیارت نکند جز این که خداوند گرفتاری او را برطرف سازد وگناهانش را ببخشاید.
امام رضا علیه السلام:«ان لکل امام عهدا فی عنق اولیائه و شیعته و ان من تمامالوفاء بالعهد و حسن الاداء زیاره قبورهم. »(۲) هر امام و رهبری، عهد و میثاقی بر پیروان و دوستدارانش داردو همانا یکی از اعمالی که نمایانگر وفاداری و ادای میثاق است،زیارت آرامگاه آنان است.
امام رضا علیه السلام:«اللهم انک تعلم انی مکره مضطر فلا تؤاخذنی کما لم تؤاخذ عبدکو نبیک یوسف حین وقع الی ولایه مصر.»(۳) بار خدایا تو میدانی که من بر پذیرفتن ولایتعهدی مامون مجبورو ناچارم پس مرا مؤاخذه مکن همان گونه که بنده و پیامبرت یوسفرا به هنگام پذیرفتن حکومت مصر مؤاخذه نکردی.
امام رضا علیه السلام:«قد علم الله کراهتی لذلک، فلما خیرت بین قبول ذلک و بینالقتل اخترت القبول علی القتل.»(۴) ریان گوید: به حضرت رضا علیه السلام عرض کردم مردم میگویند شمابا این که اظهار بیرغبتی به دنیا میکنید ولایتعهدی راپذیرفتهاید؟ امام فرمود: خداوند خود میداند که من این امر راناپسند میداشتم ولی چون بین پذیرش آن و مرگ مخیر شدم، قبول آنرا بر مرگ ترجیح دادم.
امام رضا علیه السلام:«من زارنی علی بعد داری و مزاری اتیته یوم القیامه فی ثلاثهمواطن حتی اخلصه من اهوالها اذا تطایرت الکتب یمینا و شمالا وعند الصراط و عند المیزان.»(۵) کسی که با دوری راه سرا و مزارم را زیارت کند، روز قیامت درسه جا [برای دستگیری] نزد او خواهم آمد و او را از بیم وگرفتاری آن موقفها رهایی خواهم بخشید: هنگامی که نامهها [یاعمال] به راست و چپ پراکنده شود، نزد صراط و نزد میزان [هنگامسنجش اعمال].
امام رضا علیه السلام:«من زارنی و هو یعرف ما اوجب الله تعالی من حقی و طاعتی فاناو آبائی شفعائه یوم القیامه و من کنا شفعائه نجی.»(۶) هر که مرا زیارت کند در حالی که حق و طاعت مرا که خدا بر اوواجب کرده بشناسد، من و پدرانم در روز قیامتشفیع او هستیم وهر که ما شفیع وی باشیم نجات یابد.
امام رضا علیه السلام:«انی ساقتل بالسم مظلوما فمن زارنی عارفا بحقی... غفر اللهما تقدم من ذنبه و ما تاخر.»(۷) من به زودی مظلومانه با سم به قتل خواهم رسید. پس هر که باشناختحق من زیارتم کند خداوند گناهان گذشته و آینده او راببخشاید.
امام رضا علیه السلام:«... و هذه البقعه روضه من ریاض الجنه و مختلف الملائکه لا یزالفوج ینزل من السماء و فوج یصعد الی ان ینفخ فی الصور.»(۸) این بارگاه بوستانی از بوستانهای بهشت است، و محل آمد و شدفرشتگان آسمان، و همواره گروهی از ملائکه فرود میآیند و گروهیبالا میروند تا وقتی که در صور دمیده شود.
امام رضا علیه السلام:«و قد اکرهت و اضطررت کما اضطر یوسف و دانیال علیهما السلام اذقبل کل واحد منهما الولایه من طاغیه زمانه، اللهم لا عهد الاعهدک و لا ولایه الا من قبلک فوفقنی لاقامه دینک و احیاء سنهنبیک... .»(۹) من [به این کار] واداشته شدم و ناچار گشتم، چنان که یوسف ودانیال علیهما السلام مجبور شدند چه هر یک از آن دو، ولایت رااز خودکامه زمان خویش پذیرفتند، خدایا پیمانی نیست مگر پیمانتو و ولایتی نیست مگر از سوی تو، پس مرا در برپا داشتن دینت وزنده کردن سنت پیامبرت توفیق رسان.
امام رضا علیه السلام:«قد نهانی الله عز و جل ان القی بیدی الی التهلکه فان کان الامرعلی هذا... اقبل ذلک علی انی لا اولی احدا و لا اعزل احدا و لاانقض رسما و لا سنه.»(۱۰)
خداوند مرا بازداشته از این که خویش را با دستخود به نابودیافکنم، پس اگر قرار چنین است آن را میپذیرم به شرط آن که نهکسی را به کار گمارم و نه کسی را از کار کنار گذارم و نه رسمو سنتی را نقض کنم.
-----------------------------------------------------------------------------
۱) عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۲۵۷.
۲) بحار، ج۱۰۰، ص۱۱۶.
۳) بحار، ج۴۹، ص۱۳۰.
۴) عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۱۳۹.
۵) وسائل، ج۱۰، ص۴۳۳.
۶) همان، ج۵، ص۴۳۶.
۷) همان، ج۱۰، ص۴۳۸.
۸) بحار، ج۱۰۲، ص۴۴.
۹) عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۱۹.
۱۰) علل الشرایع، ج۱، ص۲۲۶.
سفر امام رضا(علیه السلام) به ایران
مأمون که در زمان پدرش از طرف وى والى خراسان بود، بعد از درافتادن با برادرش امین و کشتن او، مرکز خلافت را از بغداد به مرو منتقل کرد.
بعد از استقرار حکومت مطلقه، دو چیز او را واداشت که از امام على بن موسى الرّضا(علیه السلام) دعوتى مصرّانه به عمل آورد تا حضرت را به زور و اکراه هم که شده به مقرّ حاکمیّت خود بکشاند:۱ـ خالى بودن دستگاه حکومتى از وجود یک رکن مهمّ علمى و معنوى،۲ـ جلوگیرى از نفوذ چشمگیر مردم آگاه، به ویژه طرفداران آل على(علیه السلام).
مأمون گمان مىکرد با آمدن على بن موسى الرّضا(علیه السلام) به ایران، ضمن پر شدن خلأ علمى و معنوى، با عَلَم کردن ولیعهدىِ آن حضرت، در ظاهر به خواسته هاى طرفداران آل على و پیروان امام هشتم جامه عمل پوشانده مىشود و آرامشى در قلمرو حکومت ایجاد و راه بهره بردارى هاى سیاسى هم هموار مىگردد، یا دستکم با این اقدام، سرپوشى روى کارهایى که شده و یا در شرف انجام است، گذاشته مىشود.
مردم ایران و آل على(علیه السلام)
اشاره به این نکته نیز لازم است که در خطّه ایران، مردم به آل على(علیه السلام) و امامان شیعه، علاقه و محبّتى خاصّ داشتند و زمینه مساعدى از نظر معنوى در دلهاى مردم ایران درباره علویان وجود داشت.
ایرانیان آگاه و خیرخواه از حکومت هاى گذشته خود خاطرات خوبى نداشتند، زیرا با آنان از طرف زمامداران طورى رفتار مىشد که گویى مردم عادى براى خدمت متصدّیان امور آفریده شده اند و بایستى بدون چون و چرا فرمانبردار آنان باشند! این بود که مردم با آشنایى به اسلام و درک سادگى و طبیعى بودن مقرّرات آن، شیفته اسلام شدند و خواستار برقرارى حکومت اسلامى گردیدند.
امّا با ملاحظه این که زمامداران و متصدّیان امور که پس از پیغمبر اسلام قدرتهاى عامّه را در دست داشتند، بر خلاف آنچه اسلام مىخواست عمل کردند، مردم ایران هدفهاى اسلام را عملاً در آن حکومتها نیافتند، لذا به سوى «على»(علیه السلام) که حقّ خلافت او مورد تعدّى قرار گرفته بود متوجّه شدند.
روش على(علیه السلام) و سایر امامان شیعه، ازامام حسن وامام حسین تا حضرت موسى بن جعفر(علیهالسلام) که سالهاى سال از اواخر عمرش را در زندان خلیفه و عمّال ستمکارش گذرانده بود، زمینه بسیار مساعدى را فراهم ساخته بود که در جامعه اسلامى و یا دستکم یک ناحیه آن، حکومتى نمونه از آنچه اسلام مىخواست تشکیل شود و تحت نظارت امام و پیشوایى از خاندان على(علیه السلام)قرار گیرد.
در آن زمان چشم هاى امید شیعیان به سوىامام على بن موسى الرّضا(علیه السلام) خیره شده بود، امامى که آوازه دانش و پاکى او به همه اقطار اسلامى رسیده بود، امّا امکان بهره بردارى از افکار بلند و اهداف الهى او فراهم نبود.
پدر بزرگوارش سالهاى طولانى را در زندان هارون گذرانده بود و خودش نیز مدّتها تحت نظر دستگاه هاى حاکم بود.
آرى خلفاى گذشته راضى نبودند که این چهره هاى پاک در جامعه اسلامى شناخته شوند، زیرا بیم آن داشتند که اگر مردم با آنان و کمالاتشان آشنا شوند، بىمایگى خود آنان و چاپلوسانى که در دستگاه شان حاکم بر مقدَّرات مردم شده بودند و هیچ گونه صلاحیتى نداشتند ظاهر گردد.
آن گروهِ عارى از اسلامى که از اسلام فقط ریاست و بهره بردارى از آن را براى خود مىخواستند و تنها به منافع خود مىاندیشیدند، طبیعى بود که صالحان و لایقان را منزوى سازند و خود بر اریکه قدرت بنشینند و مرکب هوس را بتازند و نیکان را به حساب نیاورند.
مأمون مىخواست، ضمن استفاده از موقعیّت علمى و اجتماعى حضرت رضا(علیه السلام)، کارهاى او را تحت نظارت کامل خود قرار دهد.
از طرف دیگر، با این کار، مىتوانست محبوبیّت قابل ملاحظه اى در میان مردم بسیارى که امام رضا را دوست مىداشتند به دست آورد.
و شاید مقاصد دیگرى نیز در بین بوده است، چنان که معمولاً متصدّیان امور سیاسى براى هموار کردن راهها به منظور رسیدن به مقاصد سیاسى و اجتماعى خود، همیشه اغراضى در سر و یا در سرّ و ضمیر دارند که از آن جمله مىتوان از لطمه زدن به نفوذ و موقعیت کسانى که موقعیّتهاى حسّاسى دارند و خودخواهى هاى سلطه گران اجازه تحمّل آنها را نمىدهد، نام برد.
در این مورد هم اگر متانت و طرز زندگى ساده امام(علیه السلام) نبود، سوء استفاده گران و هوچیان، بىمیل نبودند او را به دنیا دوستى و حبّ جاه و مقام و نظایر آن متّهم سازند.
با توجّه به همه این نکات، قرار شد که حضرت رضا(علیه السلام) را براى حضور در مرکز خلافت اسلامى، که از حدود کشورهاى عربى به ایران منتقل شده بود، حاضر سازند.
در این امر، نقش و نقشه فضل بن سهل، وزیر اعظم و مورد اعتمادِ مأمون را، که اصالتاً نژاد ایرانى داشت، نمىتوان نادیده انگاشت.
حضرت امام رضا - علیه السلام - پس از شهادت پدر بزرگوارش، در سال۱۸۳ هجرى در ۳۵ سالگى، عهدهدار مقام مامتشد. دوره امامت ایشان بیستسال بود که ده سال نخست آن با خلافت «هارونالرشید»، پنجسال با خلافت «محمد امین» و پنجسال آخر با خلافت «عبدالله المامون» معاصر بود.
با شهادت امام موسى کاظم(ع)، سیاست ضد علوى عباسیان با شکست مواجه شد. مردم بیش از پیش به اهل بیت عصمت(ع) گرایش پیدا کردند و این گرایش حتى در میان خانواده خلفا و درباریان نیز رسوخ کرد. چنانکه گویند: زبیده، همسر رشید و نوه منصور و بزرگترین زن عباسى، شیعه شد و چون هارون الرشید از آن آگاهى یافت، سوگند خورد که طلاقش دهد. روایتشده است که وقتى جسد مطهر امام کاظم(ع) را به جمع پاسبانان حکومت آوردند و با سخنان زشتخبر مرگ آن بزرگوار را اعلام کردند، سلیمان، پسر منصور دوانیقى، فرزندان و غلامانش را فرمان داد جلوى این کار را بگیرند. او، خود، با پاى برهنه در پى جنازه حرکت کرد و قضیه را کتبا به اطلاع هارون الرشید رساند. هارون در پاسخ گفت: اى عمو، صله رحم کردى، خداوند به تو پاداش نیک دهد؛ به خدا سوگند، سندى بنشاهک این کار را به دستور ما انجام نداده است.
همه این کارها به خاطر هراس از شورش علویان سامان یافت. چه اینکه سلیمان بن ابىجعفر نیز از برگزیدگان دولت عباسى بود. مؤید این سخن اظهارات هارون در پاسخ به یحیى بنخالد برمکى است. یحیى نخست در باره امام کاظم(ع) سعایت کرد و مقدمات شهادت آن حضرت را فراهم آورد؛ آنگاه در باره امام رضا(ع) به هارون گفت: پس از موسى بنجعفر پسرش جاى او نشسته، ادعاى امامت مىکند.
هارون، از عواقب قتل موسى بنجعفر(ع) بیم داشت، به یحیى گفت: آنچه با پدرش کردیم کافى نیست؟ مىخواهى یکباره شمشیر بردارم و همه علویان را بکشم؟
امام رضا(ع) با استفاده از فرصتبدست آمده، آشکارا اظهار امامت کرده؛ در حالى که مىدانیم امام صادق(ع)، پنج نفر را وصى خود خواند تا وصى برگزیده از گزند دشمنان در امان ماند.
بدین ترتیب باید گفت که عباسیان طى ۱۵ سال آغازین امامت امام رضا(ع) یا در هراس از علویان به سر مىبردند و یا به منازعات داخلى بین دو برادر، امین و مامون، مشغول بودند. سرانجام، پنج روز پیش از پایان محرم سال ۱۹۸ ق، امین از خلافتخلع و به قتل رسید. در این دوره حکومتهاى مستقلى چون «ادارسه» و «اغالبه» پاى گرفتند و قیام ابوالسرایا روى داد. در این قیام بیش از بیستهزار نفر شرکت داشتند و شهرهاى زیادى به تصرف قیامکنندگان در آمد. در سال۱۹۹ هجرى، ابوالسرایا به دست نظامیان مامون کشته شد.
نام برخى از والیان شهرهاى تصرف شده چنین بود:
والى کوفه؛ اسماعیل بن على بن اسماعیل بن امام جفعرصادق(ع)والى یمن؛ ابراهیم بنموسى بنجعفر(ع)والى اهواز؛ زید بنموسى بنجعفر(ع) (زیدالنار)والى بصره؛ عباس بنمحمد بنعیسى بنمحمد بنعلى بنعبدالله بنجعفر بنابیطالبوالى مکه؛ حسن بنحسن افطسوالى واسط؛ جعفر بنمحمد بنزید بنعلىواسط؛ حسین بنابراهیم بنامام حسن(ع)
ولایتعهدى امام رضا(ع)
تزلزل شخصیت مامون و قیامها و حکومتهاى مستقلى که در اندک مدتى جان گرفته بود، او را بر آن داشت تا به همان سیاست پیشین عباسیان، که با شعارهایى به نفع علویان حکومت عباسى را از آن خود ساختند، تمسک جوید و رژیم عباسى را با تدبیرى زیرکانه از سقوط حتمى نجات بخشد.
بیشتر حکومتهاى به استقلال رسیده و عموم قیام کنندگان و رهبران آنها از خاندان پیامبر بودند. چنانکه در قیام ابوالسرایا دو تن از برادران امام رضا(ع) ولایتیمن و اهواز را به دست گرفته بودند. مامون، که پس از شهادت امام کاظم(ع) از امامت على بنموسى الرضا(ع) آگاهى داشت، وى را ولیعهد خود ساخت تا آتش انقلابها و شورشهاى شیعى را فرو نشاند.
احمد شبلى مىگوید: ... چه بسا انگیزه بیعت گرفتن مامون براى ولایتعهدى امام رضا(ع) آن بود که مىخواستبه آمال اهل خراسان پاسخ بدهد؛ زیرا آنان به اولاد على(ع) تمایل بیشترى داشتند.
علامه جعفر مرتضى حسینى مىگوید:
در ارزیابى شورشهاى ضد عباسى به این نکته پى مىبریم که از سوى علویان خطرى جدى آنان را تهدید مىکرد؛ زیرا این شورشها در مناطق بسیار حساسى برمىخاست و رهبریشان نیز در دست افرادى بود که از استدلال قوى و شایستگى غیر قابل انکارى برخوردار بودند و بدان لحاظ هرگز با عباسیان قابل مقایسه نبودند.
اینکه مردم رهبران این شورشها را تایید مىکردند و دعوتشان را به سرعت پاسخ مىگفتند، خود دلیلى بود بر میزان درک طبقات مختلف ملت از خلافت عباسیان و نیز شدت خشمشان که بر اثر استبداد، ظلم و رفتارشان با مردم و بویژه با علویان برانگیخته شده بود.
در این میان، مامون بیش از هر کس دیگرى مىدانست که اگر امام رضا(ع) بخواهد از آن فرصت استفاده کند و به تحکیم موقعیت و نفوذ خویش بر ضد حکومت جارى بپردازد، چه فاجعهاى در انتظارش است.
با توجه به موقعیت پیش آمده، مامون باید دستبه کارى مىزد تا از ورطه هلاکت رهایى یابد. فرو نشاندن شورشهاى علویان، مشروعیتبخشیدنبه حکومت عباسى، از میان بردن محبوبیت علویان، جلب اعتماد و مهر اعراب، خشنود ساختن عباسیان، مستمر ساختن تایید ایرانیان، تقویتحسن اطمینان مردم به خلیفهاى که برادر خود را کشته است و از میان بردن خطر قیام رضوى بخشى از حقایقى بود که مامون را در اندیشه نیرنگ فرو برد.
او چنان اندیشید که براى خلافت امام رضا(ع) از مردم بیعتبگیرد، تا امام را خلیفه مسلمانان و امیر بنىهاشم، اعم از عباسیان و طالبیان، قرار دهد. حضرت امام رضا(ع) با پیشنهاد مامون مخالفت کرد. اصرار مامون و خوددارى امام دو ماه به طول انجامید. سرانجام خلیفه به حضرت رضا(ع) چنین پیام داد:
«... تو همیشه به گونه ناخوشایندى با من برخورد مىکنى، در حالى که تو را از سطوت خود ایمنى بخشیدم. به خدا سوگند، اگر ولیعهدى را پذیرفتى که هیچ، و گر نه مجبورت خواهم کرد که آن را بپذیرى، اگر باز همچنان امتناع بورزى، گردنت را خواهم زد».
ناگفته پیداست که پیشنهاد خلافت هرگز جدى نبود، چگونه ممکن بود مامون، که براى به دست آوردن خلافتبرادرش را از میان برد و عباسیان را از خود رنجاند، آن را به امام(ع) واگذار کند؟
این برنامه، مقدمه مساله ولایتعهدى امام رضا(ع) بود؛ مسالهاى که حضرت(ع) دلایل پذیرش آن را چنین بیان کرده است:
۱. روزى «ابنعرفه» از امام پرسید: به چه انگیزهاى وارد ماجراى ولعیهدى شدى؟ امام جواب داد: به همان انگیزهاى که جدم على(ع) را به ورود در شورا وادار کرد.
۲. امام در پاسخ ریان، یکى از یارانش، فرمود: ... خدا مىداند چقدر از این کار بدم مىآمد. ولى چون مرا مجبور کردند که میان کشته شدن یا ولایتعهدى یکى را برگزینم ... در واقع این ضرورت بود که مرا به پذیرفتن آن کشانید و من تحت فشار بودم.
در این روایت امام پذیرش ولایتعهدى را به پذیرش خزانهدارى از سوى حضرت یوسف مانند مىکند.
مامون در برابر اعتراض عباسیان به مساله ولایتعهدى امام رضا(ع) چنین گفت: «این مرد کارهاى خود را از ما پنهان کرده، مردم را به امامتخود مىخواند. ما او را بدین جهت ولیعهد قرار دادیم که مردم را به خدمت ما بخواند و به ملک و خلافت ما اعتراف کند. در ضمن شیفتگانش بدانند که او چنانکه ادعا مىکند نیست و این امر (خلافت) شایسته ماست نه او. همچنین ترسیدیم اگر او را به حال خود بگذاریم، در کار ما شکافى به وجود آورد که نتوانیم آن را پر کنیم و اقدامى علیه ما بکند که تاب مقاومتش را نداشته باشیم.
اکنون که این شیوه را پیش گرفته، در کارش مرتکب خطا شدیم، و با بزرگ کردن او خود را در لبه پرتگاه قرار دادیم، نباید در کارش سهلانگارى کنیم. بدین جهتباید کمکم از شخصیت و عظمت او بکاهیم؛ باید او را پیش مردم به صورتى درآوریم که از نظر آنها شایستگى خلافت نداشته باشد. سپس در باره او چنان چارهاندیشى کنیم که از خطرات احتمالىاش جلوگیرى کرده باشیم».
هجرت امام رضا(ع) به ایران
وقتى کار امین پایان یافت و حکومت مامون استقرار پذیرفت. مامون ضمن نامههاى متعدد از امام رضا(ع) خواست تا همراه بزرگان علوى به خراسان بیاید و چون با مخالفت امام رو به رو شد، پیکى براى انتقال امام رضا(ع) روانه مدینه کرد.
صدوق از محول سجستانى نقل مىکند: زمانى که پیکى براى بردن امام رضا(ع) به خراسان وارد مدینه شد، من آنجا بودم. امام براى خداحافظى از رسول خدا(ص) به حرم آمد. او را دیدم که چندین بار از حرم بیرون آمده، دوباره به سوى آرامگاه رسول خدا(ص) بازگشت و با صداى بلند گریست. من به امام نزدیک شده، سلام کردم و علت این امر را جویا شدم. امام در جواب فرمود: «من از جوار جدم بیرون مىروم و در غربت از دنیا خواهم رفت...»
حسن بنعلى وشاء نقل مىکند که، امام به من فرمود:
وقتى خواستند مرا از مدینه بیرون ببرند، اعضاى خانوادهام را جمع کردم و دستور دادم برایم چنان گریه کنند که صدایشان را بشنوم. سپس میان آنها دوازده هزار دینار تقسیم کردم و گفتم: من دیگر به سوى شما باز نخواهم گشت.
مامون دستور داد امام رضا(ع) را از مسیر بصره، اهواز و فارس به مرو ببرند. چون بیم آن داشت اگر امام از راه کوفه، جبل و قم حرکت کند، مهرورزى شیعیان شهرهاى فوق، حکومت مامون را به خطر اندازد. «تاریخ قم»، که از کهنترین کتب موجود جهان تشیع است، هجرت امام رضا(ع) را چنین نقل مىکند:
«... مامون رضا را از مرو به مدینه در صحبت رجاء بنالضحاک به راه بصره و فارس و اهواز [به طوس آورد]و از براى او در آخر سنه ماتین بیعتبه ولایت عهد بستند و امام على بنموسى الرضا علیهما السلام را به طوس زهر داد و روز دوشنبه، شش روز از ماه صفر مانده، سنه ثلاث و ماتین مدفون آمد و عمر او چهل و نه سال و چند ماه بوده است، و مدت ولایت عهد دو سال و چهار ماه و قبر و تربت او به دیهیست از دیههاى طوس که آنرا سناباد مىخوانند، به نزدیک نوقان در سراى حمید بنعبدالحمید الطائى الطوسى در پهلوى رشید...».
هجرت امام رضا(ع) یک مهاجرت سیاسى اجبارى بود که در سال ۲۰۰ هجرى به دستور خلیفه وقت انجام شد. مسیر هجرت امام از مدینه به مرو چنین است:
در جریان هجرت حضرت رضا(ع) سه مساله عمده روى داد که به ترتیب عبارت است از:
بیمارى آن بزرگوار در اهواز، استقبال مردم در نیشابور و بیان حدیث سلسله الذهب و زندانى شدن در سرخس.
با توجه به استقبال بىنظیر مردم نیشابور از امام رضا(ع) و بیان حدیثسلسله الذهب از سوى آن حضرت، رژیم عباسى چنان شایع کرد که امام رضا(ع) ادعاى الوهیت کرده، او را بدین اتهام در سرخس زندانى ساخت.
اینکه امام(ع) چه مدت در زندان بود، معلوم نیست. ولى این واقعه نشان مىدهد که پذیرش ولایتعهدى امرى تحمیلى بود. با ورود امام به مرو، مامون براى انجام یافتن نقشهاش استقبال باشکوهى از وى به عمل آورد و پس از پذیرش ولایتعهدى از سوى امام، به نام آن جناب سکه زد.

۱. مؤمن ، مؤمن واقعى نیست ، مگر آن که سه خصلت در او باشد : سنتى از پروردگارش و سنتى از پیامبرش و سنتى از امامش . اما سنت پروردگارش ، پوشاندن راز خود است ، اما سنت پیغمبرش ، مدارا و نرم رفتارى با مردم است ، اما سنت امامش صبر کردن در زمان تنگدستى و پریشان حالى است
(اصول کافى ، ج ۳ ، ص ۳۳۹)
۲. پنهان کننده کار نیک ( پاداشش ) برابر هفتاد حسنه است و آشکار کنندهکار بد سرافکنده است ، و پنهان کننده کار بد آمرزیده است
(اصول کافى ، ج ۴ ، ص ۱۶۰)
۳. از اخلاق پیامبران ، نظافت و پاکیزگى است
(تحف العقول ، ص ۴۶۶)
۴. امین به تو خیانت نکرده ( و نمىکند ) و لیکن ( تو ) خائن را امین تصورنمودى
(تحف العقول ، ص ۴۶۶)
۵. برادر بزرگتر به منزله پدر است
(تحف العقول ، ص ۴۶۶)
۶. دوست هرکس عقل او ، و دشمنش جهل اوست
(تحف العقول ، ص ۴۶۷)
۷. دوستى با مردم ، نیمى از عقل است
(تحف العقول ، ص ۴۶۷)
۸. به درستى که خداوند ، سر و صدا و تلف کردن مال و پر خواهشى را دوستندارد
(تحف العقول ، ص ۴۶۷)
۹. عقل شخص مسلمان تمام نیست ، مگر این که ده خصلت را دارا باشد : از اوامید خیر باشد ، از بدى او در امان باشند ، خیر اندک دیگرى را بسیار شمارد ، خیر بسیار خود را اندک شمارد ، هرچه حاجت از او خواهند دلتنگ نشود ، در عمر خود از دانشطلبى خسته نشود ، فقر در راه خدایش از توانگرى محبوبتر باشد ، خوارى در راه خدایش از عزت با دشمنش محبوبتر باشد ، گمنامى را از پرنامى خواهانتر باشد . سپس فرمود : دهمى چیست و چیست دهمى ! به او گفته شد : چیست ؟ فرمود : احدى را ننگرد جز این که بگوید او از من بهتر و پرهیزگارتر است
(تحف العقول ، ص ۴۶۷)
۱۰. از امام رضا ( ع ) سؤال شد : سفله کیست ؟ فرمود : آن که چیزى دارد کهاز ( یاد ) خدا بازش دارد
(تحف العقول ، ص ۴۶۶)
۱۱. ایمان یک درجه بالاتر از اسلام است ، و تقوا یک درجه بالاتر از ایماناست ، و به فرزند آدم چیزى بالاتر از یقین داده نشده است
(تحف العقول ، ص ۴۶۹)
۱۲. اطعام و میهمانى کردن براى ازدواج از سنت است
(تحف العقول ، ص ۴۶۹)
۱۳. پیوند خویشاوندى را برقرار کنید گرچه با جرعه آبى باشد ، و بهترین پیوندخویشاوندى ، خوددارى از آزار خویشاوندان است
(تحف العقول ، ص ۴۶۹)
۱۴. حضرت رضا ( ع ) همیشه به اصحاب خود مىفرمود : بر شما باد به اسلحهپیامبران ، گفته شد : اسلحه پیامبران چیست ؟ فرمود : دعا
(اصول کافى ، ج ۴ ، ص ۲۱۴)
۱۵. از نشانههاى دین فهمى ، حلم و علم است ، و خاموشى درى از درهاى حکمتاست . خاموشى و سکوت ، دوستى آور و راهنماى هر کار خیرى است
(تحف العقول ، ص ۴۶۹)
۱۶. زمانى بر مردم خواهد آمد که در آن عافیت ده جزء است ، که نه جزء آن درکنارهگیرى از مردم ، و یک جزء آن در خاموشى است
(تحف العقول ، ص ۴۷۰)
۱۷. از امام رضا ( ع ) از حقیقت توکل سؤال شد . فرمود : این که جز خدا ازکسى نترسى
(تحف العقول ، ص ۴۶۹)
۱۸. به راستى که بدترین مردم کسى است که یارىاش را ( از مردم ) باز دارد وتنها بخورد و زیر دستش را بزند
(تحف العقول ، ص ۴۷۲)
۱۹. بخیل را آسایشى نیست ، و حسود را خوشى و لذتى نیست ، و زمامدار را وفایى نیست ، و دروغگو را مروت و مردانگى نیست
(تحف العقول ، ص ۴۷۳)
۲۰. کسى دست کسى را نمىبوسد ، زیرا بوسیدن دست او مانند نماز خواندن براىاوست
(تحف العقول ، ص ۴۷۳)
۲۱. به خداوند خوشبین باش ، زیرا هرکه به خدا خوشبین باشد ، خدا با گمانخوش او همراه است ، و هرکه به رزق و روزى اندک خشنود باشد ، خداوند به کردار اندک او خشنود باشد ، و هرکه به اندک از روزى حلال خشنود باشد ، بارش سبک و خانوادهاش در نعمت باشد و خداوند او را به درد دنیا و دوایش بینا سازد و او را از دنیا به سلامت به دار السلام بهشت رساند
(تحف العقول ، ص ۴۷۲)
۲۲. ایمان چهار رکن است : توکل بر خدا ، رضا به قضاى خدا ، تسلیم به امرخدا ، واگذاشتن کار به خدا
(تحف العقول ، ص ۴۶۹)
۲۳. از امام رضا درباره بهترین بندگان سؤال شد . فرمود : آنان هرگاه نیکىکنند خوشحال شوند ، و هرگاه بدى کنند آمرزش خواهند ، و هرگاه عطا شوند شکر گزارند ، و هرگاه بلا بینند صبر کنند ، و هرگاه خشم کنند . درگذرند
(تحف العقول ، ص ۴۶۹)
۲۴. کسى که فقیر مسلمانى را ملاقات نماید و بر خلاف سلام کردنش بر اغنیا براو سلام کند ، در روز قیامت در حالى خدا را ملاقات نماید که بر او خشمگین باشد
(عیون اخبار الرضا ، ج ۲ ، ص ۵۲)
۲۵. از حضرت امام رضا ( ع ) درباره خوشى دنیا سؤال شد . فرمود : وسعت منزلو زیادى دوستان
(بحار الانوار ، ج ۷۶ ، ص ۱۵۲)
۲۶. زمانى که حاکمان دروغ بگویند ، باران نبارد و چون زمامدار ستم ورزد ،دولت ، خوار گردد ، و اگر زکات اموال داده نشود چهار پاپان از بین روند
(بحار الانوار ، ج ۷۳ ، ص ۳۷۳)
۲۷. هر کس اندوه و مشکلى را از مؤمنى برطرف نماید ، خداوند در روز قیامتاندوه را از قلبش برطرف سازد
(اصول کافى ، ج ۳ ، ص ۲۶۸)
۲۸. بعد از انجام واجبات ، کارى بهتر از ایجاد خوشحالى براى مؤمن ، نزدخداوند بزرگ نیست
(بحار الانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۴۷)
۲۹. بر شما باد به میانهروى در فقر و ثروت ، و نیکى کردن چه کم و چه زیاد ،زیرا خداوند متعال در روز قیامت یک نصفه خرما را چنان بزرگ نماید که مانند کوه احد باشد
(بحار الانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۴۶)
۳۰. به دیدن یکدیگر روید تا یکدیگر را دوست داشته باشید و دست یکدیگر رابفشارید و به هم خشم نگیرید
(بحار الانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۴۷)
۳۱. بر شما باد راز پوشى در کارهاتان در امور دین و دنیا . روایت شده که" افشاگرى کفر است " و روایت شده " کسى که افشاى اسرار مىکند با قاتل شریک است " و روایت شده که " هرچه از دشمن پنهان مىدارى ، دوست تو هم بر آن آگاهى نیابد "
(بحار الانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۴۷)
۳۲. آدمى نمىتواند از گردابهاى گرفتارى با پیمانشکنى رهایى یابد ، و ازچنگال عقوبت رهایى ندارد کسى که با حیله به ستمگرى مىپردازد
(بحار الانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۴۹)
۳۳. با سلطان و زمامدار با ترس و احتیاط همراهى کن ، و با دوست با تواضع ،و با دشمن با احتیاط ، و با مردم با روى خوش
(بحار الانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۵۶)
۳۴. هر کس به رزق و روزى کم از خدا راضى باشد ، خداوند از عمل کم او راضىباشد
(بحار الانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۵۶)
۳۵. عقل ، عطیه و بخششى است از جانب خدا ، و ادب داشتن ، تحمل یک مشقتاست ، و هر کس با زحمت ادب را نگهدارد ، قادر بر آن مىشود ، اما هر که به زحمت بخواهد عقل را به دست آورد جز بر جهل او افزوده نمىشود
(بحار الانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۴۲)
۳۶. به راستى کسى که در پى افزایش رزق و روزى است تا با آن خانواده خود را اداره کند ، پاداشش از مجاهد در راه خدا بیشتر است
(بحار الانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۳۹)
۳۷. پنج چیز است که در هر کس نباشد امید چیزى از دنیا و آخرت به او نداشته باش : کسى که در نهادش اعتماد نبینى ، و کسى که در سرشتش کرم نیابى ، و کسى که در خلق و خوىاش استوارى نبینى ، و کسى که در نفسش نجابت نیابى ، و) کسى که از خدایش ترسناک نباشد
(تحف العقول ، ص ۴۷۰)
۳۸. هرگز دو گروه با هم روبهرو نمىشوند ، مگر اینکه نصرت و پیروزى با گروهىاست که عفو و بخشش بیشترى داشته باشد
(تحف العقول ، ص ۴۷۰)
۳۹. مبادا اعمال نیک و تلاش در عبادت را به اتکاى دوستى آل محمد ( ع ) رهاکنید ، و مبادا دوستى آل محمد ( ع ) و تسلیم براى آنان را به اتکاى عبادت از دست بدهید ، زیرا هیچ کدام از ایندو به تنهایى پذیرفته نمىشود
(بحار الانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۴۷)
۴۰. عبادت پر روزه داشتن و نماز خواندن نیست ، و همانا عبادت پر اندیشهکردن در امر خداست
(تحف العقول ، ص ۴۶۶)
۴۱. کسى که نعمت دارد باید که بر عیالش در هزینه وسعت بخشد
(تحف العقول ، ص ۴۶۶)
۴۲. هرچه زیادى است نیاز به سخن زیادى هم دارد
(تحف العقول ، ص ۴۶۶)
۴۳. کمک تو به ناتوان بهتر از صدقه دادن است
(تحف العقول ، ص ۴۷۰)
۴۴. به آن حضرت گفته شد : چگونه صبح کردى ؟ فرمود : با عمر کاسته ، و کردارثبت شده ، و مرگ بر گردن ما و دوزخ دنبال ما است ، و ندانیم با ما چه شود
(تحف العقول ، ص ۴۷۰)
۴۵. سخاوتمند از طعام مردم بخورد تا از طعامش بخورند ، و بخیل از طعام مردمنخورد تا از طعامش نخورند
(تحف العقول ، ص ۴۷۰)
۴۶. ما خاندانى باشیم که وعده خود را وام دانیم چنانچه رسول خدا ( ص )کرد
(تحف العقول ، ص ۴۷۰)
۴۷. هیچ بنده به حقیقت کمال ایمان نرسد تا سه خصلتش باشد : بینایى در دین ، و اندازهدارى در معیشت ، و صبر بر بلاها
(تحف العقول ، ص ۴۷۱)
۴۸. به ابى هاشم داود بن قاسم جعفرى فرمود : اى داود ما را بر شما به خاطر رسول خدا ( ص ) حقى است ، و شما را هم بر ما حقى است ، هر که حق ما را شناخت رعایت او باید ، و هر که حق ما را نشناخت حقى ندارد
(تحف العقول ، ص ۴۷۱)
۴۹. با نعمتها خوش همسایه باشید ، که گریز پایند ، و از مردمى دور نشوند که باز آیند
(تحف العقول ، ص ۴۷۲)
۵۰. ابن سکیت به آن حضرت گفت : امروزه حجت بر مردم چیست ؟ در پاسخفرمود : همان عقل است که به وسیله آن شناخته مىشود آن که راستگو است از طرف خدا و از او باور مىکند ، و آن که دروغگو است و او را دروغ مىشمارد ، ابن سکیت گفت : به خدا این است پاسخ
(تحف العقول ، ص ۴۷۳)
۵۱. هرکس آفریدگار را به آفریدههایش تشبیه کند ، مشرک است و هرکس بهخداوند چیزى نسبت دهد که خدا خود از آن نهى کرده است کافر است
(وسائل الشیعه ، ج ۱۸ ، ص ۵۵۷)
۵۲. ایمان انجام واجبات و دورى از محرمات است ، ایمان عقیده به دل واقرار به زبان و کردار با اعضاء تن است
(تحف العقول ، ص ۴۴۴)
۵۳. ریان از امام رضا علیه السلام پرسید : نظرتان راجع به قرآن چیست ؟ امامفرمود : قرآن سخن خداست ، فقط از قرآن هدایت بجویید و سراغ چیز دیگر نروید که گمراه مىشوید
(بحار الانوار ، ج ۹۲ ، ص ۱۱۷)
۵۴. امام رضا ( ع ) در ضمن تجلیل از قرآن و اعجاز آن فرمودند : قرآن ریسمانمحکم و بهترین راه به بهشت است ، قرآن انسان را از دوزخ نجات مىدهد ، قرآن به مرور زمان کهنه نمىشود ، سخنى همیشه تازه است زیرا براى زمان خاصى تنظیم نشده است ، قرآن راهنماى همه انسانها و حجت بر آنهاست ، هیچ اشکال و ایرادى به قرآن راه پیدا نمىکند ، قرآن از جانب خداوند حکیم فرود آمده است
(بحار الانوار ، ج ۹۲ ، ص ۱۴)
۵۵. سلیمان جعفرى از امام رضا ( ع ) پرسید : نظرتان درباره کار کردن براىدولت چیست ؟ امام فرمود : اى سلیمان هرگونه همکارى با حکومت ( ظالم و غاصب )به منزله کفر به خداست . نگاه کردن به چنین دولتمردانى گناه کبیره است و آدمى را مستحق دوزخ مىنماید
(بحار الانوار ، ج ۷۵ ، ص ۳۷۴)
۵۶. عبدالسلام هروى مىگوید : از امام رضا ( ع ) شنیدم مىفرمود : خدا رحمتکند کسى را که آرمان ما را زنده کند . گفتم : چگونه این کار را بکند ؟ فرمود : آموزشهاى ما را یاد بگیرد و به مردم بیاموزد
(وسائل الشیعه ، ج ۱۸ ، ص ۱۰۲)
۵۷. هرکس از خود حساب بکشد سود مىبرد و هرکس از خود غافل شود زیانمىبیند ، و هرکس ( از آیندهاش ) بیم داشته باشد به ایمنى دست مىیابد ، و هرکس از حوادث دنیا عبرت بگیرد بینش پیدا مىکند ، و هرکس بینش پیدا کند مسائل را مىفهمد و هرکس مسائل را بفهمد عالم است
(بحار الانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۵۲)
۵۸. عجب درجاتى دارد : یکى این که کردار بد بنده در نظرش خوش جلوه کند وآن را خوب بداند و پندارد کار خوبى کرده . یکى این که بندهاى به خدا ایمان آورد و منت بر خدا نهد با این که خدا را به او منت است در این باره
(تحف العقول ، ص ۴۶۸)
۵۹. اگر بهشت و جهنمى هم در کار نبود باز لازم بود به خاطر لطف و احسانخداوند مردم مظیع او باشند و نافرمانى نکنند
(بحار الانوار ، ج ۷۱ ، ص ۱۷۴)
۶۰. خداوند سه چیز را به سه چیز دیگر مربوط کرده است و به طور جداگانهنمىپذیرد . نماز را با زکات ذکر کرده است ، هرکس نماز بخواند و زکات ندهد نمازش پذیرفته نیست . نیز شکر خود و شکر از والدین را با هم ذکر کرده است .
از این رو هرکس از والدین خود قدردانى نکند از خدا قدردانى نکرده است . نیز در قرآن سفارش به تقوا و سفارش به ارحام در کنار هم آمده است . بنابراین اگر کسى به خویشاوندانش رسیدگى و احسان ننماید ، با تقوا محسوب نمىشود
(عیون اخبار الرضا ، ج ۱ ، ص ۲۵۸)
۶۱. از حرص و حسادت بپرهیز که این دو ، امتهاى گذشته را نابود کرد ، وبخیل نباش که هیچ مؤمن و آزادهاى به آفت بخل مبتلا نمىشود . بخل مغایر با ایمان است
(بحار الانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۴۶)
۶۲. احسان و اطعام به مردم ، و دادرسى از ستمدیده ، و رسیدگى به حاجتمنداناز بالاترین صفات پسندیده است
(بحار الانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۵۷)
۶۳. با مشروب خوار همنشینى و سلام و علیک نکن
(بحار الانوار ، ج ۶۶ ، ص ۴۹۱)
۶۴. صدقه بده هرچند کم باشد ، زیرا هر کار کوچکى که صادقانه براى خدا انجامشود بزرگ است
(وسائل الشیعه ، ج ۱ ، ص ۸۷)
۶۵. توبه کار به منزله کسى است که گناهى نکرده است
(بحار الانوار ، ج ۶ ، ص ۲۱)
۶۶. بهترین مال آن است که صرف حفظ آبرو شود
(بحار الانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۵۲)
۶۷. بهترین تعقل خودشناسى است
(بحار الانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۵۲)
۶۸. راستى امامت زمام دین و نظام مسلمین و صلاح دنیا و عزت مؤمنان است ،امام بنیاد اسلام نامى ( افزون شو ) و فرع برازنده آن است ، بوسیله امام نماز و زکات و روزه و حج و جهاد درست مىشوند و خراج و صدقات فراوان مىگردند و حدود و احکام اجراء مىشوند و مرز و نواحى محفوظ مىماند
(تحف العقول ، ص ۴۶۲)
۶۹. به خدا خوش گمان باشید ، زیرا خداى عزوجل مىفرماید : من نزد گمان بنده مؤمن خویشم ، اگر گمان او خوب است ، رفتار من خوب و اگر بد است ، رفتار من هم بد باشد
(اصول کافى ، ج ۳ ، ص ۱۱۶)
۷۰. مرد عابد نباشد ، جز آن که خویشتن دار باشد ، و چون مردى که در بنىاسرائیل خود را به عبادت وامىداشت ، تا پیش از آن ده سال خاموشى نمىگزید ، عابد محسوب نمىشد
(اصول کافى ، ج ۳ ، ص ۱۷۲)
۷۱. تواضع این است که به مردم دهى آنچه را مىخواهى به تو دهند
(اصول کافى ، ج ۳ ، ص ۱۸۹)
۷۲. عیسى بن مریم صلوات الله علیه به حواریین گفت : اى بنى اسرائیل ! برآنچه از دنیا از دست شما رفت افسوس مخورید ، چنانکه اهل دنیا چون به دنیاى خود رسند ، بر دین از دست داده خود افسوس نخورند
(اصول کافى ، ج ۳ ، ص ۲۰۵)
۷۳. کسى که جز به روزى زیاد قناعت نکند ، جز عمل بسیار بسش نباشد ، و هرکهروزى اندک کفایتش کند ، عمل کند هم کافیش باشد
(اصول کافى ، ج ۳ ، ص ۲۰۷)
۷۴. گاهى ، مردى که سه سال از عمرش باقى مانده صله رحم مىکند و خدا عمرشرا ۳۰ سال قرار مىدهد و خدا هرچه خواهد مىکند
(اصول کافى ، ج ۳ ، ص ۲۲۱)
۷۵. معمر بن خلاد گوید : به امام رضا ( ع ) عرض کردم : هرگاه پدر و مادرممذهب حق را نشناسند دعایشان کنم ؟ فرمود : براى آنها دعا کن و از جانب آنها صدقه بده ، و اگر زنده باشند و مذهب حق را نشناسند با آنها مدارا کن ، زیرا رسول خدا ( ص ) فرمود : خدا مرا به رحمت فرستاده نه به بىمهرى و نافرمانى
(اصول کافى ، ج ۳ ، ص ۲۳۲)
۷۶. هرکس به مؤمنى گشایشى دهد ، خدا روز قیامت دلش را گشایش دهد . .
(اصول کافى ، ج ۳ ، ص ۲۸۶)
۷۷. خداى عزوجل به یکى از پیغمبران وحى فرمود که : هرگاه اطاعت شوم راضىگردم و چون راضى شوم برکت دهم و برکت من بىپایان است ، هرگاه نافرمانى شوم خشم گیرم و چون خشم گیرم لعنت کنم و لعنت من تا هفت پشت برسد
(اصول کافى ، ج ۳ ، ص ۳۷۷)
۷۸. هرگاه مردم به گناهان بىسابقه روى آورند به بلاهاى بىسابقه گرفتارمىشوند
(اصول کافى ، ج ۳ ، ص ۳۷۷)
۷۹. مردم از کسى که با صراحت و صادقانه با آنها رفتار کند خوششان نمىآید
(بحار الانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۵۷)
۸۰. عدهاى به دنبال ثروت هستند ولى به آن نمىرسند و عدهاى به آن رسیدهاند ولى قرار نمىگیرند و بیشتر مىطلبند
(بحار الانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۴۹)
۸۱. وقتى آشکارا حرف حق مىشنوید خشمگین نشوید
(بحار الانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۴۷)
۸۲. حریصانه به دنبال قضاى حاجت حاجتمندان باشید ، هیچ عملى بعد از واجباتبالاتر از شاد کردن مسلمان نیست
(بحار الانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۴۷)
۸۳. نادان ، دوستانش را به زحمت مىاندازد
(بحار الانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۵۲)
۸۴. مسلمان اگر شاد یا خشمگین شود از مسیر حق منحرف نمىشود ، و اگر بر دشمنمسلط شود بیشتر از حقش مطالبه نمىکند
(بحار الانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۵۲)
۸۵. فقط دو گروه راه قناعت پیش مىگیرند : عبادت کنندگانى که در پى پاداشآخرتند یا بزرگ منشانى که تحمل درخواست از مردمان پست را ندارند
(بحار الانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۵۷)
۸۶. مرگ ، آفت آمال و آرزوهاست ، و لطف و احسان به مردم تا ابد براىانسان باقى مىماند
(بحار الانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۵۷)
۸۷. عاقل ، احسان به مردم را غنیمت مىشمارد ، و شخص توانا باید فرصت راغنیمت شمارد و الا موقعیت از دست مىرود
(بحار الانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۵۷)
۸۸. خسیس بودن آبروى انسان را از بین مىبرد
(بحار الانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۵۷)
۸۹. قلب انسان حالت خستگى و نشاط دارد ، وقتى در حال نشاط است مسائل راخوب مىفهمد و وقتى خسته است کند ذهن مىشود ، بنابراین وقتى نشاط دارد آنرا به کار بگیرید و وقتى خسته است آن را به حال خود بگذارید
(بحار الانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۵۷)
۹۰. هر هدفى را از راه آن تعقیب کنید . هرکس اهدافش را از راه طبیعىتعقیب کند به لغزش دچار نمىشود و بر فرض که بلغزد چارهجویى برایش ممکن است
(بحار الانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۵۶)
۹۱. بهترین مال آن است که خرج آبرو و حیثیت انسان شود
(بحار الانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۵۵)
۹۲. خود را با کار مداوم خسته نکنید و براى خود تفریح و تنوع قرار دهید ولىاز کارى که در آن اسراف باشد یا شما را در اجتماع سبک کند پرهیز کنید
(بحار الانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۴۶)
۹۳. تواضع و فروتنى مراتبى دارد ، مرتبهاى از آن این است که انسان موقعیتخود را بشناسد و بیش از آنچه شایستگى آن را دارد از کسى متوقع نباشد و با مردم به گونهاى معاشرت و رفتار نماید که دوست دارد با او آنگونه رفتار شود و اگر کسى به او بدى نمود در مقابل خوبى کند ، خشم خود را فرو خورد و گذشت پیشه کند و اهل احسان و نیکى باشد
(بحار الانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۵۵)
۹۴. باید لطف و احسان قابل اعتنا باشد . نباید چیز کم ارزشى را صدقه دهیم . ( در زمانى که عموم مردم تمکن نسبى دارند نباید به خرما دادن بسنده کرد . )
(بحار الانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۵۴)
۹۵. کسى که محاسن و امتیازات زیادى داشته باشد مردم از او تعریف مىکنند ،و به تعریف خود نیاز پیدا نمىکند
(بحار الانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۵۳)
۹۶. هرکس به راهنمایى تو اعتنایى نکرد نگران مباش حوادث روزگار او را ادب خواهد کرد
(بحار الانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۵۳)
۹۷. کسى که در پوشش نصیحت به تو از دیگرى بدگویى مىکند ، به عاقبت بدىگرفتار خواهد شد
(بحار الانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۵۳)
۹۸. هیچ چیزى زیانبارتر از خودپسندى نیست
(بحار الانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۴۸)
۹۹. برنامه آموزش دین داشته باشید در غیر این صورت بادیه نشین و نادانمحسوب مىشوید
(بحار الانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۴۶)
۱۰۰. از فقر اندیشه مکن که خسیس خواهى شد ، و در فکر عمر دراز مباش که باعث حرص به مادیات است .
۱۱- ایمان، تقوا و یقین
«إِنَّ الاِْیمانَ أَفْضَلُ مِنَ الاٌِسْلامِ بِدَرَجَه، وَ التَّقْوى أَفْضَلُ مِنَ الاِْیمانِ بِدَرَجَه وَ لَمْ یُعطَ بَنُو آدَمَ أَفْضَلَ مِنَ الْیَقینِ.»:
ایمان یک درجه بالاتر از اسلام است، و تقوا یک درجه بالاتر از ایمان است و به فرزند آدم چیزى بالاتر از یقین داده نشده است.
۱۲- میهمانى ازدواج
«مِنَ السُّنَّهِ إِطْعامُ الطَّعامِ عِنْدَ التَّزْویجِ.»:
اطعام و میهمانى کردن براى ازدواج از سنّت است.
۱۳- صله رحم با کمترین چیز
«صِلْ رَحِمَکَ وَ لَوْ بِشَرْبَه مِنْ ماء، وَ أَفْضَلُ ما تُوصَلُ بِهِ الرَّحِمُ کَفُّ الأَذى عَنْها.»:
پیوند خویشاوندى را برقرار کنید گرچه با جرعه آبى باشد، و بهترین پیوند خویشاوندى، خوددارى از آزار خویشاوندان است.
۱۴- سلاح پیامبران
«عَنِ الرِّضا(علیه السلام) أَنَّهُ کانَ یَقُولُ لاَِصْحابِهِ: عَلَیْکُمْ بِسِلاحِ الاَْنْبِیاءِ، فَقیلَ: وَ ما سِلاحُ الاَْنْبِیاءِ؟ قالَ: أَلدُّعاءُ.»:
حضرت رضا(علیه السلام) همیشه به اصحاب خود مىفرمود: بر شما باد به اسلحه پیامبران، گفته شد: اسلحه پیامبران چیست؟ فرمود: دعا.
۱۵- نشانه هاى فهم
«إِنَّ مِنْ عَلاماتِ الْفِقْهِ: أَلْحِلْمُ وَ الْعِلْمُ، وَ الصَّمْتُ بابٌ مِنْ أَبْوابِ الْحِکْمَهِ إِنَّ الصَّمْتَ یَکْسِبُ الَْمحَبَّهَ، إِنَّهُ دَلیلٌ عَلى کُلِّ خَیْر.»:
از نشانه هاى دین فهمى، حلم و علم است، و خاموشى درى از درهاى حکمت است. خاموشى و سکوت، دوستىآور و راهنماى هر کار خیرى است.
۱۶- گوشه گیرى و سکوت
«یَأْتى عَلَى النّاسِ زَمانٌ تَکُونُ الْعافِیَهُ فیهِ عَشَرَهَ أَجْزاء: تِسْعَهٌ مِنْها فى إِعْتِزالِ النّاسِ وَ واحِدٌ فِى الصَّمْتِ.»:
زمانى بر مردم خواهد آمد که در آن عافیت ده جزء است که نُه جزء آن در کناره گیرى از مردم و یک جزء آن در خاموشى است.
۱۷- حقیقت توکّل
«سُئِلَ الرِّضا(علیه السلام): عَنْ حَدِّ التَّوَکُّلِّ؟ فَقالَ(علیه السلام): أَنْ لا تَخافَ أحَدًا إِلاَّاللّهَ.»:
از امام رضا(علیه السلام) از حقیقت توکّل سؤال شد.
فرمود: این که جز خدا از کسى نترسى.
۱۸- بدترین مردم
«إِنَّ شَرَّ النّاسِ مَنْ مَنَعَ رِفْدَهُ وَ أَکَلَ وَحْدَهُ وَ جَلَدَ عَبْدَهُ.»:
به راستى که بدترین مردم کسى است که یارىاش را [از مردم] باز دارد و تنها بخورد و زیردستش را بزند.
۱۹- زمامداران را وفایى نیست
«لَیْسَ لِبَخیل راحَهٌ، وَ لا لِحَسُود لَذَّهٌ، وَ لا لِمُـلـُوک وَفاءٌ وَ لا لِکَذُوب مُرُوَّهٌ.»:
بخیل را آسایشى نیست و حسود را خوشى و لذّتى نیست و زمامدار را وفایى نیست و دروغگو را مروّت و مردانگى نیست.
۲۰- دست بوسى نه!
«لا یُقَبِّلُ الرَّجُلُ یَدَ الرَّجُلِ، فَإِنَّ قُبْلَهَ یَدِهِ کَالصَّلاهِ لَهُ.»:
کسى دست کسى را نمىبوسد، زیرا بوسیدن دست او مانند نماز خواندن براى اوست.
۲۱- حُسن ظنّ به خدا
«أَحْسِنِ الظَّنَّ بِاللّهِ، فَإِنَّ مَنْ حَسُنَ ظَنُّهُ بِاللّهِ کانَ عِنْدَ ظَنِّهِ وَ مَنْ رَضِىَ بِالْقَلیلِ مِنَ الرِّزْقِ قُبِلَ مِنْهُ الْیَسیرُ مِنَ الْعَمَلِ. وَ مَنْ رَضِىَ بِالْیَسیرِ مِنَ الْحَلالِ خَفَّتْ مَؤُونَتُهُ وَ نُعِّمَ أَهْلُهُ وَ بَصَّرَهُ اللّهُ دارَ الدُّنْیا وَ دَواءَها وَ أَخْرَجَهُ مِنْها سالِمًا إِلى دارِالسَّلامِ.»:
به خداوند خوشبین باش، زیرا هر که به خدا خوشبین باشد، خدا با گمانِ خوشِ او همراه است، و هر که به رزق و روزى اندک خشنودباشد، خداوند به کردار اندک او خشنود باشد، و هر که به اندک از روزى حلال خشنود باشد، بارش سبک و خانواده اش در نعمت باشد و خداوند او را به درد دنیا و دوایش بینا سازد و او را از دنیا به سلامت به دارالسّلامِ بهشت رساند.
۲۲- ارکان ایمان
«أَلاْیمانُ أَرْبَعَهُ أَرْکان: أَلتَّوَکُّلُ عَلَى اللّهِ، وَ الرِّضا بِقَضاءِ اللّهِ وَ التَّسْلیمُ لاَِمْرِاللّهِ، وَ التَّفْویضُ إِلَى اللّهِ.»:
ایمان چهار رکن دارد: ۱ـ توکّل بر خدا ۲ـ رضا به قضاى خدا ۳ـ تسلیم به امر خدا۴ـ واگذاشتن کار به خدا.
۲۳- بهترین بندگان خدا
«سُئِلَ عَلَیْهِ السَّلامُ عَنْ خِیارِ الْعبادِ؟ فَقالَ(علیه السلام):أَلَّذینَ إِذا أَحْسَنُوا إِسْتَبْشَرُوا، وَ إِذا أَساؤُوا إِسْتَغْفَرُوا وَ إِذا أُعْطُوا شَکَرُوا، وَ إِذا أُبْتِلُوا صَبَرُوا، وَ إِذا غَضِبُوا عَفَوْا.»:
از امام رضا(علیه السلام) درباره بهترین بندگان سؤال شد.
فرمود: آنان که هر گاه نیکى کنند خوشحال شوند، و هرگاه بدى کنند آمرزش خواهند، و هر گاه عطا شوند شکر گزارند و هر گاه بلا بینند صبر کنند، و هر گاه خشم کنند درگذرند.
۲۴- تحقیر فقیر
«مَنْ لَقِىَ فَقیرًا مُسْلِمًا فَسَلَّمَ عَلَیْهِ خِلافَ سَلامِهِ عَلَى الاَْغْنِیاءِ لَقَى اللّهُ عَزَّوَجَلَّ یَوْمَ الْقِیمَهِ وَ هُوَ عَلَیْهِ غَضْبانُ.»:
کسى که فقیر مسلمانى را ملاقات نماید و بر خلاف سلام کردنش بر اغنیا بر او سلام کند، در روز قیامت در حالى خدا را ملاقات نماید که بر او خشمگین باشد.
۲۵- عیش دنیا
«سُئِلَ الاِْمامُ الرِّضا(علیه السلام): عَنْ عَیْشِ الدُّنْیا؟ فَقالَ: سِعَهُ الْمَنْزِلِ وَ کَثْرَهُ الُْمحِبّینَ.»:
از حضرت امام رضا(علیه السلام) درباره خوشى دنیا سؤال شد. فرمود: وسعت منزل و زیادى دوستان.
۲۶- آثار زیانبار حاکمان ظالم
«إِذا کَذَبَ الْوُلاهُ حُبِسَ الْمَطَرُ، وَ إِذا جارَ السُّلْطانُ هانَتِ الدَّوْلَهُ، وَ إِذا حُبِسَتِ الزَّکوهُ ماتَتِ الْمَواشى.»:
زمانى که حاکمان دروغ بگویند باران نبارد، و چون زمامدار ستم ورزد، دولت، خوار گردد. و اگر زکات اموال داده نشود چهارپایان از بین روند.
۲۷- رفع اندوه از مؤمن
«مَنْ فَرَّجَ عَنْ مُؤْمِن فَرَّجَ اللّهُ عَنْ قَلْبِهِ یَوْمَ القِیمَهِ.»:
هر کس اندوه و مشکلى را از مؤمنى برطرف نماید، خداوند در روز قیامت اندوه را از قلبش برطرف سازد.
۲۸- بهترین اعمال بعد از واجبات
«لَیْسَ شَىْءٌ مِنَ الاَْعْمالِ عِنْدَ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ بَعْدَ الْفَرائِضِ أَفْضَلَ مِنْ إِدْخالِ السُّرُورِ عَلَى الْمُؤْمِنِ.»:
بعد از انجام واجبات، کارى بهتر از ایجاد خوشحالى براى مؤمن، نزد خداوند بزرگ نیست.
۲۹- سه چیز وابسته به سه چیز
«ثَلاثَهٌ مُوَکِّلٌ بِها ثَلاثَهٌ: تَحامُلُ الاَْیّامِ عَلى ذَوِى الاَْدَواتِ الْکامِلَهِ وَإِسْتیلاءُ الْحِرْمانِ عَلَى الْمُتَقَدَّمِ فى صَنْعَتِهِ، وَ مُعاداهُ الْعَوامِ عَلى أَهْلِ الْمَعْرِفَهِ.»:
سه چیز وابسته به سه چیز است: ۱ـ سختى روزگار بر کسى که ابزار کافى دارد، ۲ـ محرومیت زیاد براى کسى که در صنعت عقب مانده باشد، ۳ـ و دشمنىِ مردم عوام با اهل معرفت.
۳۰- میانه روى و احسان
«عَلَیْکُمْ بِالْقَصْدِ فِى الْغِنى وَ الْفَقْرِ، وَ الْبِرِّ مِنَ الْقَلیلِ وَ الْکَثیرِ فَإِنَّ اللّهَ تَبارَکَ وَ تَعالى یَعْظُمُ شِقَّهَ الـتَّمْرَهِ حَتّى یَأْتِىَ یَوْمَ الْقِیمَهِ کَجَبَلِ أُحُد.»:
بر شما باد به میانهروى در فقر و ثروت، و نیکى کردن چه کم و چه زیاد، زیرا خداوند متعال در روز قیامت یک نصفه خرما را چنان بزرگ نماید که مانند کوه اُحد باشد.
۳۱- دیدار و اظهار دوستى با هم
«تَزاوَرُوا تَحابُّوا وَ تَصافَحُوا وَ لا تَحاشَمُوا.»:
به دیدن یکدیگر روید تا یکدیگر را دوست داشته باشید و دست یکدیگر را بفشارید و به هم خشم نگیرید.
۳۲- راز پوشى در کارها
«عَلَیْکُمْ فى أُمُورِکُمْ بِالْکِتْمانِ فى أُمُورِ الدّینِ وَ الدُّنیا فَإِنَّهُ رُوِىَ «أَنَّ الاِْذاعَهَ کُفْرٌ» وَ رُوِىَ «الْمُذیعُ وَ الْقاتِلُ شَریکانِ» وَ رُوِىَ «ما تَکْتُمُهُ مِنْ عَدُوِّکَ فَلا یَقِفُ عَلَیْهِ وَلیُّکَ».:
بر شما باد به رازپوشى در کارهاتان در امور دین و دنیا. روایت شده که «افشاگرى کفر است» و روایت شده «کسى که افشاى اَسرار مىکند با قاتل شریک است» و روایت شده که «هر چه از دشمن پنهان مىدارى، دوست توهم بر آن آگاهى نیابد».
۳۳- پیمان شکنى و حیلهگرى
«لا یَعْدُمُ المَرْءُ دائِرَهَ السَّوْءِ مَعَ نَکْثِ الصَّفَقَهِ، وَ لا یَعْدُمُ تَعْجیلُ الْعُقُوبَهِ مَعَ إِدِّراءِ الْبَغْىِ.»:
آدمى نمىتواند از گردابهاى گرفتارى با پیمان شکنى رهایى یابد، و از چنگال عقوبت رهایى ندارد کسى که با حیله به ستمگرى مىپردازد.
۳۴- برخورد مناسب با چهار گروه
«إِصْحَبِ السُّلْطانَ بِالْحَذَرِ، وَ الصَّدیقَ بِالتَّواضُعِ، وَ الْعَدُوَّ بِالتَّحَرُّزِ وَ الْعامَّهَ بِالْبُشْرِ.»:
با سلطان و زمامدار با ترس و احتیاط همراهى کن، و با دوست با تواضع و با دشمن با احتیاط، و با مردم با روى خوش.
۳۵- رضایت به رزق اندک
«مَنْ رَضِىَ عَنِ اللّهِ تَعالى بِالْقَلیلِ مِنَ الرِّزْقِ رَضِىَ اللّهُ مِنْهُ بِالْقَلیلِ مِنَ الْعَمَلِ.»:
هر کس به رزق و روزى کم از خدا راضى باشد، خداوند از عمل کم او راضى باشد.
۳۶- عقل و ادب
«أَلْعَقْلُ حِباءٌ مِنَ اللّهِ، وَ الاَْدَبُ کُلْفَهٌ فَمَنْ تَکَلَّفَ الأَدَبَ قَدَرَ عَلَیْهِ، وَ مَنْ تَکَلَّفَ الْعَقْلَ لَمْ یَزْدِدْ بِذلِکَ إِلاّ جَهْلاً.»:
عقل، عطیّه و بخششى است از جانب خدا، و ادب داشتن، تحمّل یک مشقّت است، و هر کس با زحمت ادب را نگهدارد، قادر بر آن مىشود، امّا هر که به زحمت بخواهد عقل را به دست آورد جز بر جهل او افزوده نمىشود.
۳۷- پاداشِ تلاشگر
«إِنَّ الَّذى یَطْلُبُ مِنْ فَضْل یَکُفُّ بِهِ عِیالَهُ أَعْظَمُ أَجْرًا مِنَ الُْمجاهِدِ فى سَبیلِ اللّهِ.»:
به راستى کسى که در پى افزایش رزق و روزى است تا با آن خانواده خود را اداره کند، پاداشش از مجاهد در راه خدا بیشتر است.
۳۸- به پنج کس امید نداشته باش
«خَمْسٌ مَنْ لَمْ تَکُنْ فیهِ فَلا تَرْجُوهُ لِشَىْء مِنَ الدُّنْیا وَ الاْخِرَهِ:مَنْ لَمْ تَعْرِفَ الْوَثاقَهَ فى أُرُومَتِهِ، وَ الکَرَمَ فى طِباعِهِ، وَ الرَّصانَهَ فى خَلْقِهِ، وَ النُّبْلَ فى نَفْسِهِ، وَ الَْمخافَهَ لِرَبِّهِ.»:
پنج چیز است که در هر کس نباشد امید چیزى از دنیا و آخرت به او نداشته باش:۱ـ کسى که در نهادش اعتماد نبینى،۲ـ و کسى که در سرشتش کَرم نیابى،۳ـ و کسى که در آفرینشش استوارى نبینى،۴ـ و کسى که در نفسش نجابت نیابى،۵ـ و کسى که از خدایش ترسناک نباشد.
۳۹- پیروزىِ عفو و گذشت
«مَا التَقَتْ فِئَتانِ قَطُّ إِلاّ نُصِرَ أَعْظَمُهُما عَفْوًا.»:
هرگز دو گروه با هم روبه رو نمىشوند، مگر این که نصرت و پیروزى با گروهى است که عفو و بخشش بیشترى داشته باشد.
۴۰- عمل صالح و دوستى آل محمّد
«لا تَدْعُوا الْعَمَلَ الصّالِحَ وَ الاِْجْتِهادَ فِى الْعِبادَهِ إِتِّکالاً عَلى حُبِّ آلِ مُحَمَّد(علیهم السلام) وَ لا تَدْعُوا حُبَّ آلِ مُحَمَّد(علیهم السلام)لاَِمْرِهِمْ إِتِّکالاً عَلَى الْعِبادَهِ فَإِنَّهُ لا یُقْبَلُ أَحَدُهُما دُونَ الاْخَرِ.»:
مبادا اعمال نیک را به اتّکاى دوستى آل محمّد(علیهم السلام) رها کنید، و مبادا دوستى آل محمّد(علیهم السلام) را به اتّکاى اعمال صالح از دست بدهید، زیرا هیچ کدام از این دو، به تنهایى پذیرفته نمی شود.
على بن موسى الرضا علیه السلام، امام هشتم شیعیان روز یازدهم ذیقعده سال ۱۴۸ ق. در مدینه دیده به جهان گشود و در صفر سال ۲۰۳ ق. در ۵۵ سالگى به وسیله مأمون )هفتمین خلیفه عباسى) در سنابادِ نوقان (که امروز یکى از محلهاى شهر مشهد است) مسموم شد و به شهادت رسید. مرقد منوّر این امام همام در مشهد مقدّس مزار عاشقان و دلدادگان اهلبیت علیهم السلام است. دوران امامت آن حضرت ۲۰ سال (۱۸۳ - ۲۰۳ ق.) بود؛ حدود ۱۰ سال از امامت آن حضرت در عصر خلافت هارون الرشید (پنجمین خلیفه عباسى)، قاتل پدر بزرگوارش امام کاظم علیه السلام بود. امام رضا علیه السلام، در این عصر در مدینه مىزیست و همواره تحت نظر و مورد مزاحمت هارون و حاکمان منصوب از جانب او به سر مىبرد. در حدود سال ۱۹۶ ق. مأمون، فرزند هارون با نیرنگ و قتل امین (برادرش) بر مسند خلافت نشست و خلافت او ۲۱ سال طول کشید. مأمون، امام هشتم علیه السلام را از مدینه به خراسان آورد و به ظاهر مىخواست با نزدیک جلوه دادن خود به آن حضرت، جلوى شورشها را بگیرد و مردم را از خود راضى نگهدارد.
در مورد تاریخ زندگانى حضرت رضا علیه السلام چهبسا سؤالاتى مطرح شود؛ از جمله اینکه:
۱ . چرا امام رضا علیه السلام ولایتعهدى را از مأمون پذیرفت؟
۲ . دلائل پذیرش ولایتعهدى چیست؟
۳ . اوضاع فرهنگى و اجتماعى جامعه آن روز و موضعگیرى امام علیه السلام درپذیرش ولایتعهدى چگونه بود و...؟
در این پژوهش مختصر، قصد داریم پاسخ جامع و قانع کنندهاى براى این سؤالات بیابیم.
پس از آنکه امام پیشنهاد خلافت (خلیفه شدن) را نپذیرفت، خود را در برابر نقشه سیاسى دیگرى یافت. مأمون بعد از امتناع امام از خلافت، این بار ولایتعهدى خویش را به وى پیشنهاد کرد. امام مىدانست که منظور مأمون، تأمین هدفهاى شخصى است؛ لذا این بار نیز امتناع ورزید؛ ولى اصرار و تهدیدهاى مأمون چنان اوج گرفت که امام به نا چار با پیشنهاد او موافقت کرد.
دلائل پذیرش ولایتعهدى
امام رضا علیه السلام به این حقیقت توجه داشت که در صورت نپذیرفتن ولایت عهدى، نه تنها جان خود؛ بلکه جان علویان و دوستدارانش نیز در معرض خطر قرار خواهد گرفت.افزون بر آنچه گفته شد، بر امام لازم بود که جان خویش و شیعیان را از گزندها برهاند؛ زیرا امت اسلامى به وجود آنان و آگاهى بخشیدنشان بسیار نیاز داشت. اینان باید باقى مىماندند تا براى مردم چراغ راه و راهبر و مقتدا در حلّ مشکلات و هجوم شبههها باشند.
آرى، مردم به وجود امام و دستپروردگان مکتب وى نیاز داشتند؛ چرا که در آن زمان، موج فکرى و فرهنگى بیگانهاى بر جامعه اسلامى چیره شده بود که در قالب بحثهاى فلسفى و تردید برانگیز نسبت به مبادى خداشناسى، با خود کفر و الحاد به ارمغان مىآورد.روشن است که ردّ قاطع ولایتعهدى، امام و پیروانش را به دست نابودى مىسپرد؛ علاوه بر این، پذیرش از سوى امام علیه السلام نوعى اعتراف از سوى عبّاسیان به سهیم بودن علویان در حکومت بود.از دیگر دلائل قبول ولایتعهدى از سوى امام، این بود که مردم، اهلبیت علیهم السلام را در صحنه سیاست حاضر بیابند و آنان را به دست فراموشى نسپارند و نیز گمان نکنند که آنان همان گونه که شایع شده بود، فقط عالمان و فقیهانى هستند که در عمل، هرگز به کار ملت نمىآیند. امام خود نیز به این نکته اشاره نموده است؛ هنگامى که «ابن عرفه» از حضرت پرسید:
«اى فرزند رسول خدا! با چه انگیزهاى وارد ماجراى ولایتعهدى شدى؟»
امام پاسخ داد:
«با همان انگیزهاى که جدّم على علیه السلام وادار به حضور در شورا شد.»و نیز امام با پذیرش این مسئولیت، چهره واقعى مأمون را به همه شناساند و با افشا ساختن نیّت و هدفهاى وى، هرگونه شبهه و تردیدى را در مورد نیّتهاى شوم او برطرف نمود.آیا امام، رغبتى به این کار داشت؟اینها که گفتیم، هرگز دلیلى بر میل باطنى امام براى پذیرفتن ولایتعهدى نیست. همان گونه که حوادث بعدى اثبات کرد، امام علیه السلام مىدانست که هرگز از دسیسههاى مأمون و دار و دستهاش در امان نخواهد بود و گذشته از جانش، مقامش نیز تا مرگ مأمون پایدار نخواهد ماند. امام به خوبى درک مىکرد که مأمون به هر وسیلهاى که شده، براى نابودى وى تلاش و اقدام خواهد کرد. تازه اگر هم فرض مىشد که مأمون هیچ نیّت شومى در دل نداشت، با توجّه به سنّ امام، امید زیستن تا پس از مرگ مأمون بسیار ضعیف مىنمود. پس، این دلایل هیچ کدام براى توجیه پذیرش ولایتعهدى از سوى امام کافى نبود.
برنامه پیشگیرى امام
از آنجا که امام رضا علیه السلام در پذیرفتن ولایتعهدى اختیارى ندارد و نمىتواند این مقام را وسیله رسیدن به هدفهاى خویش قرار دهد، زیانهاى گرانبارى پیکر امت اسلامى را تهدید مىکند. از سویى، امام نمىتواند ساکت بنشیند و چهرهاى موفّق در برابر اقدامات دولتمردان نشان دهد... پس باید در برابر مشکلاتى که در آن زمان وجود دارد، برنامهاى بریزد. اکنون درباره این مشکلات سخن خواهیم گفت:
۱ . انحراف فرمانروایان
با کمترین توجه در تاریخ، روشن مىشود که فرمانروایان اموى و عباسى تا چه حدّ از نظر عقیدتى و منش عملى، با مبانى دین اسلام تعارض و ستیز داشتند؛ همان اسلامى که با نامش بر مردم حکم مىراندند. مردم نیز به موجب تسلّط حکومت، «اسلام» را همانگونه مىفهمیدند که اجرایش را در متن زندگى خویش مشاهده مىکردند. پیامد این اوضاع، انحراف روز افزون و گسترده از خطّ صحیح اسلام بود که دیگر مقابله با آن، آسان نبود.
۲ . عالمان فرومایه و عقیده جبر
گروهى خود فروخته که فرمانروایان، آنها را «عالم» مىخواندند، براى خشنودى حکومتها، مفاهیم و تعالیم اسلامى را به بازى مىگرفتند تا بتوانند «دین» را طبق دلخواه حکمرانان استخدام کنند و خود نیز به پاس این خدمتگزارى، به نعمت و ثروتى برسند. این مزدوران حتى عقیده «جبر» را جزو عقاید اسلامى قرار دادند؛ عقیده فاسدى که بىمایگى آن بر همگان روشن است. این عقیده به این دلیل رواج داده شد تا حکمرانان بتوانند آسانتر به استثمار مردم بپردازند و هرکارى که مىکنند، قضا و قدر الهى معرّفى شود تا کسى جرأت اعتراض نداشته باشد. در زمان امام رضا علیه السلام از عمرِ این عقیده فاسد، یک قرن و نیم مىگذشت؛ یعنى از آغاز خلافت معاویه تا زمان مأمون.
۳ . تحریم قیام
عالمان خود فروخته دستگاه جور، قیام بر ضدّ سلاطین ستمگر را از گناهان بزرگ مىشمردند و با همین دستاویز، از برخى عالمان بزرگ اسلامى سلب آبرو مىکردند. این دسته از عالمان دربارى «تحریم قیام و انقلاب» را از عقاید دینى مىشمردند.
برنامه امام رضا علیه السلام
امام علیه السلام با سرگرم دیدن حکمرانان، فرصت کوتاهى به دست آورد تا وظیفه خود را براى آگاه کردن مردم ایفا نماید. این فرصت، همان فاصله زمانى بین در گذشت هارون الرشید و قتل امین بود؛ ولى شاید بتوان گفت که فرصت مزبور - البتّه به شکلى محدود - تا پایان عمر امام درسال ۲۰۳ ق. نیز امتداد یافت. امام با شگرد ویژه خود، نفوذ گستردهاى بین مردم پیدا کرد و حتى نوشتههایش را در شرق و غرب کشور اسلامى منتشر مىکردند.
موضعگیرىهاى امام علیه السلام
امام رضا علیه السلام مواضع گوناگونى براى رو به رو شدن با توطئههاى مأمون اتّخاذ مىکرد که مأمون انتظارش را نداشت.
امام تا وقتى در مدینه بود، از پذیرفتن پیشنهاد مأمون خوددارى کرد و آن قدر سرسختى نشان داد تا براى همه روشن شود که مأمون به هیچ قیمتى از او دست بردار نیست. حتّى برخى از متون تاریخى به این نکته اشاره کردهاند که دعوت امام از مدینه به مرو، به اختیار خود او نبوده است.اتّخاذ چنین موضع سرسختانهاى بدین دلیل بود که حضرت به خوبى به توطئهها و هدفهاى پنهان مأمون آگاهى دارد... تازه با این شیوه، امام توانسته بود شکّ مردم را نیز پیرامون آن رویداد برانگیزد.
به رغم آنکه مأمون از امام خواسته بود از خانوادهاش هرکه را مىخواهد همراه خویش به مرو بیاورد، امام با خود هیچ کس؛ حتى فرزندش امام جواد علیه السلام را هم به همراه نبرد. در حالى که این سفر، سفرِ کوتاهى نبود. امام حتى مىدانست از این سفر بازگشتى نخواهد داشت.
امام در نیشابور، در میان دهها و بلکه صدها هزار تن از مردم استقبال کننده، روایت « سلسله الذّهب » زیر را خواند:
« حدّثنى ابى موسى الکاظم، عن ابیه جعفرالصادق، عن ابیه محمدالباقر، عن ابیه علىّ زین العابدین، عن ابیه شهید کربلاء، عن ابیه علىّ المرتضى قال: حدّثنى حبیبى و قرّه عینى رسول اللّه صلى الله علیه وآله وسلم قال: حدّثنى جبریل علیه السلام قال: سمعتُ رَبَّ العزّه یقول: کلمه لا اله الاّ اللّه حصنى فَمَنْ قالها دخل حصنى و مَنْ دخل حصنى امن من عذابى ؛ پدرم موسى کاظم، از پدرش جعفر صادق، از پدرش محمدباقر، از پدرش زین العابدین، از پدرش شهید کربلا، از پدرش على مرتضى نقل کرد که فرمود: دوست من و نور چشم من رسول خدا صلى الله علیه وآله وسلم فرمود: جبرئیل علیه السلام گفت که: از پروردگار شنیدم که فرمود: کلمه « لا اله الاّ اللّه » (توحید) دژ من است، پس هرکس آن را بگوید، داخل دژ من شده است و هرکس به دژ من وارد شود، از عذاب من در امان است.»
صاحب کتاب نیشابور مىگوید:
«شمرده شد بیش از ۲۰ هزار نفر این حدیث را مىنوشتند». در کتاب اعیان الشیعه آمده است:امام در فقره آخر حدیث «سلسله الذّهب» پس از اندکى تأمّل، به آنها (حضّار و نویسندگان) فرمود: این موضوع شروطى دارد: «و انا من شروطها؛ پذیرش امامت از جمله شروط آن (ایمنى از عذاب الهى به واسطه پذیرش توحید) است.» ۲۰ هزار یا به قولى ۲۴ هزار نفر، این سخن را نوشتند.» «احمد بن حنبل»، رئیس مذهب حنابله در جامع مُسند معروف به مسند احمد، مىگوید:«اگر این اسناد بر دیوانهاى خوانده شود، شفا مىیابد»!جالب اینکه امام درآن شرایط، هرگز مسایل فرعى دین و زندگى مردم را عنوان نکرد؛ نه از نماز و روزه و از این قبیل مطالب چیزى گفت و نه مردم را به زهد و آخرتاندیشى تشویق کرد. امام حتى از آن موقعیت شگرف براى تبلیغ به نفع شخص خویش نیز سود نجست و با آنکه به یک سفر سیاسى به مرو مىرفت، هرگز مسایل سیاسى یا شخصى خویش را با مردم در میان ننهاد. به جاى همه اینها، امام به عنوان رهبر حقیقى مردم، توجه همگان را به مسئلهاى که مهمترین مسئله زندگى حال و آیندهشان بهشمار مىرفت، جلب کرد.آرى، امام در آن شرایط حسّاس فقط بحث «توحید» را پیش کشیدند؛ چرا که توحید پایه هر زندگى با فضیلتى است که ملتها به کمک آن از هر بدبختى و رنجى، رهایى مىیابند. اگر انسان توحید را در زندگى خویش گم کند، همه چیز را از کف داده است
رابطه ولایت و توحید
پس از خواندن حدیث توحید، ناقه امام به راه افتاد؛ ولى هنوز دیدگان هزاران انسان شیفته به سوى او بود. همچنان که مردم غرق در افکار خویش بودند و یا به حدیث توحید مىاندیشیدند، ناگهان ناقه ایستاد و امام سر از عَمارى بیرون آورد و با صداى رسا فرمود:
«کلمه توحید شروطى هم دارد، و آن از جمله من هستم.»در اینجا، امام یک مسئله بنیادین دیگرى را عنوان کرد؛ یعنى «ولایت» که همبستگى شدیدى با «توحید» دارد؛ چرا که اگر ملّتى خواهان زندگى با فضیلت است، پیش از آنکه مسئله رهبرى حکیمانه و دادگرانه برایش حلّ نشود، هرگز امورش به سامان نخواهد رسید. اگر مردم به ولایت نگروند، جهان صحنه تاخت و تاز ستمگران و استعمارگران خواهد بود که براى خویش حقّ قانونگذارى - که مختصّ خداست - قائل شده و با اجراى احکامى غیر از حکم خدا، جهان را به وادى بدبختى، شقاوت، سرگردانى و بطالت خواهند کشاند.اگر به راستى رابطه ولایت با توحید را درک کنیم، درخواهیم یافت که فرموده امام «و آن شرط، من هستم» یک مسئله شخصى نبوده است. هدف امام این بود تا یک موضوع اساسى و کلّى را خاطر نشان سازد. بنابراین پیش از قرائت حدیث مزبور، سلسله آن را هم ذکر مىکند و به مخاطب مىفهماند که این حدیث، کلام خداست که از زبان پدرانش نقل شده و آنان نیز از رسول خدا صلى الله علیه وآله وسلم شنیدهاند. چنین شیوهاى در نقل حدیث، از امامان ما بسیار کم سابقه است؛ مگر در موارد بسیار نادرى مانند اینجا که امام مىخواست «رهبرى امّت» را به مبدأ اعلى و خدا پیوند دهد.
امامت، مقام الهى
امام در نیشابور از فرصتِ به دست آمده براى بیان این حقیقت سود جست و در برابر صدها هزار نفر، خویشتن را به حکم خدا، «امام مسلمانان» معرّفى کرد.بنابراین، امام بزرگترین هدف مأمون را با آگاهى بخشیدن به تودههاى مردم، درهم کوبید؛ زیرا مأمون مىخواست با کشاندن امام به مرو، از وى اعتراف بگیرد که بنىعباس و حکومتش قانونى است.
امامان علیهم السلام در هر مسئلهاى که ممکن بود «تقیّه» را روا بدانند، در مسئله امامت هرگز تقیّه نمىکردند. روشن است که تقیّه نکردن در بیشتر موارد، برایشان خطرناک بود و این، خود حاکى از اعتماد و اعتقاد عمیق امامان علیهم السلام به حقّانیت ادّعایشان بود. از باب مثال، در زندگى امام کاظم علیه السلام مشاهده مىکنیم که آن حضرت با ستمگرى چون هارونالرشید برخورد مىکند؛ ولى بارها و در فرصتهاى گوناگون حقّ خویش را براى رهبرى و امامت به رخ او مىکشد و خود را امام و جانشین پیامبرخدا صلى الله علیه وآله وسلم مىداند.هارون نیز در مواردى به حقّانیّت امام علیه السلام اعتراف مىکند.
امام علیه السلام چون به مرو رسید، ماهها گذشت و او همچنان از موضع منفى با مأمون سخن مىگفت. او نه پیشنهاد خلافت و نه پیشنهاد ولایتعهدى؛ هیچ کدام را نمىپذیرفت تا اینکه مأمون با تهدیدهاى پىدرپى قصد جان حضرت را کرد.امام با موضع خود، زمینه را طورى آماده کرد تا مأمون را رویاروى حقیقت قرار دهد. امام فرمود: «مىخواهم کارى کنم که مردم نگویند على بن موسى به دنیا چسبیده؛ بلکه این دنیاست که از پى او روان شده است». حضرت با این شگرد، به مأمون فهماند که نیرنگش موفّقیتآمیز نبوده و در آینده نیز همین گونه خواهد بود.
امام رضا علیه السلام به همین جا بسنده نکرد؛ بلکه در هر فرصتى تأکید مىکرد که مأمون او را به اجبار و با تهدید، به ولایتعهدى رسانده است. امام، مردم را در فرصتهاى مناسب آگاه مىنمود که مأمون به زودى دست به نیرنگ زده، پیمان خود را خواهد شکست. حضرت به صراحت مىفرمود که به دست کسى جز مأمون کشته نخواهد شد و کسى جز او، امام را مسموم نخواهد کرد و این موضوع را حتى پیش روى مأمون هم فرموده بود.امام تنها به گفتار بسنده نمىکرد؛ بلکه رفتارش در طول مدّت ولایتعهدى، همه از عدم نارضایتى و مجبور بودنش حکایت مىکرد.
امام علیه السلام از کوچکترین فرصتها سود مىجُست تا به دیگران یادآورى کند که مأمون در اعطاى سِمت ولایتعهدى کار مهمّى نکرده، جز آنکه در راه برگرداندن حقّ مسلّم و غصب شده او، گام برداشته است. امام قانونى نبودن خلافت مأمون را پیوسته به مردم خاطر نشان مىساخت.نخست در شیوه اخذ بیعت مىنگریم که امام، جهل مأمون نسبت به شیوه رسول خدا صلى الله علیه وآله وسلم را که مدّعى جانشینىاش بود، برملا ساخت. مردم براى بیعت با امام آمده بودند، که امام دست خود را به گونهاى نگاه داشت که پشت دست در برابر صورتش و روى دست رو به مردم قرار مىگرفت. مأمون به وى گفت: چرا دستت را براى بیعت پیش نمىآورى؟ امام فرمود: «تو نمىدانى که رسول خدا به همین شیوه از مردم بیعت مىگرفت؟»
از نکات قابل توجه دیگر، این است که در مجلس بیعت، امام به جاى ایراد سخنرانى طولانى، عبارات کوتاه زیر را بر زبان جارى ساخت:«ما به خاطر رسول خدا بر شما حقّى داریم و شما نیز به خاطر او بر ما حقّى.هرگاه شما حقّ ما را در نظر بگیرید، بر ما نیز واجب است که حقّ شما را منظور بداریم.»این جملات، میان مورّخان و سیره نویسان، معروف است و غیر از آن نیز چیزى از امام علیه السلام در آن مجلس نقل نشده است.امام حتى از کوچکترین سپاسگزارى از مأمون خوددارى کرد و این، خود موضع سرسختانه و قاطعى بود که ماهیّت بیعت را در ذهن مردم، به خوبى ترسیم مىکرد و در ضمن، موقعیّت امام را نسبت به زمامدارى در همان مجلسِ حسّاس مىفهماند.
اعتراف
روزى مأمون خواست از امام اعتراف بگیرد که علویان و عباسیان در درجه خویشاوندى با پیامبر، با هم یکسانند؛ تا به گمان خویش ثابت کند که خلافتش و خلافت پیشینیانش همه بر حقّ بوده است.مأمون و امام رضا علیه السلام با هم قدم مىزدند که مأمون به حضرت گفت: اى ابوالحسن! من پیش خود اندیشهاى دارم که سرانجام به درست بودن آن پىبردهام. آن، اینکه ما و شما در خویشاوندى با پیامبر، یکسان هستیم؛ بنابراین، اختلاف شیعیان ما همه ناشى از تعصّب و سبک اندیشى است.امام فرمود: «این سخن تو پاسخى دارد که اگر بخواهى، مىگویم و گرنه، سکوت مىکنم.» مأمون اصرار کرد که: نه، نظر خود را بگویید تا ببینم شما در این باره چگونه مىاندیشید.
امام پرسید: «بگو ببینم اگر هم اکنون خداوند، پیامبرش محمّد صلى الله علیه وآله وسلم را بر ما ظاهر گرداند و او به خواستگارى دختر تو بیاید، آیا موافقت مىکنى؟»مأمون پاسخ داد: سبحاناللّه! چرا موافقت نکنم؟ مگر کسى از رسول خدا روى برمىگرداند!امام بىدرنگ افزود: «بسیار خوب! حالا بگو ببینم آیا رسول خدا مىتواند از دختر من هم خواستگارى کند؟» مأمون در دریایى از سکوت فرو رفت و سپس بىاختیار چنین اعتراف کرد: آرى، به خدا سوگند! که شما در خویشاوندى به مراتب به او نزدیکتر هستید تا ما!
آنچه امام در سند ولایتعهدى نوشت، از موضعگیرىهاى دیگرش مؤثّرتر بود. در هر سطر و هر کلمه که به خطّ امام نوشته شده، معنایى عمیق نهفته و به وضوح بیانگر برنامهاش براى مواجه شدن با توطئههاى مأمون است. امام با توجه به این نکته که سند ولایتعهدى در سراسر قلمرو اسلامى منتشر مىشود، آن را وسیله ابلاغ حقایقى مهم به امّت اسلامى قرار داد. حضرت با این کار از مقاصد و اهداف باطنى مأمون پرده برداشت و بر حقوق علویان پافشرد و توطئهاى را که براى نابودى آنان انجام مىشد، آشکار کرد.امام در این سند، نوشته خود را با جملههایى آغاز مىکند که به ظاهر تناسبى با موارد مشابه ندارد.«ستایش براى خداوندى است که هرچه بخواهد، همان کند. هرگز چیزى بر فرمانش نتوان افزود و از تنفیذ مقدّراتش نتوان سر باز زد...»آنگاه به جاى آنکه خداوند را در برابر مقامى که به او بخشید (ولایت عهدى) سپاس بگوید، با کلماتى که در ظاهر بىتناسب با آن مقام است، پروردگار را چنین توصیف مىکند:
«او از حقّانیت چشمها و از آنچه در سینهها پنهان است، آگاهى دارد.»
امام علیه السلام با انتخاب این جملات مىخواهد مردم را به خیانتها و نقشههاى پنهانى توجّه دهد. سپس چنین ادامه مىدهد: «و درود خدا بر پیامبرش محمّد، خاتم پیامبران، و بر خاندان پاک و مطهّرش باد...»
در آن عصر هرگز روش نگارش، چنین نبود که در اسناد رسمى پس از درود بر پیغمبر، کلمه «خاندان پاک و مطهّرش» را نیز بیفزایند؛ اما امام مىخواست با آوردن این کلمات، به پاکى اصل و دودمان خویش اشاره کند و به مردم بفهماند که اوست که به چنین خاندان مقدّس و ارجمندى تعلّق دارد؛ نه مأمون. امام در ادامه مىنویسد: «... امیرالمؤمنین حقوقى از ما مىشناخت که دیگران بدان آگاه نبودند».
حال مىپرسیم: این چه حقّى است که مردم، حتّى عباسیان به جز مأمون، آن را درباره امام نمىشناختند؟آیا مگر ممکن است امّت اسلامى منکر آن باشند که وى فرزند دختر پیغمبر صلى الله علیه وآله وسلم بود؟! بنابراین، آیا گفته امام اعلانى به امّت اسلامى نبود که مأمون چیزى را در اختیارش قرار داده که حقّ خود حضرت بوده؟! حقّى که پس از غصب، دوباره به دست اهلش بر مىگشت. آرى، حقّى که مردم آن را نمىشناختند، «حقّ طاعت» بود. البته امام علیه السلام در برابر هیچ کس، حتى مأمون و دولتمردان، در اظهار این حقیقت تقیّه نمىکرد.
از عبارات دیگر، امام رضا علیه السلام که در سند ولایتعهدى آمده، چنین است:«و او (مأمون) ولایتعهدى خود و فرمانروایى این قلمرو بزرگ را به من واگذار کرد، البته اگر پس از وى زنده باشم...»!
امام با جمله «البته اگر پس از وى زنده باشم»، بدون شک اشاره به تفاوت فاحش سنّى خود با مأمون داشت و در ضمن مىخواست توجه مردم را به غیر طبیعى بودن آن ماجرا و بىمیلى خودش جلب کند. امام نوشته خود را چنین ادامه مىدهد:«هرکس گرهى را که خدا، بستنش را امر کرده، بگشاید و ریسمانى که همو استوارىاش را پسندیده، قطع کند، به حریم خداوند تجاوز کرده است؛ چه او با این عمل، امام را تحقیر نموده و حُرمت اسلام را دریده است...»امام با این جملات به حقّ خود اشاره داشت که توسّط مأمون و پدرانش غصب شده بود.پس منظور وى از گره و ریسمانى که نباید هرگز گسسته شود، خلافت و رهبرى است، که نباید پیوندش را از خاندانى که خدا مأمور این امر کرده است، جدا نمود.
امام در ادامه مىفرماید:«... در گذشته کسى این چنین کرد؛ ولى براى جلوگیرى از پراکندگى در دین و جدایى مسلمانان، اعتراضى به تصمیمها نشد و امور تحمیلى به عنوان راه گریز، تحمّل گردید...».
در این کلام، گویا امام به مأمون کنایه مىزند و به او مىفهماند که باید به اطاعت وى در آید و بر تمرّد و توطئه علیه وى، علویان و شیعیان اصرار نورزد. امام با اشاره به گذشته، دورنماى زندگى على علیه السلام و خلفاى معاصرش را ارائه مىدهد که چگونه او را به ناحق از صحنه سیاست و خلافت کنار زدند و او نیز براى جلوگیرى از تشتّت مسلمانان، بر تصمیمهایشان گردن مىنهاد و اشتباهاتشان را نیز تحمّل مىنمود.
امام سپس مىافزاید:«... خدا را بر خویشتن گواه مىگیرم که اگر رهبرى مسلمانان را به دستم دهد، با همه؛ به ویژه بنىعباس به مقتضاى اطاعت از خدا و سنّت پیامبرش عمل کنم؛ هرگز خونى را به ناحق نریزم و ناموس و ثروتى را از چنگ دارندهاش به در نیاورم، مگر در آنجا که حدود الهى مرا دستور داده است...»اینها همه کنایه و تعرّض به جنایات بنىعباس است؛ زیرا آنها چه نابسامانىها که در زندگى علویان پدید نیاوردند و چه جانها و خانوادههایى که به دست آنان تار و مار و آواره نگردیدند؟
امام، تعهّد مىکند که به مقتضاى اطاعت از خدا و سنّت پیامبر صلى الله علیه وآله وسلم با همه و به ویژه با عباسیان رفتار مىکند و این، درست همان خطّى است که على علیه السلام خود را بدان ملزم کرده بود. پیروى از خطّ و برنامه على علیه السلام براى مأمون و عباسیان نیز قابل تحمّل نبود و آن را به زیان خود مىدیدند.
امام همچنین مىافزاید:
«اگر چیزى از پیش خود آوردم، یا در حکم خدا تغییر و دگرگونى نمودم، شایسته این مقام نبوده، خود را مستحقّ کیفر نمودهام و من به خدا پناه مىبرم از خشم او...»
طرح این جمله، براى مبارزه با عقیده رایج در میان مردم بود که عالمانِ دربارى و فاسد چنین به ایشان فهمانده بودند که: خلیفه یا هر حکمرانى، مصون از هرگونه کیفر و بازخواستى است؛ چه او در مقامى برتر از قانون قرار گرفته و دست به هر جرم و انحرافى بیالاید، کسى نباید بر او اشکال بگیرد، تا چه رسد به قیام بر ضدّ او!
امام علیه السلام با توجه به شیوه مأمون و سایر خلفاى عباسى مىخواست این معنا را به همگان تفهیم کند که فرمانروا باید پاسدار نظام و قانون باشد، نه آنکه برتر از آن قرارگیرد؛ از این رو هرگز نباید از کیفر و بازخواست مصون بماند.
امام علیه السلام در پایانِ دست نوشته خویش در پشت سند ولایتعهدى، تنها خداوند را بر خویشتن شاهد مىگیرد و هرگز مأمون یا افراد دیگر حاضر در آن مجلس را به عنوان شهود بر نمىگزیند؛ چون مىدانست که در دلهایشان نسبت به وى چه مىگذرد. اهمیّت این نکته آنجا روشن مىشود که مىبینیم مأمون با خطّ خویش سند مزبور را مىنویسد، آن هم با متنى بسیار طولانى و بعد به امام مىگوید: «موافقت خود را با خطّ خویش بنویس و خدا و حاضران را نیز شاهد بر خویشتن قرار بده.»

عمل صالح و دوستى آل محمد
عن الرّضا علیه السلام
لاتدعوا العمـل الصالـح و الاجتهاد فى العباده اتکالا على حب آل محمد علیهم السلام و لا تدعوا حبّ آل محمـدعلیهم السلام لامرهـم اتّکـالاً علـى العبـاده فـانـّه لایقـبل احـدهـمـا دون الاخر
امام رضا علیه السلام فرمود
مبادا اعمال نیک را به اتکاى دوستى آل محمد علیهم السلام رها کنید
و مبادا دوستى آل محمد علیهم السلام را به اتکاى اعمال صالح از دست بدهید
زیرا هیچ کدام از ایـن دو , به تنهایى پذیرفته نمى شود
بحار الانوار,ج ۷۸,ص ۳۴۸
________________________________________
پنج صفت مهم
عن الرّضا علیه السلام
خمـسٌ مـن لـم تکـن فیه فلاتـرجـوه لشـىءٍ مـن الـدنیـا و الاخـره من لم تعرف الوثاقه فى ارومته و الکرم فى طباعهوالرصانه فى خلقهوالنبل فى نفسهو المخافه لربّه
امام رضا علیه السلام فرمود
پنج صفت است که در هر کس نباشد امید چیزى از دنیا و آخرت به او نداشته باشید
ـ کسى که درنهادش اعتماد نبینى
ـ و کسى که در سرشتـش کرم نیابـى
ـ و کسـى که در آفرینشـش استـوارى نبینى
ـ و کسى که در نفسش نجابت نیابى
ـ و کسى که از خدایش ترسناک نباشد
تحف العقـول, ص ۴۴۶ وبحارالانوار,ج ۷۸,ص ۳۳۹
________________________________________
نتیجه رضایت از خدا
عن الرّضا علیه السلام
مَن رَضى عن الله تعالى بالقَلیل مِن الرّزق رضَى الله منه بالقَلیل مِنَ العَمل
امام رضا علیه السلام فرمود
هر کـس به رزق و روزى کم از خدا راضى باشد، خداوند از عمل کم او راضى خواهد بود
بحـارالانـوار,ج ۷۸,ص ۳۵۷
________________________________________
برخورد مناسب با چهار گروه
عن الرّضا علیه السلام
اصحاب السلطان بـالحَذر وَ الصـّدّیق بـالتّـواضُع وَ العدوّ بـالتّحـــرُز وَ العامّه بالبشـر
امام رضا علیه السلام فرمود
با سلطان و زمامـدار با تـرس و احتیاط همراهى کن -
وبا دوست با تواضع و فرو تنی -
و با دشمـن بـا احتیـاط و اجتناب -
و بـا مـردم بـا روى خـوش -
بحارالانوار,ج۷۸,ص ۳۵۶
________________________________________
دیدار و اظهار دوستى با هم
عن الرّضا علیه السلام
تزاوَرُوا تحـابـوا و تصـافحُـوا و لا تحـاشمـوا
امام رضا علیه السلام فرمود
به دیدن یکدیگر روید تا یکدیگر را دوست داشته باشیدو دست یکدیگر رابفشارید و به هم خشم نگیرید
بحارالانوار,ج۷۸,ص ۳۴۷
________________________________________
میانه روى و احسان
عن الرّضا علیه السلام
علیکم بالقَصد فى الْغِنى وَ الْفَقر وَ الْبرّ مِن القلیل و الکثیر -فان الله تبارک و تعالـى یعظم شقّه التـَّمره حتـى یـَأتـى یـَوْم الْقیمه کجبل احـد -
امام رضا علیه السلام فرمود
بر شما باد به میانه روى در فقـر و ثروت -ونیکى کردن چه کم و چه زیاد -زیرا خـداوند متعال در روز قیامت یک نصفه خرما را چنان بزرگ نمایـد که ماننـد کـوه احد باشد -
بحارالانوار, ج ۷۸,ص ۳۴۶
________________________________________
بهترین اعمال بعد از واجبات
عن الرّضا علیه السلام
لیـس شـَىء مِـن اْلاعْمـالِ عنـد الله عزّوجلّ بعدَالفـرائض أفضل مِن إدْخـالِ السُّرور علَى المؤمن
امام رضا علیه السلام فرمود
بعد از انجام و اجبات، کارى بهتر از ایجاد خـوشحالى براى مومن، نزد خداوند بزرگ نیست
بحارالانوار, ج ۷۸,ص ۳۴۷
________________________________________
نتیجه خدمت به مؤمن
عن الرّضا علیه السلام
مَـن فـرّج عن مـومـن فـرّج الله عَن قَلبه یـَوم القیمه
امام رضا علیه السلام فرمود
هر کس اندوه و مشکلى را از مومنى بر طرف نماید خداوند در روز قیامت انـدوه را از قلبش بر طرف سازد
اصول کافى, ج ۳, ص ۲۶۸
________________________________________
حسن ظن به خدا
عن الرّضا علیه السلام
أحسـن الظّن بالله فانّ مَن حسـن ظنّه بالله کان عنـد ظنّه وَ مَن رَضى باْلقَلیل مِنَ الرّزق قُبلَ مِنه الیَسیر مِن العمل وَ مَن رَضى بالیَسیر مِن الحلال خفّت مؤونته و نعم اهلهوَ بصّره الله دار الدّنـیا وَ دَواءهـا وَ أخـرَجه منها سـالِماً إلى دارالسّلام
امام رضا علیه السلام فرمود
به خداوند خوشبین باش، زیرا هر که به خدا خوشبین باشد، خدا با گمان خـوش او همراه است و هر که به رزق و روزى اندک خشنود باشد، خـداوند به کردار اندک او خشنود باشد و هر که به اندک از روزى حلال خشنود باشـد، بارش سبک و خانـواده اش در نعمت باشد و خـداوند او را به دنیا و دوایـش بینا سازد و او را از دنیا به سلامت به دارالسلام بهشت می رساند
تحف العقول,ص ۴۴۹
________________________________________
بدترین مردم
عن الرّضا علیه السلام
إنّ شـرّ النـّاس مـَن مَنع رفـدَه -
وَ أکل وحـدَه -
وَ جلـدَ عبـدَه -
امام رضا علیه السلام فرمود
به راستـى که بـدترین مردم کسى است ک یارىاش را (از مردم) باز دارد
و تنها بخورد -
و افراد تحت امرش را بزند -
تحف العقول,ص ۴۴۸
________________________________________
حقیقت توکل
سئل الـرضـاعلیه السلام: عن حـد التـوکل؟ فقـال: أن لاتَخـافَ أحـدً إلاّالله
از امام رضا علیه السلام از حقیقت تـوکل سـوال شـد، فرمـود:
این که جز خدا از کسـى نترسى
تحف العقول,ص ۴۴۵
________________________________________
سلاح پیامبران
عن الـرضـا علیه السلام انه کـان یقـول لاصحـابه: علیکم بسِلاح اْلانبیاء
فقیل: وَ ما سلاحُ اْلانبیاء؟ قال: الدعاء
حضـرت رضا علیه السلام همیشه به اصحاب خـود مـى فـرمود: بر شما باد اسلحه پیامبران پرسیدند : اسلحه پیـامبـران چیست؟
فـرمـود: دعا
اصـول کـافـى , ج ۴,ص ۲۱۴
________________________________________
صله رحم با کمترین چیز
عن الرّضا علیه السلام
صِلْ رحمک وَ لَـوْ بشَربَه مِن ماءٍ
وَ أفضَل مـا تُوصل بِه الـرّحـِم کفُّ الاذّى عنها
امام رضا علیه السلام فرمود
پیوند خـویشـاوندى را بر قرار کنید گر چه با جرعه آبى باشد -
وبهترین پیوند خـویشـاونـدى، خـود دارى از آزار خـویشـاونـدان است -
حف العقول,ص ۴۴۵
________________________________________
ویژگیهاى دهگانه عاقل
عن الرّضا علیه السلام
لا یتـم عَقل إمـرء مُسلـم حتـّى تکونَ فیه عَشر خِصـال- اَلخیــرُ مِنـهُ مـأمــُول - وَ الشّر منهُ مأمـُون - یَستکثِر قلیلُ الخیر مِن غیره - وَ یَستقل کَثیرُ الخیر مـِن نفسه - لا یسام من طلب الحـوائج الیه - و لا یمل مـن طلب العلـم طول دهره - الفقرفى الله احبّ الیه مِن الغنى - و الذّل فى الله احب الیه مـن العز فى عدوه - و الخمـول اشهى الیه من الشهره - ثـم قال علیه السلام العاشره و ما العاشره؟ - قیل له: ما هى؟ - قال علیه السلام: لایرى احدا إلا قال: هو خیر منى و اتقى -
امام رضا علیه السلام فرمود
عقل شخص مسلمـان تمـام نیست, مگر ایـن که ده خصلت را دارا بـاشـد -
ـ از او امید خیر باشد
ـ از بدى او در امان باشند
ـ خیر اندک دیگرى را بسیار شمارد
ـ خیر بسیار خود را اندک شمارد
ـ هـر چه حـاجت از او خـواهنـد دلتنگ نشـود
ـ در عمر خود از دانش طلبى خسته نشود
ـ فقـر در راه خـدایـش از تـوانگـرى محبـوبتـر بـاشــد
ـ خـوارى در راه خـدایـش از عزت بـا دشمنـش محبـوبتـر بـاشــد
ـ گمنـامـى را از پـر نـامـى خـواهـانتـر بـاشـد
ـ سپس فـرمـود: دهمى چیست و چیست دهمى ؟ به او گفته شـد: چیست؟
فـرمـود: کسی را ننگـرد جز ایـن که بگـویـد او از مـن بهتـر و پـرهیز کـارتـــر است
تحف العقول، ص ۴۴۳
________________________________________
دوستى با مردم
عن الرّضا علیه السلام
التّودُّد الىَ النّاس نصفُ العَقل
امام رضا علیه السلام فرمود
دوستى با مردم، نیمى از عقل و خرد ورزی است
تحف العقول، ص ۴۴۳
________________________________________
پاکیزگی
عن الرّضا علیه السلام
مِن أخلاقِ الاَنبیاء التّنظُّف
امام رضا علیه السلام فرمود
از اخلاق پیـامبـران, نظافت و پـاکیزگــى است
تحف العقول, ص ۴۴۲
________________________________________
نتیجه کار خوب وبد
عن الرّضا علیه السلام
الـمستتر بـالـْحسنه یـَعـدلُ سبعین حسنه -
وَ الْمذیع بالسّیئه مَخذُول - وَ المُستتر بالسّیئَه مغفوُر لَه -
امام رضا علیه السلام فرمود
پنهان کننده کار نیک (پاداشش) برابر هفتاد حسنه است -
و آشکار کننده کار بد سـر افکنـده است -
و پنهان کننـده کـار بـد آمـرزیـده است -
اصول کافى,ج ۴,ص ۱۶۰
________________________________________
سه ویژگى برجسته مومن
عن الرّضا علیه السلام
لایکـون الْمُـؤمـن مُـؤمنـاً حتـى تکـون فیه ثلاثُ خصـال
ـ سنّه من ربّهـ وسنّه من نبیّه ـ و سنّه من ولیّه فـَامّا السّنه مـِن رَبّه فکتمان سـرّه -
و امّـا السّنه من نبیّه فمـُداراه النّاس -
و امّـا السّنه مـن ولیّه فـاصّبـر فـى الْبـأسـاء و الضّـرّاء -
امام رضا علیه السلام فرمود
مـومـن ، مـومـن واقعى نیست، مگـر آن که سه خصلت در او بـاشــد -
سنتـى از پـروردگـارش و سنتـى از پیـامبـرش و سنتـى از امـامـش -
اما سنت پروردگارش، پـوشاندن راز خود است -
اما سنت پیغمبرش ، مدارا و نرم رفتارى با مردم است -
اما سنت امامـش، پس صبر کردن در زمان تنگدستـى و پریشان حالى است -
اصـول کـافـى, ج ۳,ص ۳۳۹ و تحف العقـــول, ص ۴۴۲
________________________________________
خوشی وعیش دنیا
سئل الامام الرضا علیه السلام: عن عیش الدنیا؟
فقال: سعه المَنزل وَ کثرهُ المُحبّین
از حضـرت امـام رضا علیه السلام: دربـاره خـوشـى در دنیـا سـوال شـد،
فـرمـــــود وسعت منزل وزیادى دوستان
بحارالانوار, ج ۷۶,ص ۱۵۲
___________________________________
بخیل و حسود
عن الرّضا علیه السلام
لیـس لِبخیل راحَه - وَ لا لِحَسـُود لذّه - وَ لا لِملـوک وَفـاء - وَ لا لِکَذوب مُــروّه -
امام رضا علیه السلام فرمود
بخیل را آسایشى نیست -
و حسود راخوشى و لذتى نیست -
و پادشاهان را وفایى نیست -
و دروغگو را مروت و مردانگى نیست -
تحف العقول,ص ۴۵۰
خورشيد، در حال غروب است و هفت ستاره روشن در آسمان، آغوش گشوده هشتمين اخترند.
کبوتران بال مي زنند آسماني را که چشم هايمان سال هاست به آن دوخته شده، صداي بال کبوتران در صداي سنج عزاداران مي پيچد و خواب مسموم انگورهاي پيچيده بر خوشه هاي حادثه آشفته مي شود، خورشيد، ذره ذره در عطش چشم هايش رسوب مي کند...
امام رضا عليه السلام سجده کردن بر معبود را نزديک ترين حالت بنده مي داند و می فرمايند:
"نزديک ترين حالت بنده به خداوند متعال، در حال سجده است و اين همان قول خداوند تبارک و تعالی است که فرمود: سجده کن و نزديک شو."
هشتمين پيشواي شيعيان امام علي بن موسي الرضا عليه السلام در مدينه ديده به جهان گشود.
بيشتر دوران امامت امام رضا (ع) در زمان خلافت مامون بود. مامون كه يكي از مكارترين و زيرك ترين خلفاي عباسي به شمار مي آمد. پس از قتل برادرش امين و به دست گرفتن قدرت، مرو را مركز حكومت خود قرار داد و با بهره گيري از هوش وزير خود فضل بن سهل پايه هاي حكومت خود را مستحكم كرد.
انـگيزه هاى سياسى مانند: جذب ايرانيان، سركوب نهضتها و قيامهاى علويان، مشروع جـلـوه دادن حـكومت خود، مامون را وادار كرد به امام پيشنهاد ولايت عهدي دهد ولي از اين روى، امام رضـا (ع) از پـذيرش پيشنهاد مامون سر باز مى زد. به هر حال امام رضا (ع) درنهايت، ولايت عهدي را با قيد شرايطي پذيرفت. پس از مراسم بيعت اجبارى، در حضور مردم و ديگران فرمود:
لـنـا عـليكم حق برسول الله و لكم علينا به حق فاذا انتم اديتم الينا ذلك وجب علينا الحق لكم. مـا اهـل بيت، به واسطه رسول خدا (ص) بر شما مردم حقى داريم، شما نيز بر ما حقى داريـد وقتى كه شما حق ما را به ما داديد، بر ما لازم است كه حقوق شما را رعايت كنيم. (بحارالانوار جلد 146)
اگرچه اين پيشنهاد رنگ تهديد و اجبار نيز گرفته بود. مسئله ولايت عهدي با تلاش هاي امام براي افشاگري همراه بود و شرط اصلي دخالت نكردن در عزل و نصب ها كه همان شريك نبودن در حكومت جائر زمان براي حضرت محسوب مي شد، نيز به همين منظور بود و امام بدين ترتيب توطئه هاي مأمون را يكي پس از ديگري خنثي مي كرد و كار بدانجا رسيد كه عرصه بر مأمون تنگ شد و امام رضا (ع) را بزرگترين خطر جدي براي بقاي حكومت خود مي دانست و وقتي دريافت عوام فريبي هاي او در اعلام وليعهدي امام رضا (ع) نيز كارگشا نيست، چاره اي جز به شهادت رساندن امام(ع) براي خود نديد.
سرانجام خورشيد فروزان وجود امام (ع) در روز ۲۹ صفر سال ۲۰۳ ق. غروبي سرخ را به مشرق ايمان نشست و بار ديگر سياست مزورانه عباسي تن به شكست داد.
۱ ـ امام باقر(ع)، از جدّش، ازامیرالمؤمنین(ع)نقل کرده است که پیامبر(ص) فرمود: پاره اى از پیکر من در خراسان دفن خواهد شد، هر گرفتارى که او را زیارت کند، خدا ناراحتى او را برطرف سازد، و هر گنهکارى که به زیارت او رود، خداوند گناه او را ببخشد. عیون اخبار الرضا(ع) ۲:۲۵۷؛ امالى صدوق:۱۱۹
۲ ـ ابوهاشم جعفرى گوید: ازامام جواد(ع) شنیدم که فرمود: میان دو کوه طوس، پاره اى است که آن را از بهشت ستانده اند، هر که بدان جا درآید، روز رستاخیز از آتش ایمن خواهد ماند. عیون اخبارالرضا(ع) ۲:۲۵۶
۳ ـ حسین بن زید گوید: از امام صادق(ع) شنیدم که مى فرمود: مردى از نسل فرزندم موسى ، قیام خواهد کرد که همنام امیرالمؤمنین(ع) است و در سرزمین طوس که در خراسان است، دفن خواهد شد... او در همان جا با زهر کشته مى شود و غریبانه به خاکش مى سپارند. هر که او را با معرفت زیارت کند، خداوند او را همسان کسانى که پیش از پیروزى ، بخشش و پیکار کرده باشند، پاداش خواهد داد. عیون اخبارالرضا(ع) ۲:۲۵۵؛ امالى صدوق ۱۱۸.
۴ ـ بزنطى گوید: از امام رضا(ع) شنیدم که فرمود: هر یک از دوستان من که عارفانه به دیدار من آید، من خود در روز رستاخیز از او شفاعت کنم. امالى صدوق ۱۱۹.
۵ ـامام رضا(ع) فرمود: هر کس که دورى سفر را بر خود بپذیرد و به زیارت من آید، من در روز قیامت در سه جایگاه به نزد او خواهم شتافت تا او را از تنگنا به در آورم: آن جایى که نامه اعمال دست به دست مى شود، در صراط، و هنگام سنجش اعمال. خصال ۱:۱۰۹؛ امالى صدوق ۱۲۱.
۶ ـ هروى گوید: امام رضا(ع) وارد بارگاهى شد که هارون را آن جا در خاک نهاده بودند، در کنار گور او با دست خویش خطى بر زمین کشید و فرمود: این تربت من است که در آن دفن مى شوم و خدا این جا را محل آمدوشد پیروان و دوستداران من خواهد ساخت. هر زائرى که به دیدار من آید و هر مسلمانى که بر من سلام دهد، با شفاعت ما اهل بیت، بخشش و رحمت خداوندى را از آن خود خواهد کرد. عیون اخبارالرضا(ع) ۲:۱۳۶.
۷ ـ عبدالعظیم حسنى گوید: به امام جواد(ع) عرض کردم: من میان زیارت قبر جدّتان امام حسین(ع) و زیارت بارگاه پدرتان در طوس حیران مانده ام، شما چه مى گویید؟ فرمود: اندکى درنگ کن! سپس به خانه رفت و در حالى که گونه هایش آغشته به اشک بود، بیرون آمد و فرمود: زائران بارگاه امام حسین(ع) فراوان اند و زائران قبر پدرم در طوس اندک. عیون اخبارالرضا ۲:۲۵۶.
۸ ـ صقر بن دلف گوید: از سرورم امام هادى (ع) شنیدم که فرمود: هر که به درگاه خداوند نیازى دارد، قبر جدّم امام رضا(ع) در طوس را بدین سان زیارت نماید که نخست غسل کند، در بالاسر دو رکعت نماز بگزارد و در قنوت حاجت خویش را بر زبان آورد... اگر در خواسته اش معصیت یا بریدن از خویشان نباشد، مستجاب خواهد شد؛ زیرا جاى قبر آن حضرت پاره اى از بهشت است و هر مؤمنى که آن را زیارت کند، خدا او را از آتش رهایى بخشد و در سراى امنیت جاى دهد.
امام رضا (ع) در روز جمعه ، يا پنج شنبه 11ذی حجه يا ذی قعده يا ربيع الاول سال 153يا 148هجری در شهر مدينه پا به دنيا گذاشت . بنابر اين تولد آن حضرت مصادف با سال وفات امام صادق (ع) بوده يا پنج سال پس از در گذشت آن حضرت رخ داده است . همچنين وفات آن حضرت در روز جمعه يا دوشينه آخر صفر يا 17يا 21ماه مبارک رمضان يا 18جمادی الاولی يا 23ذی قعده يا آخر همين ماه در سال 203يا 206يا 202هجری اتفاق افتاده است . شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا گويد قول صحيح آن است که امام رضا (ع) در 21رمضان ، در روز جمعه سال 203هجری در گذشته است . وفات آن حضرت در سال 203در طوس و در يکی از روستاهای نوقان به نام سناآباد اتفاق افتاد .
با تاريخ های مختلفی که نقل شد ، عمر آن حضرت 48يا 47يا 50يا 51سال و 49يا 79روز يا 9 ماه يا 6 ماه و 10روز بوده است ، اما برخی که سن آن حضرت را 55يا 52يا 49سال دانسته اند ، سخنشان با هيچ يک از اقوال و روايات ، منطبق نيست و ظاهرا تسامح آنان از اينجا نشأت گرفته که سال ناقص را به عنوان يکسال کامل حساب کرده اند . از جمله اين اقوال شگفت آور سخن شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا است که گفته است : ميلاد امام رضا (ع) در 11ربيع الاول سال 153و وفات وی در 21رمضان سال 203بوده و با اين حساب آن حضرت 49سال و شش ماه در اين جهان زيسته است . مطابق آنچه صدوق نقل کرده ، عمرآن حضرت پنجاه سال و شش ماه و ده روز ميشود و منشاء اين اشتباه را بايد عدم دقت در جمع و تفريق اعداد دانست شيخ مفيد نيز مرتکب اين اشتباه شده است و ما در حواشيهای خود بر کتاب المجالس السنيه متذکر اين خطا شده ايم .
بنابر گفته مولف مطالب السؤول ، امام رضا (ع) 2۴سال وچند ماه بنابر قول ابن خشاب 24سال و 10ماه از عمر خويش را با پدرش به سر برد . لکن مطابق آنچه گفته شد ، عمر آن حضرت در روز وفات پدرش 35 سال يا 29سال و دو ماه بوده و پس از درگذشت پدرش چنانکه در مطالب السؤول نيز آمده ، 25سال زيسته است و نيز مطابق آنچه قبلا گفته شد آن حضرت پس از پدرش بيست سال در جهان زندگی کرد .
چنانکه شيخ مفيد نيز در اشارد همين قول را گفته است . برخی نيز اين مدت را بيست سال و دو ماه ، يا بيست سال و نه ماه ، يا بيست سال و چهار ماه ، يا بيست و يکسال و 11ماه ذکر کرده اند که اين مدت ، روزگار امامت و خلافت آن حضرت به شمار است . در طول اين مدت آن حضرت دنباله حکومت هارون رشيد را که ده سال و بيست و پنج روزبود درک کرد . سپس امين از سلطنت خلع شد و عمويش ابراهيم بن مهدی برای مدت بيست و چهار روز به سلطنت نشست . آنگاه دوباره امين بر او خروج کرد و برای وی از مردم بيعت گرفته شد و يکسال و هفت ماه حکومت کرد ولی به دست طاهر بن حسين کشته شد . سپس عبد الله بن هارون ، مامون ، به خلافت تکيه زد و بيست سال حکومت کرد . امام رضا (ع) پس از گذشت پنج يا هشت سال از خلافت مأمون به شهادت رسيد.
در مطالب السؤول گفته شده است که : مادر آن حضرت کنيزی بود که خيزران مرسي نام داشت . برخی نام وی را شقراء نوبيه ، ذکر کرده اند که اروی ، اسم او و شقراء لقب وی بوده است .
طبرسی در اعلام الوری گويد : مادرش کنيزی بود به نام نجمه که به وی ام البنين می گفتند . برخی نام مادر آن حضرت را سکن نوبيه و تکتم نيز گفته اند . حاکم ابو علی گويد : از جمله شواهدی که دلالت دارد نام مادر امام رضا (ع) تکتم بود ، سخن شاعری است که در مدح آن حضرت فرموده است :
و اجدادا علی المعظم رهظا الا ان خير الناس نفسا و والدا و اتتنا به للعلم و الحلم ثامنا اماما يودی حجة الله تکتم
ابو بکر گويد : عده ای اين شعر را به عموی ابو ابراهيم بن عباس منسوب ساخته اند و من آن را روايت نمی کنم و روايت و سماع اين شعر برای من واقع نشده بنابراين نه آن را اثبات می کنم و نه ابطال .
وی همچنين گويد : تکتم از اسامی زنان عرب است و در اشعار بسياری به کار رفته است . از جمله در اين بيت :
" طاف الخيالان فزا دا سقما خيال تکنی و خيال تکتما "
فيروز آبادی نيز بر اين اظهار نظر صحه گذارده و گفته است : تکنی و تکتم به صورت مجهول ، هر يک ازنامهای زنان است.
کمال الدين محمدبن طلحه در مطالب السؤول گويد : آن حضرت شش فرزند داشت . پنج پسر و يک دختر . نام فرزندان وی چنين است : محمد قانع ، حسن ، جعفر ، ابراهيم ، حسن و عايشه .
عبد العزيزبن اخضر جنابذی در معالم العتره و ابن خشاب در مواليد اهل البيت و ابونعيم در حليه الاوليا نظير همين سخن را گفته اند . سبط بن جوزی در تذکره الخوص گويد : فرزندان آن حضرت عبارت بودند از محمد (امام نهم) ابوجعفر ثانی، جعفر ، ابو محمد حسن ، ابراهيم و يک دختر . شيخ مفيد در ارشاد می نويسد :
امام رضا (ع) دنيا را بدرود گفت و سراغ نداريم که از وی فرزندی به جا مانده باشد جز همان پسرش که بعد از وی به امامت رسيد . يعنی حضرت ابوجعفر محمد بن علی (ع) .
ابن شهر آشوب در مناقب می گويد : امام محمد بن علی (ع) تنها فرزند اوست .
طبری در اعلام الوری می نويسد : تنها فرزند رضا (ع) پسرش محمد بن علی جواد بود لا غير . در کتاب العدد القوية آمده است که امام رضا (ع) دو پسر داشت که نام آنها محمد و موسی بود و جز اين دو فرزندی نداشت . همچنين در قرب الاسناد نقل به حضرت رضا (ع) عرض کرد : من از چند سال پيش درباره شده است که بزنطي جانشين شما پرسش می کردم و شما هر بار پاسخ می داديد پس از من پسرم جانشين من خواهد شد . اما اينک خداوند به شما دو پسر عطا کرده است پس کداميک از پسرانتان جانشين شمايند؟
مجلسی نيز در بحار الانوار در باب خوشخويی حديثی از عيون اخبار الرضا (ع) نقل کرده که در سند آن نام فاطمه دختر رضا آمده است .
در فصول المهمه آمده است که آن حضرت قامتی معتدل و ميانه داشت .اخلاق و رفتار آن حضرت طبرسی در اعلام الوری گويد: درباره گوشه ای از خصايص و مناقب و اخلاق بزرگوارانه آن حضرت ، ابراهيم بن عباس ( يعنی صولی ) گويد : رضا (ع) را نديدم که از چيزی سؤال شود و آن را نداند و هيچ کس را نسبت بدانچه در عهد و روزگارش می گذشت داناتر از او نيافتم . مأمون بارها او را با پرسش درباره هر چيزی می آزمود و امام به او پاسخ می داد و پاسخ وی کامل بود و به آياتی از قرآن مجيد تمثل می جست .
آن حضرت هر سه روز يک بار قرآن را ختم می کرد و خود می فرمود : اگر بخواهم می توانم در کمتر از اين مدت هم قرآن را ختم کنم امامن هرگز به آيه ای برنخورده ام جز آن که در آن انديشيده ام که چيست و در چه زمينه ای نازل شده است .
همچنين از ابراهيم بن عباس صولی نقل شده است که گفت : هيچ کس را فاضل تر از ابوالحسن رضا نه ديده و نه شنيده ام . از او چيزهايی ديده ام که از هيچ کس نديدم . هرگز نديدم با سخن گفتن به کسی جفا کند .نديدم کلام کسی را قطع کند تا خود آن شخص از گفتن فارغ شود . هيچ گاه حاجتی را که می توانست برآورده سازد ، رد نمی کرد . هرگز پاهايش را پيش روی کسی که نشسته بود دراز نمی کرد . نديدم به يکی از دوستان يا خادمانش دشنام دهد . هرگز نديدم آب دهان به بيرون افکند و يا در خنده اش قهقهه بزند بلکه خنده او تبسم بود. چنان بود که اگر تنها بود و غذا برايش می آوردند غلامان و خدمتگزاران و حتی دربان و نگهبان را بر سر سفره خويش می نشانيد و باآنها غذا می خورد . شبها کم می خوابيد و بسيار روزه می گرفت . سه روز ، روزه در هر ماه را از دست نمی داد و می فرمود : اين سه روز برابر با روزه يک عمر است . بسيار صدقه پنهانی می داد بيشتر در شبهای تاريک به اين کار دست می زد . اگر کسی ادعا کرد که فردی مانند رضا (ع) را در فضل ديده است ، او را تصديق مکنيد . طبرسی از محمد بن ابو عباد نقل کرده است که گفت : " امام رضا (ع)در تابستان بر حصير و در زمستان بر پلاس بود . جامه خشن می پوشيد و چون در ميان مردم می آمد آن را زينت می داد . صدوق در عيون اخبار الرضا (ع) گويد : آن حضرت کم خوراک بود و غذای سبک ميخورد . در کتاب خلاصة تذهيب الکمال به نقل از سنن ابن ماجه گفته شده است : امام رضا (ع) سيد بنی هاشم بود و مأمون او را بزرگ می داشت و تجليلش می کرد و او را وليعهد خود در خلافت قرار داد . حاکم در تاريخ نيشابور گويد : وی با آن که بيست و اندی از سالش می گذشت در مسجد رسول الله (ص) فتوا صادر می کرد . و در تهذيب التهذيب آمده است : رضا با وجود شرافت نسب از عالمان و فاضلان بود . صدوق در عيون اخبار الرضا (ع) به سند خود از رجاء بن ابوضحاک که مأمون وی را برای آوردن امام رضا (ع) مأموريت داده بود ، نقل کرده است : به خدا سوگند مردی پرهيزکار تر و ياد کننده تر مر خدای را و خدا ترس تر از رضا (ع) نديدم . وی در ادامه گفتار خود می افزايد : وی به هر شهری که قدم می گذاشت مردم آن شهر به سويش می آمدند و در خصوص مسايل دينی خود از وی پرسش می کردند و او نيز پاسخشان می داد و برای آنان احاديث بسياری از پدر و پدرانش ، از علی (ع) و رسول خدا (ص) نقل ميکرد . چون با امام رضا(ع) به نزد مأمون بازگشتم وی درباره حالت آن حضرت در سفر از من پرسش کرد . من نيز آنچه ديده بودم از روز و شب و کوچ و اقامتش برای وی باز گفتم . مأمون گفت ، آری ابن ابو ضحاک وی از بهترين مردم زمين و داناترين و پارسا ترين ايشان است .
سمعانی در انساب می نويسد : ابو حاتم بن حبان بستی روايت کرده است از پدرش ، عجايب ، روايت کرده است از او ابوصلت و ديگران که امام رضا دچار توهم می شد و خطا می کرد . به اعتقاد من رضا از نسبی شريف برخوردار بود ؟ از جمله عالمان و فاضلان محسوب می شد و خلل در روايت او از سوی راويان است ، هيچ راوی ثقه ای از او روايت نکرده جز آنکه متروک گشته است . يکی از روايات مشهور از آن حضرت صحيفه است که راوی آن بدين خاطر مورد طعن قرار گرفته است . يکی از کسانی که نسخه ای از انساب را در اختيار داشته ، چنان که در نسخه چاپی اين کتاب مشهود است ، برهامش آن چنين نوشته است : به اين گستاخی بزرگی که از سوی اين مغرور عنوان شده بنگر ! چگونه فرزند رسول خدا (ص) و وارث علم و دانش آن حضرت و يکی از علمای عترت نبوی و امام ايشان که بر افزونی علم و شرف وی اجماع کرده اند در علم رسمی برای دستيابی به دنيا تلف کرده و بالاخره بر مسند قضاوت بلخ و غير آن تکيه زده چگونه آشکار گرديده است که امام علی بن موسی الرضا توهم و خطا کرده است ؟ حال آنکه فاصله زمانی ميان اين دو در حدود يک صد و پنجاه سال می باشد . اگر دشمنی با خاندان پيامبر ، که خداوند به حب و مهر ورزی نسبت به ايشان امر کرده است و پيامبر بر تمسک به آنان فرمان داده نيست ، پس چه دليل ديگری برای اثبات گفته خود دارد ؟ خدا آنان را بکشد به کجا رانده می شوند . ؟ از قراين بر می آيد که يکی از خوانندگان اين کتاب که نتوانسته چنين سخنی را تحمل کند ، به قصد نابود کردن آن محکم بر روی آن کوبيده است ، اما آن هنوز آشکار و روشن باقی است.
فضايل و مناقب آن حضرت بسيار است و در کتابهای حديث و تاريخ ذکر شده . يافعي در مرآة الجنان گويد : در سال 203امام بزرگوار و عظيم الشأن ، سلاله سروران بزرگ ، ابوالحسن علی بن موسی الکاظم يکی از ائمة دوازده گانه صاحبان مناقب که اماميه خود را بديشان منسوب می سازند و بنای مذهب خود را بر آنان اقتصار می کنند ، در گذشت . با توجه به آنچه که در زندگی امام صادق (ع) گفتيم مبنی بر آن که امامان همگی کامل ترين مردم زمان خويش بوده اند تنها به ذکر گوشه ای از مناقب و فضايل آن حضرت اکتفامی کنيم چرا که بازگفتن تمام مناقب آن بزرگوار بس مشکل ودشوار است :
نخست ، علم : قبلا از ابراهيم بن عباس صولی نقل کردم که گفت : نديدم از رضا (ع) پرسشی شود که او پاسخ آن را نداند . هيچ کس را نسبت بدانچه در عهد و روزگارش مي گذشت داناتر از او نديدم . مأمون او را بارها با پرسش درباره چيزهايی می آزمود اما امام به وی پاسخ کامل می داد و در پاسخش به آياتی از قرآن مجيد تمثل می جست . در اعلام الوری از ابو صلب عبد السلام بن صالح هروی نقل شده است که گفت : هيچ کس راداتاتر از علی بن موسی الرضا نديدم و هيچ دانشمندی را نديدم که درباره آن حضرت جز شهادتی که من می دهم ، بدهد . مأمون در يکی از مجالس خود تعدادی از علمای اديان و فقهای اسلام و متکلمان را جمع کرده بود . پس امام در بحث و مناظره بر همه آنان چيره شد به گونه ای که هيچ کس نبود جز آن که بر فضل امام رضا (ع) و کوتاهی خود اعتراف کردند . از خود آن حضرت شنيدم که می فرمود : در روضه می نشستم و علما در مدينه بسيار بودند . چون يکی از ايشان در حل مسأله ای عاجز می ماند همگی برای حل آن مرا پيشنهاد می کردند و مسايل خود را به نزد من می فرستادند و من نيز آنها را پاسخ می دادم . ابو صلت گويد : محمد بن اسحاق بن موسی بن جعفر از پدرش از موسی بن جعفر برايم حديث کرد که آن حضرت همواره به فرزندانش می فرمود : اين برادر شما علی بن موسی دانای خاندان محمد (ص) است . پس درباره اديان خويش از او بپرسيد و آنچه می گويد به خاطر سپاريد . ابن شهر آشوب در مناقب به نقل از کتاب الجلاء و الشفاء نقل می کند که محمد بن عيسی يقطينی گفت : چون مردم در کار ابوالحسن رضا (ع) اختلاف کردند من مسائلی که از آن حضرت پرسش شده بود ، گرد آوردم که شمار آنها هجده هزار مسأله بود .
شيخ طوسی در کتاب الغيبه از حميری از يقطينی مانند اين روايت را نقل کرده است جز آن که در روايت شيخ رقم پانزده هزار مسأله آمده است .
در مناقب آمده است : ابو جعفر قيمی در عيون اخبار الرضا ذکر کرده است که : مأمون دانشمندان ديگر اديان را همچون جاثليق و رأس الجالوت و سران صابک ين را مانند عمران صابی و هريذ اکبر و پيروان زردشت و نطاس رومی و متکلمانی مانند سليمان مروزی را جمع می کرد و آنگاه رضا (ع) را نيز احضار می کرد . آنان از امام پرسش می کردند و آن حضرت يکی پس از ديگری آنان را شکست می داد .
مأمون داناترين خليفه بنی عباس بود اما با اين وصف گاه از روی اضطرار تسليم حضرت می شد تا آن که وی را ولی عهد و همسر دختر خويش کند .

صدوق در عيون به سند خود از حسن بن خالد نقل می کند که : به رضا (ع) گفت : اي فرزند رسول خدا برخی روايت می کنند که پيامبر (ص) فرمود : خداوند آدم را بر صورت خويش آفريد .
امام رضا فرمود : خدا بکشدشان آنان اول حديث را خذف کرده اند ، زيرا رسول خدا (ص) به دو نفر گذشت که به يکديگر دشنام می دادند . پس شنيد که يکی از آنها به ديگری می گويد خداوند چهره تو و چهره کسی را که شبيه توست رسوا و زشت گرداند . پس رسول خدا (ص) به وی فرمود : ای بنده خدا به برادرت چنين مگوی که خدا عزوجل آدم را بر صورت خويش آفريده است .
همچنين از آن حضرت درباره مردی سؤال شد که گفته بود : هر مملوک قديم در ملک من آزاد ست . امام درباره او فرمود : او بايد هر مملوکی را که شش ماه در ملک او بوده آزاد کند . زيرا خداوند در قرآن فرموده است : " و گردش ماه در منازل معين مقدر کرديم تا مانند شاخه خرما بازگرديد " . و ميان عرجون قديم و عرجون جديد شش ماه فاصله است .
در نثرالدار نقل شده است که فضل بن سهل در مجلس مأمون امام رضا (ع) را مورد سؤال قرار داد و پرسيد : ای ابوالحسن آيا مردمان مجبورند ؟ فرمود : خداوند دادگرتر از آن است که بنده خود را مجبور و سپس عذابش کند . پس پرسيد : آيا بندگان رها شده و آزادند ؟ فرمود : خداوند حکيم تر از آن است که بنده اش را واگذارد و او را به خودش رها کند.
در تهذيب التهذيب آمده است که مبرد از ابوعثمان مازنی نقل کرده است که گفت : از امام رضا (ع) پرسش شد که آيا خداوند بندگانش را بدانچه توان ندارد تکليف فرمايد ؟ فرمود : خدا عادل تر از اين است . گفت : بندگان می توانند هر کاری که خواستند انجام دهند ؟ فرمود : آنان ناتوان تر از اينند .
نگارنده : مراد امام اين است که بندگان نمی توانند هر کاری که خود خواستند بدون تقدير الهی انجام دهند . علاوه بر آنچه گفته شد در قسمت اخبار امام رضا (ع) با مأمون گوشه ای ديگر از پاسخهای آن حضرت را در خصوص علوم مختلف نقل خواهيم کرد دوم ، حلم : در شناخت حلم آن حضرت ، شفاعت وی در نزد مأمون در حق جلودی کافی است . جلودی کسی بود که به امر هارون الرشيد به مدينه رهسپار شد تا لباس زنان آل ابوطالب را بگيرد و بر تن هيچ يک از آنان جز يک جامه نگذارد . وی همچنين بر بيعت مردم با امام رضا (ع) انتقاد کرد . پس مأمون او را به حبس افکند و بعد از آن که پيش از وی دو تن را کشته بود او را خواست . امام رضا (ع) به مأمون گفت : ای اميرمؤمنان ! اين پيرمرد را به من ببخش ! جلودی گمان برد که آن حضرت می خواهد از وی انتقام گيرد .
پس مأمون را سوگند داد که سخن امام رضا (ع) رانپذيرد مأمون هم گفت : به خدا شفاعت او را درباره تو نمی پذيرم و دستور داد گردنش را بزنند . در صفحات آينده تفضيل اين مطلب را در خبر مربوح به عزم مأمون بر خروج از مرو ، ذکر خواهيم کرد .
سوم ، تواضع : در بخش صفات و اخلاق آن حضرت از قول ابراهيم بن عباس نقل کرديم که گفت : چون امام رضا (ع) تنها بود و برای او غذا می آوردند آن حضرت غلامان و خادمان و حتی دربان و نگهبان را بر سر سفره اش می نشاند و با آنها غذا می خورد . همچنين از ياسر خادم نقل شده است که گفت : چون آن حضرت تنها می شد همه خادمان و چاکران خود را جمع می کرد ، از بزرگ و کوچک ، و با آنان سخن می گفت . او به آنان انس می گرفت و آنان با او . کلينی در کافی به سند خود از مردی بلخی روايت ميکند که گفت : با امام رضا (ع) در سفر به خراسان همراه بودم . پس روزی خواستار غذا شد و خادمان سيه چرده خود را نيز بر سفره خود نشاند يکی از يارانش به او عرض کرد : ای کاش غذای اينان را جدا می کردی . فرمود : پروردگار تبارک و تعالی يکی است و مادر و پدر هم يکی . و پاداشها بسته به اعمال و کردارهاست .
چهارم ، اخلاق نيکو : در بخش صفات آن حضرت از ابراهيم بن عباس نقل کرديم که گفت : امام رضا (ع) با سخن هرگز به هيچ کس جفا نکرد و کلام کسی را نبريد تا مگر شخص از گفتن باز ايستد . و حاجتی را که می توانست بر آورده سازد رد نمی کرد . پاهايش را دراز نمی کرد و هرگز رو به روی کسی که نشسته بود ، تکيه نمی داد و هيچ کس از غلامان و خادمان خود را دشنام نمی داد . هرگز آب دهان بر زمين نمی افکند و در خنده اش قهقهه نمی زد بلکه تبسم می نمود . کلينی در کافی به سند خود نقل کرده است که مهمانی برای امام رضا (ع) رسيد . امام شب را در کنار مهمان نشسته بود و با وی سخن می گفت که ناگهان وضع چراغ تغيير کرد . مرد مهمان دستش را دراز کرد تا چراغ را درست کند ولی امام او را از اين کار باز داشت و خود به درست کردن چراغ پرداخت و کار آن را راست کرد . سپس امام فرمود : ما قومی هستيم که ميهمانان خود را به کار نمی گيريم . همچنين در کافی به سند خود از ياسر و نادر خادمان امام رضا (ع) نقل شده است گفتند : ابوالحسن ، صلوات الله عليه ، به ما فرمود : اگر من بالای سرتان بودم و شما خواستيد از جا برخيزيد ، در حالی که غذا می خوريد بر نخيزيد تا از خوردن دست بکشيد و بسيار اتفاق می افتاد که امام بعضی از ما را صدا می زد و چون به ايشان گفته می شد آنان در حال خوردن هستند ، می فرمود : بگذاريدشان تا از خوردن دست بکشند .
پنجم ، کرم و سخاوت : هنگام ذکر اخبار مربوط به ولايت عهدی آن حضرت خواهيم گفت که يکی از شاعران به نام ابراهيم بن عباس صولی به خدمت آن حضرت آمد و امام به او ده هزار درهم داد که نام خودش بر آن ضرب شده بود .
همچنين آن حضرت به ابو نواس سيصد دينار جايزه داد و چون جز آن مال ، مال ديگری نداشت استر خويش را هم به وی بخشيد . و نيز به دعبل خزاعی ششصد دينار جايزه داد و با اين وجود از وی معذرت هم خواست .
در مناقب از يعقوب بن اسحاق نوبختی نقل شده است که امام رضا (ع) تمام ثروت خود را در روز عرفه تقسيم نمود . پس فضل بن سهل به وی گفت : اين ضرر است .
امام فرمود : بل سود و بهره است . چيزی را که پاداش و کرامت بدان تعلق می گيرد ضرر محسوب مکن .
کلينی در کافی به سند خود از اليسع بن حمزه نقل کرده است که گفت : در مجلس ابو الحسن رضا (ع) بودم . مردم بسياری به گرد آن حضرت حلقه زده بودند و از وی درباره حلال و حرام پرسش می کردند که ناگهان مردی بلند قامت و گندمگون داخل شد و گفت : السلام عليک يا ابن رسول الله . من يکی از دوستداران تو و پدران و نياکان تو هستم ، من از حج باز می گردم و خرجی خود را گم کرده ام و با آنچه همراه من است نمی توانم به يک منزل هم برسم ، پس اگر صلاح بدانی که مرا به ديارم روانه کنی که برای خدا بر من نعمتی داده ای و اگر به شهرم رسيدم آنچه از تو گرفته ام به صدقه می دهم . امام (ع) به فرمود : بنشين خدا تو را رحمت کند .
آنگاه دوباره با مردم به گفت و گو پرداخت تا آنان پراکنده شدند و تنها سليمان جعفری و خيثمه و من مانده بوديم پس امام فرمود : اجازه می دهيد داخل شوم سليمان گفت : خداوند فرمان تو را مقدم داشت . پس امام برخاست و به اتاقش رفت و لختی درنگ کرد و سپس بازگشت و در را باز کرد و دستش را از بالای در بيرون آورد و پرسيد : آن خراسانی کجاست ؟پاسخ داد : من اينجايم : فرمود اين دويست دينار را برگير و در مخارجت از آن استفاده کن و بدان تبرک جو و آن را از جانب من به صدقه بده . اکنون برو که نه من تو را ببينم و نه تو مرا . مرد بيرون رفت .
سليمان به آن حضرت عرض کرد : فدايت شوم ببخش بزرگی کردی و رحمت آوردی ، پس چرا چهره را از او پوشاندی ؟ فرمود : از ترس آن که مبادا خواری خواهش را در چهره او ببينم . مگر اين سخن رسول خدا را نشيندی که می گويد : آن که به نهان نيکويی آورد با هفتاد حج برابری می کند و آن که پليدی و زشتی را اشاعه می دهد ، مخذول و خوار است و کسی که در نهان گناه کند آمرزيده است . آيا سخن اول را نشنيده ای که می گويد :
متی آته لاطلب حاجته رجعت الی و وجهی بمائه
ششم ، فراوانی صدقات : پيش از اين از ابراهيم بن عباس صولی نقل کرديم که گفت : امام رضا (ع) بسيار نکويی می کرد و در نهان صدقه می داد و بيشتر اين عمل را در شبهای تاريک به انجام می رساند .
هفتم ، شکوه و عظمت در دل مردم : خواهيم آورد که چون آن حضرت در مرو برای اقامه نماز بيرون شد و اميران و نظاميان ايشان را ديدند ، از اسبهای خود به زمين برجستند و چکمه های خود را با کارد بريدند تا همچون امام که پياده بود سريع تر حرکت کنند . همچنين وقتی که سپاهی بر سرای مأمون در سرخس هجوم بردند ، پس از قتل فضل بن سهل ، و آتشی آوردند تا در خانه را آتش بزنند و مأمون از امام خواست تا به ميان مردم رود ، آن حضرت به نزد ايشان رفت و بديشان پيشنهاد کرد که متفرق شوند ، مردم نيز به شتاب آنجا را ترک گفنتد.














